حرق اول

درود بر تو آریایی ایرانی 

خوش اومدی 

این وبلاگ منه و در حد توانم در مورد وضعیت اسف بار جامعه امروز ایران مینویسم شاید گوشهای شنوا باشند که صدای خفقان مردم منو یشنون 

میترسم ولی هدف دارم و مینویسم 

 

به امید روزی که هر انسانی آزادانه به نقد و بررسی و تخلیل های سیاسی احتماعی تو ایران بپردازه . 

درود بر تو

img__20160608_160236.jpg

مقایسه کن هموطن

img__20160608_160236.jpg

واسه این انقلاب کردین ؟

img__20160613_110436.jpg

جالیه

img__20160608_160025.jpg

 

به خودتون بیاین

مقایسه کن هموطن

 

1.jpg

 

 

الان تهران چه وضعی داره ؟ یکی از الوده ترین شهزهای دنیاست 

 

ایرلانهای ایرانی هواپیماهاشون جز ناوگان فرسوده و از رده خارج شده جهانیه . سالیانه صدها نفر از هموطنان عزیزم قربانی این ناوگان فرسوده هوایی میشن . 

یکی از بسته ترین و مخوف ترین کشورهای دنیا هستیم . حق اعتراض ههه فعال مدنی مذهبی سیاسی ههه اعدام . حقوق شهروندی منفی صفر 

 

وای برشما سران امروزی مملکت . روزی میرسه که به بدترین شکل ممکن به زندگی پر از گناه و فاسد شما خاتمه خواهیم داد . 

 

 

ادامه داستان دستگیریم

درد داشتم
احساس میکردم خونریزی داخلی داخلی دارم .
بی شرفها خیال میکردن یه حیوون رو کردن تو کیسه و کتکش میزنن .
بیشتر نگران بودم که آیا خونواده ام ازم خبری گرفتن یا نه !
نذاشتن حتی برم دستشویی و صورتمو بشورم .
تو اون اتاقک موندم تا فردا .
فک کنم حوالی هشت صبح بود که یکی اومد در رو باز کرد .
از این سرباز وظیفه ها بود .
گفت پاشو ببینم .
پاشدم منو هل داد برد سمت دستشویی .
یه جای خیلی کثیف که حال آدم ازش به هم میخورد .
دو دقیقه نگذشت که حتی فرصت شستن صورتمو نداشتم . بدون مقدمه اومد داخل فوش داد و گفت زود باش متتظرتن .
باز هم استرس باز هم ترس .
نمیدونستم گناه من چیه و به چه تاوانی دارن اینطوری باهام برخورد میکنن .
همون سرهنگ دیروزیه تو اتاقش نشسته بود .
منو صدا کرد و رفتم تو .
گقت ها چیه خوب خوابیدی .
یه خوابی نشونت بدم که تا عمر داری فراموش نکنی .
یکی رو صدا کرد که دیروز ازم بازجویی کردو دندونمو شیکست .
منو برد دوباره تو همون اتاق .
گفت امضا میکنی و میری پی کارت .
اینطوری نه مارو اذیت میکنی نه خودتو .
منم گفتم باید بخونم ببینم چیه .
داد دستم اقرار نامه رو .
خلاصه و چکیده ش
اینجانب فلانی فرزند فلانی متولد فلان شهر اقرار میکنم که برای سرویسهای بیگانه خبر چینی و جاسوسی میکردم و اخبار و حوادث روز ایران رو از طریق وبلاگم بهشون اطلاع میدادم و علیه امنیت ملی اقدام کردم و الان از کار خود پشیمان و نادم هستم و هر حکمی رو از طرف دادگاه پذیرا هستم .

منم دادم دستش گفتم همچین کاری نکردمو امضا نمیکنم .
پاشد درباره منو گرفت زیر چک و لگدش

بی انصاف حیوون صفت

هیچوقت اسمش از یادم نمیره

١١روز به همین منوال گذشت
شکنجه جسمی و بدتر شکنجه روحی داشت عذابم میداد .

بالاخره خونواده ام مطلع شدن کجام .


اخه شهر ما کوچیکه و با پرس جو مابین کسایی که تو نظام و دادگستری بودن میشد فهمید کجام .

تنها شانس من این بود که نماینده ولی فقیه و قاضی دادگاه که دوتاشون یک نفر بودن فامیل پدرم بود و از طریق اون فهمیدن من کجام .

بالاخره پسر همون اقا با پدرم اومدن ملاقاتم و منو دیدن .

