یادش بخیر

یادش بخیر انگار همین دیروز بود
چه روزایی بود
هر روز تو استامبول یه دنیا خاطره بود برام
یه بار رفتم رستوران برا عصرونه ترکی هم که بلد نبودم
با صادق به زبون خودمون حرف میزدیم که طرف بعد اینکه مشتریاشو راه انداخت طرف ما نگاه کرد و لبخندی زد و شروع کرد به زبون خودمون حرف زدن !!!
همشهریمون از آب دراومد !!!
کلی خندیدیم
صادق خان هم که الان تو سوئد داره حال میکنه اون وقت من اینجا فقط دارم ......
ای دنیا .....
چه کارا میکنی تو

آن شب شب نحسی بود ...
با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟
دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...
گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...
دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...
پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟
دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...
پسر : نه به خدا من عاشقتم ...
دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...
پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...
صدای قطع شدن مکالمه آمد ...
تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...
آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...
به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...
بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟
گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...
و می گریست ...
بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...
ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...
بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...
نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :
" الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "
به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...
پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...
داخل کوچه را نگاهی کرد ...
سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...
پنجره را باز کرد ...
با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...
پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...
و وداع کرد ...
صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...
نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...
و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...
صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...
پسر را نیافت ...
ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...
تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...
و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :
" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...
تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "
زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...
و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....
با عرض شرمندگی از دیر آپ شدن
به اطلاع میرسانم پرشین گیگ دچار نقص فنی شده گویا باز نمیشه !
بنابراین تمامی تصاویر وبلاگ بنده هم تا اطلاع ثانوی نمایش داده نمیتواند بشود !
برای بهبودی هرچه سریعتر این کشتی عظیم (پرشین گیگ ) دست به دعا گشوده و منتظر فرجی از جانب عزیزان دست اندر کار این سایت در دنیای مجازی هستیم !
پایدار باشید
میبخشم

می بخشم...!
کسانی راکه هرچه خواستند...
با من
با دلم
با احساسم
با غرورم کردند...!
و من را دردور دست خودم تنها گذاشتند...!
و من امروز به پایان خودم نزدیکم...!
پروردگارا به من بیاموز در این فرصت حیاتم...
آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند...!
همین ...
سلام
تو اتوبان غرق در افکار خودم بودم
یه دفعه یه زن و مرد جلوم سبز شدن !!!
فکرشو بکنید !
تو اتوبان ....
با اون سرعت ....
تاریکی ....
نه میشه ترمز کرد
نه میشه اینور اونور گرفت
نه میشه گاز داد !!!
خدا به خیر گذروند من ازشون رد شدم
بعد من چه اتفاقی افتاد نمیدونم
ولی تا الان تو این فکرم که اونا چقد احمق بودن که اون موقع شب از اتوبان شلوغ رد میشن !
آدما بعضی وقتا یه خریت هایی میکنن بعد اتفاقی که براشون میفته میگن تقدیر !!!!
آخه این کجاش قسمته که خودت خودتو به کشتن بدی ؟
به نظر من تقدیر و قسمتی وجود نداره
همه چی دست خود آدماست
حتی خدا هم کوچیکترین مانعی برات نمیذاره
دنیای آدما واقعا دست خودشونه
سلام به همه دوستان عزیز
امیدوارم حالتون خوب باشه
شرمنده دیر میام
درگیرم
خدا کار هیچکدومتونو به اداره دولتی نندازه
و ممنون از همه که سر میزنن
پایدار باشید
چه ساده بودم
چه ساده بودم
آن هنگام که می پنداشتم
شکستن دل کسی
ناگوارترین حادثه ی عالم است.
حالا که دلم شکسته
عالمی تکان نخورد
به سادگی خودم می خندم...







خواستم از خودم بگویم