سلام دوباره

صبح ها وقت نماز...
مادرم ... بعد دعا...
توی تاریکی آن وقت سحر...
جارویی بر میداشت....
چادرش را میبست...
مضطرب..... با عجله....
مثل وقتی که کمی دیر شده....
مثل وقتی که زمان سخت و نفسگیر شده...
سوی ایوان و حیاط...
میدوید و میشست....
خاک و برگ و خس و خاشاک از راه...
همه جا خوب و مصفا میکرد...
آب و جارو میکرد...
کوچه و خاک و گذر گاه تو را....
شاید این کوچه ببیند روزی...
قد سرو و رخ چون ماه تو را...
توی کوچه ...
دم صبح...
توی تاریکی آن وقت سحر...
گاهگاهی به افق مینگریست ...
زیر لب زمزمه ای میکرد و...
میکشید از دل آه....
شاید آن کوچه بدیدست که اشک...
میچکید از لب چشمش گه گاه...
کی شود تا که بیایی ای شاه...
بگذاری قدمت روی نگاه...
کی میایی.... کی میایی..... ای ماه...
به لب این دل پر غم...
لب چاه...
که کنی این شب ظلمت تو پگاه....
...
مادرم کوچه که جارو میکرد...
 نم نمک آب به رویش میریخت...
که اگر آمدی و شد گذرت کوچه ی ما...
یا اگر سایه ی پر مهر شما گشت دمی سایه ی ما....
خاک آن کوچه و این خانه ز شوق قدمت...
نکند برخیزد...
نکند بهر نگاهی به دو چشمان شما...
چشم زخمی به شما انگیزد...
گرد بر قامت و بر دامنتان ننشیند...
خاطری خوب ز این کوچه بماند در یاد....
ولی ای دلبر هستی...
ز صبوری فریاد...
ز صبوری فریاد...
...
صبح ها وقت سحر...
بعد نماز...
میدوم با عجله سوی حیاط...
مثل آن دم که کمی دیر شده...
مثل آن مادر خوبم که دگر پیر شده...
کوچه را بهر تو میشویم و باز...
آب بر روی رخ خاک نشانم....
ای ناز...
که اگر در گذری ...در روزی....
گذرت بر سر این کوچه فتاد...
خاک بیچاره ی دل داده به زنجیر شود...
بر نخیزد به تماشا و زمینگیر شود....
تا که جای قدمت بر بدنش بنشیند...
جای ما بوسه به زیر قدمت بنشاند...
جای ما...
بوسه به زیر قدمت بنشاند.....
زین سبب اشک ز حسرت...
بچکانم بر خاک...
که اگر چه نتوانم برسانم دستی...
اشک من روی دل خاک رسد بر افلاک....
اگر آن سایه ی قدسی بنشیند بر خاک....
تو دلیل سخنم میدانی...
جان جان ...
مردم از این حیرانی....
مردم از ....
این همه سر گردانی....
....
مرد همسایه به طعنه دم صبح...
نگهم کرد و بخندید و بگفت...
تو گدایی و خریدارتو نیست...
جای محبوب که در خانه ی مخروب تو نیست...
رنگ رخسار تو آزار دهد چشمانش...
برو در خانه نشین...
دست کش از دامانش...
آه..................
آه... از حرف صحیحی که به تلخی زد و رفت...
جگرم سوخت خدایا...
جگرم سوخت و رفت....
ولی ای دلبر من...
جان جهان...
ای ارباب...
گر چه نالایق و پستیم و گنهکار و خراب...
نگهی از سر این کوچه کنی...
ما را بس...
نگهی بر در بیقوله کنی...
ما را بس...
گر چه پستم......
گرچه خارم... گرچه ناچیز و حضیض...
نگهی کن به ته کوچه...
تو ای شاه و عزیز...
روی دیوار ته کوچه به خطی با گچ...
دخترم بهر شما نامه نوشتست...
بخوان....
چند روزیست مکلف شده ام آقا جان...
صبح ها بعد نماز....
چادر گل گلیم را بر سر ...
با حجاب و پر شوق...
میدوم سوی حیاط...
تا به قول پدرم...
ای ارباب...
شاید امروز ببینم رخ تو...
التماس دعا

ضريح گمشده

 
تقدیم به بانوی عشق و مهربانی و مادر مهر آفرین شیعه
هم او که زیر تازیانه عداوت شکوه عشق را به تصویر کشید.
یا فاطمه الزهرا (س)
 
عشق من پاييز آمد مثل پار
باز هم ما با ز مانديم از بهار

احتراق لاله را ديديم ما
گل دميد و خون نجوشيديم ما

بايد از فقدان گل خونجوش بود
در فراق ياس مشكي پوش بود

ياس بوي مهرباني ميدهد
عطر دوران جواني ميدهد

ياس ها يادآور پروانه اند
ياس ها پيغمبران خانه اند

ياس ما را رو به پاكي مي برد
رو به عشقي اشتراكي مي برد

ياس در هر جا نويد آشتي ست
ياس دامان سپيد آشتي ست

در شبان ما كه شد خورشيد ياس
برلبان ما كه مي خنديد ياس

ياس يك شب را گل ايوان ماست
ياس تنها يك سحر مهمان ماست

بعد روي صبح پرپر مي شود
راهي شب هاي ديگر مي شود

ياس مثل عطر پاك نيت است
ياس استنشاق معصوميت است

ياس را ايينه ها رو كرده اند
ياس را پيغمبران بوييده اند

ياس بوي حوض كوثر ميدهد
عطر اخلاق پيمبر ميدهد

حضرت زهرا دلش از ياس بود
دانه هاي اشكش از الماس بود

داغ عطر ياس زهرا زير ماه
ميچكانيد اشك حيدر را به چاه 

عشق محزون علي ياس است و بس
چشم او يك چشمه الماس است و بس

اشك مي ريزد علي مانند رود
بر تن زهرا :گل ياس كبود

گريه اري چون ابر چمن 
بر كبود ياس و سرخ و نسترن

گريه كن حيدر كه مقصد مشكل است
اين جدايي از محمد مشكل است

گريه كن زيرا كه دخت افتاب 
بي خبر بايد بخوابد در تراب

اين دل ياس است و روح ياسمين
اين امانت را امين باش اي زمين

گريه كن زيرا كه كوثر خشك شد
زمزم از اين ابر ابتر خشك شد

نيمه شب دزدانه در مغاك
ريخت بر روي گل خورشيدخاك

ياس خوشبوي محمد داغ ديد
صد فدك زخم از گل اين باغ ديد

مدفن اين ناله غير از چاه نيست
جز تو كس از قبر او اگاه نيست

گريه بر فرق عدالت كن كه فاق
مي شود از زهر شمشير نفاق

گريه بر تشت حسن كن تا سحر
كه پر است از لخته خون جگر

گريه كن چون ابر باراني به چاه
بر حسين تشنه لب در قتلگاه

خاندانت را به غارت مي برند
دخترانت را اسارت ميبرند

گريه بر بي دستي احساس كن 
گريه بر طفلان بي عباس كن

باز كن حيدر تو شط اشك را
تا نگيرد با خجالت مشك كن 

گريه كن بر ان يتيماني كه شام 
با تو ميخوردند در اشك مدام

گريه كن چون گريه ابر بهار
گريه كن بر روي گل هاي مزار

مثل نوزادان كه مادر مرده اند
مثل طفلاني كه اتش خورده اند
 
گريه كن زيرا كه گل ديده اند
ياس هاي مهربان كوچيده اند

گريه كن زيرا كه شبنم فاني است
هر گلي در معرض ويراني است

ما سر خود را اسيري مي بريم
ما جواني را به پيري مي بريم

زير گورستاني از برگ رزان
من بهاري مرده دارم اي خزان

زخم آن گل در تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد 

اي بهار گريه بار نا اميد
اي گل مايوس من ياس من

ببینم این خوشبختی که این همه آدم دنبالشن واقعا چیه؟

 

 

  همه ما خودمان را چنین متقاعد میكنیم كه با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت، وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد، و با به دنیا آمدن بچه‌های بعدی زندگی بهتر...

ولی وقتی می‌بینیم كودكانمان به توجه مداوم نیازمندند، خسته میشویم.

بهتر است صبر كنیم تا بزرگتر شوند.

فرزندان ما كه به سن نوجوانی میرسند، باز كلافه میشویم، چون دایم باید با آنها سروكله بزنیم. مطمئناً وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند، خوشبخت خواهیم شد.

با خود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد كه :

همسرمان رفتارش را عوض كند،یك ماشین شیكتر داشته باشیم، بچه هایمان ازدواج كنند،

به مرخصی برویم و در نهایت بازنشسته شویم...

حقیقت این است كه برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس كی؟ زندگی همواره پر از چالش است.

بهتر این است كه این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم كه با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی كنیم.

خیالمان میرسد كه زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع میشود كه موانعی كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:

مشكلی كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم میكنیم، كاری كه باید تمام كنیم،

زمانی كه باید برای كاری صرف كنیم، بدهی‌هایی كه باید پرداخت كنیم و ...