پدرم میگفت هر چی میگن قبول کن فلانی گفته خودم ازش حمایت میکنم و حداقل مجازات رو براش قایل میشم .

اینقد تو گوشم خوند تا راضی شد علیرغم میل باطنیم مجبور به امضای اون نوشته شدم .

با قرار وثیقه همون روز آزاد شدم .

ده روز بعدش نامه اومد در خونه که در فلان تاریخ برای صدور حکم در دادگاه فلانی شعبه ی فلانی حاضر باشم .

به پدرم اطلاع دادم و سر تاریخ رفتیم دادگاه

رفتم داخل اتاق قاضی , قبلش هماهنگ کرده بودن که کمترین حکم برام صادر شه .

قاضی تنها سوالی که ازم کرد این بود

آیا اقرار نامه رو با رضایت خودت امضا کردی و تمامی اتهامات رو پذیرا هستی .

مجبوری گفتم بله

نامه داد به یه افسر و با افسره منو بردن زندان


ههه زندان . منی که تو زندگیم نمره انضباطم تو مدرسه همیشه بیست بود و هیچ وقت کوچکترین دعوایی با کسی نکرده بودم و پام به کلانتری و آگاهی باز نشده بود داشتم میرفتم زندان و سابقه دار بشم . اونم چی , سیاسی

وای به من
به قول قدیمیا
آش نخورده و دهن سوخته

رسیدیم زندان
ازم عکس گرفتن مثل این مجرما و اثر انگشت و فرستادنم تو بند

کلا یه بند بیشتر نداشت که جمعا ٢٠نفری اونجا بودن .

یه تخت خالی بود روش دراز کشیدم و بعد اینکه بیدار شدم ریش سفید همه اومد باهام حرف زد و جریان رو پرسید و منم همه چی رو بهش گفتم .

همه کسایی که اونجا بودن جرمشون دزدی , قتل غیر عمد , کلاهبردار , بودن .

منم شده بودم قاطی اینا .

خلاصه با هر بدبختی ایی بود بعد ١٨روز و پیگیری های اون آشنای پدرم و خود پدرم منو به قید وثیقه آزاد کردن و تعهد ازم گرفتن که هیچ گونه فعالیت سیاسی چه در فضای مجازی چه بیرون نداشته باشم .


من آزاد به دنیا اومدم و حق آزادی طبیعی رو داشتم . نمیتونستم بیکار بمونم و نگم داستان اتفاقاتی که واسم افتاد .

شروع کردم دوباره به ادامه نوشتن همون وبلاگ بصورتی که خونواده مم نمیدونستن .

چهل روز نگذشت که دوباره نامه از آگاهی اومد در خونه خودمو معرفی کنم .

تا نامه رو دیدم بدنم سست شد و لرزیدم .

برگشتم به همسرم گفتم من دیگه اینجا نمیمونم .
پاشو جم کن بریم .
گفت من نمیام . من خونواده ام نمیذارن بیام و دق میکنن . از این حرفها .

گفتم من نمیتونم تو ای شرایط زندگی کنم .
گفت برو من ازت جدا میشم .
دعوامون افتاد و کلی جر و بحث
تا جایی که برام مقدور بود مدارکی که از اون روزها داشتم جمع کردم و مدارک شخصی و کمی لباس شخصی برداشتم و شبانه از شهرم زدم بیرون.

آخرین باری بود که اونجا رو دیدم و تا به امروز نتونستم برم و جراتشم نداشتم .

رفتم تهران و هتل موندم چند روز
از اونجا به نامه به خونواده ام و فرستادم و برای همیشه ازشون خداحافظی کردم چون میدونستم اینا به راحتی دست از سرم بر نمیدارن .

زندگی سیاه و با ترس و استرسم شروع شده بود .

پاسپورت نداشتم
میترسیدم قاچاقی از مرز خارج شم من تا به حال از این کارها حتی فکرشم به ذهنم خطور نکرده بود
چند روز هتل موندم
از همه میترسیدم
خیال میکردم الان یکی دنبالمه و هر ان دستگیرم میکنه
تو اون چند روز تو روزنامه ها نگاه کردم و قیمت خونه ها رو دیدم برای اجاره

یه خونه پیدا کردم که با بودجه ی من میخوند بگیرمش ولی یه مشکل داشتم میترسیدم قراردادی که برای اجاره ثبت میکنم تو سیستم ثبت بشه و بشه ردی ازم پیدا کرد

اول ادرس املاک رو گرفتم بعد رفتم سر و گوشی اب دادم دیدم و از املاکیای سنتی هستش و قرارداداش بصورت دستیه

خلاصه رفتم خونه رو دیدم . قرار داد خونه رو نوشتم وسیله خریدم و مستقر شدم .

یه مدت گذشت و پس اندازم داشت تموم میشد مجبور بودم برم کار کنم

هر جایی میرفتم میگفتن باید عدم سوپیشینه بیاری واسمون

خب منم اش نخورده و دهن سوخته زندانی سیاسی تو پرونده ام بود

داشتم اذیت میشدم
چند ماه گذشت و وقعا داشتم به بن بست میخوردم

مجبور شدم خونه رو پس بدم و وسایل رو بفروشم و پول پیشم رو بگیرم و راهی یکی از شهرهای شمالی شدم

تو اون شهر خونه ها با وسیله بود و ارزونتر از تهران

ایمترنتم داشت منم لپ تاپ داشتمو و شروع کردم به خرید و فروش از طریق اینترنت

در امد بدی نبود و زیر نظر کسی نمیرفتم

تنها مشکلم این وسط این بود که وقتی کسی میخواد پولی به حسابم واریز کنه یا پول به حسابش بریزم یا چکی رو پاس کنم نباید اسم خودم باشه

چون تحت تعقیب بودم

با یه خانم دوست سده بودم که اون یکی از کارتهای بانکیشو در اختیار من قرار داد تا من از طریق اون بتونم کارامو را بندازم و همیشه خودش میرفت برام چکهامو نقد میکرد و منم این وسط گاهی یه پولی بهش میدادم

گذشت و من از اون حالت ترس و استرس مقداری خارج سده بودم و با پیگیری هایی که کردم و هر سختی و ترسی بود فهمیدم همسرم طلاق غیابی گرفته و تمامی دارایی منو بعنوان مهریه ش برداشنه

خدا رو شکر بچه نداشتم

مادرم که خیلی دلسوز من بود و گاهی بصورت پنهانی تلفنی باهاش حرف میزدم همیشه اخبار اونجارو بهم میداد و میگفت پرونده ات بازه و پیگیرت هستن

تلفن خونه مون کنترله

منم چند ماه یکبار میرفتم یه شهر دیگه از یه تلفن عمومی به یه خط مادرم زنگ میزدم

بعد یه مدت شروع کردم به فعالیت دوباره تو فضای مجازی و وبلاگ نویسی و پیگیری اخبار و تحلیل و بررسی ها و فالو کردن پیج های مختلف سیاسی
وقتی میخواستم مطلبی تو بزارم معمولا میرفتم کافی نتها و اونم تو سهرهای نزدیک دیگه که هفته ایی یه بار میرفتم
یه بار اشتباه کردم و از گوشیم یه پست که با وایفای خونه م یه پست بسیار تند گذاشتم و نقد جامعه ی ایران امروز

چند روز بعدش که خونه نبودم همون دوست خانمم بهم زنگ زد و گفت کجایی گفتم بیرونم فلان شهر

گفت پلیس آگاهی ااومده دم خونه ت (ما همسایه بودیم ) و از دیوار ویلا رفته بالا و خونه رو بررسی کردن ما از دور دیدیم یه چیزایی برداشتن و رفتن و به همسایه ها گفتن تا من اومدم بهشون خبر بدن .

تنها خوبی من ایم بود هر موقع که از خونه میرفتم بیرون کولیم همرام بود که تمامی مدارکی که همرام اورده بودم و لپ تاپ و وسایل با ارزشم همیسه همرام بود

دیگه برنگشتم اون خونه

 

دوباره اواره گی و بدبختی شروع شد . 

 

 

داستان دستگیریم

گناه من چی بود ؟ 

 

به ابلاعیه از  دادگستری برام اومده بود منم بهش توجهی نکردم و اصلا فکرشو نمیگردم کار به نابودی زندگیم بکشه

در روز 26 / 07 / 1388 خونه همراه خانمم نشسته بودیم ساعت حوالی 2 ظهر و مشغول ناهار خوردن . صدای زنگ در اومد . رفتم درو باز کردن دو نفر لباس شخصی و یگ نفر لباس نظامی 

گفتن شما فلانی هستین 

گفتم بله 

گفتن باید با ما بیاید و بدون اینکه هیچ مجوزی داشته یاشند اومدن داخل خونه و جتی جواب سوالاتو منو ندادن 

تمام خونه رو زیر و رو کردن و لپ تاپمو برداشتن و بهم دست بند زدن و سوار ماشین پلیس آگاهی شدیم

هنوز نمیدونستم برای چی 

 

رفتم وارد محوطه نیروی انتظامی شدیم از اونجا رد شدیم و وارد محوطه ی پلیس اگاهی 

تو ماشین هر چی سوال پرسیدم گقتن میریسیم توضیح میدیم 

 

رسیدیم اونجا منو بردن تو یه اتاق یه اقایی لباس شخصی مسن حدود 50 ساله پشت میز نشسته بود و و گقت اوردینش 

اونام احترام نظامی گراشتن و گفتن بله سرهنگ 

بهم رو کرد و خظاب له اونا گفت بذارین همینجا تو اون گوشه رو به دیوار بمونه تا اعتراف کنه اگه نکرد همین امشی اعدامش میکنیم

 

تو اون گرما جلوی در اهنی بیشتر از دو ساعت وایسادم سر پا رو به گوشه 

ترس تمام وجودمو قرا گرفته بود و هزاران جور فکر به ذهنم اومد 

بالاخره یکی از اون لباس شخصیها که اومده بود در خونه اومد دستبند رو باز کرد و منو برد تو یه اتاق دیگه گه یه میز بود یه عالمه پرونده و لپ تاپم

منو نشوند رو میز و خود داشت قدم میزد 

دستاش پشتش بود و به اسم کوچیگ منو صدا زد 

خب بگو 

گقتم چی بگم من که هنوز نمیدونم برای چی منو اوردین 

تا اینو گقتم چنان با کفشش خوابوند تو گوشم گه دندون سمت چپم شکست

دهنم پر خون شد و داشتم گریه میگردم میگفتم بگین برای چی تا منم توضیخ بدم 

چند دقیقه سگوت گرد بعدش کفت برو بیرون صورتتو بشور و بیا

رفتم صورتمو و دهنمو شستم و برگشتم و دوباره پرسید از گجا شروع کنیم 

گفتم از هر جایی که شما میگین

گفت خوبه 

از کی داری جاسوسی میکنی 

منو میگی دوتا شاخ اومد تو سرم منو جاسوسی 

گفتک چه جاسوسی ایی جناب این چه حرفیه 

کفت ما از طریق ای پی رد وبلاگتو گرفتیم و مکین.می کمگر شی که اخبار و اطلاعات ایران رو به خارج منتقل میکنی

 

تازه فهمیدم جریان از چه قراره 

اصلا تمرکز نداشتم 

درد دندونم گه ورم کرده بود و اون موقعیت 

گفتم من فقط اخبار رو جمع میگردم و مینوشتم همین 

بهم گفت دستاتو بیار بالا دستامو بردم بالا 

یه چیزی شبیه کابل برق بود 

چنان محگم زد تو دستم که تمام بدنم تیری وحشتناک گرفت 

چند ثانیه کر شدم 

باز به اسم کوچیگ صدام کرد و گفت از کی

منم گفتم کاری نگردم و همون حرف قبلی رو تکرار کردم 

گفت فک کنم تنت میخواره 

دوباره بهم دستبند زد رفتم همونجای قبلی که وایسیاده بودم 

تا تاریکی هوا نگه هم داشتن و هوا که کالا تاریک شد اومدن دستبند رو باز گردن منو کردن تو یه کیسه یه چند قدم لردن اونوتر و زدن زمین چند نفر که احساس میکردم سه نفر بودن با مشت لگد افتادن به جونم

ققط با حالت بدنم میتونستم جلوی درد بیشتر رو بگیرم 

بیهوش شدم و به هوش که اودم دوباره تو همون اتاق بودم 

یه طومار برای من نوشتن کلی اعرتاف از زبون من گفتن باید امضا کنی من که خودنمش 

اقدام علیه امنیت ملی

همکاری با نهادهای جاسوسی خازجی

بر هم زدن قضای مجازی با استقاده از شایعه پراگنی 

 

گفتم من همچین کاری نکردم و امضا نمیگنم 

منو بردن تو یه بازداشتگاه تاریک گه ققط  میتونستی سر پا وایسی 

تا ضب

 

ادامه دارد.......

 

مراسم تشییع جنازه ی صانع ژاله به خشونت کشیده شد

 

خبرگزاری هرانا – گزارش‌های وارده از تهران حاکی است هنگام تشییع جنازه صانع ژاله از کشته شدگان ۲۵ بهمن ماه در تهران، بین نیروهای لباس شخصی و معترضان درگیری به وجود آمد.

