سلام چه زود این همه مدت گذشت نگرانم !‌ ولی چه بايد كرد؟ عشق، دلواپسی نمی فهمد ! درد من، خطِ ميخی است عزيز درد من را كسی نمی فهمد ! بغض كردن ميان خنديدن تكيه دادن به كوه ِ نامرئي خسته ام از ضوابط عُرفی خسته ام از روابط شرعی هيچ كس،‌ هيچ كس نمی داند به نگاهت چه عادتی دارم هيچ فرقي نمی كند ديگر اينكه با تو چه نسبتی دارم … تف به هر چه اصول، هر چه فُروع تف به هرچه ثواب ، هرچه گناه توي تاريك خانه ي دنيا عقل، جنّ است و عشق، بسم الله ! چشم هايت نگاه خيسم را مثل ِ برق سه فاز ميگيرد تو برايم جرقه ای وقتی خانه را بوی گاز مي گيرد ! زير آتش فشان ِ‌ جنگ تو يخ ِ هر چيز آب خواهد شد مثل يک سرزمين ِ بي سرباز همه چيزم خراب خواهد شد … #یاسر_قنبرلو

ﺳﯿﺪ ﺣﺴﻦ ﺣﺴﯿﻨﯽ : ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ ﺳﻠﻮﮎ  ﺷﺎﻋﺮﻱ ﻫﺮﻭﻟﻪ ﺍﻱ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺯﺍﻫﺪﻱ ﭼﭗ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺮﺩ  ﻋﺎﺭﻓﻲ ﭘﻨﭽﺮﻱ ﺭﻭﺡ ﮔﺮﻓﺖ.   ﺷﺎﻋﺮﻱ ﺷﻌﺮ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ  ﻫﻢ ﺑﺪﺍﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺪ ﻭ ﺩﺍﻧﻲ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ    ﺷﺎﻋﺮﻱ ﺷﻮﺭﻳﺪﻩ  ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮ ﻣﻲ ﮔﺸﺖ  ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺩﺭ ﮐﻒ ﺩﺍﺷﺖ  ﭘﻲ ﻳﮏ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲ ﮔﺸﺖ   ﭘﻴﺶ ﭼﺸﻢ ﺷﺎﻋﺮ  ﺟﺪﻭﻟﻲ ﺣﻞ ﻣﻲ ﺷﺪ  ﻋﺸﻖ ﻣﺨﺘﻞ ﻣﻲ ﺷﺪ!   ﺷﺎﻋﺮﻱ ﺷﺎﻳﻌﻪ ﺑﻮﺩ  ﻧﻘﺪ ﺗﮑﺬﻳﺒﺶ ﮐﺮﺩ!   ﺗﺎﺟﺮﻱ ﺳﺮ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ ﺷﺎﻋﺮﻱ ﺣﻞ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻧﺎﻗﺪﻱ ﻧﻴﺰﻩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ  ﺩﺭ ﺍﻟﻤﭙﻴﮏ ﻏﻢ ﺍﻭﻝ ﻣﻲ ﺷﺪ.   ﺷﺎﻋﺮﻱ ﺧﻢ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻣﻨﺸﻲ ﻗﺒﻠﻪ ﻱ ﻋﺎﻟﻢ ﻣﻲ ﺷﺪ!   ﺷﺎﻋﺮﻱ ﺧﻮﻥ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ  ﺯﺍﻫﺪﻱ ﺍﻳﺪﺭ ﻭ ﺍﻳﺪﻭﻥ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ ﻗﺼﻪ ﻱ ﻟﻴﻠﻲ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ!   ﺳﺎﻟﮑﻲ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ ﺩﺭ ﻣﺠﺎﺭﻱ ﺍﺩﺍﺭﻱ ﮔﻢ ﺷﺪ!   ﺷﺎﻋﺮﻱ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪ  ﭘﺪﺭ ﺑﭽﻪ ﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪ!   ﺷﺎﻋﺮﻱ ﻧﻲ ﻣﻲ ﺯﺩ  ﻋﺎﺭﻓﻲ ﻣﻲ ﻧﺎﻟﻴﺪ  ﺯﺍﻫﺪﻱ ﺑﺴﺖ ﭘﻴﺎﭘﻲ ﻣﻲ ﺯﺩ!   ﺗﺎﺟﺮﻱ ﻣﺠﻠﺲ ﺗﻔﺴﻴﺮ ﮔﺬﺍﺷﺖ  ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﺑﺮ ﻗﺮﺁﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪ! +  ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ  ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺩﻭﻡ ﺑﻬﻤﻦ ۱۳۹۲ﺳﺎﻋﺖ 23:1  ﺗﻮﺳﻂ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﺿﺎ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﺭﺍﯾﯽ |  ﻧﻈﺮ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﻫﻼ‌ ، ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﻓﺎﻧﻲ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺷﺪ ﭼﺮﺍﻏﺎﻧﻲ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﺮﺍﺏ ﻋﻄﺶ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﺳﺖ ﻣﻬﻤﺎﻧﻲ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺑﻨﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﺻﻞ ﺧﻤﺎﺭﻱ ﻧﻬﺎﺩ ﺯ ﺭﻭﺯ ﺍﺯﻝ ﺑﺎﻧﻲ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﺜﻨﻮﻱ ﻫﺎﻱ ﺭﻧﺪﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﺷﺐ ﺷﻌﺮ ﻋﺮﻓﺎﻧﻲ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺗﻮﻳﻲ ﻗﻄﺐ ﺭﻭﺣﺎﻧﻲ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﻣﻨﻢ ﺳﺎﻟﻚ ﻓﺎﻧﻲ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﻧﻴﻤﻪ ﺷﺐ ﻫﺎ ﻗﺪﻡ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﺩﺭ ﺁﻓﺎﻕ ﺑﺎﺭﺍﻧﻲ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺷﻔﺎ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﺁﺷﻜﺎﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺍﺷﺎﺭﺕ ﭘﻨﻬﺎﻧﻲ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻫﻼ‌ ﺗﻮﺷﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺭﻳﺎ ﺩﻻ‌ﻥ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﻃﻮﻓﺎﻧﻲ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺟﺬﺏ ﺁﻳﻴﻦ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﻛﺮﺩ ﻛﺮﺍﻣﺎﺕ ﻧﻮﺭﺍﻧﻲ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭘﺲ ﻣﺮﻳﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮﺍﻡ ﺑﻪ ﺁﻳﺎﺕ ﻗﺮﺁﻧﻲ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺳﯿﺪ ﺣﺴﻦ ﺣﺴﯿﻨﯽ +  ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ  ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺩﻭﻡ ﺑﻬﻤﻦ ۱۳۹۲ﺳﺎﻋﺖ 22:59  ﺗﻮﺳﻂ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﺿﺎ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﺭﺍﯾﯽ |  ﻧﻈﺮ ﺑﺪﻫﯿﺪ

کرده ام از دستِ ایـن فرهنگ، هنگ! گشته از عشقت دلِ دلتنگ، تنگ بعدِ «شیرین» شد تب «فرهاد»، حاد (این خبر را مرکز امداد، داد !) گفـت در پیشت شبی کفاش فاش: هست گویا معبر خشخاش، خاش! با عبورت می‏ شود جالیز، لیز جعفری می‏ رقصد و گشنیز، نیز! بـا نگاهت می ‏زند «عطار»، تار «مولوی» غش کرده و «گلزار»، زار می ‏شود در گردنت زنجیر، جیر می ‏کُند در دست تو کفگیر، گیر هر که بر اشعار من خندید، دید می ‏شود با یادِ تو تبعید، عید! کرد پیشت آدم سالوس، لوس با تو شب‏ ها می‏ شود کابوس، بوس! کیمیا کردی و شد شاغول، غول!! با کلامت می‏ خورَد «شنگول»، گول! وقت خشمت می‏ شود «تیمور»، مور رفته «نادر» تا حد مقدور، دور! چون به حرف آیی شود خاموش، موش گفته‏ هایت را کند خرگوش، گوش!! می‏ کُنی از بهر ما اندام، دام پیش زلفت می‏ شود «خاخام»، خام این خبر را می‏ زند نجار، جار: هست در اطراف تو بسیار، یار کاسه ‏ات را می ‏زند ابلیس، لیس (هست بخش دوم ساندیس، دیس!!) گشته‏ ام از دست استدلال، لال رفته گویا از دل «خوشحال»، حال امیرحسین خوشحال (کولی) انسان ها به سه دلیل پشت سرتان حرف میزنند : ۱-وقتی نمیتوانند در حد شما باشند . ۲-وقتی چیزی که شما دارید ندارند . ۳-وقتی میخواهند از سبک زندگی شما تقلید کنند اما نمیتوانند . بزرگترین اقیانوس دنیا آرام است! پس آرام باش تا بزرگ باشی .