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنكه همه اینها را تجربه كردیم، تازه می فهمیم كه زندگی، همین چیزهایی است كه ما آنها را موانع می‌شناسیم.

این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم كه جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد.

خوشبختی، خودٍ همین جاده است. پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم.

برای آغاز یك زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست كه در انتظار بنشینیم:

در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزایش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطیلات، صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یك ماشین نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد و...

خوشبختی یك سفر است، نه یك مقصد.. هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.

زندگی كنید و از حال لذت ببرید. اكنون فكر كنید و سعی كنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:

1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید.

2. برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.

3. آخرین ده نفری كه جایزه نوبل را بردند چه كسانی هستند؟

4. آخرین ده بازیگر برتر اسكار را نام ببرید.

نمیتوانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشكل است، اینطور نیست؟

نگران نباشید، هیچ كس این اسامی را به خاطر نمی آورد.

روزهای تشویق به پایان میرسد!

نشانهای افتخار خاك می گیرند!

برندگان به زودی فراموش میشوند!

اكنون به این سؤالها پاسخ دهید:

1. نام سه معلم خود را كه در تربیت شما مؤثر بوده‌اند ، بگویید.

2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نیاز به شما كمك كردند، نام ببرید.

3. افرادی كه با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند، به یاد بیاورید.

4. پنج نفر را كه از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید. حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟

افرادی كه به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با "ترین‌ها" ندارند،ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند، ...

آنها كسانی هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهایی كه در همه شرایط، كنار شما میمانند .

كمی بیاندیشید. زندگی خیلی كوتاه است. و شما در كدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید؟

اجازه دهید كمكتان كنم.

شما در زمره مشهورترین نیستید...،

اما از جمله كسانی هستید كه برای درمیان گذاشتن این پیام در خاطرمن بودید.

فوران علم

 

امروز بخت با من یار بود و بعد از مدتها به زیارت یکی از دوستان نایل شدم که جدا از افتخار دوستی با من مزین به زینت دیگه ای هم هست و اون هم این که مشاور فرهنگی یکی از دم کلفت ها هم هست.....

ایشون اصولا چنان تخصصی در امور فرهنگی دارن که اگه بگم تو عمرش حتی یک دونه متن ادبی هم نخونده شاید باورش کمی سخت باشه ولی ........

اما نکته جالب تر قضیه اینه که ایشون همون روز تو یه جمع فرهنگی اونم جمع ادبا و شعرا سخنرانی داشتن که ما رو هم در معیت خودشون پذیرفتن و نیم ساعتی برای اون جمع منبر رفتن... منبری که نه سرش معلوم بود و نه ته اش و همه رو به یک چرت نیم ساعته ی قیلوله مهمون کرد!!!!

پایین که اومد بهش گفتم: فلانی! مجری اعلام کرد صحبت شما ۱۰ دقیقه است با موضوع .... در حالی که شما بیشتر از نیم ساعت اون هم در هم و بر هم راجع به چیزایی صحبت کردی که نه خودت حالیت شد  و نه ما......!!! قضیه چی بود؟؟؟؟

ایشون آهی کشیدند و فرمودند: عباس جان! عزیزم! تنوع دیدگاههای موجود در این جمع اقتضا می کرد که این طوری صحبت کنم!!!! تازه یک عده رو هم لحاظ نکردم و الا لاقل نیم ساعت دیگه هم بایست صحبت می کردم.......!!!!!!!!!!!!!!!!

اینو که گفت یاد حکایتی از ملا نصرالدين افتادم که شنیدنش خالی از لطف نیست:

نصرالدين شعري ساخت كه مصراع اولش اين بود: «اطاعت امر ولي نعمت بر ما فرض.» به جاي مصراع دوم هم آيه آية‌الكرسي آمده بود تا «و ما في الارض»

نصرالدين پيش حاكم رفت و شعر را خواند و صله خواست.

حاكم گفت: «چرا مصراع اول به اين كوتاهي است و مصراع دوم به اين درازي؟»

نصرالدين گفت: «تازه خدا رحم كرده. اگر قافيه را پيدا نكرده بودم تا هم فيها خالدون رفته بودم.»

بيدل دهلوي

درون توست اگر خلوتي است و انجمني است
برون ز خويش كجا مي‏روي جهان خالي است

 

الي ويزل

اما از كجا بايد آغاز كرد دنيا كه چنين گسترده است از سرزميني آغاز خواهم كرد كه بهتر از همه مي‏شناسم اما سرزمين من نيز بسيار پهناور است بهتر است از شهرم شروع كنم اما شهرم نيز وسيع است بهتر است از خيابانم آغاز كنم. نه: از خانه‏ام. نه: از خانواده‏ام نه از «خودم» آغاز خواهم كرد

ابوحازم مکی

 

آن مخلص متقي، آن مقتداي مهدي، آن شمع سابقان، آن صبح صادقان، آن فقير غني، ابوحازم مكي ـ رَحْمَةُ اللّه عَليه ـ.