صانع ژاله از دانشجویان دانشگاه هنر تهران است که در تظاهرات ۲۵ بهمن به ضرب گلوله کشته شد.

 

به گزارش العربیه، نیروهای امنیتی، سازمان مجاهدین خلق را به تیراندازی به سمت معترضان متهم کرده و خبرگزاری‌های هوادار دولت صانع ژاله را عضو فعال بسیج معرفی کرده‌اند اما مخالفان با انتشار عکس‌هایی از دیدار وی با آیت الله منتظری تاکید کردند وی عضو انجمن اسلامی دانشگاه هنر واز فعالان جنبش سبز است وهیچ وابستگی به بسیج ندارد.

مهدی کروبی از رهبران معترضان در پیام اخیر خود عاملان شلیک به سمت معترضان را افراد وابسته “به نهادهای خاص” معرفی کرده است.

همزمان با اعلام تشییع جنازه صانع ژاله دفتر تحکیم وحدت از تشکل‌های عمده دانشجویی از هوادران جنبش سبز خواسته است در این مراسم حضور پیدا کنند تا “اجازه مصادره خون پاک شهدای راه آزادی را به قاتلانشان” ندهند.

شایان ذکر است که خبرگزاری فرانسه در همین زمینه گزارش داده است که تلویزیون دولتی ایران، تصاویری از درگیری در دانشگاه هنر را به نمایش گذاشته است.

گفته می شود رفتار نیروهای لباس شخصی با دانشجویان و دوستان نزدیک صانع ژاله به شدت تحقیر آمیز بوده است.

 

امار و ارقام جدید

دست کم ۸ نفر در اثر تیراندازی نیروهای مسلح بسیج (لباس شخصی‌ها) پس از راهپیمایی ۲۵ خرداد کشته شدند

 

در اثر یورش نیروهای انصار حزب الله و بسیج به دانشگاه شیراز دو تن کشته شدند.

 

 

زارش پرسنل سه بیمارستان شهر تهران از حداقل ۳۴ کشته در راهپیمایی روز سی‌ام خرداد در تهران حکایت دارد. ۱۹ جسد در بیمارستان امام خمینی، ۸ جسد در بیمارستان رسول اکرم و۷ جسد در بیمارستان لقمان حکیم در همان شب تحویل سردخانه‌های این بیمارستان‌هاشده‌است. چندین بیمارستان اصلی دیگر هم در مسیر راهپیمایی آن روز قرار دارد که مطمئنا مجروحان و کشته شده‌های دیگری نیز به این بیمارستان‌ها منتقل شده‌اند

 

کمیته پیگیری حقوق بازداشت‌شدگان و آسیب‌دیدگان حوادث بعد از انتخابات که از جانب میرحسین موسوی و مهدی کروبی تشکیل شده از مراجعه خانواده‌های ۴۶ نفر از مفقودان رویدادهای اخیر که هیچ آگاهی از آنان در دست نیست به این کمیته خبر داده‌است.

 

 

به گفته ارون رودز، سخنگوی کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران: اینگونه به‌نظر می‌رسد که تعداد زیادی از کسانی که تصور می‌شود در مکان‌های نامعلومی در بازداشت هستند یا در بازداشت‌های بی‌ارتباط با دنیای خارج نگهداشته شده‌اند، احتمالا می‌توانند جزو کشته شدگان باشند... اگر این مورد صحت داشته باشد، تاریخ در مورد این حوادث نه تنها بعنوان حادثه‌ای که در آن خشونت بسیار زیاد استفاده شده بلکه بعنوان یک کشتار دسته‌جمعی یاد خواهد کرد.

خانواده سهراب اعرابی که در ناآرامی‌های تهران کشته شده است، گفته‌اند که آلبومی حاوی تصاویر ۵۰ تا ۶۰ نفر از کشته شدگان حوادث اخیر به آنها نشان داده شده بود.

 

خانواده یکی از مفقودین به خبرنگار نوروز سایت جبهه مشارکت گفته «وی را به سردخانه‌ای در جنوب غربی تهران که مخصوص نگهداری میوه و محصولات لبنی بوده‌است برده‌اند و آلبومی دراختیارش گذاشته‌اند که تصویر صدها کشته در آن بوده‌است تا جنازه فرزندش را از بین آنها پیدا کند. به گفته وی دیدن تصاویر کشته شده‌ها نزدیک به نیم ساعت به طول انجامیده‌است. وی افزود در زمان خروج از این سردخانه پیکر صدها شهید را دیده‌است که در آنجا روی هم گذاشته شده بودند.

 

ادامه دارد