زندگی خوابگاهی
ساعت ۲ نصف شب(یک اتاق)
ساعت ۳ نصف شب (کل خوابگاه منهای سرپرست ) 
ساعت ۴ صبح هنگام خواب
وضعیت تحصیل در خوابگاه![]()
![]()
اولین روزهای خوابگاه
گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز
پایان گفت و گو
امکانات غذایی در خوابگاه
طریقه ظرف شستن در خوابگاه
اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان
و این هم آخر عاقبتش!!
الان وقتشه آقای گورسکی!
نشین آپولو ۱۱، اولین انسانی بود که بر سطح ماه قدم
گذاشت. به لطف فرستنده های تلویزیونی اولین کلمات او به
زمین مخابره و توسط میلیون ها نفر شنیده شدند: "این گامی
کوچک برای انسان، و جهشی عظیم برای انسانیت است."
that's one small step for man, onegiant leap for mankind
ولی درست پیش از بازگشت به ماه نشین، آرمسترانگ جمله
معماگونه دیگری را نیز بر زبان راند: "الان وقتشه آقای
گورسکی!"
good luck, mr. Gorsky
خیلی از دست اندرکاران ناسا با شنیدن این جمله آن را
نوعی کرکری خوانی با یک فضانورد رقیب روسی ارزیابی
کردند. اگرچه بعد از تحقیقات معلوم شد که هیچ فضانوردی،
اعم از آمریکایی و یا روسی به نام "گورسکی" در پروژه های
فضایی آن دوران وجود نداشته است
در طول سالیان، افراد زیادی آرمسترانگ را درباره این
جمله "الان وقتشه آقای گورسکی!" سوال پیچ کردند. ولی پاسخ
آرمسترانگ همیشه تنها لبخندی بود و بس. در پنجم جولای
۱۹۹۵، در جلسه پرسش و پاسخی که بعد از یکی از سخنرانی
های آرمسترانگ در فلوریدا برگزار شده بود، یکی از
خبرنگاران دوباره این پرسش ۲۶ ساله را از آرمسترانگ
پرسید. اینبار در میان تعجب عمومی آرمسترانگ آماده
پاسخگویی بود. وی با اظهار این که آقای "گورسکی" فوت
کرده و به همین دلیل او احساس می کند که می تواند راز
این معما را فاش کند، داستان را اینگونه برای خبرنگاران
مشتاق شرح داد:
یکی از روزهای سال ۱۹۳۸، وقتی که نیل کوچک پسر بچه ای
ساکن شهرکی واقع در غرب میانه بود، به هنگام بازی بیس
بال در محوطه پشت خانه شان ، ضربه شدید دوستش توپ را به
حیاط خانه یکی از همسایه ها می فرستد و از بخت بد توپ
درست در نزدیکی پنجره اتاق خواب این همسایه ها که آقا و
خانم گورسکی نام داشتند فرود می آید. و آرمسترانگ جوان
که یواشکی برای برداشتن توپ داخل حیاط این زوج خزیده
بود، صدای فریاد خانم گورسکی را از پنجره اتاق خوابشان
به وضوح می شنود: "چی ؟؟ **** ؟؟! آقا از من **** می
خوان؟؟! خوب گوشاتو وا کن آقای گورسکی! هر وقت این پسر
همسایمون تونست روی ماه راه بره تو هم میتونی ترتیب منو
بدی!!"
مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد...
مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد... چون در هر بهار برایت گل میفرستد
و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه میکند
پروردگار هستی با اینکه میتواند در هر جایی از دنیا باشد قلب تو را انتخاب کرده
وتنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش میکند...

حوادث جالب و آشکار از زندگی انیشتین!
برخی از حوادث جالب و آشکار از زندگی آلبرت انیشتین که اخیرا توسط مجله تایم به
عنوان مرد قرن مفتخر شده بود.

جالبه در ادامه مطلب بخونیدش
این بود قصه سه ماه تعطیلی ما
مدتی بود که از قیل و قال یونیورسیته و سر و صدای خوابگاه گریخته و به شهر و
دیار خویش رجعت نموده بودیم. لکن از بابت کار و فعالیت هیچ عسر و حَرَجی بر
خود روا نداشته و خرِ لنگان عمر را کما فی السابق از طریق «بخور و بخواب»
و تن پروری به پیش می راندیم، به نحوی که روزها کارمان بیکاری گشته بود و
شب ها نانمان بیعاری! روز را به کلفت نمودن پوست و شب را به پهن کردن دنده
اشتغال داشتیم چندان که از پوست کلفتی جناب کرگدن و از دنده پهنی گاو هولشتاین
را حسابی شرمنده خود ساخته بودیم. برنامه بی برنامگی خود را به صورت
«خواب-غذا-استراحت-قضا!» تنظیم نموده و از حیث عمل نیز تن مبارک را به
فیض اکمل رسانیده، مِتُد ریلکسیشن را استراتژی خود اختیار کرده و عمر نه چندان
گران را به فراغت و فراخت تمام سپری می نمودیم. هر چه ابوی محترم، ما را به
کار و تلاش نصیحت کرده، حقیر از خود گوش کری در داده، کأنهو یاسینی که به
گوش خر بخوانند مؤثر نیفتاده. خلاصه تنها هنرمان کوبیدن به طبل بیعاری و
مفیدترین فعالیتمان تولیدCO2 از برای نباتات و درختان گشته بود.اما اکنون زمان
خوشگذرانی به سر امد و دگر بار بالاجبار ملزوم به بازگشت به برزخم……
شیوه ای فوق العاده برای تقلب
استخر بسیار جالب
قرار گرفته که از دیوارهای هتل جلوتر رفته و کاملاً قابل رؤیت است

لبخند بزنید تا بهتون بگم چرا؟!

