داد...

جایش گرم بود ولی نرمی اش را نمیدانم. با صدای بوق ناشی از ترافیک نیایش از پله های فاضلاب بالا می آید. و آنگاه است که می فهمی زندگی زیر پوست شهر ادامه دارد...

انتخاب

پیش هم بزرگ شده بودند. هر کدام انتخاب کردند. اولی دستمال سفید را و دومی خاک را. اولی خیلی زود رشد کرد و در بهترین مکان بود و دومی همچنان زیر خاک و در حال سختی کشیدن. چند روز گذشت اولی زیر چرخ ماشین ها بود و دومی زیر چرخ آسیاب. اولی سبزه ی فراموش شده گشت و دومی برکت شد.

که حیات دل به کار فرهنگی است...

آلودگی هوا، از بین رفتن منابع طبیعی، مسأله ترافیک و تبدیل شدن شهرها به استوانه‌های بلند بتونی-آهنی و جنگ‌ها و خونریزی‌ها و بیماری‌های جسمی و روحی و آسیب‌های اجتماعی، فاصله های عظیم طبقاتی، همه و همه ریشه در ساخته نشدن انسان و به حاشیه رانده شدن هزینه‌های مادی و غیرمادی در حوزه تربیت و تزکیه انسان‌ها دارد. در حالیکه  همه جهان و هر آنچه آفریده شده برای ساخته شدن انسان بوجود آمده‌اند.

پدید آمدن فرهنگ برای یک جامعه، و نهادینه شدن عناصر فرهنگی، امری اجتناب‌ناپذیر است. همانطور که اگر انسان هیچ برنامۀ تربیتی برای خود نداشته باشد، باز هم خودبه‌خود یک سری عادات و روحیات را کسب می‌کند. رفتارهای انسان به هر نحوی که باشد، کم‌کم یک سلسله ملکاتی را در او ایجاد، تقویت و یا تضعیف می‌کند. به این ترتیب انسان همیشه در حال حرکت به سمت سقوط یا صعود است و این فرض که انسان در حالت خاصی متوقف شود، فرض دقیقی نیست. معمولاً برای انسان در یک نقطه ماندن اصلاً امکان وقوعی ندارد. برای یک جامعه هم همین‌طور است. پیدا کردن عادت و سرشت برای یک جامعه، که ما آن را فرهنگ می‌نامیم، هم اجتناب‌ناپذیر است و به مرور و تحت تاثیر شرایط گوناگون، بطور طبیعی فرهنگی برای خود پیدا می‌کند. حتی جوامعی هم که در اصطلاح بویی از فرهنگ نبرده‌اند نیز دارای فرهنگی خاص برای خود می‌باشند.

این فرهنگ برای خود روحی دارد که انسان‌ها تشکیل دهنده‌ آن روح می‌باشند. بدین صورت که جسم، بدون روح، حیات ندارد و باید توجه کرد که روح نیز مانند جسم، نیازهایی دارد. انگیزه ای را که به جسم می دهد، این روح می دهد. قدرت حرکتی را که جسم به دست می آورد، از قوی بودن این روح است. و هر چه ما به تقویت این روح بپردازیم، در اصل به تقویت دیگر قوای جامعه و فرهنگ آن پرداخته ایم. به همین دلیل باید متولیّان امر فرهنگ در جامعه، هر لحظه در حال اصلاح فرهنگی و بهبود حالات درونی خود باشند. اما این نکته را نباید فراموش کرد که قرار گرفتن در روال صحیح کارفرهنگی صحیح خود یک نوع تربیت فرهنگی عالی بود و شاید بتوان گفت که مهمترین دلیل این فعالیت‌های فرهنگی همین رشد انسان‌ها می‌باشد و وسیله‌ای برای سلوک.

رسول خدا(ص) نیز فرموده‌اند: «براى انجام کار خوب، خود را به رنج افکنید و در این راه با نفسهایتان بستیزید ؛ زیرا انسان بر بدى سرشته شده است؛ تَکَلَّفُوا فِعلَ الخَیرِ و جاهِدُوا نفوسَکُم علَیهِ ؛ فإنَّ الشَّرَّ مَطبوعٌ علَیهِ الإنسانُ» (میزان الحکمه؛ جلد5)

پس با این تفاسیر یکی از مهمترین ادله‌ای که برای ورود به کار فرهنگی و تربیتی وجود دارد مسئله رشد شخص است . فردی که برای رضای خداوند وارد کار فرهنگی می‌شود که این کار از مصادیق بارز جهاد اکبر می‌باشد خداوند طبق وعده خویش در  آیه ۷ از سوره محمد(ص) که می فرمایند : « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ » ایشان را یاری خواهند نمود و این یاری در رشد و کمال آن فرد تبلور می‌یابد یعنی ثابت قدم می‌شود و روز به روز لغزش‌هایش کمتر می گردد. و آثار آن در معاش مادی نیز نمایان می‌گردد. در این موضوع  امیرالمومنین علی (ع) می‌فرمایند : « به خوبی ها امر کن نتیجه اش آن خواهد بود که خودت اهل آن خوبی ها می گردی؛ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ ».  یک فعال فرهنگی که دغدغه داشته ، به فکر رشد معنوی و کمال مردمان بوده و در یک کلام به فکر فرهنگ باشد؛ هنگامی که دیگران را به این سمت و سو فرا می‌خواند لاجرم خود نیز به آن سمت کشیده می‌شود و رشد می‌یابد.

به همین منظور است که مقام معظم رهبری در سال 59 میفرمایند: يك كار تشكيلاتي، يك كار جمعي خصوصيتش اين است كه فرد بايد خودش را در جمع حل كند، گم كند؛ كه اين گم كردن عين باز يافتن به نحو درست است. چيزي كم نمي شود از آدم، چيزها افزوده مي شود. من مثال مي زنم به اين ليوان آبي كه توي آن يك حبّه قند را شما مي اندازيد. اين يك حبّه قند يك چيز مشخصي است، به قدر خودش شيريني دارد، به قدر خودش همه چيزهاي خوبي كه توي قند هست، در اين است. وقتي در ليوان آب انداختي، تمام است، يعني يك دانه از اين ذرّات ريزي كه زير دندان مي آمد و صدا مي كرد و خودش را نشان مي داد كه هان! ...

با این جملات سخن به پایان می‌بریم که کار فرهنگی کردن یعنی نجات غریق بودن و کسی که می‌خواهد دیگران را نجات بدهد، نسبت به آن کسی که می‌خواهد فقط خودش را نجات بدهد به ریاضت‌ها و تمرین‌های بیشتری نیاز دارد. و زیباتر است که جوان مسلمان هر اقدام فرهنگی را که انجام میدهد در جهت قرب ربوبی باشد و در نیل به هدف خلقت حرکت کند.

 

با مدافع ...

از کجا شروع کنم... نمی دانم...

چند روزیست می‌خواهم برایت بنویسم. مدام این صحبت در ذهنم به این سو و آن سو می‌رود که چند وقتیست معبر دوباره تبدیل به دروازه شده است. هر روز خبری می‌رسد...

در این وضعیت که صدای قهقه ساعت خوشی‌ها و لبخندها اجازه رسیدن صدایی به کسی نمی‌دهد، امیدوارم صدایت به گوش ما برسد.

راستی سلام. چقدر زیباست هم نفس خیال تو بودن؛ در پرسه‌های شبانه دلتنگی راه خانه تو را گرفتن و به نفس آسمانیت متبرک شدن. آیا می‌آیی چند قدمی پا به پای نسیم در شبی بی‌ستاره غمگینانه پرسه بزنیم و از کوچه‌های غبار گرفته و غربت زده بگوییم؟!

از کوچه‌هایی که بعضی‌ها ساعت‌ها به دنبال معشوق ناشناس و گمشده در خیابان‌ها می‌گردند و عاشق آدم‌های غریبه می‌شوند و به سادگی دل می‌دهند و دل‌ربایی می‌کنند! بعضی دیگر روسری از سر انداخته‌اند که موی سر به نامحرم نشان داده و بسوزند و بسوزانند! آن یکی‌های دیگر در پروفایلشان از عزیزانشان یا بهتر بگویم همان سگ‌های تزیینی با شناسنامه عکس می‌گذارند!

بگذریم؛ اصلا فراموش کردم که این‌ها را دیدید و رفتید. بیا از خودمان حرف بزنیم.

زمانی از متفاوت بودن جوانان آن روزگاران می‌گفتند ولی حالا چطور؟ شما که نماینده نسل ما هستی. این بار چه می‌خواهند بگویند؟

درباره شمایی که چرخ زندگیت را رها کردی تا چرخ مبارزه با ظلم و ستم استکبار همچنان بچرخد! و همانطور که سید مرتضی گفت: جاذبه خاک به ماندن می‌خواند و آن عهد باطنی به رفتن، عقل به ماندن می‌خواند و عشق به رفتن... و این را هر دو خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی و حیرت عقل و عشق معنا شود.

درباره شمایی که آیه ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم در جانت نشسته است و باور داری که خداوند یاوران دینش را یاری خواهد کرد و از هیبت پوشالی نترسیدی!

خوشحالم... خوشحالم که یک نقطه مشترک بین من و تو هست. ما جوانان سیدعلی هستیم. با اندکی تامل می‌گویم اشتراکاتمان زیاد است. شما هم دانشجو هستی و من نیز. هر چند که کلاس‌های شما در خاکریزهای عراق و سوریه برگزار می‌شود و کلاس‌های من در دانشگاه‌های ایران.

تنها دلخوشی من همین حرفهاست و با همین کلمات خودم را آرام می‌کنم. با خود می‌گویم شاید هر کسی وظیفه‌ای در این عالم دارد. وظیفه شما املا با خط خون و وظیف من آبادانی کشور. ولی فراموش نمی‌کنم که شما خواستن را به من آموختی و در کوی دانشگاه معرفت خون ریختی، و با این خونهاست که من گام‌هایم را محکم‌تر بر می‌دارم. می‌دانم تقویت نکردن پایه‌های معرفتی، نداشتن روحیه مطالبه‌گر و عدالت‌خواهی برای من جرم ات و می‌دانم که باید مراقب تئوری‌های وارداتی باشم و مواظب باشم که دانشگاه میدانی برای تاخت و تاز سیاستبازان حرفه‌ای نشود.

حالا که مدافع حرم در شامات نمی‌توانم باشم، مدافع حریم در ایران که می‌توانم باشم.

تیک تاک، تیک تاک. این صدای ثانیه‌هاست. چقدر با شما حرف زدن لذت‌بخش است ولی ادامه نمی‌دهم...

 

جامعه

رستاخیز...

فیلم پر حاشیه‌ای که در جشنواره فیلم فجر حائز 9سیمرغ بلورین شد و در روزها نقل بسیاری از مجالس به اصطلاح فرهنگی شده است و فعلا با مخالفت مراجع اکران آن به تعویق افتاده است.

بسیاری اعتقاد دارند که در فیلم رستاخیز با نگاهی تک بعدی به عاشورا صرفاً به صورت شکلی و نه محتوایی پرداخته شده است. و آن چه در این فیلم به عنوان حادثه عاشورا مطرح می شود با مفاهیم بلند و فرهنگ انسان ساز عاشورا هیچ گونه انطباقی ندارد وصرفا با بهره گیری از تکنیک های هنری جنگ و کارزاری به نمایش گذاشته می شود که هدف آن فقط خشونت است و کشتار. که متاسفانه در بعد شکلی هم اشکالات مهمی وجود دارد که از آن جمله می توان به نمایش تصاویر امام زادگان واجب التعظیمی همچون حضرت قمر منیر بنی هاشم، حضرت علی اکبر، حضرت قاسم و حضرت علی اصغر علیهم السلام اشاره کرد. هر چند که احمدرضا درویش در آخرین مصاحبه‌اش از حذف 30دقیقه‌‌ای صحبت کرده است. و گفته می‌شود این فیلم به زبان‌های دیگر ترجمه و اکران خواهد شد.

