سه چیز را نگه دار
سه چیز را نگه دار:
گرسنگیت را سر سفره دیگران،
زبانت را در جمع،
و چشمت را در خانه دوست. . .
لقمان حکیم
سه چیز را نگه دار:
گرسنگیت را سر سفره دیگران،
زبانت را در جمع،
و چشمت را در خانه دوست. . .
لقمان حکیم
شکسپیر گفت:
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم...
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...
زندگی کوتاه است ...
پس به زندگی ات عشق بورز...
خوشحال باش
و لبخند بزن
فقط برای خودت زندگی کن و ...
قبل از اینکه صحبت کنی؛ گوش کن
قبل از اینکه بنویسی؛ فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی؛ درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی؛ ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی؛ احساس کن
قبل از تنفر؛ عشق بورز
زندگی این است...
احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا ایا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته ما مرغی ست
کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
وندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش...
شاعر ارجمند: هوشنگ ابتهاج
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ:
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،
ﺳﻘﻒ ﮔﻔﺖ: ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ!
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﻔﺖ: ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ!
ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ!
ﺁﻳﻴﻨﻪ ﮔﻔﺖ: ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﻴﻨﺪﻳﺶ!
ﺗﻘﻮﻳﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺵ!
ﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻑ ﻫﺎﻳﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫُﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ!
ﺯﻣﻴﻦ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﻧﻴﺎﻳﺶ ﻛﻦ!
شاعر ارجمند: شاملو
شاد بودن هنر است
بشکفد بار دگر لالهی رنگین مراد
غنچهی سرخ فرو بستهی دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود،
روزگار دگری هست و بهاران دگر
کاشکی آینهای بود درونبین که در او،
خویش را میدیدم
آنچه پنهان بود از آینهها میدیدم
میشدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است
شاد کردن، هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بیجان شب و روز،
بیخبر از همه خندان باشیم
بیغمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
شاد بودن هنر است
گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنهی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمهی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
از صدای گذر آب چنان می فهم
تندتر از آب روان عمر گران می گذرد
زندگی را نفسی است که ارزش غم خوردن نیست
آنقدر سیر بخند که ندانی غم چیست
جانور فربه شود لیک از علف
آدمی فربه ز عزست و شرف
آدمی فربه شود از راه گوش
جانور فربه شود از حلق و نوش
ای برادر تو همان اندیشه ای
مابقی استخوان و ریشه ای
حضرت مولوی
برای خانه ی همسایه ات هم چراغ آرزو کن ....
قطعا حوالی خانه ات روشن تر خواهد شد...

تا سواری ندهی، کسی سوارت نخواهد شد!

زنان و مردان بسیاری می توانند با هم بخوابند،
اما تعداد بسیار محدودی از آنان می توانند با هم بیدار بمانند!
برتراند راسل

روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
حضرت حافظ
قصیده لامیه
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
قصیده لامیه، عنوان قصیده معروفی است که توسط حسن وثوق (وثوق الدوله)، نخست وزیر نامدار ایران و عاقد قرارداد (نگین)مشهور ۱۹۱۹ سروده شدهاست. این قصیده که برخی ابیات آن از فرط شهرت به صورت ضرب المثل درآمدهاست، از شاهکارهای زبان و ادبیات فارسی در دوران معاصر محسوب میشود.
لازم به ذکر است که جز این قصیده که بعدها به قصیده لامیه معروف شد، منظومههای متعدد دیگری نیز از شاعران و ادیبان دیگر (به فارسی و عربی)، با عنوان قصیده لامیه سروده شدهاند.
شأن نزول
دکتر باقر عاقلی در جلد سوم کتاب مشهور خویش، شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، ذیل شرح حال وثوق الدوله، در مورد زمان سروده شدن این مثنوی مینویسد:
...[بعد از آنکه] قرارداد (نگین) ۱۹۱۹ سر نگرفت و احمد شاه به ایران بازگشت و وثوقالدوله در تیر ماه ۱۲۹۹ از ریاست دولت کنارهگیری نموده به سلیمانیه رفت، پس از سرودن این مثنوی به اروپا سفر کرد.
وی در ادامه نوشته خویش، چند بیتی ازاین مثنوی را نیز، نقل نمودهاست.
همچنین دکتر حسن ذوالفقاری در کتاب داستانهای امثال، به نقل از فرهنگ نامهٔ امثال و حکم ایرانی، شأن نزول این قصیده را چنین ذکر کردهاست:
وثوق الوله در حال شکست سیاسی و تبعید، با حالی زار با اتومبیل به طرف شمال در حرکت بود که گاوی با شاخ خود به طرف ماشین حمله برد و به رادیاتور ماشین صدمه زد. و وثوق الدوله تحت تأثیر این واقعه و با توجه به بدبیاریهای سابق خویش، سرود:
چون بد آید هرچه آید بد شود
یک بلا ده گردد و ده صد شود
آتش از گرمی فتد، مهر از فروغ
فلسفه باطل شود، منطق دروغ
پهـلــوانـی را بغلطـانـد خسی
پشهای غالب شود، بر کرکسی
کــور گردد چشم عقل کنجکاو
بشکند گردونهای را شاخ گاو
نیکبختان راست ابر فرودین
زیب بخش ملک و مشاطه زمین
تیره بختان راست باران بهار
سیل خرمن کوب و برق شعله بار
آن یکی چون مرغ پرد بر اثیر
درنوردد شش جهت را روی و زیر
نه بلا دامی به راهش افکند
نه کمند حادثه بر وی تند
این یکی آهسته پیماید رهی
لغزدش پائی و افتد در چهی
این یکی را آب سیل خانه کوب
آن یکی را مرکب سهل الرکوب
خاک آن را نیشکر بارآورد
این یکی را حنظل و خار آورد
این یکی را آتش افروزد چراغ
بر دل آن یک نهد چون لاله داغ
این یکی را باد پیک مژده بر
این یکی را حامل رنج وخطر
بعضی موقعها چیزهایی که می گوییم بخودمان برمی گردد حال بنگر که چگونه خواهی زیست؟
چون برگ که در انتهای زوال می افتد
یا میوه که در انتهای کمال می افتد
بنگر که چگونه می افتی! چون برگی زرد یا سیبی سرخ؟

در اين سراي بي كسي، كسي به در نمي زند
به دشت پر مــــلال ما، پرنــــــده پر نمـي زنــــد
يكــي زشب گرفتــگان، چــــــــراغ بر نمي كنـــد
كسي به كوچــه سار شب، در سحر نمي زند
نشستــــــه ام در انتظار اين غبار بي ســــوار
دريغ كز شبـــــي چنين، سپيــده سر نمي زنــد
دل خراب من، دگـــــر خرابتــــــر نمــــي شـــود
كه خنجر غمت از اين خرابتـــــــر نمـــــــي زند
گذر گهــــي است پر ستم، كه اندرو به غير غم
يـكي صــــــلاي آشنا، به رهگــــــذر نمي زنـــــد
چه چشم پاسخ است از اين، دريچه هاي بسته ات
بـــــرو كه هيچ كس نــــدا، به گوش كر نمي زنــــد
نه سايه دارم و نه بر، بيفكننـــــــــدم و ســـزاست
اگر نــــه بر درخت تر، كســـــي تبر نمـــــي زنــد
شاعر ارجمند:هوشنگ ابتهاج

دوستان روزهای سخت کسانی هستند
که انسانهای سرسخت را می سازند
و هرگز فراموش نخواهند شد.
افشین رحیمی

A true friend sticks by you through the hard times but
A fake friend will leave when things get to hard.
میخواهمت چنان که شب خسته خواب را
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنیتر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
شاعر ارجمند: قیصر امینپور
سرشارم امشب از غزل، سرشارم امشب
بيدارم امشب تا سحر، بيدارم امشب
اشك است و لبخند و گل و آيينه بازي
پرواز آهي، نغمه اي، راز و نيازي
امشب گرفته گريه ها دست دلم را
دريا كمك كن تا بيابم ساحلم را
ذوق شكفتن در دلم سر مي كشد باز
مرغ اميدم در افق پر مي كشد باز
در كوچه ي نور و صدا ره مي سپارم
امشب اگر مر گم رسد حرفي ندارم
امشب گرفته گريه ها دست دلم را
دريا كمك كن تا بيابم ساحلم را
شاعر ارجمند:مهدی اخوان ثالث
غلام نرگس مست تو تاجدارانند
خراب باده لعل تو هوشیارانند
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
که از یمین و یسارت چه سوگوارانند
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
که از تطاول زلفت چه بیقرارانند
نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحق کرامت گناهکارانند
نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس
که عندلیب تو از هر طرف هزارانند
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیاده میروم و همرهان سوارانند
بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه کان جا سیاه کارانند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگارانند