خروش و خشم توفان است و، دريا،

به هم مي كوبد امواج رها را .

دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،

تماشاي هلاك موج ها را!

                                       مشیری


         

...

روزی را به یاد دارم که در اینده است
روزی که چشم هایم به جای این دیوار
چشم های زیبای تو را خواهد دید
روزی خواهد رسید که دست هایم به جای این قلم
دست های گرم تو را خواهد گرفت
روزی نزدیک در اینده است که
خداوند تو را در اغوشه من خوابانده است ...

عادل

من و افکارم ...



یه مدت که تا حرف نوشتن میاد وسط انگاری افکارم مثل ادمایی که به من نیاز دارن تا نوشته بشن میان دنبالم از بعضی هاشون فرار میکنم به بعضی هاشون خیره می شم . تو این افکار چنتاشون خوب به یاد دارم . عشق با ظاهر عجیبش که سخت شناخته میشه میگه : از چیزی بنویس که نداری من... . تنهایی از سکوتش شناخته میشه و حرفشم نوشتن از اون ... . اون بین یکی که کمرنگ تر و بعضی وقتا میاد حرفش اینه : که از خودت بنویس از تنهاییت از عشق نداشتت ... این هم نوشتن از خودم داستان من و افکارم .

عادل فرخی

شکست...

پس از ان شکست

به چشم اعتمادی نیست به دل اعتقادی نیست

و افکار انقدر که باید پاک نیست

این بار جای دروغ هایش در این قلب خالیست

معشوق خود هیچگاه برای ما نیست

...

در دستانم گاهی خنجری می بینم برای کسانی که به من پشت کرده اند

ولی نمیدانم که به من پشت کرده اند یا پشتشان را به من گرم کرده اند



 

 

 

تنهایی را دوست دارم ...

سکوت هم دوست دارم ...

ولی تو ...

با داشتنت دوست داشتنی هایم را دیگر ندارم ...

دوستت دارم  ... مجبورم ...

چون چیزی برای دوست داشتن ندارم ...

 

...

دیگر از فکر سپیدار شدن می ترسم

نه سپیدار که از دار شدن می ترسم ...

 

...

این بار سکوت میکنم که از زبان طبیعت حرف هایی را بشنوم...

  




امدم ...

 من از دیار افتاب امدم       از دیار اتش بی تاب امدم

امدم تا که بریزم از سرم    هر چه دارم را بگویم از لبم

                ساقری نوشم بگویم باورم  .

                                                                     عادل

 

تیر ...

 

دیگر نمیکشم  این بار می زنم ...

تیر می زنم بر این تن خسته ام...

دیگر در اغوش نمیکشم به بی راه نمی زنم ...

این بار تیر را در اغوش می زنم ...

                                                عادل

ایهام از تیر تفنگ و سیگار تیر

سیگاره من تیر است ...

 تیر میکشم ...

خاکستر که شد سیگار لبم ...

تیر میکشد سرم ...تیر میکشد تنم ...

                                                    عادل

باران...

از چشم یا اسمان فرقی نمی کند

باران وقتی بر زمین افتد دیگر باران نیست...


...

حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ مزرعه شد ..

کبریت...

بیچاره چوب کبریت ... اتش از سرش شروع شد ولی بر جانش افتاد ...

اولین عکس رنگی این وبلاگ ...

دلم تنگ شده است ...

خدایا ...در انجماد نگاه های سرد این مردم

دلم برای جهنمت تنگ شده است ... 


...

عطر های خوب شیشه های خالیشان هم

بعد از سال ها هنوز بوی خوش می دهند

مثل جای خالیه تو ...

مرد...


سخت...

نبودن هیچکس سخت نیست فراموش کردن یک بودن سخت است ...

قنوت...

قنوت یعنی خود را در دستها نهادن و تقدیم خدا کردن .

من ...

حرف هایم را که شنیدی ! تهدیدت کردم بمان ! نماندی ...

خاطرات را از یادم بردی ! خاطره ساختم سوزاندی ...

اشک هایم که می ریزند ! چشمانت را می بندی ...

باز هم به من می خندی ! .....

از این چرخ عشق فقط خندیدنش را  تو می خواهی !

باقیه چرخ ها را به من می بندی ...

...

...

فکر می کردم تو همدردی... اما نه !  تو هم دردی

مترسک...

مترسک به گندم گفت: گندم تو گواه باش ما را برای ترساندن افریدند

من تشنه عشق پرنده ای بودم که سهم من از او فقط گرسنگی بود ...

سال سیاه...

 
 
اخرین ثانیه های این سال سیاه است

پدر دارد سماق می مکد  

و مادر مخفیانه کرم نا مرغوب دور چشمش را روی سیب های چروک می مالد

خواهرم با جهاز ناقصش خیره به سرکه.......

گونه های قرمز پدر دارند از خجالت توی سینی شنا می کنند

و ماهی های سیاه هشدار یک سال سیاه دیگر را می دهند

،،،،،،،

تخم مرغ های رنگی برای ناهار شکسته می شوند

ناهاری که حتی سیر های سفره را هم سیر نمی کند

و در حالی که من با اخرین قطره های خون مداد رنگی سبز کودکی ام گوشه ی سفره را سبز می کنم............

         باز هم هفت سین مان کامل نمی شود

چون در دست و بال پدر حتی یک سکه هم باقی نمانده است .

                                                جواد سنجری

حجاب...

حجاب زنان ما پلک های مردانمان هستند .

                                                  کورش بزرگ

و چقدر سکوت زیباست ..
 
 

دو دلم..

دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم
             

    مطالعه ادامه مطلب »              خلیل ذکاوت

حسین پناهی..

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت .


زندگی..

زندگی زیباست زشتی های آن تقدیر ماست ،

در مسیرش هر چه نا زیباست ان تدبیر ماست ،

زندگی اب روانیست روان میگذرد

آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد .

یادت..

یادت ، پرچم صلحیست میان شورش این همه فکر .