ادامه نوشته

این روزرها

ما از دکتر روحانی بابت سخنرانی بی درنگش بعد از انتشار بیانیه وین صمیمانه کمال تشکر را داریم. در سخنرانی که فرمودند: من خوشحالم که امروز با مذاکرات ۲۳ ماهه جمهوری اسلامی ایران با ۶ قدرت جهانی، توانسته‌ایم به نقطه جدیدی دست پیدا کنیم.!!! و نیز اضافه کردند: مردم ما در انتخابات خرداد ۹۲ در این زمینه اعلام نظر کردند و به صراحت اعلام کردند، دولتی را می‌خواهیم که دستاوردهای هسته‌ای را توأم با صلح و توأم با حرکت توسعه کشور رو به جلو و رفاه مردم، با هم مدنظر قرار دهد و همین مسیر و راهی بود که دولت یازدهم انتخاب و آغاز کرد.!!!

گذشته از اینها باید اعتراف کرد که عزت روز افزون اسلام در ایران مرهون خدمات مثبت تمامی مسئولین 37 سال و دقیقتر 12 سال گذشته است که وارث چنین عزتی در حال حاضر دکتر روحانی است. همانطور که رؤسای جمهور پیشین در حد وسعشان بر این عزت افزودند و آنرا پاس داشتند! پس فلله عزة جمعیا. واگر نبود رهنمونهای رهبر فرزانه انقلاب، امروز مشخص نبود که این کشتی در کجاآباد لنگر انداخته بود و شاید غرق شده بود. و بگذریم که علت رای دادن ملت در خرداد 92 چیز دیگری بود.

گذشته از اینها نباید فراموش کنیم مدیر و یا گرداننده‌ی اصلی خداست. ما هیچ موجودی را نمی‌توانیم تصور کنیم که خارج از مدیریت خدا باشد. مدیریت خدا بگونه‌ای است که در نهایت حق بر باطل پیروز می‌شود. وچه زیباست فرموده امیرالمومنین در نامه 53 نهج البلاغه که می‌فرمایند: از دشمنت بعد از آن که از در صلح و آشتی درآمد سخت بترس، زیرا او چه بسا بوسیله صلح نزدیک می شود تا از شیوه غافلگیری استفاده کند، پس احتیاط و دقت را پیشه کن و در چنین مواردی زود باور و خوش گمان مباش.

پس امیدواریم دولت یازدهم با معرفت به این نوع مدیریت خداگونه، بتواند امریکا را مدیریت کند و نه با وعده‌های  دروغین (و امریکا از این دست دروغها در جریان انرژی هسته‌ای بسیار پرداخته (بتواند ایران را مدیریت کند. در نتیجه ذوق‌زدگی بعد از توافق این پیام را به دشمنان می‌دهد چقدر ملت ایران محتاج این توافق بوده و این دشمن را گستاخ‌تر می‌کند. در حالی که هدف جمهوری اسلامی حتی سالها پیش از تشکیل ، برپایی مقدمات ظهور منجی عالم بشریت حضرت ولی عصر (عج) بوده و هست. یعنی همان پرسش و پاسخ چند روز قبل دانشجویان در محضر رهبر معظم انقلاب: « یک نکته‌ی دیگری که سؤال کردند [این بود که]، تکلیف مبارزه‌ی با استکبار پس از مذاکرات چیست؟ خب، مگر مبارزه‌ی با استکبار، تعطیل‌پذیر است؟ مبارزه‌ی با استکبار، مبارزه‌ی با نظام سلطه تعطیل‌پذیر نیست. این هم جزو همین حرفهایی است که اتّفاقاً امروز من یادداشت کرده‌ام که به شما بگویم. این جزو کارهای ما است، جزو کارهای اساسی است، جزو مبانی انقلاب است. یعنی اگر مبارزه‌ی با استکبار نباشد، ما اصلاً تابع قرآن نیستیم. مبارزه‌ی با استکبار که تمام نمیشود. در مورد مصادیق استکبار، آمریکا اتمّ مصادیق استکبار است. »

و البته این جملات به معنای نفی دستاوردهای توافق و نادیده گرفتن زحمات و مجاهدات صادقانه و مجدانه‌ی تیم مذاکره‌کننده‌ی  نیست.

و  در آخر باید بگویم که جناب آقای دکتر روحانی دعا اصلی این ملت دعا برای فرج بوده و نه صرفا برای مذاکرات که حالا می‌فرمایید دعای آنها مستجاب شده است.

پرواز...

و شاید این شروعی باشد برای ثبت یادداشتهایم در جامانده ام تنها.

 

دلم می خواهد به آزادی مطلق برسم . از همه چیز رها باشم...

از همه چیز بگذرم و بی پروا پرواز کنم.... نباید آینده تاریک باشد. باید به سمت روشنایی اوج گرفت و پرواز کرد.

خدایا...!

بال پرواز می خواهم و دل دریایی..

لطف بلاگفا...

ب اطلاع کلیه دوستان جدیدالکلیک میرسانم ب لطف مشکل پیش اومده در بلاگفا بسیاری از مطالب پیشن و نظرات حذف شده است!

کدام مقابله؟

مؤسسه اتومبیل کرایه دو دوست

مایکل و جک، به صورت شریکی، یک مؤسسه اتومبیل کرایه داشتند. این دو در شرایط مالی بدی به سر می‌بردند. وضعیت کسب و کارشان وخیم بود و خبری از درآمد نبود. اختلاف نظر در مدیریت مؤسسه هم شرایط را بدتر می‌کرد.
یک روز مایکل پیشنهاد کرد بیرون از محیط مؤسسه در یک رستوران قرار بگذارند تا در مورد ادامه کارشان تصمیم بگیرند. مایکل در یک رستوران مجلل جا رزرو کرد و محل و تاریخ قرار را به جک اطلاع داد. جک که دیر به محل قرار رسیده بود، با دیدن چهره بشاش مایکل تعجب کرد و علت را جویا شد. مایکل گفت: «هرگز نمی‌توانی حدس بزنی که چه اتفاق جالبی افتاد. نشسته بودم که لی آیاکوکا (مدیرعامل شرکت کرایسلر) وارد رستوران شد! دوستانش را به ناهار دعوت کرده بود، اما چون هنوز نرسیده بودند، با هم گفتگو کردیم و من هم مشکلات کارمان را با او در میان گذاشتم.»
جک هیجان‌زده از مایکل خواست تا پاسخ لی آیاکوکا را بگوید. جک گفت: «او گفت که روش کار ما اشتباه است. ما هرگز نمی‌توانیم با کرایه‌دادن کوتاه‌مدت اتومبیل به جایی برسیم. بهتر است تمام نیروی‌مان را روی کرایه و اجاره‌های درازمدت متمرکز کنیم، چون در این صورت است که می‌توانیم پول درآمد زیادی داشته باشیم! خب، اگر آیاکوکا چنین نظری دارد، چرا دست به کار نشویم؟»
به این ترتیب، این دو دوست دست به کار شدند. در شش ماه اول سودی عایدشان نشد. اما پس از یک سال، کاسبی رونق گرفت و سود مناسبی بردند. سه سال نگذشته بود که مؤسسه‌شان به بزرگترین و سودآورترین مؤسسه اتومبیل کرایه ایالت بدل شد.
یک شب در جریان یک مهمانی بزرگ، جک موفق به دیدن لی آیاکوکا می‌شود و از او بابت رهنمودی که به شریکش داده بود، تشکر و قدردانی می‌کند.
آیاکوکا می‌گوید: «من نمی‌دانم شما در مورد چه مطلبی صحبت می‌کنید. من شریک شما را نمی‌شناسم. من هرگز در مورد مسائل تجاری به کسی رهنمود نمی‌دهم. ضمناً من در تمام عمرم به رستورانی که از آن صحبت می‌کنید نرفته‌ام.»
جک با نارحتی به مایکل زنگ زد و گفت: «من چند لحظه قبل با لی آیاکوکا بودم. او گفت که هرگز رهنمودی به شما نداده و حتی تو را نمی‌شناسد! تو به من دروغ گفتی! رهنمود مال او نبود، همه‌اش مال خودت بود.»
لحظه‌ای سکوت حکم‌فرما شد. سپس مایکل پرسید: «اگر سه سال پیش می‌دانستی که همه اون حرف‌ها مال من است، آیا مرا همراهی می‌کردی؟»

بازرسی ...

عدالت؟

هیس

جالب

مشکل کجاست؟!

در زمان‌های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و پیش مرد خردمندی رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید. مرد خردمند به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد.
روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو بود. دوباره پیش خردمند رفتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم آب کثیف بود. روستاییان بنابر گفته مرد خردمند برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
مرد خردمند گفت: «چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا شما قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را از چاه خارج کردید؟»
روستاییان گفتند: «نه، تو گفتی فقط آب برداریم نه لاشه سگ را!»
در حل مسائل و مشکلات، ابتدا علت اصلی و ریشه‌ای را کشف کرده و آن را از بین ببرید.
در تحلیل مسائل تصویر کلی از موضوع را ترسیم و تجسم کنید و رویکرد و تفکر سیستمی را دنبال کنید.

10. سه دانشجو؛ سه زندگی

عشق، فلسفه، سبک زندگی

نعره ساعت به قدری گوش‌خراش بود که همایون بدون هیچ اعتراض و عشوه‌ای از خواب بلند شد و مثل بچه‌ی آدم روی تختش نشست. ساعت هنوز مردانه نعره می‌کشید و همایون به فکر فرو رفته بود. از قیافه‌اش معلوم بود که دارد به فسلسفه‌ی زمان از دیدگاه هگل فکر می‌کند! پس از کمی کش و قوس، از تخت خواب پایین آمده و شلوارش را می‌پوشد! به سمت دستشویی می‌رود. بعد از چند دقیقه بدون اینکه صدای آبی شنیده شود، از دستشویی خارج می‌شود! ساعت 10 کلاس اندیشه‌های فلسفی دارد و الان ساعت 9:21 صبح است. شستن صورت و چشم‌های پف کرده بعد از خواب الزامی بود، اما موهای ژولیده را می‌توانست با کلاه فلسفی! و کت هنری!! قلب ماهیت کند! طبق معمول یک نخ سیگار وینستون لایت را به صبحانه مقوی و دم حجله! ترجیح داد.

تا سر پل تجریش پیاده راهی نبود. سوار تاکسی انقلاب شد و 10:13 دقیقه به دانشگاه رسید. وسط کنفرانس پر از هیجان همکلاسی‌اش، وارد کلاس شد و در آخرین صندلی کلاس نزول اجلال کرد. انبوه هیجان فلسفی موجود در کنفرانس کلاس، به صلابت نفس و آرامش ناشی از بزرگی روح همایون! هیچ خللی وارد نکرد و او با مناعت طبع فراوان مشغول وَر رفتن با تلفن همراهش شد.

ناهار حیاتی‌ترین و سریع‌النیازترین وعده غذایی این موجود است. با پدرام وسیاوش وشیما عازم سلف دانشگاه شده و در مسیر، چهارنخ سیگار را به بدن حواله کردند! سلف دانشگاه سه قسمت داشت: سلف برادران، سلف خواهران و سلف دوستان! که این قسمت سوم، نوآوری دانشجویان دگرخواه بود! ناهار دور هم صرف شد و سیگار بعد از ناهار هم که مسمارُالبدن است...

