بعد از مدتها
بعد از مدتها دلمان هوای وبلاگ کرد.
گفتیم به جای اینکه هی برویم داخل فیس و بوک!!! یک سر هم بیاییم اینجا ببینیم خبری نیست!
که دیدیم خبری نیست ، خیالمان راحت شد.
ماهی فروش
بعد از مدتها دلمان هوای وبلاگ کرد.
گفتیم به جای اینکه هی برویم داخل فیس و بوک!!! یک سر هم بیاییم اینجا ببینیم خبری نیست!
که دیدیم خبری نیست ، خیالمان راحت شد.
ماهی فروش
قدیمها می آمدیم وبلاگ می نوشتیم و میخوندیم
حالا چی همش میریم تو فیس و بوک و این چیزا
بچه مرشد : اون موقع ها ، نظر مینوشتی ، حالا لایک می زنی
ماهی فروش : بچه برو درس هات رو بخون!
ماهی فروش
___
پ.ن :
1.فیس و بوک = حرف "و" اضافه امده است!
2.لایک زدن = لایک زدن
3. برو بچه درست را بخون! = از قدیم رسم بوده بزرگترها برای فرار از حرف به جای فرزندان از این جمله استفاده میکردند
شب خوابیدیم تو قطار
خوب بود ، اگر گذرتان به قطار افتاد ،یک عالمه وسیله سرگرمی مجاز (و ترجیحا غیرمجاز) با خودتان ببرید
صبح رسیدیم تهران و بعدش هم خانه
و به رسم از قدیم بر جا مانده همه ایرانیها بعد از سفر....
اوفیششششش هیج جا خونه خود آدم نمیشه
ماهی فروش
پ.ن : اهالی جنوب همانجاهایی که ما معمولا میگیم "آخیششش" میگن "اوفیششش"
مثلا ، اوفیششش خنک شدیم ها
این هم به یادگار از جنوب برایمان مونده که بعضی وقتها ماهی فروش میگه "اوفیشش"
شاد باشید
نه پارکینگ و نه زیر زمین ، شهرهایی که نزدیک آب هستند معمولا اینجوری هستند
خونه دوستمان خیلی راحت بودیم (مثل خونه مامانش)
با سلیقه هم چیده شده بود
موقع حرکت شد
آژانس شهر دو جور بود
یکی متعلق به خانمها بود و یکی مال آقایان
هر دو را امتحان کردیم ، خوب بودند
به شخصه برای خانمهایی که کار میکنند ، احترام زیادی قایل هستم
بله رفتیم راه آهن
یک نکته جالب این بود که اینترنت بیسیم در محوطه راه آهن رایگان بود
هم قطاری ما هم زن و شوهری بودند که مثل ما ساکت بودند
فیلم قطار:
اگر یادتان باشد موقع آمدن مسئول قزار قبلی گفته بود که سی دی های نورورزی ار 4 فروردین به بعد پخش می شود
خوب بیبنیم سی دی نوروزی چی بود:
اولش عمو پورنگ مشغول هنر نمایی بود ! مثل همیشه کلی زر زر کرد و فکر کرد مثل جری لویس آذم بامزه ای هست
فیلم هم "یک حبه قند" بود
حال و هوای فیلم تا وسطهاش ، عروسی بود
داشتن تو شهرستان ( شبیه کرمان و یا یزد بود) آماده میشدن برای عروسی
کم کم مهمانها می آمدند و همه خوشحال بودند
خان عمو صبح نشسته بود و براش چایی آوردن
تنها بود
قند را انداخت بالا و خواست آرتیستی رو هوا با دهانش بگیره که قند رفت تو گلوش و خفه شد!!
همه گریه کردند و فیلم شد از این صحنه ها که مثلا عروس میخواست لباس سیاه بپوشه و دختر خان عمو به
همه چیز قسمش داد که نمیذارم سیاه بپوشی و .....
حال کردید؟ چیه ... نکنه از مسئولان قطار اونم تو نوروز انتظار فیلم شاد داشتید
غرب زده ها ، بی فرهنگها ، ... جه انتظارهایی دارید ها .... بی ادبها
..