بچه که بودم به من آموختند فحش نباید بدهی گوسفند بی ادبی بوده از این خانه دور حرف رکیکی نزنی بی شعور بچه ی همسایه به من فحش داد پند پدر مادرم آمد به یاد بر دهنش مشت ادب کوفتم البته با غیظ و غضب کوفتم شب که پدر قصه ما را شنید نوبت آموزه دوم رسید پای مرا بست به یک ریسمان بر کفل و بر کف پایم زنان گفت نباید به کسی زور گفت من چه کنم با توی گردن کلفت بچه که بودم پدرم یاد داد عشق بورزم به نبات و جماد عشق به سوراخ ازن فی المثل عشق به بوی خوش زیر بغل عشق به انسان و طبیعت ، گیاه عشق به ارتش به بسیج و سپاه عشق به هم نوع ولو دشمنت عشق به هر کس شده ، حتی زنت عشق به مفرد به مثنی به جمع عشق به اینها که رساندم به سمع تربیتم سیر سعودی گرفت هیکل من رشد عمودی گرفت ریش و سبیلی به هم آمیختم زشت شدم تیغ زدم ریختم ریختم از صورت خود پشم را باز عیان کرد پدر خشم را فرصت اندرز و نصیحت نبود چاره به جز فحش و فضیحت نبود گفت:پسر ریش تراشیده ای ؟ نفله مگر دختر ترشیده ای! کافر حربی شده ای ظاهرا قرتی و غربی شده ای ظاهرا بر سر این صورت صافت مباد مورچه ای می بکند بکس باد صورت سیرابی و بی ریش تو عین حرام است و نجس ، دور شو تا نشدی مومن و اهل ثواب زیر پل و روی مقوا بخواب رفتم و ریشم که به زانو رسید برگشتم نزد پدر رو سپید دید که تی شرت به تن کرده ام پارچه ای زرت به تن کرده ام گفت:مگر پارچه کم داشتی؟ لخت و پتی آمده ای آشتی این که شمایی پسر بنده نیست کسوت کفار برازنده نیست پیرهن و دکمه ی تقوات کو؟ سبحه و انگشتر و اینهات کو هیزم دوزخ شده ای نره خر؟ زود برو پیرهنی نو بخر مختصری بود ز بسیارها این همه مشتی ست ز خروارها منحنی تربیتم رشد کرد حیثیت و شخصیتم رشد کرد حاصل این شیوه ارزنده من این من خوش ذوق ولی بد دهن سعیدنوری