تا کلاس بعدی 45دقیقه‌ای زمان مانده است. همایون و شیما به مباحث فلسفی علاقه‌ی مشترک دارند! پدرام و سیاوش اما هنوز به این علاقه، خودآگاهی پیدا نکرده‌اند. لذا از هم جدا می‌شوند و همایون، شیما را به خوردن یک لیوان چای علمی! دعوت کرده و با طرح یک جمله از دکارت، گفت‌وگوی فلسفی را شروع می‌کند و از شیما می‌خواهد نظر دکارت را ارزیابی کند! 45 دقیقه بحث پیرامون نظریه دکارت باعث می‌شود هر دو به یک‌دیگر شک کنند!! و بحث نیمه کاره تمام شود. همایون با عصبانیت به سمت دستشویی رفته و بعد از انجام فعلی کوتاه و ابتر در زمان کم‌تر از یک دقیقه بیرون می‌آید و به سمت کلاس فلسفه‌ی تاریخ ره‌سپار می‌شود.

بعد از اتمام کلاس همایون از سینا و میثم و سپیده می‌خواهد که با هم به پارک دانشجو رفته و تئاتر ساعت 6 را ببینند. میثم عجله دارد و سینا وسپیده روی پیشنهاد همایون فکر می‌کنند وبلافاصله اکسپت می‌کنند! تئاتر ساعت 6 را یکی از دوستان همایون کارگردانی کرده است و عنوان بسیار زیبای آن، باعث شده است تماشاچی زیادی هم به سالن جذب شود. عنوا تئاتر « سبوس را ببوس» نام دارد و محتوای آن، روایت غصه‌های یک پیردختر عاشق است که سال‌هاست به انتظار معشوق، خاک می‌کده را بر سر می‌ریزد!

جذابیت تئاتر وبازیگرانش! باعث می‌شود تا همایون ساعت‌ها به فلسفه‌ی هنر از دیدگاه دانشمندان پست مدرن فکر کند. او در این چند ساعت بارها تصمیم گرفت تا تغییر رشته بدهد و برود سراغ هنر سینما و تئاتر، که هم آخر و عاقبتی بهتر از فلسفه دارد و هم جذابیت فعل و فاعل و مفعول دراین عرصه بالاست! اما این تصمیم هم مانند سایر تصمیمات با یک نخ سیگار دود شد...

کلید را چرخانده و وارد خانه می‌شود. سلام سردی به سمت خواهر کوچک پرتاب کرده و در جواب مادر که می‌پرسد: شام خوردی؟ یک «بله مامان» تحویل می‌دهد و به اتاق تنهایی خودش می‌خزد. لباش‌هایش را از تن خارج کرده و شلوارک و تی‌شرت مارکدارش را به تن می‌کند و به سراغ اینباکس و آف‌ها و کامنت‌هایش می‌رود. 15نفر از اعضای اَد لیستش «آن» هستند. به هر کدام سری می‌زند وآف می‌شود. یک سیر مفصل هم در فیس بوک انجام داده و ساعت 12 سیستم را خاموش می‌کند.

کتاب « متفکران یونانی» نوشته‌ی « تئودور گمپرتس» را از کتابخانه برداشته و روی تختش دراز می‌کشد. کتاب را باز کرده و شروع به مطالعه می‌کند، لحضاتی بعد کتاب از دستش می‌افتد...

خوروپف! خوروپف! اهوووووووووم! خوروپف! اومم! بیا اینجا!

 

 

سنت، ثروت، سبک زندگی

ساعت 5 صبح:

- مجید! مجید!

- اممم؟ هااا؟

- بلند شو نمازه

- ساعت چنده مگه؟

- تا وضو بگیری و دو رکعت نافله بخونی اذانه!

- باشه! الان پا میشم

ساعت 7 صبح:

مجید از تخت خواب برخاسته و دست و صورتش را می‌شوید و موهایش را شانه کرده و به پدر و مادرش سلام می‌کند! یک صبحانه‌ی کامل از پنیر و خامه و کره و مربا وعسل و گردو و شیر و تخم‌مرغ و آب‌پرتغال و کدو حلوایی را در کنا پدر ومادر و خواهر 5ساله‌اش می‌خوشد (ترکیبی از خوردن و آشامیدن) و لوازمش را جمع کرده و با اتومبیلش به سمت دانشگاه حرکت می‌کند.

ساعت 8 صبح:

استاد وارد کلاس می‌شود. مجید کاغذ و قلمش را از کیف بیرون می‌آورد و هر آنچه از دهان استاد خارج می‌شود را به مثابه‌ی وحی ثبت می‌کند! استاد فرمول انتگرال را توضیح می‌دهد و مجید بدون وقفه فرمول و توضیحات استاد را یادداشت می‌کند. استاد عطسه می‌کند و مجید می‌نویسد: عطسه!

ساعت 10 صبح:

مجید گوشه‌ی حیاط روی صندلی نشسته است و مرتضی دوست صمیمی‌اش به سمت او می‌رود. با هم شروع به احوال‌پرسی و گفت‌وگو میکنند:

مرتضی: دفترچه‌ی آزمون ارشد رو گرفتی؟

مجید: نه. شرکت نمی‌کنم

مرتضی: اِ . چرا؟

مجید: می‌خوام چیکار؟ فرقی برام نداره که. می‌رم شرکت بابام مشغول میشم

مرتضی: راست میگی تو که مشکل شغل نداری. ما باید درس بخونیم!

ساعت 12:

تا اذان یک ربع مانده است و مجید و مرتضضی وضو گرفته و به سمت نمازخانه‌ می‌روند...

ساعت 13:

مجید از مرتضی خداحافظی می‌کند و به سمت شرکت پدرش حرکت می‌کند. ناهار را همراه پدر در شرکت صرف می‌کند. بعد ار ناهار پدر از او می‌خواهد تا حساب‌های هفته قبل شرکت را بررسی کند  و گزارش مالی هفته قبل را هر چه زودتر ارائه دهد. پدرش هر بار به او می‌گوید که کار شرکت نیاز به وقت بیشتری دارد و بدون حضور او کارها زمین می‌ماند.

پدر: مجید جان! اگر صلاح می‌‌دونی یه کم حضورت رو اینجا بیشتر کن.

مجید: دانشگاه رو چیکار کنم؟

پدر: تا همین جا که خوندی بسه دیگه! ما که اینجا به رشته و تخصص تو احتیاج نداریم.

مجید: درسته! ولی الان دیگه هر کسی لیسانس رو حداقل داره! زشته من نداشته باشم....

ساعت 18:

مجید و پدر نماز جماعت را در شرکت خوانده و به سمت منزل حرکت می‌کنند...

ساعت 21:

پدر و مجید مشغول مشاهده اخبار هستند. مجید می‌خواهد سریال شبکه 3را تماشا کند. خانه دوبلکس است و مجید از تلویزیون طبقه بالا استفاده می‌کند.

ساعت 23:

مجید مسواکش را سر جایش می‌گذارد وبیرون آمده و به اتاقش می‌رود. طبق عادت هر شبش، یک صفحه قرآن می‌خواند و می‌خوابد.

ساعت 23:15 »

خور خوررررررروپف، نظم، خوروپف جزوه‌ی تمیز، خوووووووروپف نماز اول وقت، پول.

 

آرمان، خدا، سبک زندگی

اپیزود اول:

محمدهانی با صدای اذان کاظم‌زاده از خواب بیدار می‌شود! مثل دیوانه‌ها هاج و واج به اطراف نگاه می‌کند! سرش را می‌خاراند؛ عینکش را به چشم می‌زند؛ از جا برخاسته و رخت خوابش را جمع می‌کند و داخل کمد قرار می دهد. به سمت دستشویی رفته و بعد از یک ربع سرحال و قبراق بیرون می‌آید! سجاده را پهن کرده و نماز صبح را با صدای بلند! به جا می‌آورد.

اپیزود دوم:

مادر صبحانه را آماده کرده است. پدر ومحمد هانی با هم وارد آشپزخانه می‌شوند. محمدهانی به هر دو سلامی می‌کند. صبحانه را در کنار پدر ومادر با کمال میل و البته به قصد قربت! صرف می‌کند. لباش‌هایش را پوشیده و وسایلش را جمع کرده و با موتورش! از خانه بیرون می‌زند.

اپیزود سوم:

استاد پیرامون مطلوبیت توسعه و پیشرفت و حرکت به سمت مدرنیته در ایران صحبت می‌کند. محمدهانی از استاد اجازه می‌خواهد تا یک پرسش هایدگری! مطرح کند. استاد اجازه می‌دهد:

محمد هانی: استاد ممکن است بفرمایید اساسا چرا ما باید مدرن شویم؟

استاد: ها؟

محمدهانی: مجدداً بپرسم؟

استاد؟ آهان! نه ببینید از نظر من دنیای مدرن از آن جهت پیشرفت به سمت دِوِلوپمنت و گلوبالیزیشن به لحاظ دیدگاه سورئالیستی از مکاتب انتقادی وابسته به والرشتاین و منجنی جی نشئت می‌گیرد!

محمدهانی: عاقلان دانند!

اپیزود چهارم:

کلاس تمام شده است و محمدهانی به همراه روح‌الله و یوسف در حالی که پیرامون مباحث استاد گفت‌وگو می‌کنند وارد اتاق بسیج دانشجویی می‌شوند. هر سه به ذهنشان رسیده بود که یک مناظره در دانشگاه با موضوع «توسعه» بین یک استاد «توسعه‌زده» و یک استاد « توسعه را زده!» برگزار کنند.  با بچه‌های بسیج به سمت نازخانه رفته و بعد از نماز در سلف غذاخوری مهدی از محمدهانی وضعیت اردو جهادی دانشگاه را پیگیری می‌کند. حسن درباره کتاب جدیدی که خوانده بود از محمدهانی سوال می‌پرسد و او نیز بی‌جنبه‌وار شروع به فک زدن‌های فلسفی‌اش می‌کند!

اپیزود پنجم:

خیابان قرنی را وارد شاداب می‌شود و از کوچه‌ی شهریور به داخل بن‌بست دوم غربی رفته وموتورش را جلوب درب اشراق! پارک می‌کند.

اپیزود ششم:

لپ‌تابش را روشن کرده و شروع به انجام کارهایش می‌کند. یک ربع دیگر باید در جلسه‌ی آسیب‌شناسی وضعیت سبک زندگی در شهر تهران، گزارش پژوهشی‌اش را ارائه بدهد.

اپیزود هفتم:

ساعت 7 شب اس ت. یوسف به او می گوید جلسه ساعت 7 صبح فردا را فراموش نکند. ضمناً آن گزارش نقد فیلم را هم هرچه زودتر ارائه دهد. کار رصد مطبوعات و فضای مجازی را هم پیگیری کنئو او نیز سوار موتورش شده و به ابوالفشل می‌گوید: حاجی یه برنامه بریز دور هم یه فَس سینه بزنیم!

 اپیزود هشتم:

محمدهانی به همراه پدرش مشغول دیدن اخبار 20:30 هستند...

اپیزود نهم:

محمد هانی سفره شام را جمع کرده و در همین حال که ظرف‌ها را می‌شوید چندتا جک دسته اول هم برای پدر و مادرش تعریف کرده و آن‌ها را یک دل سیر می‌خنداند. بعد از آن به سمت مادر رفته و دست او را بوسیده و از بابت شام تشکر می‌کند و یک ضربه‌ی محبت‌آمیز هم به پشت پدرش می‌زند و می‌گوید: خیلی سالاری!

اپیزود دهم:

مسواک.وضو.نافله.خواب...

