خروش و خشم توفان است و، دريا،
به هم مي كوبد امواج رها را .
دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،
تماشاي هلاك موج ها را!
مشیری
خروش و خشم توفان است و، دريا،
به هم مي كوبد امواج رها را .
دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،
تماشاي هلاك موج ها را!
مشیری
عادل
عادل فرخی
به چشم اعتمادی نیست به دل اعتقادی نیست
و افکار انقدر که باید پاک نیست
این بار جای دروغ هایش در این قلب خالیست
معشوق خود هیچگاه برای ما نیست
ولی نمیدانم که به من پشت کرده اند یا پشتشان را به من گرم کرده اند
ولی تو ...
با داشتنت دوست داشتنی هایم را دیگر ندارم ...
دوستت دارم ... مجبورم ...
چون چیزی برای دوست داشتن ندارم ...
نه سپیدار که از دار شدن می ترسم ...
این بار سکوت میکنم که از زبان طبیعت حرف هایی را بشنوم...
امدم تا که بریزم از سرم هر چه دارم را بگویم از لبم
ساقری نوشم بگویم باورم .
عادل
دیگر نمیکشم این بار می زنم ...
تیر می زنم بر این تن خسته ام...
دیگر در اغوش نمیکشم به بی راه نمی زنم ...
این بار تیر را در اغوش می زنم ...
عادل
ایهام از تیر تفنگ و سیگار تیر
خاکستر که شد سیگار لبم ...
تیر میکشد سرم ...تیر میکشد تنم ...
عادل
باران وقتی بر زمین افتد دیگر باران نیست...
اولین عکس رنگی این وبلاگ ...
خدایا ...در انجماد نگاه های سرد این مردم
دلم برای جهنمت تنگ شده است ...
بعد از سال ها هنوز بوی خوش می دهند
مثل جای خالیه تو ...
نبودن هیچکس سخت نیست فراموش کردن یک بودن سخت است ...
قنوت یعنی خود را در دستها نهادن و تقدیم خدا کردن .
خاطرات را از یادم بردی ! خاطره ساختم سوزاندی ...
اشک هایم که می ریزند ! چشمانت را می بندی ...
باز هم به من می خندی ! .....
از این چرخ عشق فقط خندیدنش را تو می خواهی !
باقیه چرخ ها را به من می بندی ...
فکر می کردم تو همدردی... اما نه ! تو هم دردی
من تشنه عشق پرنده ای بودم که سهم من از او فقط گرسنگی بود ...
پدر دارد سماق می مکد
و مادر مخفیانه کرم نا مرغوب دور چشمش را روی سیب های چروک می مالد
خواهرم با جهاز ناقصش خیره به سرکه.......
گونه های قرمز پدر دارند از خجالت توی سینی شنا می کنند
و ماهی های سیاه هشدار یک سال سیاه دیگر را می دهند
،،،،،،،
تخم مرغ های رنگی برای ناهار شکسته می شوند
ناهاری که حتی سیر های سفره را هم سیر نمی کند
و در حالی که من با اخرین قطره های خون مداد رنگی سبز کودکی ام گوشه ی سفره را سبز می کنم............
باز هم هفت سین مان کامل نمی شود
چون در دست و بال پدر حتی یک سکه هم باقی نمانده است .
جواد سنجری
کورش بزرگ
دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم
همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم
مطالعه ادامه مطلب » خلیل ذکاوت
در مسیرش هر چه نا زیباست ان تدبیر ماست ،
زندگی اب روانیست روان میگذرد
آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد .