درد داشتم
احساس میکردم خونریزی داخلی داخلی دارم .
بی شرفها خیال میکردن یه حیوون رو کردن تو کیسه و کتکش میزنن .
بیشتر نگران بودم که آیا خونواده ام ازم خبری گرفتن یا نه !
نذاشتن حتی برم دستشویی و صورتمو بشورم .
تو اون اتاقک موندم تا فردا .
فک کنم حوالی هشت صبح بود که یکی اومد در رو باز کرد .
از این سرباز وظیفه ها بود .
گفت پاشو ببینم .
پاشدم منو هل داد برد سمت دستشویی .
یه جای خیلی کثیف که حال آدم ازش به هم میخورد .
دو دقیقه نگذشت که حتی فرصت شستن صورتمو نداشتم . بدون مقدمه اومد داخل فوش داد و گفت زود باش متتظرتن .
باز هم استرس باز هم ترس .
نمیدونستم گناه من چیه و به چه تاوانی دارن اینطوری باهام برخورد میکنن .
همون سرهنگ دیروزیه تو اتاقش نشسته بود .
منو صدا کرد و رفتم تو .
گقت ها چیه خوب خوابیدی .
یه خوابی نشونت بدم که تا عمر داری فراموش نکنی .
یکی رو صدا کرد که دیروز ازم بازجویی کردو دندونمو شیکست .
منو برد دوباره تو همون اتاق .
گفت امضا میکنی و میری پی کارت .
اینطوری نه مارو اذیت میکنی نه خودتو .
منم گفتم باید بخونم ببینم چیه .
داد دستم اقرار نامه رو .
خلاصه و چکیده ش
اینجانب فلانی فرزند فلانی متولد فلان شهر اقرار میکنم که برای سرویسهای بیگانه خبر چینی و جاسوسی میکردم و اخبار و حوادث روز ایران رو از طریق وبلاگم بهشون اطلاع میدادم و علیه امنیت ملی اقدام کردم و الان از کار خود پشیمان و نادم هستم و هر حکمی رو از طرف دادگاه پذیرا هستم .
منم دادم دستش گفتم همچین کاری نکردمو امضا نمیکنم .
پاشد درباره منو گرفت زیر چک و لگدش
بی انصاف حیوون صفت
هیچوقت اسمش از یادم نمیره
١١روز به همین منوال گذشت
شکنجه جسمی و بدتر شکنجه روحی داشت عذابم میداد .
بالاخره خونواده ام مطلع شدن کجام .
اخه شهر ما کوچیکه و با پرس جو مابین کسایی که تو نظام و دادگستری بودن میشد فهمید کجام .
تنها شانس من این بود که نماینده ولی فقیه و قاضی دادگاه که دوتاشون یک نفر بودن فامیل پدرم بود و از طریق اون فهمیدن من کجام .
بالاخره پسر همون اقا با پدرم اومدن ملاقاتم و منو دیدن .
پدرم میگفت هر چی میگن قبول کن فلانی گفته خودم ازش حمایت میکنم و حداقل مجازات رو براش قایل میشم .
اینقد تو گوشم خوند تا راضی شد علیرغم میل باطنیم مجبور به امضای اون نوشته شدم .
با قرار وثیقه همون روز آزاد شدم .
ده روز بعدش نامه اومد در خونه که در فلان تاریخ برای صدور حکم در دادگاه فلانی شعبه ی فلانی حاضر باشم .
به پدرم اطلاع دادم و سر تاریخ رفتیم دادگاه
رفتم داخل اتاق قاضی , قبلش هماهنگ کرده بودن که کمترین حکم برام صادر شه .
قاضی تنها سوالی که ازم کرد این بود
آیا اقرار نامه رو با رضایت خودت امضا کردی و تمامی اتهامات رو پذیرا هستی .
مجبوری گفتم بله
نامه داد به یه افسر و با افسره منو بردن زندان
ههه زندان . منی که تو زندگیم نمره انضباطم تو مدرسه همیشه بیست بود و هیچ وقت کوچکترین دعوایی با کسی نکرده بودم و پام به کلانتری و آگاهی باز نشده بود داشتم میرفتم زندان و سابقه دار بشم . اونم چی , سیاسی
وای به من
به قول قدیمیا
آش نخورده و دهن سوخته
رسیدیم زندان
ازم عکس گرفتن مثل این مجرما و اثر انگشت و فرستادنم تو بند
کلا یه بند بیشتر نداشت که جمعا ٢٠نفری اونجا بودن .
یه تخت خالی بود روش دراز کشیدم و بعد اینکه بیدار شدم ریش سفید همه اومد باهام حرف زد و جریان رو پرسید و منم همه چی رو بهش گفتم .
همه کسایی که اونجا بودن جرمشون دزدی , قتل غیر عمد , کلاهبردار , بودن .
منم شده بودم قاطی اینا .
خلاصه با هر بدبختی ایی بود بعد ١٨روز و پیگیری های اون آشنای پدرم و خود پدرم منو به قید وثیقه آزاد کردن و تعهد ازم گرفتن که هیچ گونه فعالیت سیاسی چه در فضای مجازی چه بیرون نداشته باشم .
من آزاد به دنیا اومدم و حق آزادی طبیعی رو داشتم . نمیتونستم بیکار بمونم و نگم داستان اتفاقاتی که واسم افتاد .
شروع کردم دوباره به ادامه نوشتن همون وبلاگ بصورتی که خونواده مم نمیدونستن .