صحنه‌ی فیلم!:

خوروپف!

خووووووووووووووووووورپف! انقلاب فرهنگی! خوررررپف! سبک زندگی دینی! خورررروپف!

پوچی

4داستان 1 دقیقه ای...

داستانک اول:
یه پدری پسر بچشو برد بیرون
پسره دست باباشو ول کرد و جلوتر رفت
حواسش اونطرف بود و ندید یه چاله جلوشه
باباش دوید و دستشو سفت گرفت و کشید عقب
یه آزاداندیشی گفت: تو یعنی به پسرت اعتماد نداشتی؟چرا نمیزاری خودش تصمیم بگیره؟

داستانک دوم:
یه نفر حالش بد بود رفت دکتر
دکتر براش آزمایش نوشت
رفت آزمایشگاه یه آزاداندیشی بهش گفت یعنی دکتر فکر کرده تو معتادی یا ایدز داری؟

داستانک سوم:
یه نفر تو زمستون میخواست بزنه به کوه
با ماشینش رفت تا رسید به گشت راهداری
گشت راهداری گفت نباید جلوتر بری با خودت زنجیر چرخ نیوردی مگه تو رادیو نگفتن؟
یه آزاداندیشی گفت تو یعنی به رانندگی این عزیز اعتماد نداری؟

داستانک چهارم:
وقتی پیامبر دست امیرالمومنین رو به عنوان وصی خودش بالا برد یه نفر اون وسطا تو دلش گفت:تو یعنی به این مردم اعتماد نداری؟

9.زندگی واقعی در دنیای مجازی

هر کسی در شهری زندگی می‌کند. شیراز شهری است با خصوصیات خودش و زنجان خصوصیاتی متفاوت از آن دارد. هر کسی وارد شهر تهران می شود به سرعت متوجه خصوصیات متفاوت آن می‌شود. هر شهری خصوصیات و قواعدی دارد اما در کنار این تفاوت، قواعد اصلی و کلی چنان مشترک است که کودک در هر شهری متولد شود می‌گویند به دنیا آمد، نمی‌گویند به اصفهان یا مشهد آمد. او از دنیایی وارد دنیایی دیگر شده است. دنیایی جدید که قواعدش و خصوصیاتش و سنت‌هایش متفاوت است. دنیای مجازی نیز خصوصیات یک دنیا را دارد، اما خصوصیاتی متفاوت. شاید شناخت دنیایی که بسیاری در آن مقیم شده‌ایم و بسیاری فرزندان خود را برای سکونت به آن می‌فرستیم لازم باشد. به شرط آنکه اتفاقاتی را که در یک شهر می‌افتد، با قواعدی که در شهر برپاست اشتباه نگیریم.

زندگی مجازی، علاوه بر اینکه ما را از قیودات تن می‌رهاند، این امکان را نیز ایجاد می‌کند که دو بار (و شاید چندین بار) در این جهان زیست کنیم و این شاید راز جذابیت فضای سایبر است. اینترنت، همچنین می‌تواند دسترسی عامه به منابع و در نتیجه امید به دموکراسی را بهبود بخشد، اما همه‌ی این جذابیت‌ها می‌تواند نقاط ضعف آن نیز محسوب شود. به عنوان مثال همگان در محیط مجازی به تبادل آراء مشغول‌اند بدون اینکه مسئولیتی قبول کنند.

زیست مجازی شاید به عنوان زندگی دوباره یا زندگی دوم جذاب باشد اما آیا این واقعاً زندگی دوم است یا دوپاره شدن زندگی واقعی؟ بازماندن از واقعیت و تکه‌ای از خود را در محیط مجازی رها کردن شاید به راحتی زندگی دوم نام‌ نگیرد. به گفته‌ی هیوبرت دریفوس، اینترنت دوباره فرهنگ غربی را به سمت ایده‌ی افلاطونی-مسیحی رها شدن از بدن وجسم مادی برگردانده است. می‌توان به دریفوس این تذکر را وارد دانست که شاید علی‌الظاهر میان فرورفتن به زندگی مجازی با ایده‌های افلاطونی یا مسیحی شباهتی وجود داشته باشد، اما این بار نه به خاطر وصول به عالم ایده‌ها و یا عالم معنا و روح و آخرت که صرفاً برای تخدیر و فراموش کردن محدودیت‌های کالبد است که انسان تن را تحقیر می‌کند و به محاق می‌کشاند.

زندگی روی وب جذابیت دارد، چون آسیب‌پذیری و تعهد را حذف می‌کند، اما به گفته‌ی کگارد قطعاً نبود این شور و شوق، تعهد و هیجان واقعی و معنا را از بین خواهد برد. البته برای انسان‌هایی که به ارزش‌ها و تعهدات پایبندند، اینترنت می‌تواند ابزاری مفید و سودمند جهت دسترسی به اهداف واقعیشان باشد. این اتفاق وقتی می‌افتد که نگاه به اینترنت نگاهی صرفاً ابزاری باشد و هدف در جایی دیگر غیر از خود ابزار باشد.

با این اوصاف می‌توان پرسید آن هنگام که ما در حال بازی مجازی هستیم چه هدفی داریم؟

با بررسی اجمالی به این نتیجه می‌رسیم که در بازی جدیدتر حتماً لازم نیست یک‌سری مراحل تکراری طی شود و دست آخر با غول آخر بازی مواجهه‌ای صورت گیرد. از این حیث، یعنی گشودگی و باز بودن فضا برای انتخاب مخاطب، نیز به نظر می‌رسد که بازی‌های مجازی سعی داشته‌اند هر چه بیشتر شبیه به زندگی واقعی شوند. چرا که گشودگی روایت از خصلت‌های زندگی روزمره و واقعی است. حال این سؤال جای طرح دارد که چه الزامی برای هرچه شبیه‌تر شدن بازی‌های رایانه‌ای به زندگی واقعی، چه از حیث فرم و چه از حیث محتوا، وجود دارد؟ این پرسش پاسخش هر چه باشد، نشان از آن دارد که زندگی مجازی سخت در تلاش است تا خود را جایگزین زندگی واقعی کند.

کوچه های شهر من ...

امیدوارم کسی به این حوالی نیاد...

کوچه های شهر من

8.تهاجم به خود در وهم زندگی

در قسمتهاي آغازين کتابها يا مقالات با موضوع سبک زندگي، بخشي به نام مفهوم‌شناسي سبک زندگي ديده مي‌شود که در آن تاریخچه‌ی پیدایش این مفهوم و تعاریف مختلفی که افراد مختلف از آن ارائه نموده‌اند طرح و بعضًا نقد می‌گردد وما نیز در مطالبی در پست‌های پیشین به آن اشاره کرده‌ایم. اما این نوع مفهوم‌شناسی کافی نمی‌باشد. مفهوم‌شناسی سبک زندگی در گرو این است که بدانیم سبک زندگی پاسخ به چه سوال و نیازی است. این نوع مفهوم‌شناسی است که می‌تواند رابطه‌ی میان مفهوم سبک زندگی و چگونه زیستن را روشن کند.

ما ‌آنگونه‌ هستیم،‌ که‌زندگی‌می‌کنیم

چندیست که از سبک زندگی، بسیار سخن می‌رود؛ از اهالی سیاست و اقتصاد گرفته تا اهالی علم و فلسفه، همه اشارتی به سبک زندگی دارند و به نحوی به آن  نظر می‌کنند. این ‫توجه، نشان از آن دارد که سبک زندگی برای ما،  مهم شده ‫است. شاید این اهمیت را بتوان از دو منظر به بیان آورد؛ یکی اهمیت سبک زندگی به عنوان چهارچوبی مفهومی برای تحلیل جامعه شناختی جامعه‌مان و دیگری به عنوان امری تعیین کننده در جامعه‌ی امروزین ما. ما متوجه شده‌ایم که هرطور که بخواهیم، نمی‌توانیم زندگی کنیم و گویی سبک خاصی از زندگی به ما تحمیل می‌شود و اوست که ما را تعین می‌بخشد؛ به نحوی که می‌توان گفت، امروز، این سبک زندگی است که ما را می‌سازد. از سوی دیگر، ما زندگی را در سبک زندگی می‌بینیم؛ چنانکه چگونه زیستن از چرا زیستن جلو افتاده و اگر چگونگی نباشد چرایی هم بی‌مورد می‌گردد. در نهایت تغییرات مدرنیزاسیون از ‫صدوپنجاه سال پیش تاکنون به قدری پیش رفته است که آثار آن در ظاهر جامعه مسلط شده و رنگ و بوی سنت از جامعه رخت بربسته است. در این میان نزاع سنت-مدرنیته دیگر بلامحل شده است و جای خود را به نزاع مدرنیته-مدرنیته داده است. حال که چهره‌ی متحول جدید در حال آشکار شدن است و همه دریافته‌ایم که مدرنیته ما را با خود برده است.

ما هر اعتقاد و تفکری که داشته باشیم نهایتًا آن را در سبک زندگیمان پدیدار می‌کنیم. ما آنی هستیم که زندگی می‌کنیم. و امروز با برخورداری از تاریخ و تجربیات بشر، امکان‌هایی را برای سبک‌های متفاوت زندگی در اختیار داریم. ما با سبک زندگی حتی اعتقادات خود را با آزمودن در عمل، اصلاح می‌کنیم و هویت خود را با صورتبندی سبک زندگیمان تحقق می‌بخشیم.

 

ما‌ آنگونه‌ زندگی‌ می‌کنیم،‌ که ‌می‌فهمیم

اما به راستی، سبک زندگی چیست؟ و چرا چنین طرح شده ‫است؟ امروز، به راحتی تعریف سبک زندگی برای همگان ممکن و قابل درک است و دانش و ادبیات علوم اجتماعی غرب نیز این ‫تعریف را منظم‌تر و دقیق‌تر ساخته است. هرچند همچون سایر ‫مفاهیم علوم اجتماعی، امکان صدها تعریف برای آن هست، اما ‫به عنوان مجموعه‌ی گرایش، بینش و رفتارها، اجماعی نسبی بر آن، حاصل است.

سبک زندگی در گذر از جامعه‌شناسی به مطالعات فرهنگی؛ یعنی گذر از مقیاس کلان در تحلیل جامعه به مقیاس خرد، در اثر ناکارآمدی‌های مقیاس کلان، شکل گرفت. در تعاریف ‫جدید، سبک زندگی جای مفاهیمی چون طبقه، نزد مارکس یا ‫قشر اجتماعی، نزد وبر را گرفته است. بدین‌سان، سبک زندگی ‫نماد هویت گردیده، چراکه اینک سبک زندگی، مالک وحدت و تمایز شده است. در واقع، محوریت سلیقه در مفهوم سبک‫زندگی حکایت از قدرت انتخاب فرد دارد و امکان وحدت و تمایز را در خود فراهم آورده است؛ بدینگونه‫ که با انتخاب سبکی از زندگی، خود را با دیگری، یکی می‌کنیم و از یکی، جدا. ما چنین  ‫می‌پنداریم که با سبک زندگی، ‫را سامان می‌دهیم.

 

ما انگونه می‌فهمیم، که سبک زندگی می‌ورزیم

آنچه در تصور اولیه از سبک زندگی به ذهن متبادر می‌شود، روش سامان زندگی است؛  نحوه‌ی آرایش زندگی. هر کس بر ‫اساس اهدافی که در زندگی برای خود در نظر دارد، نوعی سبک زندگی انتخاب می‌کند. استاد دانشگاه، پزشک، معلم، پلیس، کارگر، روحانی و... هر کدام به مقتضای شغلشان از سبک زندگی خاصی پیروی می‌کنند و با سبکی از زندگی خود ‫را از بقیه جدا می‌سازند. سبک زندگی حاصل ترکیبی از تغذیه، ‫تفریح، کار، ازدواج، پوشش، مسکن، حمل‌ونقل و ... است و ربطی به امروز و گذشته ندارد و تنها بر اثر تکامل ابزار، و تحلیلهای فلسفی همه می‌دانند که سبکهای زندگی، ‫تغییراتی صوری در آن رخ داده است. بدین‌سان، بشر در تمام ادوار تاریخ، سبکی از زندگی را برای خود اختیار کرده بود و به شیوه‌ي خاصی زیست می‌کرده است.