گفت: «در دنيا هيچ چيز نيست كه بدان شاد شوي كه نه در زير وي چيزي است كه بدان اندوهگن شوي. اما شادي صافي، خود نيافريده است.»

و گفت: «اگر من از دعا محروم مانم، بر من بسي دشوارتر بود كه از اجابت.»

و گفت: «تو در روزگاري افتاده‌اي كه به قول از فعل راضي شده‌اند، و به علم از عمل خرسند گشته‌اند. پس تو در ميان بترين مردمان و بترين روزگار مانده‌اي.»

و فراغت او از خلق تا حدي بود كه به قصابي بگذشت، گوشت فربه داشت، گفت: «از اين گوشت بستان.» گفت: «سيم ندارم.» گفت: «تو را زمان دهم.» گفت: «من خويشتن را زمان دهم، نكوتر از آن كه تو مرا زمان دهي و من خود آراسته گردانم.» قصاب گفت: «لاجرم استخوانهاي پهلوت پديد آمده است.» گفت:«كرمان گور را اين بس بود.»

چراغ سبز

 

چراغ راهنما قرمز مي‌شود. ترمز مي‌كنيم و پشت چراغ قرمز مي‌ايستيم.

در همين لحظه چند پرنده از روي سيمهاي برق بالاي سر ما برمي‌خيزند، بال زنان از چراغ قرمز رد مي‌شوند و به طرف ديگر خيابان مي‌روند.

چرا پرنده‌ها چراغ قرمز را رعايت نمي‌كنند؟

اما پرنده‌ها كه ماشين نيستند!

آيا تنها ماشينها و قطارها و كشتي‌ها و هواپيماها چراغ راهنما دارند؟

چرا «باد» كه مي‌آيد بدون توجه به چراغ راهنما از چارراهها مي‌گذرد؟

چرا وقتي كه «سيل» مي‌آيد هيچكدام از قوانين راهنمايي و رانندگي را رعايت نمي‌كند؟ از كوچه‌ها و خيابانها و چراغ قرمزها رد مي‌شود. همه چيز را خراب مي‌كند و خيابانهاي جديد مي‌سازد؟

اما سيل و باد كه ماشين نيستند تا پشت چراغ قرمز، ترمز كنند و به احترام قانون بايستند! آيا آنها هيچ قانوني را رعايت نمي‌كنند؟

نه! فكر مي‌كنم آنها هم هر كدام براي خودشان قانوني دارند و چراغ راهنماي خودشان را رعايت مي‌كنند!

مثلاً روزها كه چراغ زرد آسمان روشن مي‌شود، پرندگان به پرواز درمي‌آيند، و غروب كه چراغ آسمان قرمز مي‌شود به آشيانه باز مي‌گردند.

پروانه‌ها هم وقتي كه چراغ چمن سبز مي‌شود به پرواز درمي‌آيند و هنگامي كه به چراغ قرمز چمن مي‌رسند، توقف مي‌كنند.

چراغ درختان كه زرد و قرمز مي‌شود، پاييز از چارراه فصلها مي‌گذرد.

خلاصه ماشينها، آدمها و پرندگان و همه موجودات براي خودشان قوانين راهنمايي دارند.

اما آيا قوانين راهنمايي براي ماشينها و آدمها يكسان است؟

نه! ماشينها هميشه بايد قوانين راهنمايي را رعايت كنند ولي آدمها كه ماشين نيستند تا در همه جا اين قوانين را رعايت كنند!

زيرا زندگي تنها يك خيابان نيست كه سر همه چارراههاي آن چراغ راهنما گذاشته باشند و جايي مخصوص عابر پياده خط كشي كرده باشند.

زيرا بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً آسفالت نشده است. بلكه جاده‌اي است سنگلاخ و پرپيچ و خم و پر از دره و پرتگاه.

زيرا در بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً جاده‌اي پيدا نيست.

زيرا در بعضي از راهها فقط يك جاي پا، جاده را نشان مي‌دهد.

زيرا در بعضي از جاها حتي جاي پايي هم پيدا نيست . و ما اولين رهگذر آن راه هستيم. كه جاي پاي ما جاده را مي‌سازد.

زيرا در بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً راه عبور نيست. بلكه كوهي است كه بايد با چنگ و دندان از صخره‌هاي سخت و عمودي آن بالا رفت.