چهل روز نگذشت که دوباره نامه از آگاهی اومد در خونه خودمو معرفی کنم .
تا نامه رو دیدم بدنم سست شد و لرزیدم .
برگشتم به همسرم گفتم من دیگه اینجا نمیمونم .
پاشو جم کن بریم .
گفت من نمیام . من خونواده ام نمیذارن بیام و دق میکنن . از این حرفها .
گفتم من نمیتونم تو ای شرایط زندگی کنم .
گفت برو من ازت جدا میشم .
دعوامون افتاد و کلی جر و بحث
تا جایی که برام مقدور بود مدارکی که از اون روزها داشتم جمع کردم و مدارک شخصی و کمی لباس شخصی برداشتم و شبانه از شهرم زدم بیرون.
آخرین باری بود که اونجا رو دیدم و تا به امروز نتونستم برم و جراتشم نداشتم .
رفتم تهران و هتل موندم چند روز
از اونجا به نامه به خونواده ام و فرستادم و برای همیشه ازشون خداحافظی کردم چون میدونستم اینا به راحتی دست از سرم بر نمیدارن .
زندگی سیاه و با ترس و استرسم شروع شده بود .
پاسپورت نداشتم
میترسیدم قاچاقی از مرز خارج شم من تا به حال از این کارها حتی فکرشم به ذهنم خطور نکرده بود
چند روز هتل موندم
از همه میترسیدم
خیال میکردم الان یکی دنبالمه و هر ان دستگیرم میکنه
تو اون چند روز تو روزنامه ها نگاه کردم و قیمت خونه ها رو دیدم برای اجاره
یه خونه پیدا کردم که با بودجه ی من میخوند بگیرمش ولی یه مشکل داشتم میترسیدم قراردادی که برای اجاره ثبت میکنم تو سیستم ثبت بشه و بشه ردی ازم پیدا کرد
اول ادرس املاک رو گرفتم بعد رفتم سر و گوشی اب دادم دیدم و از املاکیای سنتی هستش و قرارداداش بصورت دستیه
خلاصه رفتم خونه رو دیدم . قرار داد خونه رو نوشتم وسیله خریدم و مستقر شدم .
یه مدت گذشت و پس اندازم داشت تموم میشد مجبور بودم برم کار کنم
هر جایی میرفتم میگفتن باید عدم سوپیشینه بیاری واسمون
خب منم اش نخورده و دهن سوخته زندانی سیاسی تو پرونده ام بود
داشتم اذیت میشدم
چند ماه گذشت و وقعا داشتم به بن بست میخوردم
مجبور شدم خونه رو پس بدم و وسایل رو بفروشم و پول پیشم رو بگیرم و راهی یکی از شهرهای شمالی شدم
تو اون شهر خونه ها با وسیله بود و ارزونتر از تهران
ایمترنتم داشت منم لپ تاپ داشتمو و شروع کردم به خرید و فروش از طریق اینترنت
در امد بدی نبود و زیر نظر کسی نمیرفتم
تنها مشکلم این وسط این بود که وقتی کسی میخواد پولی به حسابم واریز کنه یا پول به حسابش بریزم یا چکی رو پاس کنم نباید اسم خودم باشه
چون تحت تعقیب بودم
با یه خانم دوست سده بودم که اون یکی از کارتهای بانکیشو در اختیار من قرار داد تا من از طریق اون بتونم کارامو را بندازم و همیشه خودش میرفت برام چکهامو نقد میکرد و منم این وسط گاهی یه پولی بهش میدادم
گذشت و من از اون حالت ترس و استرس مقداری خارج سده بودم و با پیگیری هایی که کردم و هر سختی و ترسی بود فهمیدم همسرم طلاق غیابی گرفته و تمامی دارایی منو بعنوان مهریه ش برداشنه
خدا رو شکر بچه نداشتم
مادرم که خیلی دلسوز من بود و گاهی بصورت پنهانی تلفنی باهاش حرف میزدم همیشه اخبار اونجارو بهم میداد و میگفت پرونده ات بازه و پیگیرت هستن
تلفن خونه مون کنترله
منم چند ماه یکبار میرفتم یه شهر دیگه از یه تلفن عمومی به یه خط مادرم زنگ میزدم
بعد یه مدت شروع کردم به فعالیت دوباره تو فضای مجازی و وبلاگ نویسی و پیگیری اخبار و تحلیل و بررسی ها و فالو کردن پیج های مختلف سیاسی
وقتی میخواستم مطلبی تو بزارم معمولا میرفتم کافی نتها و اونم تو سهرهای نزدیک دیگه که هفته ایی یه بار میرفتم
یه بار اشتباه کردم و از گوشیم یه پست که با وایفای خونه م یه پست بسیار تند گذاشتم و نقد جامعه ی ایران امروز
چند روز بعدش که خونه نبودم همون دوست خانمم بهم زنگ زد و گفت کجایی گفتم بیرونم فلان شهر
گفت پلیس آگاهی ااومده دم خونه ت (ما همسایه بودیم ) و از دیوار ویلا رفته بالا و خونه رو بررسی کردن ما از دور دیدیم یه چیزایی برداشتن و رفتن و به همسایه ها گفتن تا من اومدم بهشون خبر بدن .
تنها خوبی من ایم بود هر موقع که از خونه میرفتم بیرون کولیم همرام بود که تمامی مدارکی که همرام اورده بودم و لپ تاپ و وسایل با ارزشم همیسه همرام بود
دیگه برنگشتم اون خونه
دوباره اواره گی و بدبختی شروع شد .