 در نتیجهی تسری هستی جدید انسان در طبیعت و اجتماع و به تبع نظام جدید اجتماعی، ماهیت امورات زندگی بشر به هم ریخت و سروسامانی تازه یافت؛ اما بهینه‌ی این امور در مواجهه با فرد به گونهای که تهاجم پیرامون را تعدیل کند، نیاز به داشت؛ که در قالب سبک زندگی مفهوم‌سازی شد. پس ما با سبک زندگی به برنامه‌ریزی تصرف خود، اندیشه می‌کنیم و سبک زندگی هم به مثابه تکنولوژی تصرف خود، در دنیای یکسره تهاجم، به کار ما می‌آید.

 

ما ‌آنگونه ‌سبک‌زندگی‌ می‌ورزیم، ‌که ‌دعوت‌ شد‌ایم

زندگی نیازمند معناست و هنگامی که از غایت، روی برمی‌گردانیم، معنا، به زندگی موهبت نمی‌شود و در نتیجه باید کسب هویت کنیم. ما برای کسب هویت، نیاز به مطرح شدن داریم: نیاز به دیده‌شدن، شنیده‌شدن، خوانده‌شدن، بوئیده‌شدن، لمس‌شدن، چشیده‌شدن. لذا به تحریک دیگران می‌پردازیم و از این طریق، دیگران را مصرف می‌کنیم. پس برای کسب هویت، ‫باید تصرف کنیم. در حقیقت، تصرف، هم ماهیت ما، و هم طریق کسب هویت ماست. انواع طعم‌دهنده‌ها، عطرهای تحریک کننده، ‫موسیقی‌های تحریک کننده، لباسهای تحریک کننده، مدلهای تحریک کننده، همه و همه برای تحریک بیشتر انسان است؛ تحریک بیشتر حس چشایی، حس بویایی، حس لامسه، حس شنوایی و حس بینایی و به این واسطه تهاجم و سلطه‌ي بیشتر ‫بر خود و دیگران. بدین‌سان، در شرایط جدید، ماهیت اجزاء و ترکیب زندگی منقلب می‌شود؛ دیگر خوردن، خوابیدن، پوشیدن ‫و مسکن و ازدواج و کار وجه‌ی دیگر می‌یابند و همگی در افق دیگری دیده و معنا می‌شوند. این انسان، زندگی دیگری را مراد کرده است؛ زندگی‌ای که با جریان خلقت همراه نیست و با آن سر ستیز دارد. ستیزی که در پس سبک زندگی، پنهان است و برای او همچون زندگی جلوه می‌کند.

در سایه‌ی چنین تمنایی و در پرتو چنین افقی برای مهیا ساختن زندگی جدید، نظام ‫اجتماعی با سازوکاری دیگر ضرورتًا به ‫ظهور می‌رسد. اما مهیا شدن برای آن، همانا محدودیت آن است. نظام اجتماعی، حداقلی‌ترین حالت، برای سازش چنین افرادی در میان دوگانه‌ی خوردن و خورده شدن باید تعادل را نگه دارد و نمی‌تواند به هر صورتی باشد. اگر نظام اجتماعی، مانع تهاجم انسانها به یکدیگر شود، استبدادی و مخالف آزادی، و اگر مانع نشود، آنارشیستی و مخالف عدالت می‌نمایاند. پس نظام اجتماعی، اساساً نه می‌تواند نامتناسب با چنین انسانهایی باشد و نه می‌تواند کاملاً در اختیار آنان باشد؛ لذا برای بهره‌برداری از چنین انسانی، یکسره باید تحریک حرص را به عنوان محرک اجتماعی در چهارچوب کنترل شده‌ای در باطن چرخه‌های اجتماعی قرار دهد. در نتیجه هر نظام اجتماعی، امکانهای خاصی در زندگی را اقتضا دارد و به شما امکان نمی‌دهد هرطور که بخواهید، باشید؛ به سخن دیگر، ‫سبک زندگی را تحمیل می‌کند. در حقیقت، نظام اجتماعی به واسطه‌ي تحریک حرصی که برای تعادل حیات نیاز دارد، شما ‫را به زندگی خاصی دعوت می‌کند. زندگی‌ای که در صورت برنامه‌ریزی ساخت‌زندگی فرد ‫زندگی یا سبک زندگی همه‌ي افراد یک اجتماع، تجلی دارد. ‫سبک و صورتی که تهاجم و تصرف به خود ویژگی آن است. اما این دعوت، نه پذیرشی دلبخواهانه، بلکه اجباری دارد که ‫در صورت رد آن، دچار مصائب بسیاری می‌شوید. همانطور ‫که ما به زندگی خاصی دعوت می‌شویم، از مفاهیم دیگری که در تناسب با آن، به ظهور می‌رسد، بهره می‌برد و مفاهیم نیز در ‫قوام چنین نظامی، ما را دعوت به زندگی خاصی می‌کنند. و ما ‫با پا نهادن در این زندگی و کاربرد این مفاهیم، دعوت را لبیک می‌گویم.

7. ساختارهای الحادی؛ زندگی ایمانی

زمانی تلقی رایج این بود که انسان در زندگی و تصمیمات خود آزاد است و آنچه را می‌اندیشید، اراده می‌کند و می‌خواهد، انتخاب می‌کند. مدتی گذشت تا تأثیر ساختارهای مختلف در محدود کردن ارده‌ی انسان و نیز جهت دادن به آن مورد توجه  قرار گرفت. رفته رفته ابعاد گسترده‌تری از شکل دادن زندگی انسان‌ها توسط ساختارها و نظام‌های اجتماعی روشن شد تا جایی که بسیاری پذیرفتند که انسان در سیطره‌ی ساختارهای اجتماعی و ذیل حاکمیت اجتماعی تنها تصور داشتن اراده آزاد و خیال اراده برای انتخاب باریش باقی مانده است. بحث در خصوص تأثیر نظام‌های اجتماعی در زندگی افراد همچنان ادامه دارد. آنچه در این میان لازم است مورد بازخوانی قرار بگیرد این است که آیا پذیرفتن تأثیر از نظام‌ها و ساختار‌های اجتماعی بر سبک زندگی افراد، معنای این است که انسان همواره مقهور نظام‌ها وساختارهایی است که بر عرصه‌های مختلف زندگی حیات او سیطره دارند و به رفتارها و نیازهای او جهت می‌دهند؟ آیا این امکان برای انسان وجود ندارد که بتواند فارغ از این چارچوب‌ها عمل کند؟

به خصوص در شرایط موجود به برتری ظاهری رسانه‌ای و تکنولوژیک تمدن غربی بر عرصه‌ی حیات بشر که عده‌ی بسیاری را مقهور خود کرده است، این پرسش برای دین‌داران وجود دارد که آیا می توان خارج از چارچوب‌هایی که این تمدن ترسیم کرده و می‌کند، حرکت کرد. فراموش نباید کرد که تمدن کنونی حاکم بر جهان مبتنی بر حذف دین از عرصه‌ی حیات بشری به خصوص در عرصه اجتماعی خود بر همه‌ی دنیا سیطره یافته است، آیا کشوری می‌تواند خارج از سازوکار و نظام‌های اجتماعی مدرن برای خود ساختارها و نظام‌های اجتماعی بسازد؟ در گزاره وحیانی پاسخ به این پرسش مثبت است.

این سخن قطعی خداوند است که برای کافرین در هیچ یک از عرصه‌ها، تسلطی را براهل ایمان قرار نداده است. تمدن مدرن هم تمدن کفر است. این آیه محدود به هیچ عرصه‌ای نیست. اگر مسلمانان تکیه‌گاه خود را خدا قرار دهند، در هیچ عرصه‌ای امکان تسلط کافران بر ایشان وجود ندارد. در صورت ایمان به خدا، نه برتری فکری و نه برتری نظامی و نه برتری سیاسی کفار بر اهل ایمان وجو ندارد. به استناد این آیه سیطره‌ی نظام‌های مدرن بر جوامع اسلامی و موحد نه تنها قطعی و غیر قابل  تخلف نیستريال بلکه اساساً چنین سیطره‌ای به صورت طبیعی اتفاق می‌افتد؛ بلکخ در شرایط خاص و به علت عوارضی که در جامعه‌ی دینی پیدا شده است این سیطره قابلیت تحقق یافته است. یکی از موارد استثنا این است که ملتی خود بخواهند تسلط کافران بر ایشان وجود داشته باشد. مصداق بارز این قوم بنی اسرائیل است: « به بنی اسرائیل در کتاب (تورات) اعلام کردیم که دوباره در زمین فساد خواهید کرد، و برتری‌جویی بزرگی خواهید نمود. هنگامی که نخستین وعده فرا رسد، گروهی از بندگان پیکارجوی خود را بر ضد شما می‌انگیزیم (تا شما را سخت در هم کوبند، حتی برای به دست آوردن مجرمان)، خانه‌ها را جستجو می‌کنند؛ و این وعده‌ای است قطعی.»

در مقابل الگوی کامل مقاومت مؤمنین که در برابر اکثریت فاقد ایمان می‌ایستاده‌اند، حضرت ابرهیم است. ایشان با صراحت در برابر قوم خود ایستادند و گفتند که ما از شما و خدایانی که شما غیر از خدای تبارک وتعالی به عبودیت گرفته‌اید، برائت می جوییم و بین ما وشما تا زمانی که تنها به عبودیت خدای یکتا بپردازید دشمنی برقرار است. ایشان بر خدای قادر توکل کردند.

آیات فوق با صراحت نشان می‌دهند که می توان در برابر کافران امروز نیز ایستاد و البته لازمه‌ی آن استقامت و صبر بر سختی‌ها ومشکلات است.

مصداق بارز قومی که در برابر سختی‌ها استقامت کردند و خداوند آنان را نصرت نمود، مسلمانان صدر اسلام بودند که در برابر مشکلات ایستادند و خداوند هم پس از تحمل سختی‌ها به ایشان فتح و ظفر را عنایت فرمود.

امروز هم می‌توان در تمامی عرصه‌ها اعم از فکری، سیاسی و ... در برابر تمدن الحادی غرب ایستاد و به فضل خدا تمدن جدیدی ایجاد نمود و خارج از بایسته‌های این تمدن زندگی کرد. اگر بتوان معادله‌ای که بر رابطه‌ی میان مؤمنان و کافران و قواعد حاکم بر این رابطه را بر سبک زندگی مؤمنان و نظام‌های اجتماعی و ساختارهای الحادی قابل تطبیق دانست، چنین نتیجه می‌شود که سبک زندگی مؤمنان در سیطره‌ی ساختارها و نظام الحادی قرار نمی‌گیرد و مقاومت زندگی ایمانی در برابر ساختارها و نظام‌های اجتماعی الحادی نه تنها ممکن است بلکه مطابق قوانین حاکم بر نظام هستی، با غلبه‌ی زندگی ایمانی و نابودی ساختارهای الحادی به پیش خواهد رفت.

هم فانوس دریایی و هم کشتی

دریا طوفانیه...

داری غرق میشی...