 ‎دل نوشته ای دردناک از فرهاد اصلانی !!! ساعت 2 بعدازظهر بود اس‌ام‌اسی برای من رسید که امشب فیلم «من مادر هستم» ساعت هشت در سینما آفریقا اکران می‌شود، فیلمی که من در آن بازی کرده بودم. باور نمی‌شد با دوستی که در دفتر آقای موسوی، تهیه‌‌کننده کار می‌شناختم تماس گرفتم و گفتم باورم نمی‌شه یعنی بعد از یک سال و نیم فیلم اکران می‌شه؟ گفت آره. اکران این سانسش هم به نفع یک موسسه خیریه است. ولی البته ممکنه برادران انصار بریزند و فیلم را پایین بکشند، درست مثل فیلم «خصوصی» به شوخی گفت ممکنه کتک هم بخوری. گفت بلیت برای همسر و دخترت هم کنار بذارم؟ گفتم نه اگر قراره کتک بخورم‌بذار تنها باشم. گفتم پس اگر خبر جدیدی شد بهم بگو. ساعت پنج شد زنگ زدم، گفت اوضاع روبه راهه. گفت بیانیه انصار رو بخون رو سایت‌ها اومده. خوندم دیدم به وزیر ارشاد تا ساعت 7 فرصت دادن که فیلم رو بیاره پایین. ساعت هفت زنگ زدم گفت فیلم را دادستانی خواسته. کمی بعد نا‌امیدانه رفتم به سمت سینما، توی راه به این کلمات فکر کردم. دادستانی، انصار حزب‌الله، کتک خوردن، بستن، گرفتن، مگر من کی‌ام؟ رسیدم دم سینما جمعیت آدم‌های آشنا، خبرنگارا، همکارام، مردم. کم‌کم یادم اومد من بازیگرم از دست وزیر ارشاد، رئیس تلویزیون، رئیس هنر‌های نمایشی جایزه گرفتم، الان هم فیلمم داره اکران می‌شه. بودن تو اون نبود. مردم در سکوت فیلم رو دیدن بعد دست زدن اشک رو تو صورت خیلی‌ها دیدم، اومدیم بیرون جیرانی رو دیدم چقدر پیر شده بود، وسط برادران حزب‌الله داشت تند‌وتند مثل همیشه حرف می‌زد. برگشتم خونه حسین فرح‌بخش برام پیغام داد که شنبه برادران حزب‌الله ساعت 11 دم در ارشاد به نشانه اعتراض جمع می‌شن. ما هم در حمایت سینما باید بریم دم در وزارت. دوباره افکار عجیب وغریب سراغم اومد و شب طولانی‌تر از همیشه شد. شنبه ساعت 11 رفتم جمهوری پشت یه موتور نشستم. موتوری تو هیاهوی ماشینا فهمید من هنر پیشه‌ام ازم پرسید گلشیفته فراهانی واقعا دیگه برنمی‌گرده؟ گفتم بعید می‌دونم، گفت حیف، هنرپیشه خوبی بود. رسیدم دم‌وزارت چند تا تهیه‌کننده سینما که احساس کردم همشون چقدر پیر شدن و خبرنگار‌های جوون و برادران انصار البته با فاصله با قیافه‌های عصبانی و شعار‌های مرگ بر ... مرگ بر ... از همه این لحظات فقط چهره دختر جوونی رو که یک پلاکارد دستش بود و روش نوشته شده بود بگذارید سینما زنده بماند با چهره‌ای بغض کرده، فقط یادم مونده. توی خیابون جمهوری اسلامی پیاده داشتم قدم می‌زدم. نمی‌دونستم کجا باید برم. بعد دیدم نمی‌دونم کی هستم. صدای شعار‌های دم وزارت توی سرم می‌پیچید: مرگ بر ... مرگ بر... مرگ بر سینمای ... یه آقایی زد رو شونه‌ام برگشتم باخنده گفت با من عکس می‌گیری؟ بی‌اختیار گفتم باشه. گفتم می‌شه به من بگی اینجا کجاست؟ گفت خیابان جمهوری اسلامی. گفت کجا می‌خوای بری گفتم نمی‌دونم. گفتم من کی‌ام؟ گفت مارو مسخره کردی؟ گفتم نه، گفت بازیگر روسری آبی هستی. 17، 18 سال پیش اون کارگره رو بازی می‌کردم توی فیلم روسری آبی. وقتی نوبر رفت بغض کردی منم با بغض تو بغض کردم. آخه من عاشق بودم. گفتم نمی‌دونم چرا امروز فکر می‌کنم تبهکارم، شایدم اختلاس کردم، گفت نه تو بازیگری، فیلم «من مادر هستم» رو بازی کردی یهو همه چی یادم اومد. یادم اومد برای دیدن فیلم «سرب» از پادگان لشکرک پیاده تا تهران اومدم چون پول نداشتم، فقط پول بلیت سینما رو داشتم. یادم اومد از بچگی از سگ می‌ترسیدم و اولین بار جلوی دوربین رفتم با یک سگ توی سریال «امام علی» در نقش یزید بازی کردم. از ترس اینکه اخراج بشم ترسم رو از همه قایم کردم. یادم اومد وقتی از اسب افتادم پایین مربی سوارکاری مجبورم کرد رو همون اسب سوارشم تا ترسم بریزه. یادم اومد در سریال «پلیس جوان» در نقش افسر مهبادی قرار بود گلوله بخوره تو صورتم و برای اینکه یاد بگیرم چطور بازیش کنم رفتم پیش یه دکتر گفتار درمانی اونم نوار مریضش سعید حجاریان رو به من داد گوش کنم آخه اونم گلوله خورده بود تو صورتش. یادم اومد برای سریال «خانه در تاریکی» بیست کیلو چاق شدم و هنوز گرفتارشم. یادم اومد برای بازی کردن توی فیلم «شاخ به شاخ» برای اینکه بدبختی یه معتاد رو نشون بدیم توی جوب کثیف خیابان جهان‌آرا با دست دنبال مواد می‌گشتم، یادم اومد بعد از پخشش یه آقایی تو خیابون منو بغل کرد و گفت ممنونم من بعد از دیدن این کار اعتیادم رو ترک کردم. یادم اومد در فیلم «سفر به چیزابه» قصه شهدای جنگ رو بازگو می‌کردیم و کارمون گریه بود. یاد عزیز هنر‌آموز افتادم که توی سریال «امام علی» یه گونی مار واقعی ریختن سرش سر صحنه خواب عقیل و پلک هم نزد چون نور می‌رفت و باید توی یه برداشت می‌گرفتند. یاد آقای میر‌باقری افتادم که سکته کرده بود و دوربینی داشت اما باز پشت مانیتور می‌نشست و یک چشمشو می‌بست با یه چشم پلان می‌گرفت. یاد احمد آقالو افتادم که سرطانش عود کرده بود ولی توی فیلم «یه تکه نان» نگران تموم شدن نقشش بود. یاد بهجت محمدی افتادم که سر سریال «پری» کار شاپور قریب نصف کار رو بازی کرد و به رحمت خدا رفت و رضا خندان نصف بقیشو با چشم گریون بازی کرد. یاد خسرو شکیبایی افتادم که گفته بود فیلم مستند «ملاقات با بهروز وثوقی» رو در آمریکا بعد از مرگش نشون بدن. یاد مریلا زارعی تو فیلم «خرس» افتادم که قرار بود که توی سرمای نمی‌دونم چند درجه زیر صفر بره تو قبر بخوابه و من خاک بریزم روی سرش، نتونستم. کارگردان خودش یه بیل خاک فشرده گلی رو ریخت رو سرش. مریلا آخ نگفت. کات دادن مریلا یه ساعت گریه کرد، فکر کردم فکش شکسته فقط پرسید تو ریختی، گفتم نه. الان دوباره ساعت 2 نصفه شبه. هوا وارونه شده، پلیس از مردم خواسته نیان بیرون. یه گوشه خونه نشستم و به هوای تاریک بیرون نگاه می‌کنم و به اون دختری که پلاکارد دستش بود و نگران تعطیلی سینما بود، فکر می‌کنم، براش دعا می‌کنم و به خودم می‌گم زنده باد سینما. (1)‎ لایک بزن و بخند دل نوشته ای دردناک از فرهاد اصلانی !!! ساعت 2 بعدازظهر بود اس‌ام‌اسی برای من رسید که امشب فیلم «من مادر هستم» ساعت هشت در سینما آفریقا اکران می‌شود، فیلمی که من در آن بازی کرده بودم. باور نمی‌شد با دوستی که در دفتر آقای موسوی، تهیه‌‌کننده کار می‌شناختم تماس گرفتم و گفتم باورم نمی‌شه یعنی بعد از یک سال و نیم فیلم اکران می‌شه؟ گفت آره. اکران این سانسش هم به نفع یک موسسه خیریه است. ولی البته ممکنه برادران انصار بریزند و فیلم را پایین بکشند، درست مثل فیلم «خصوصی» به شوخی گفت ممکنه کتک هم بخوری. گفت بلیت برای همسر و دخترت هم کنار بذارم؟ گفتم نه اگر قراره کتک بخورم‌بذار تنها باشم. گفتم پس اگر خبر جدیدی شد بهم بگو. ساعت پنج شد زنگ زدم، گفت اوضاع روبه راهه. گفت بیانیه انصار رو بخون رو سایت‌ها اومده. خوندم دیدم به وزیر ارشاد تا ساعت 7 فرصت دادن که فیلم رو بیاره پایین. ساعت هفت زنگ زدم گفت فیلم را دادستانی خواسته. کمی بعد نا‌امیدانه رفتم به سمت سینما، توی راه به این کلمات فکر کردم. دادستانی، انصار حزب‌الله، کتک خوردن، بستن، گرفتن، مگر من کی‌ام؟ رسیدم دم سینما جمعیت آدم‌های آشنا، خبرنگارا، همکارام، مردم. کم‌کم یادم اومد من بازیگرم از دست وزیر ارشاد، رئیس تلویزیون، رئیس هنر‌های نمایشی جایزه گرفتم، الان هم فیلمم داره اکران می‌شه. بودن تو اون نبود. مردم در سکوت فیلم رو دیدن بعد دست زدن اشک رو تو صورت خیلی‌ها دیدم، اومدیم بیرون جیرانی رو دیدم چقدر پیر شده بود، وسط برادران حزب‌الله داشت تند‌وتند مثل همیشه حرف می‌زد. برگشتم خونه حسین فرح‌بخش برام پیغام داد که شنبه برادران حزب‌الله ساعت 11 دم در ارشاد به نشانه اعتراض جمع می‌شن. ما هم در حمایت سینما باید بریم دم در وزارت. دوباره افکار عجیب وغریب سراغم اومد و شب طولانی‌تر از همیشه شد. شنبه ساعت 11 رفتم جمهوری پشت یه موتور نشستم. موتوری تو هیاهوی ماشینا فهمید من هنر پیشه‌ام ازم پرسید گلشیفته فراهانی واقعا دیگه برنمی‌گرده؟ گفتم بعید می‌دونم، گفت حیف، هنرپیشه خوبی بود. رسیدم دم‌وزارت چند تا تهیه‌کننده سینما که احساس کردم همشون چقدر پیر شدن و خبرنگار‌های جوون و برادران انصار البته با فاصله با قیافه‌های عصبانی و شعار‌های مرگ بر ... مرگ بر ... از همه این لحظات فقط چهره دختر جوونی رو که یک پلاکارد دستش بود و روش نوشته شده بود بگذارید سینما زنده بماند با چهره‌ای بغض کرده، فقط یادم مونده. توی خیابون جمهوری اسلامی پیاده داشتم قدم می‌زدم. نمی‌دونستم کجا باید برم. بعد دیدم نمی‌دونم کی هستم. صدای شعار‌های دم وزارت توی سرم می‌پیچید: مرگ بر ... مرگ بر... مرگ بر سینمای ... یه آقایی زد رو شونه‌ام برگشتم باخنده گفت با من عکس می‌گیری؟ بی‌اختیار گفتم باشه. گفتم می‌شه به من بگی اینجا کجاست؟ گفت خیابان جمهوری اسلامی. گفت کجا می‌خوای بری گفتم نمی‌دونم. گفتم من کی‌ام؟ گفت مارو مسخره کردی؟ گفتم نه، گفت بازیگر روسری آبی هستی. 17، 18 سال پیش اون کارگره رو بازی می‌کردم توی فیلم روسری آبی. وقتی نوبر رفت بغض کردی منم با بغض تو بغض کردم. آخه من عاشق بودم. گفتم نمی‌دونم چرا امروز فکر می‌کنم تبهکارم، شایدم اختلاس کردم، گفت نه تو بازیگری، فیلم «من مادر هستم» رو بازی کردی یهو همه چی یادم اومد. یادم اومد برای دیدن فیلم «سرب» از پادگان لشکرک پیاده تا تهران اومدم چون پول نداشتم، فقط پول بلیت سینما رو داشتم. یادم اومد از بچگی از سگ می‌ترسیدم و اولین بار جلوی دوربین رفتم با یک سگ توی سریال «امام علی» در نقش یزید بازی کردم. از ترس اینکه اخراج بشم ترسم رو از همه قایم کردم. یادم اومد وقتی از اسب افتادم پایین مربی سوارکاری مجبورم کرد رو همون اسب سوارشم تا ترسم بریزه. یادم اومد در سریال «پلیس جوان» در نقش افسر مهبادی قرار بود گلوله بخوره تو صورتم و برای اینکه یاد بگیرم چطور بازیش کنم رفتم پیش یه دکتر گفتار درمانی اونم نوار مریضش سعید حجاریان رو به من داد گوش کنم آخه اونم گلوله خورده بود تو صورتش. یادم اومد برای سریال «خانه در تاریکی» بیست کیلو چاق شدم و هنوز گرفتارشم. یادم اومد برای بازی کردن توی فیلم «شاخ به شاخ» برای اینکه بدبختی یه معتاد رو نشون بدیم توی جوب کثیف خیابان جهان‌آرا با دست دنبال مواد می‌گشتم، یادم اومد بعد از پخشش یه آقایی تو خیابون منو بغل کرد و گفت ممنونم من بعد از دیدن این کار اعتیادم رو ترک کردم. یادم اومد در فیلم «سفر به چیزابه» قصه شهدای جنگ رو بازگو می‌کردیم و کارمون گریه بود. یاد عزیز هنر‌آموز افتادم که توی سریال «امام علی» یه گونی مار واقعی ریختن سرش سر صحنه خواب عقیل و پلک هم نزد چون نور می‌رفت و باید توی یه برداشت می‌گرفتند. یاد آقای میر‌باقری افتادم که سکته کرده بود و دوربینی داشت اما باز پشت مانیتور می‌نشست و یک چشمشو می‌بست با یه چشم پلان می‌گرفت. یاد احمد آقالو افتادم که سرطانش عود کرده بود ولی توی فیلم «یه تکه نان» نگران تموم شدن نقشش بود. یاد بهجت محمدی افتادم که سر سریال «پری» کار شاپور قریب نصف کار رو بازی کرد و به رحمت خدا رفت و رضا خندان نصف بقیشو با چشم گریون بازی کرد. یاد خسرو شکیبایی افتادم که گفته بود فیلم مستند «ملاقات با بهروز وثوقی» رو در آمریکا بعد از مرگش نشون بدن. یاد مریلا زارعی تو فیلم «خرس» افتادم که قرار بود که توی سرمای نمی‌دونم چند درجه زیر صفر بره تو قبر بخوابه و من خاک بریزم روی سرش، نتونستم. کارگردان خودش یه بیل خاک فشرده گلی رو ریخت رو سرش. مریلا آخ نگفت. کات دادن مریلا یه ساعت گریه کرد، فکر کردم فکش شکسته فقط پرسید تو ریختی، گفتم نه. الان دوباره ساعت 2 نصفه شبه. هوا وارونه شده، پلیس از مردم خواسته نیان بیرون. یه گوشه خونه نشستم و به هوای تاریک بیرون نگاه می‌کنم و به اون دختری که پلاکارد دستش بود و نگران تعطیلی سینما بود، فکر می‌کنم، براش دعا می‌کنم و به خودم می‌گم زنده باد سینما.