▪ لبخند جذابتان می کند
همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و
جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.
▪ لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد
دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن
حقه می زند.
برای مشاهده ی کامل متن به ادامه مطلب مراجعه کنید
رفتار پسرها از ترم اول تا ترم آخر دانشگاه

وضعیت و رفتار آقا پسرها را در دانشگاه می توانید از ترم اول تا پایان دوره
دانشگاهی آنها را ببینید و بخونید و بخندید ….(ادامه مطلب)
طرح سوال دانشجویی!!!

مشکلات درس خواندن دانشجویان
1) در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی برای یک فرد نرمال مشکل است 263 روز باقی میماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود بنابراین 141 روز باقی میماند.
4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1ساعت تفریح را می طلبد که جمعا 15 روز میشود پس 126 روز باقی میماند.
5) طبیعتا 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود پس 96 روز باقی میماند.
6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعیست این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند.
7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند پس 46 روز باقی میماند.
8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند پس 16 روز باقی میماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید پس 6روز باقی میماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود پس 3 روز باقی میماند.
11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرد پس 1 روز باقی میماند.
12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟
نتیجه اخلاقی: یک دانشجو چگونه می تواند درس بخواند؟؟!!
وقتی دختر و پسرا با هم خلوت میکنن

دوستان حتما بخونیدش جالبه!!!!
نامه های عاجزانه وجالب دانشجویان در برگه های امتحان

با پایان یافتن امتحانات پایان ترم برخی استادان هنوز در مراحل
تصحیح اوراق امتحانی هستند که در این میان به نامههایی از
دانشجویان خود برخورد می کنند که تنها طلب نمره ۱۰ را دارند تا
درس مورد نظر را پاس کنند.برخی دانشجویان که یک ترم را با
اندک زحمتی به اتمام می رسانند تا با امتحانات پایان ترم دست و
پنجه نرم کنند، بیشتر اوقات با این امید در جلسه امتحان حاضر
می شوند تا با نوشتن عریضه ای و با کمک گرفتن از کلماتی
شاید عاطفی و تاثر برانگیز و حتی خودمانی برای گرفتن تنها یک
نمره ۱۰ دل استاد را به دست آورند.
"دوستان برای دیدن این نامه ها به ادامه مطلب مراجعه کنید
;دوست دارم نظرتونو بدونم اگه شما استاد بودین به این
دانشجوها نمره میدادین؟"
آرزو کنید....
بجاي اينکه آرزو کنيد کاش شخص ديگري بوديد به آن چيزي که
هستيد افتخار کنيد!
هرگز نمي دانيد چه کسي به شما مي نگريسته ، درحاليکه
آرزويش اين بوده که کاش جاي شما باشد . . .

اینجا همه...
اینجا همه یاسنگ میفروشند
یا سنگ میزنند
یاسنگ می اندازند
یا سنگ دل اند
یا نگاهشان سنگین
مانده ام با این دل بلورین اینجا چه میکنم ....

![]()
دوستت دارم....
• دوستت دارم نه بخاطر شخصیتت بلکه بخاطر شخصیتی که هنگام
با تو بودن پیدا میکنم.. •

![]()
مصاحبه با خدا

در رویا دیدم که دارم با خدا حرف میزنم
خدا از من پرسید.....
"دوستان مطلب جالبیه من پیشنهاد میکنم بقیه داستانو در ادامه مطلب بخونید"
این روزها...

این روزها
آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست
که رخت های دلتنگیم را
فرصتی برای
خشک شدن نیست
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
به آسمان بیندیش...
پند هایی زیبا از انیشتین

اگر خواهان رسیدن به قله های موفقیت و خواسته های واقعی تان هستید حتماً نکته هایی را که در ادامه مطلب آمده است را جدی بگیرید:
مطلب آرامش بخش
داستانک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت.ن خود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سروصدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیر مرد به تنهایی غذایش را می خورد.در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.
گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد چشمانش پر از اشک است.
اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.
اما کودک 4ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.پس با مهربانی از اوپرسید:
پسرم داری چی می سازی؟
پسرک هم با ملایمت جواب داد:یک کاسه ی چوبی کوچک.
تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
کلامی زیبا از شکسپیر
گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،
بر آن ها که می هراسند بسیار تند
بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،
و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.
اما، برآن ها که عشق می ورزند،
زمان را آغاز و پایانی نیست
شکسپیر : عشق ، در واقع عذاب است، ولی محروم بودن از
عشق مرگ است.
همچون قطره های باران
همچون قطرههای باران"خونسردی"را
بر گرما و شعلههای بدخلقیت بیافشان.