یه کشتی رو میبینی...  طناب رو میندازن پایین میری بالا... حالا این کشتی, کشتی نجاتته....

ولی وقتی دریا طوفانی باشه هیچ جایی رو نمیشه دید و راه گم میشه.... مگر یه فانوس دریایی راه رو نشون بده...

چقدر جالب...

قال رسول الله ( ص ) : اِنَّ الْحُسين مِصباحُ الْهُدي وَ سَفينَهُ الْنِّجاه 

دریای طوفانی فرهنگ...دریای طوفانی هجمه های دشمن....

یا حسین...

 

6.عالمی دیگر، آدمی دیگر...

ماجرا را از برادرم پنهان کرده بودم، وقتی به او گفتم، دیدم او از من جلوتر است؛ من از زبان دایی شنیده بودم، اما برادرم همه چیز را بی کم و کاست از بابا پرسیده بود. هم درباره‌ی این که در خانه چه رفتاری داشتند و چه می‌کردند، هم از نوع کارها و رفتارشان بیرون از خانه، هم راجع به شکل نشست و برخاست‌ها و رفتارشان در جلسات. از بابا حتی درباره‌سکوت او هم پرسیده بود، پدرم علی(ع) همه چیز را درباره رسول خدا(ص) برای برادرم حسین شرح داده بود.*

واژه انقلابی بودن پس از انقلاب اسلامی معنایی متفاوت از مفهوم مدرن انقلاب دارد. اکنون انقلاب یادآور آرمان‌های آخرالزمانی اولین افراد بشر تا افق‌های بلند یاران آخرالزمانی سیدالشهداست. پیامبران آمدند که آرمانخواهی متولد شد؛ پس انقلاب سابقه‌ای به قدمت بشر دارد؛ چرا که تاریخ با ظهور پیامبر خدا آغاز شد. وقتی رسولان الهی بر ظلم و جور خروشیدند این معنا فراگیرتر شد  و بعد در تاریخ ماندگار شد. معنایی که آسمان را تسخیر کرد؛ معنایی که انتظار را معنا بخشید؛ معنایی که امید و پایداری و صبر بر رنج‌ها را زنده داشت.

مرزبندی‌ها و مرزبندی‌های مدرن، معنای انقلاب را تا مبازره‌ی عظیم مردم با دولت تقلیل داد. برخی انقلاب‌ها را در انقلاب‌های مارکسیستی خلاصه کردند و برای همین سقوط طاغوت در ایرانرا اساسا انقلاب نمی‌دانستند. انقلاب در عالم مدرن در چارچوب مرزهای همان عالم مدرن فهمیده می‌شد؛ و البته تاریخ مدرنیته مدت‌هاست به سر آمده است. اما پس مانده‌های دنیای مدرن هنوز مصرف دارد. وگر نه انقلاب چیزی نبود که روزی واقع شود و روزی دیگر به انجام نرسد.

انقلاب اسلامی ما اگر ریشه در اسلام دارد، و اگر با اشک بر سیدالشهدا آبیاری شده است، و منتظر طلوع خورشید است، نمی تواند هر روزی نباشد و در همه‌ی مکان‌ها حضور نداشته باشد.

آیا کل یوم عاشورا یعنی هر روز و در هر دوره‌ای باید با حکومتی ستمگر در مبارزه بود؟ در این صورت پس از پیروزی چه باید کرد؟ آیا پس از ظهور یومی می‌رسد کهدیگر عاشورا نیست؟ شاید با چنین فهمی از انقلاب است که ما میان زندگی و انقلاب جدایی انداخته‌ایم، تا آنجا که ملاک انقلابی بودن ترک زندگی است. شاید هم زندگی در این دوران لوازمی دارد که دیگر با انقلاب قابل جمع نیست.

زندگی روزمره ی ما، همین خوردن،‌پوشیدن، سفر کردن، سکنی گزیدن، کار تفریح، خواب و هزاران امر دیگر که شاید بی اهمیت جلوه کند، یوم و ارضی است که عاشورا و کربلا در آن جاری است، پس همین زندگی نیز می‌توان حسینی به پیش رفت یا یزیدی ماند. برای آنکه انقلاب اسلامی را  در زندگی خود ببینیم لازم نیست معنای انقلاب را عوض کنیم؛ بلکه باید به باطنی از حقیقت آن راه یابیم.

اکنون پس از گذشت سالیان شیوه‌ی زندگی در همه‌جا شیوه‌ی غربی است و شما حق دارید که شیوه‌ی موجود را نپسندید و نپذیرید اما اگر جهانی بودن این معنی را نمی‌پذیرید، می‌گویم اکنون همه جا شهر الکترونیک است و مگر نیست؟! با پوشیدن پیراهن بدون یقه، و دم‌پایی به جای کفش، و به صرف مراجعه به بعضی مراسمات و آداب، خللی در اساس شیوه‌ی زندگی غربی وارد نمی‌شود.

ساده زیستی که در عالم دینی و در اخلاق جایگاه رفیع دارد، در سهری که قوانین تکنیک و الکترونیک بر آن حاکم است عملی نمی‌شود. در این وضع می‌توان گفت که چه فایده دارد که آدم لباس ساده بپوشد و غذای ساده بخورد اما  ناگزیر و به ضرورت، آخرین دستاوردهای تکنولوژی را مصرف کند و ... وقتی از ساده‌زیستی می‌گوییم باید بیندیشیم که از ساده‌زیستی از یاد رفته است و موانع آن چیست و چگونه می‌توانیم به آن بازگردیم بدون این تذکر در مورد غلو شود چه بسا که کار به اشتباه‌های بزرگ بینجامد.

عادات و سبک زندگی مردم امر مهمی است. من هم از شیوه‌ی زندگی غربی دفاع نمی‌کنم. آراستگی به فضائل و زندگی پرهیزکارانه نیز در نظر همه کس شرط کمال و صورتی از آن است. پس مشکل در مقاییسه و انتخاب میان دو صورت و شیوه‌ی زندگی نیست؛ بلکه در شرایط امکان تحقق آنهاست.

شیوه‌ی زندگی غربی در پناه قدرت تکنیک پدید آمده و در سراسر روی زمین بسط یافته است. حکمرانی این قدرت اقتضای شیوه‌ی زندگی خاص دارد و بسیار بعید به نظر می‌آید که معنای اخلاقی و دینی فضیلت و پارسایی بتواند در پناه آن دوام بیاورد.

شیوه زندگی ظاهر است و هر باطنی ظاهری دارد و قدر مسلم این است که شیوه پارسایی، شیوه غالب و ظاهر عالم متجدد نمی‌تواند باشد. البته جوانانی نجیب و صدیق چون شما به حکم وظیفه‌شناسی همت خود را صرف ترویج فضائل و مقابله با فساد و رذیلت کنند، سعیشان مشکور است، اما باید دانست که اولا آداب و عادات دیگران همواره و ضرورتا از سنخ رذایل نیست، ثانیا جهان را با تغییر ظواهر نمی‌توان دگرگون کرد. پیامبران هم قبل از شریعت، جان مردمان را مهذب و آماده‌قبول دستور کردند.

برای اینکه جهان کنونی و شیوه‌ی زندگیش دگرگون شود، باید به فکر عالمی دیگر و آدمی دیگر بود. خلاصه کنم، در جهانی که اکنون دائر است، شرایط پارسایی فراهم نیست و کسانی که همه‌ی آن شرایط در وجودشان جمع باشد، اگر باشند، تعدادشان بسیار اندک است. پس بیشتر باید نگران فکر و فرهنگ مردمان در این جهان باشیم و بدانیم که شیوه‌کنونی زندگی در همه جا شیوه‌زندگی غربی است.

اگر بتوانیم به باطن تاریخ غربی رسوخ کنیم شرط مهم و عمده آزادی برایمان فراهم می‌شود، در این صورت می‌توان فارغ از سودادی من و ما، شیوه‌ی تازه‌ای پیش گرفت که در آن صفا بر کدورت، راستی بر دروغ ، و اعتماد بر سوءظن؛ و مهر و معرفت بر کینه‌توزی، و هم‌دلی و هم‌زبانی بر تحکم، و ادای وظیفه بر رفع‌تکلیف، و... مقدم باشد، اکنون عصر دگرگونی آغاز شده است.!

*سنن النبی ص 48-54

برآیند بردار انتخاب وزرای برتر صفر است!

یکی از تشبیهات رهبر انقلاب درباره‌ی مسئولان و هدایت‌کنندگان اجتماعی، استعاره‌ی «راننده» است. ایشان در سخنان گوناگونی این استعاره را به‌کار برده‌اند و به نکاتی نظیر «اعتماد به راننده»، «اجازه‌ی رانندگی ندادن به راننده‌ی فاقد صلاحیت»، «هوشیاری راننده و توجه او به مسیر»، «محافظت راننده از مسافران و اموال آنان»، «پرت نکردن حواس راننده»، «تخریب نکردن وسیله‌ی نقلیه» و «جنجال درست نکردن علیه راننده» اشاره کرده‌اند. که این امر باعث می‌شود مردم یا همان مسافران نسبت به اقدامات راننده‌ی خود بی‌توجه نباشند.

با این مقدمه به سراغ حرکت عجیب رییس جمهور می‌رویم. صبح روز شنبه 8شهریور 1393  در اولین جشنواره شهید رجایی سه وزیر امور خارجه، نفت و بهداشت به عنوان وزرای برترمورد تقدیر رییس جمهور قرار گرفتند. این انتخاب جای بسی تامل دارد. چرا که هم رده قرار دادن وزیر بهداشت با وزاری امور خارجه و نفت به نظر می رسد که خیلی عادلانه نباشد. 

5.سکه زندگی دو رو دارد!

برخی معتقدند تغییر در سبک زندگی، تغییر در ظاهر حیات مردمان است و تغییر در ظواهر حیات بدون تغییر بواطن آن، راه به مقصود نخواهد برد. بنابراین در عوض پرداختن به سبک زندگی باید به سراغ جان (اخلاق و افکار) انسان رفت و آنجا را آباد کرد که اگر چنین شد، سبک زندگی نیز آباد خواهد شد.

قول به ظاهر و باطن سخنی غربی نیست، اما قائل شدن به تفکیک میان این دو و  اعطای سهم تأثیر به یکی و مؤثر دانستن آن یکی، نه غربی، که غرب‌زده است.! مراد آن است که بشر شرقی دلی در گرو سنت دارد وسری در هوای مدرنیته!

تفکیک میان ظاهر و باطن حیات، البته شواهدی در معارف دینی ما نیز دارد، اما آنچه این نحوه‌ی برخورد با مسئله را متفاوت می‌سازد، اولا تلاش برای نشان دادن یک تقابل عینی و واقعی میان ظاهر و باطن حیات است، ثانیا اعطای یکسره‌ی سهم تأثیرها به یکی و مؤثر دانستن آن به تنهایی است.

درست است که حیات، ظاهری دارد و باطنی، اما هیچ‌گاه ظاهر حیات جدا و منفک از باطن آن نبوده است، و مگر این همه سفارش به عمل صالح (که جلوه‌ی ظاهری حیات مؤمن است) به مثابه‌ی اولین قدم طهارت باطن و نفس، چیزی جز معنای یگانگی این دو را می‌رساند؟

این تفکیک اگر هم در مأثورات دینی ما وجود دارد، جز برای نشان دادن هدف غایی حیات دنیوی که قرب الی الله است، نمی‌باشد، چرا که جز نفس بشر، استعداد قرب حضرت حق را دارا نیست، پس کوشش در فربه کردن حیات دنیوی نتیجه‌ای جز خسران نخواهد داشت!

