همین روزهای الکی
چه سالهایی است که ننوشته ام چه سالهایی است که ننوشتهام چه سالهایی است که ننوشتهام چرخیده ام سالها مثل زمین به دور خورشید افتاده ام سالها مثل زمین که از چشم ماه دروغ طناب دار کلمات است چند بار حکم اعدام صادر کرده ای خروار خروار جنازه جهنم گپی کوتاه است با لبان تو (چند سال پیش- حوالی خودم) سیاه رنگ بدی نیست بعدی ست مشحون همه ابعاد چشم و ابرو و شب و خاکسترهای باد دستاویز پوچ پروانگی و شاعرانگی دل به مهتاب سپردن و دیوانگی... (تیر 98- بخشی از یک شعر) گاو میشی ناتوان در دشتی دور ماغ می کشد جاذبه زمین بی هیچ جیغی جفتش را جذب خاک می کند (بخشی از یک شعر) روزی خواهم رسید به دشتی که گلهایش را سالها پیش خورده اند گوسفندها (بخشی از یک شعر) دیرزمانی ست که ننوشته ام، که نخوانده اند. شاید همه کلمات جهان را نداشتم و شاید همه جسارت جهان را. باید بازگشت شاید. روزی، ماهی، سالی... برای شاعر بودن لازم نیست شاعر باشی فقط کافی ست بگذاری روزی هزاربار از رویت رد شوند درد اینهمه تا دور تا نزدیک درد دریایی ست و ماهی بودن تقدیر ما امید هم شکل قلابی من کوررنگی ندارم اما نقاش عاشق رنگ آبی ست بی خیال جهان کوه ها جنگل ها شهرها و آدمها آماده ام یکسر برای سقوط برای آغوش خاک همچون قطره ای سِقط شده از زهدان ابر نه آسمان قشنگ بود نه زمین همه ی جهان بوی زخم می دهد و مجال عشق با سقوط آغاز شد انسانی که من دوست می دارم خمیازه نمی کشد در شعرهای شما آنچنان متبرک است که زاده نشد در جنگل جانورخیز حرفهایتان رویامند انسانی ام آزاد آزادزاده چنان که نامش همقافیه نمی شود با هیچکدام از واژهایتان جای کمی است جهان و فرصت دوست داشتن را عقربه های ساعت کشته اند میخ های صلیب دندان هایی که بر آهن می کشم تصویر اشمئزاز به این سوراخ ها حلقه ای بیاویز که فریادم قرن ها پیش در باد پوسید به دنبال حسی از دریا برهنه فکر برهنه پا فرو می روم در آب سر از رویا که بیرون می آورم شب هنوز می خندد نه چشمهای تو بیمه بود نه دل من بهتر است از این تصادف شکایتی نکنیم فقط لطفی بکن مرا به اولین تعمیرگاه می رسانی!؟ تو به سنگهای قلبت می نازی من به موجهای جهان به ماسه ها نگاه کن پُرند از کوه های خرد شده و دریایی که نماد تصویرهای زیباست آبی می ماند کسی مسئول باران نیست و من با موسیقی خداحافظ شانه هایم را تکان می دهم رفتن از چشمهای تو و نگاهی که سهم من نمی کنی کبوترها اما هر بهار در چشمخانه های تو لانه می سازند موهایم را شانه می کنم در اتاقی که بوی کسی را نمی دهد هی هق هق شانه هایم خسته شده اند مستجاب نمی شود لرزش اینهمه شانه در آلبوم جهان خبری از من نیست من هیچگاه ژست گرفتن بلد نبودم یا اینکه بگویم "سسسییییب" درخت خانه ی ما همیشه آلبالو می داد و چشمهای من همیشه گیلاس سیب را پدرم خورد بی آنکه بداند دوربین هنوز آماده نیست سیبی گاز زده ماند و لعنتی که جاودانه شد
برچسبها: شعر سپید
برچسبها: شعر سپید
برچسبها: شعر سپید
برچسبها: شعر سپید
برچسبها: شعر سپید
برچسبها: شعر سپید
برچسبها: شعر سپید
برچسبها: شعر سپید
برچسبها: شعر سپید
برچسبها: شعر سپید
| Miss-A |