ماهی فروش
رفتیم بازار
خوب خدا را شکر ، همان جور که انتظار داشتیم بازار پر بود از اجناس چینی
خیالمان که از این بابت راحت شد ، برگشتیم منزل دوستمان
بوی باروت هنوز هم در هوا بود
روی اسکله چوبی نیمه ویران
قراول ارتش رو به آب ایستاده بود
با تفنگ
حتما مسلح هم کرده بود با فشنگهای جنگی
چهره اش را نمی دیدم ولی دل نگرانیش را چرا
بوی باروت می آمد
از آن بلندتر بوی حماقت
دل تنگ شدم ، دلم به حال خیلی چیزها سوخت
لبخند زدم که دیگران نفهمند
اما دلم خون بود
بغضی فرو خورده
آهایییییی آدمها ، اینجا ماهی ندارد
چند تا برچسب خوشگل هم تو آشپزخانه و حمام زده بود که خیلی خوب یود .
ما هم وقتی رفتیم بیرون عین همان برچسبها را خریدیم که وقتی رسیدیم تهران بزنیم به دیوار
سر همین موضوع هم کلی بحث کردیم که اصلا چسباندن این نوع برچسبها اولش ابتکار ما بوده است!!!!!
و وقتی شما بیای تهران می بینی که حق با ماست!!!!!
بدین ترتیب ما هم رفتیم جزء کسانی که تاریخ را تحریف می کنند.
ماهی فروش
پ.ن : sisiiiiii عزیز پرسیده بود : "شوشتر خانه مرعشی نرفتید؟"
ماهی فروش :
با سلام
خونه کسی نرفتیم! حتی مرعشی!!!
خوبیت نداره آدم بدون دعوت جایی بره!!
(گفتیم شاید سئوال بقیه هم باشه)
قسمت سیزده + 1 !!
آبادان ساده تر بود ، توی شهر که قدم میزدی ، احساس صفا و صمیمیت میکردی
ته چهره مردم محلی شادی مربوط به دوران خیلی قدیم را میشد دید
...
جایتان خالی ، همینطور عصری آمدیم بیرون و داشتیم قدم میزدیم ، که چشممان خورد به یک مغازه که آش می فروخت
ظاهر مغازه قدیمی بود
ول آش بود ها!!! از دور که نگاه میکردی بوی خوشمزگی میداد
آش خریدیم ، در ظرف یکبار مصرف ، همه آش را میبردند ولی چون ما میخواستیم همانجا بخوریم قاشق هم گرفتیم
قیمتش یادم نمی آید ، ولی خیلی مناسب بود
خلاصه جایتان خالی... به به
ماهی فروش
بالاخره از اهواز دل کندیم و رفتیم آبادان خونه دوستمان
(اهواز خونه مامان دوستمان بودیم)
مسیر صاف طولانی و زیبا بود ، دقیقا همان طوری که از یک جاده جنوبی انتظار داشتیم
برگشتیم اهواز ، شهر پلهای زیبا
عصری رفتیم کنار رودخانه ، ولو شدیم!
نور مهتاب و چمن سبز و هوای خوب
از همه بهتر اینکه ، 3تا جوان در فاصله 500 متری ، داشتند موسیقی می نواختند، احتمالا "نی امبون"شبیه ضرب تنبک ولی با حال و هوای جنوبی
چون موسیقی و ساز را نمی شناسم خیلی کامل توضیح ندادم
به همین اکتفا کنیم که خیییلی خوب بود
ماهی فروش
ادامه دارد
ناهار رفتیم خانه مستوفی
فکر نکنید دعوت بودیم ها! خیر ، ایشان مرحوم شده اند
یک خانه به سبک قدیمی را تبدیل کرده بودند به رستوران . شلوغ بود ، گذرتان به شوشتر افتاد حتما بروید
البته زود بروید و گرنه هر اتوبوس توریستی مقصدش برای ناهار آنجاست
ما که هر چه غذای سنتی بود سفارش دادیم و از خیر کباب و جوجه و ... گذشتیم
خوشمزه بود مخصوصا قورمه سبزی به سبک جنوب ایران
طبقه زیر زمین هم موزه بود ؛ خوب بود ، خیلی چیز خاصی نداشت ولی ما به اندازه پول ورودی که داده بودیم عکس انداختیم!!!
ماهی فروش
ادامه دارد
روز بعد رفتیم شوشتر ، شهر سدهای آبی
داستان از این قراره که ایرانی ها چند صد سال (چند هزار سال) پیش اسیران رومی را آوردند شوشتر
بعدش هم چند تا پس گردنی ! و آنها هم داوطلبانه کلی سد و آب بند و آسیاب و ... از این چیزها ساختند و سپس با خیالی آسوده جان به جان آفرین دادند . (اینکه داوطلبانه جان دادند و یا داوطلبانه !!! معلوم نیست)
طبق تابلویی که آنجا زده بودند و حرفهای دوستمان ، معلوم شد زمانهای مثلا خیلی قدیم! اداره برق یک فروند ژنراتور نصب کرده بود روی این صد و برق شهر را تامین میکرد.
و این مطلب تا همین چند سال پیش ادامه یافته بود.
یعنی بعد از این همه سال این سازه برق میداده ! و الان هم توریستهای وطنی و غیر وطنی (منظورم براردان افغانی می باشد ها ، یک وقت فکر نکنید زبانم لال !!! غریبه آنجا بیاید! ) کلی پول در روز میدهند که البته باز هم زبانم لال معلوم نیست کجا میرود. انشاء الله که جای خوب می رود.
بله ! خدا رفتگان همه را بیامرزد ، چه دست پر برکتی داشته سازنده اش
ادامه دارد
شهر اهواز زیبا ، بزرگ و دوست داشتنی بود.
روزخانه وسط شهر پر ابهت ، و پلها یکی از دیگری زیبا تر بود.
شام به اسرار ما رفتیم فلافل خوردیم
اگر تا به حال در تهران و یا جاهای دیگر فلافل خورده باشد ، بهتر است فراموشش کنید.
اصل فلافل در اهواز است .
به پایتخت فلافل دنیا خوش آمدید ، مغازه ها فلافل ها را داغ داغ درست میکنند و در ظرفهای بزرگ میگذارند.
پای صندوق پول را که دادید ، فقط به شما نان میدهند!!! بعد خودتان زحمت میکشید و از سینی ها هر چه خواستید و به هر تعداد که خواستید فلافل و مواد داخل ساندویچ را بر میدارید و مونتاژ میکنید.
بله درست خواندید ، به هر تعداد که دوست دارید بردارید
پیشخوان مغازه پر است از سینی های فلافل و ترشی و خیار شور و گوجه و البته فلفل!
نوش جان
ماهی فروش
ادامه دارد
خانه حال و هوای نوروزی داشت.
به قول امروزی ها فضا و انرژی خانه یک جوری بود که کاملا احساس راحتی میکردیم.
ظهر که ناهار خانه بودیم و استراحت
مامان دوستمان بیشتر غذاهای جنوبی درست میکرد ،که عالی بود
در همان ماشین صادقانه اعتراف کردیم ، که باز هم میاییم جنوب ، خیلی خوب است!
دوستمان به برادرش که راننده گی میکرد گفت ، از کوچه ها برو که نتوانند آدرس را یاد بگیرند !!!
ما هم با خیال راحت نشستیم و خندیدیم ! و وقتی رسیدم درب منزل مادرشان جی پی اس(1) زدیم و موقعیت را ثبت کردیم! که در آینده برنامه سفرمان کامل باشد!!!
ماهی فروش است دیگر ، از هر آستینش تکنولوژی می ریزد
ماهی فروش
(1) جی پی اس ، اصاصاً غربی می باشد، این آمریکایی ها بلا گرفته 24 ماهواره دارن که دور زمین می چرخند و مجانی موقعیت و زمان خود را مخابره می کنند ، حال اگر یک گیرنده جی پی اس داشته باشید ، و در فضای باز قرار گیرید و حداقل سیگنال 3 ماهواره را دریافت نمایید ، برنامه متصل به جی پی اس ، می تواند با اطلاعات دریافت شده ( مثلث فرضی بین شما و ماهواره ها می سازد) موقعیت شما را مشخص نماید و اگر نقشه منتطقه را هم داشته باشد مکان شما را نشان دهد.
به همین سادگی!
بعضی موبایلهای جدید جی پی اس دارد.
تجسم کنید این تکنولوژی را ما ساخته بودیم!!! و باز هم تجسم کنید که مجانی بود؟؟؟