مثال بارز این ارتباط دوسویه، تأثیر طهارت جسم به نحوه و نتیجه تعقل است. وضوگرفتن ما هم یک امر نازل ظاهری و هم در آن واحد نوری است از جانب پروردگار ، پس فعل وضو خواستن یکی و در حقیقت خویش دارای مراتب است. این همانی این مراتب، وجهی دیگر از حقیقت واحد حیات است که جلوه‌ای از ذات احدیت است. و انسان موحد، جز توحید نمی‌بیند، چه در مقصد حیات، چه در مبدأ آن و چه در صورت آن.

تقوی که اولین و آخرین توصیه تمام انبیا و ائمه (علیهم السلام) و اولیاء الهی بوده است، در مراتب عالیه که سرشار از وجود معنوی و باطنی است، باز هم با عمل و زندگی تنیده است و پرواضح است که حتی همان وجوه باطنی نیز، پایی در فکر و پایی در ذکر ما دارند.

پس توقع تحول رحمانی در نفس بشری که حیات روزمره‌اش در گرو تعلقات شیطانی است توقعی بیجاست! انبیا جان ابناء بشر را متعبد درگاه احدیت نموده‌اند، اما این تعبد نفس، مگر جز با عمل آغاز شده است؟ و البته سوال مهمتر آن‌جاست که ما اساسا این تقدم و تاخر زمانی را از کجا آورده‌ایم و برای چه می‌خواهیم؟

ظاهر و باطن باهم تحول می‌پذیرند و بر هم اثر می‌گذارند؛ بنابراین سودای تحول سبک زندگی انسان نتیجه‌ای جز تغییر نسبت‌های نفسانی او در بر نخواهد داشت و صد البته چون جان انسان متوجه امری گردد فعل او ظهور آن توجه خواهد داشت.

حدیث نفس ...

کانون وبلاگ نویسان جوان زنجان و حرف تو   :

گفتگویی با نویسنده وبلاگ "جامانده ام تنها" انجام داده ایم که از نظرتان می گذرد.

 

http://harfeto.ir/?q=node/31707

4.زندگی بدون سبک

بررسی رابطه‌ی نظام اجتماعی و سبک زندگی ممکن است خود در سیطره‌ی نظام اجتماعی رقم بخورد. تلاش برای رهایی از حاکمیت اجتماعی عینی و مفهومی، ممکن است. نامأنوس به نظر می‌رسد اما مگر راهی دیگر برای گذار از دوران کنونی وجود دارد؟ نظام اجتماعی و سبک زندگی مفاهیم و واقعیاتی هستند که لازم است برای بررسی رابطه‌ی آن‌ها بر آن محیط باشیم و نه در آن محاط.

 

از یک منظر سبک زندگی درون نظام اجتماعی قرار می‌گیرد و از نگاه دیگر سبک زندگی موجودیتی مستقل دارد. به بیان دیگر، طیفی وجود دارد که یک‌سر آن، تنها یک سبک زندگی را درون نظام اجتماعی خاص ممکن می‌داند و سر دیگر طیف، هر نوع زندگی در هر نظام اجتماعی را ممکن می‌انگارد. می توان نظر دوم، یعنی امکان جمع هر سبک زندگی با هر نظام اجتماعی را، به معنای منتفی دانستن نظام اجتماعی گرفت؛ به عبارت دیگر اگر هر سبکی از زندگی را در هر نوع از نظام اجتماعی ممکن بدانیم؛ در واقع وجود چیزی به نام نظام اجتماعی را انکار کرده‌ایم. ممکن است امکان تحقق هر سبکی از زندگی در نظام اجتماعی، پیش از دوران مدرن قابل قبول به نظر برسد، اما برای دوران مدرن به هیچ وجه موجه نمی‌نماید. البته در خصوص دوران پیش از مدرن نیز هر سبکی ممکن نبود؛ بلکه حداکثر این بود که سبک زندگی مورد دل‌خواه می‌توانست محقق شود؛ اما توجه داریم که دوران پیش از مدرن سبک‌های خاصی خواهان داشت و هر سبکی نمی‌توانست سبک دل‌خواه باشد. مسلماً افراد یا جوامع قبل از دوران مدرن، طلب زندگی مدرن را نداشتند و بر فرض که چنین آرزویی در سر می‌پروراندند، تحقق سبک زندگی مدرن در دوران قبل از مدرن و ذیل نظام‌های اجتماعی قبل از دوران مدرن ممکن نبود.

حال ذیل یک نظام اجتماعی خاص، سبک‌‌های زندگی گوناگونی امکان تحقق ئ=دارند، هر چند که هر سبکی امکان تحقق ندارد. در پاسخ چنین سخنی می‌توان گفت که همه‌ی گونه‌های مختلفی که به عنوان سبک‌های مختلف زندگی یاد می‌شوند، علی‌رغم تفاوت‌های ظاهری، جوهری واحد و عناصری مشترک دارند که نشان می‌دهد این همه اشکال مختلف یک سبک زندگی واحد هستند. سبک زندگی کنونی در همه جا سبک زندگی مدرن است و تفاوت‌ها ظاهری است.

یک دیدگاه از دو دیدگاه فوق همه‌ی گونه‌های زندگی دوران کنونی را سبک زندگی مدرن می‌داند؛ چنانکه قائل است ما در هر صورت در جوامعی مدرن زندگی می‌کنیم، هر چند این جوامع با هم تفاوت‌هایی دارند؛ برخی ساختار سوسیالیستی دارند و برخی ساختار لیبرال؛ در برخی ارزش‌های دموکراتیک حاکم است و در برخی دیگر ساختار و ارزش‌های اقتدارگرایی پررنگ‌تر است؛ بعضی در نوک پیکان توسعه هستند و برخی لنگان لنگان در پی توسعه. با همه‌ی این اوصاف اما این جوامع همگی دارای روحی مشترک هستند و ذیل عنوان جامعه‌ی مدرن قرار می‌گیرند . اساساً نظام‌گونه شدن جامعه و نظام‌گونه دیدن آن خود امری است که در دوران‌های دیگر طرح نشده است. صورت‌بندی جامعه با نظام‌های اجتماعی خود امری ویژه‌ی دوره‌ی مدرن است، پس به معنای عام، یک نظام اجتماعی مدرن وجود دارد و به معنایی دیگر، نظام‌های اجتماعی مختلف ذیل نظام اجتماعی مدرن قرار می گیرد.

در هیچ دورانی از تاریخ، شکل زندگی و امور عادی روزمره جایگاه و نقشی این چنین نداشته است. در دوران مدرن است که هر امر استعلایی و هر حقیقت فراتری کنار می‌رود و زندگی معمول و روزانه‌ی انسان‌های معمولی به مثابه مهم‌ترین امر، از آن بی‌وجه می‌نماید، فقط در دوران کنونی است که زندگی روزمره در قالب سبک زندگی صورت‌بندی می‌شود.

واضح است وقتی جایگاه حیات ظاهری و روزمره تغییر می‌کند، در واقع ماهیت آن سبک زندگی متولد شده‌ی این شرایط جدید است که در آن زندگی روزمره  جایگزین حقیقت می‌شود؛ آن هم زندگی روزمره‌ی انسان‌های گرفتار در بند عادات و غرایز و مشهورات ونه انسانی متعالی.

می‌توان از سبک‌های مختلف زندگی ذیل نظام اجتماعی سخن گفت و می‌توان میان سبک‌های مختلف سبکی را انتخاب کرد، اما رهایی از خود سبک زندگی کاملاً محل تردید است و امری است که تحت سیطره‌ی نظام اجتماعی قرار دارد. اینکه ما ذیل نظام‌های اجتماعی مدرن، خود را از این سبک زندگی برهانیم و به سبک زندگی دیگری روی بیاوریم اگر چه ساده نیست، ولی امکان‌پذیر است،  اما اینکه بتوانیم خود را از سبک زندگی برهانیم و به گونه‌ای زندگی کنیم که از خود سبک زندگی رها باشیم، تقریباً غیر ممکن به‌نظر می‌رسد؛ چرا که ما ذیل نظام‌اجتماعی مدرن قرار داریم و نظام اجتماعی مدرن امکان انتخاب میان سبک زندگی و عدم سبک زندگی را در اختیار ما قرار نمی‌دهد. سوال از انتخاب میان سبک زندگی و عدم سبک زندگی و تلاش برای تغییر آن ذیل یک نظام اجتماعی مدرن، در واقع همان پرسش امکان گذار از مدرنیته است.