سید حسن حسینی :

در اتوبان سلوک
شاعري هروله اي کرد و گذشت
زاهدي چپ شد و مرد
عارفي پنچري روح گرفت.
 
شاعري شعر جهاني مي گفت
 هم بدان گونه که مي افتد و داني مي گفت
 
شاعري شوريده
از خودش بر مي گشت
کاغذي در کف داشت
پي يک شاعر ديگر مي گشت
 
پيش چشم شاعر
جدولي حل مي شد
عشق مختل مي شد!
 
شاعري شايعه بود
نقد تکذيبش کرد!
 
تاجري سر مي رفت
شاعري حل مي شد
ناقدي نيزه به دست
در المپيک غم اول مي شد.
 
شاعري خم مي شد
منشي قبله ي عالم مي شد!
 
شاعري خون مي گفت
زاهدي ايدر و ايدون مي گفت
قصه ي ليلي و مجنون مي گفت!
 
سالکي خسته به دنبال حقيقت مي رفت
در مجاري اداري گم شد!
 
شاعري مادر شد
پدر بچه ي خود را سوزاند!
 
شاعري ني مي زد
عارفي مي ناليد
زاهدي بست پياپي مي زد!
 
تاجري مجلس تفسير گذاشت
ابتدا فاتحه بر قرآن خواند!

هلا ، روز و شب فاني چشم تو
دلم شد چراغاني چشم تو

به مهمان شراب عطش مي دهد
شگفت است مهماني چشم تو

بنا را بر اصل خماري نهاد
ز روز ازل باني چشم تو

پر از مثنوي هاي رندانه است
شب شعر عرفاني چشم تو

تويي قطب روحاني جان من
منم سالك فاني چشم تو

دلم نيمه شب ها قدم مي زند
در آفاق باراني چشم تو

شفا مي دهد آشكارا به دل
اشارت پنهاني چشم تو

هلا توشه راه دريا دلان
مفاهيم طوفاني چشم تو

مرا جذب آيين آيينه كرد
كرامات نوراني چشم تو

از اين پس مريد نگاه توام
به آيات قرآني چشم تو

سید حسن حسینی

باغ مني هنوز  و بهار مني هنوز

درچشم من كه ازگل صدخرمني هنوز

اميدبخش وتازه رخ وشادي آفرين

صبح  بهارو صبحدم  گلشني  هنوز

درديدگانت گرمي جا نبخش با قي است

خورشيد نيمروز مه بهمني هنوز

درجستن ورميدن واستا دن ونگاه

چون بچه آهوان همه سحروفَني هنوز

مي بينمت كه پيش من استاده اي ومن

باورنمي كنم كه به پيش مني هنوز

امشب چه شدكه بازبه يادمن آمدي

باري بيا اگر چه پي  كشتني هنوز

درعشق من هنوز اگر شبهه می کنی

زن بوده ای و هر چه که باشد زنی هنوز

 

مهدی حمیدی شیرازی

ستاره دیده فروبست و آرمید بیا
شراب نور به رگ های شب دوید بیا
ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا
شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصّه زنگ من و رنگ شب پرید بیا
به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار
بهوش باش که هنگام آن رسید بیا
به گام های کسان می برم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا
امیدِ خاطر ِ سیمین ِ دل شکسته تویی
مرا مخواه از این بیش ناامید بیا

چون درخت فروردین، پرشکوفه شد جانم
دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟
ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر
ورنه این چنین پرگل، تا سحر نمی مانم
لاله وار خورشیدی، در دلم شکوفا شد
صد بهار گرمی زا، سر زد از زمستانم
دانه ی امید آخر، شد نهال بارآور
صد جوانه پیدا شد، از تلاش پنهانم
پرنیانِ مهتابم، در خموشی شب ها
همچو کوه ِ پابرجا، سر بنه به دامانم
بوی یاسمن دارد، خوابگاه آغوشم
رنگ نسترن دارد، شانه های عریانم
شعر همچو عودم را، آتش دلم سوزد
موج عطر از آن رقصد، در دل شبستانم
کس به بزم میخواران، حال من نمی داند
زان که با دل پرخون، چون پیاله خندانم
در کتاب دل، سیمین! حرف عشق می جویم
روی گونه می لرزد، سایه های مژگانم

سیمین بهبهانی