3.سبک زندگی چندسال دارد؟

بی مقدمه به سراغ اصل مطلب برویم...*

ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺟﺪﻳﺪ ﺳﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻪ ﻭﺿﻮﺡ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻔﻬﻮﻡﺑﻨﺪﻱﻫﺎﻱ ﺍﻭﻟﻴﻪ ﻣﻨﻌﮑﺲ ﮔﺮﺩﻳﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﺜﺎﻝ، ﻭﺑﺮ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺳﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺫﻳﻞ ﻣﻘﻮﻟﻪ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻳﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺍﺿﻼﻉ ﺳــﻪ ﺿﻠﻌﻲ ﻣﺸــﻬﻮﺭ ﺧﻮﺩ (ﺛﺮﻭﺕ- ‫ﻗﺪﺭﺕ- ﻣﻨﺰﻟﺖ) ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻲﮐﺮﺩ. ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺗﻌﺮﻳﻒ عملا ﺳﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ, ﻣﻔﻬﻮﻣــﻲ ﮐــﻢ ﻭ ﺑﻴﺶ ﻣﺘﺮﺍﺩﻑ ﺑــﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﻲﻳﺎﻓﺖ. ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻳﻦﮐﻪ ‫ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺟﺪﻳﺪ ﺳﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻨﻪﻱ ﻣﺒﺎﺣﺜﺎﺗﻲ ﺷﮑﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ‫ﮐﺎﺭ ﻭﺑﺮ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻋﺎﻡ ﻭ ﺩﺳﺘﻪﺑﻨﺪﻱ ﺳﻪ ﮔﺎﻧﻪ ﺛﺮﻭﺕ- ﻗﺪﺭﺕ- ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﺎﺹ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭﮎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺟﺪﻳﺪ ﺳﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ‫ﺑﺎ ﻓﻬﻢ ﻭﺑﺮ, ﮐﺎﺭ ﺩﺷــﻮﺍﺭﻱ ﻧﻴﺴــﺖ. ﺩﺭ ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ ﺟﺪﻳﺪ ﺟﺎﻣﻌﻪﺷﻨﺎﺳــﻲ ‫ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺕ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ، ﺳــﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺳﺎﺳــﴼ ﺍﻣﺮﻱ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ‫ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ (ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻧﻪ ﻏﻴﺮﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﺁﻥ) ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻲﺷــﻮﺩ. ﺍﻳﻦ ﺗﻔﮑﻴﮏ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﻴﺰ ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﻧﺴﺒﺘﻲ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺳﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑــﺎ ﮔﺴــﺘﺮﺵ ﻓﺮﺩﻳﺖ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ ﻓﺮﺩﮔﺮﺍﻳﺎﻧــﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲﺷﻮﺩ. ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻣﻨﺴﺠﻤﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﺪﻩﻫﺎ، ﺍﺭﺯﺵﻫﺎ، ﻫﻨﺠﺎﺭﻫﺎ، ‫ﻧﻤﺎﺩﻫﺎ ﻭ ﺁﺩﺍﺏ ﻭ ﺭﺳــﻮﻡ ﺍﺳــﺖ ﮐﻪ ﻓﺮﺩ ﺑﻪ ﻭﺍﺳــﻄﻪ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﻭ ﺗﻄﺒﻴﻖ ﺧﻮﺩ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻣﺸــﺎﺭﮐﺖ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺭﺍ ﻣﻲﻳﺎﺑﺪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻮﺍﺟﻬﻪ ﻓﺮﺩ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻟﺰﻭﻣﴼ ﻣﻨﻔﻌﻼﻧﻪ ﻧﻴﺴﺖ. ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﻘﻮﻟﻪﺍﻱ ﻓﺮﺍﻓﺮﺩﻱ ﻭ ﮐﻼﻥ ﺑﺎﻗﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ. ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺳﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﺭ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺟﺪﻳﺪ ﺁﻥ ﺑﻴﺸــﺘﺮ ﻣﺤﺼﻮﻟﻲ ﺍﺯ ﺍﻧﺴــﺎﻥ ﻓﺮﺩﻳﺖﻳﺎﻓﺘﻪﺍﻱ ﮐﻪﺁﻥ ﺭﺍ ﺧﻠﻖ ﻣﻲﮐﻨﺪ، ﻗﻠﻤﺪﺍﺩ ﻣﻲﺷــﻮﺩ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺳــﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻧﻴﺰ ﺍﻣﺮﻱ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺍﺳﺖ. ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻳﻦ ﺍﺻﻠﻲﺗﺮﻳﻦ ﺗﻔﺎﻭﺗﻲ ﺍﺳﺖ ‫ﮐﻪ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺳــﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺩﺍﺭﺩ: ﺳــﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻘﻮﻟﻪﺍﻱ‫ﺍﺳﺎﺳــﺎ سیاﻝ، ﻟﻐﺰﻧﺪﻩ ﺍﺳــت و ﺭﻳﺸﻪ ﺩﺭ ﺫﺍﺋﻘﻪ ﻭ ﺳﻠﻴﻘﻪ ﺩﺍﺭﺩ ‫ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﭘﻴﺸﮑﺴﻮﺗﺎﻥ ﺟﺎﻣﻌﻪﺷﻨﺎﺳﻲ ﮐﺴﻲ ﮐﻪ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ ﺟﺪﻳﺪ ﺳــﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺷــﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﺯﻳﻤﻞ ﺩﺍﻧﺴــﺖ. ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺍﻳﻦ ﺯﻳﻤﻞ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﺎﺭ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺳــﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﺴﺒﺖ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺑﺎ ﻓﺮﺩﮔﺮﺍﻳﻲ ﻣﺪﺭﻥ ﻭ ﺗﻼﺵ ﻓﺮﺩ ﻣﺪﺭﻥبرﺍﻱ ﻇﺎﻫﺮ ﺳــﺎﺧﺘﻦ «ﻳﮑﺘﺎﻳﻲ ﻫﺴــﺘﻲ ﺧﻮﺩ» ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭ ﺩﺭﺩﻫﻪﻫــﺎﻱ ﺁﻏﺎﺯﻳــﻦ ﻗﺮﻥ ﺑﻴﺴــﺘﻢ ﺍﺯ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺕ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺟﺪﻳﺪ - ﺑﻪ ﻭﻳﮋﻩﺩﺭ ﭼﺎﺭﭼﻮﺑﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﮐﻼﻥﺷــﻬﺮ- ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻣﮑﺎﻥﭘﺬﻳﺮ ﺳــﺎﺧﺘﻦ ﭼﻨﻴﻦﻭﺿﻌﻴﺘﻲ ﺳﺨﻦ ﻣﻲﮔﻔﺖ. ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﺩﻫﻪﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﺎﻧﻲ ﺍﻳﻦ ﻗﺮﻥﺷــﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﻧﺸــﺎﻧﻪﻫﺎﻱ ﻋﻴﻨﻲ ﺑﻴﺸــﺘﺮﻱ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻧﺸــﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻣﺮﻣﻔﻬﻮﻡ ﺟﺪﻳﺪ ﺳــﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﻣﻲﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﻧﺴــﺒﺖ ﻣﺴــﺘﻘﻴﻢ ﺑﺎ ﺗﺤﻮﻝﻣﻬﻢ ﺍﻧﺪﻳﺸــﻪ ﻭ ﻋﻠﻮﻡﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻏﺮﺏ ﺩﺭ ﺍﻭﺍﻳﻞ ﺩﻫﻪ 1980 ﻓﻬﻢ ﮐﺮﺩ. مهم‌ترین وجه ﺍﻳﻦ ﺗﺤﻮﻝ ﮐﻪ ﺑﻌﻀا ﺑﺎ ﻋﻨﻮﺍﻥ «ﭼﺮﺧﺶ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ» ﺍﺯ ﺁﻥ ﻳﺎﺩ ﻣﻲﺷﻮﺩ، دگرگونی در انتقال مرکز ثقل جامعه جدید از تولید به مصرف و از اقتصاد به ‫ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺷــﺮﺍﻳﻂ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺳــﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ‫ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻳﮏ ﺍﺑﺰﺍﺭ ﺗﺤﻠﻴﻠﻲ ﺟﺎﻳﮕﺰﻳﻦ ﻃﺒﻘﻪ ﻭ ﻣﺸﺘﻘﺎﺕ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺩﺳﺖﮐﻢ ﺍﺯ ﻧﻈــﺮ ﺍﺻﺤــﺎﺏ ﭼﺮﺧﺶ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﻮﺍﻧﺎﻳﻲ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺗﺸــﺮﻳﺢ ﻭﺿﻌﻴﺖﻫﺎﻱ ﺟﺪﻳﺪ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﮔﺮﺩﻳﺪ. ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ‫ﺭﻭ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻴﺪﺍﻳﻲ «ﺳﺒﮏﻫﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ» ﻣﺸﺨﺼﻪ ﻭﺿﻌﻴﺘﻲ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ‫ﺑﺎ ﺗﻌﺎﺑﻴﺮﻱ ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﻃﻼﻋﺎﺗﻲ، ﺟﺎﻣﻌﻪ ﭘﺴﺎ ﺻﻨﻌﺘﻲ ﻭ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﺗﺠﺪﺩﻱ (ﭘﺴﺖ ﻣﺪﺭﻥ) ﻳﺎﺩ ﻣﻲﺷﻮﺩ, ﻗﻠﻤﺪﺍﺩ ﺷﺪ، ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺩﻭﻧﮕﺎﻩ ‫ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ ﻳﮏ ﺍﺑﺰﺍﺭ ﺗﺤﻠﻴﻠﻲ ﻣﻨﺎﺳــﺐ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻨﺦﺷﻨﺎﺳــﻲ ﻭ ﺩﺳﺘﻪﺑﻨﺪﻱ‫ﻋﺪﻩﻱ ﺑﻴﺸﺘﺮﯼ ﺳﺒﮏ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﻳﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻲ ﮔﺮﺩﻳﺪ. ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺤﻮﻟﻲ ﻋﺮﺻﻪ ‫ﺳﻴﺎﺳــﺖ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺳــﺎﺧﺖ. ﺑﺮﺧﻲ ﺗﺤﻠﻴﻞﮔﺮﺍﻥ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻭ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﻃﺒﻘﻪ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ، ﺍﺯ ﺑﻪ ﺣﺎﺷﻴﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻃﺒﻘﺎﺗﻲ ﻭ ﭘﺮﺭﻧﮓ ﺷﺪﻥ ﻣﺴﺎﺋﻠﻲ چون هویت و سبک‌های زندگی در عرصه سیاسی و رقابت‌هایانتخاباتی احزاب جوامع صنعتی سخن گفته و از آن با عنوان «سیاست زندگی» یاد کرده‌اند.

ﺑﺮﺧﻲ ﺗــﻼﺵ ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ‫ﺑﻴﺮﻭﻧﯽ ﻓﺮﺩ ﺭﺍ ﺷﺎﻣﻞ‫ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﺳــﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺫﻳﻞ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻃﺒﻘﻪﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﭘﻮﻳﺎﻳﻲ ﻭ ﻏﻨﺎﻱ ‫ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻳﺎ ﺫﻫﻨﻴﺖ ﻭ ‫ﺑﻴﺸــﺘﺮﻱ ﺑﺪﺍﻥ (ﻃﺒﻘﻪ) ﺑﺨﺸــﻨﺪ. ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻋﺪﻩ ﺑﻴﺸــﺘﺮﻱ ﺳــﺒﮏ‫ﻧﮕﺮﺵ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﺑر ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﻃﺒﻘﻪ ﻭ ﺍﻣﺮﻱ ﻭﺭﺍﻱ ﺗﻘﺴﻴﻤﺎﺕ ﻃﺒﻘﺎﺗﻲ ‫ﻣﯽﮔﻴﺮﺩ، ﻣﺤﻞ ﻧﺰﺍﻉ دیگری بوده است.

ﺍﻏﻠﺐ ﻗﻠﻤﺮﻭ ﺍﻳﻦ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ، ﺍﺯ ﺍﻟﮕﻮﻱ ﻣﺼﺮﻑ، ﻧﻮﻉ ﭘﻮﺷــﺶ، ﺩﮐﻮﺭﺍﺳــﻴﻮﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭ، ﮊﺳــﺖﻫﺎﻱ ﺭﻓﺘﺎﺭﻱ ‫ﻧﺤﻮﻩ ﺻﺤﺒﺖ، ﻓﻌﺎﻟﻴﺖﻫﺎﻱ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺖ ﺗﺎ ﻧﮕﺮﺵﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻭ ‫ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ ﻋﻼﻗﻪﻣﻨﺪﻱﻫﺎﻱ ﺷﺨﺼﻲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮ ﻣﻲﮔﻴﺮﺩ. ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻭﺟﻮﺩ ‫ﺑﺨﺶ ﺍﻋﻈﻢ ﮐﺎﺭﻫﺎﻱ ﺗﺠﺮﺑﻲ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺳــﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ‫ﻳﮏ ﺍﺑﺰﺍﺭ ﺗﺤﻠﻴﻠﻲ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺷﺪﻩ، ﺍﻳﻦ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﺎ ﺩﻭ ﻣﻘﻮﻟﻪ ‫ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲﺩﻫﻨﺪ: ﺍﻟﮕﻮﻱ ﻣﺼﺮﻑ ﻭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺖ. ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻴﺮﺍﻩ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﻣﺆﻟﻔﻪﻫﺎﻱ ﺍﺻﻠﻲ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻭ ﺗﺸﮑﻴﻞ ﺳﺒﮏ ‫ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻗﻠﻤﺪﺍﺩ ﮐﻨﻴﻢ. ﺑﻴﺎﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪﻱ ﺗﻨﮕﺎﺗﻨﮓ ﺳﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺎ ﻣﺼﺮﻑ ﻭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺖ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﻧﻮﻋﻲ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺍﺯ ﭼﺎﺭﭼﻮﺏ ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﺧﺎﺹ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﻭﺭﺍﻱ ﺁﻥ ﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺪ ﺣﺎﻭﻱ ﺑﺼﻴﺮﺗﻲ ﻏﺮﺏﺷﻨﺎﺳﺎﻧﻪ ﻧﻴﺰ ﺑﺎﺷــﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﻠﻘﻲ ﺿﻤﻨﻲ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺍﺯ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺪﺭﻥ ﻣﺘﺄﺧﺮ ﻳﺎﺭﻱ ﮐﻨﺪ.

*در دو بحث گذشته بیشتر از دیدگاه علوم اجتماعی به دیدگاه عالمان مغرب زمین پرداخته شده است که این امر شاید بعضا باعث تخصصی شدن@ موارد و القاب و عناوین و نظریات شده باشد.

@ تخصص حقیر هم علوم اجتماعی نمی‌باشد! ولی مطالعه آزاد هرچند اندک در این رابطه داشتم.