در چنين چارراههايي هيچ چراغ راهنمايي نيست، به جز چراغي كه در دلهاي ما روشن است.

در چنين راههايي اگر ناگهان چراغ قرمز خون، به علامت خطر روشن شود، آيا بايد بايستيم و از رفتن بمانيم، يا خطر كنيم و پيش برويم، تا چراغ سبز را براي ديگران روشن كنيم؟

در همين فكرها هستم كه ناگهان چراغ راهنما پيش روي ما سبز مي‌شود؛ به راه مي‌افتيم.

رفاقت‌هاي ساده‌ي برادرانه



سرزنشِ تشنگي بود و
                        ملامتِ آفتاب و
                                        پرسشي سرخ...

- كيست كه پژمردگيِ لاله‌عباسي‌هايش
                                           برآشوبد؟

... و دستي
كه به حمايتِ كودكيِ خيمه‌ها
                               بر خاك افتاده بود،
بنا را
بر رفاقت‌هاي ساده‌ي برادرانه
                                 نهاده بود.

توصیفی از چیزی که بچه سوسولا اسمش رو میذارن زندگی!!!!

 

صبح: تو رخت خواب.....

9 صبح: یکم وول میخوره  یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب

اومده زحمت در آوردنشم نکشیده....

10 صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه (الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)

11 صبح : از جا میپره سمت دستشویی.............(اگه نه که باز خوابه)

12 صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه 99 تا میس کال  199 تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و.........اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!

میشه یه ساعت دیگه هم خوابید 

1 ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم  علی جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ....علی جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)....ا...مامان!! بزار بخوابم  پاشو دیگه پرتش میکنه

2 ظهر:ماماااااااااااااان .....ناهار

3 ظهر:مامااااان جورابام کو؟

4عصر: مامااااااااااان ....سوییچ؟؟

5 عصر: اولین اتو...(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)

6 عصر:به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر 10 ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش 2ساعت با ما فاصله است....امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر ضون بیچاره کمک و امداد...)

7 عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟

(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی علی آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ....)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه ...

8 غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ....چه زود دیر می شود....!!!

9 شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند.....

10شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه...

2شب: مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت .... چقدر برای پاایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!)

 

 

 

این مطلب به نقل از وبلاگ خواهر بزرگواریه که لطف کرده و کامنت گذاشتن.

عنوان اصلی این مطلب (۲۴ ساعت از زندگی پسرا) می باشد.

ضمن ارج نهادن به توجه و دقت این بزرگوار و با کسب اجازه از ایشون چون در مورد طیف شمول مطلب  کمی ابهام وجود داره من اون رو به این نام تغییر دادم...

 ای کاش میتونستم قاطعانه به این عزیز بزرگوار بگم که نه! اینجا ام القرای جهان اسلامه! اینجا مملکت امام زمانه! اینجا هنوز نفس قدسی امام روح الله جاریه! اینجا شهدا ناظر اعمال جوونها هستن! اینجا همیشه جهنم فرهنگ بیگانه است! اینجا تعدد دوست پسر و دوست دختر (یا شایدم شریک جنسی!!!!!!!) هنوز ضد فرهنگه نه فرهنگ! اینجا جوونها جون میدن ت اآرمان انقلابی که انشاا... وصل به انقلاب بقیه ا... خواهد شد محقق بشه! اینجا ایرانه!! اینجا مهد تشیعه! اینجا معطر به عطر معنویت و صفاست! اینجا ارزش آدما به تقواشونه! اینجا جوونها موقع دلتنگیاشون با امام زمانشون با شهداشون خلوت می کنن نه با اجنبی و نامحرم و ...... !!!!

اما چه کنم که دستم تهی تهیه! داد از دوره آخرالزمان! خدا به داد دلمون برسه ! ماهاکه یه ته مونده غیرت شیعی و علوی و ایرانی هنوز تو رگهامون هست یا باید خون دل بخوریم و یا باید از غصه بمیریم! پس بیایید همدیگه رو خیلی دعا کنیم! دعا کنیم روزی که در محضر آقا رسول ا... حاضرمون می کنن جرات نگاه کردن تو چشای آقا رو داشته باشیم! دعا کنیم ضد ارزش ها جای ارزشهامون رو نگیرن ! و دعا کنیم که سید و سرور و صاحب و سالارمون بیاد و حق و ناحق رو از هم جدا کنه! البته این دلیل نمیشه که ما هم مثل حتیه دست رو دست بذاریم! نه! و صد البته که نه! این وضعی که دچارش شدیم و بی تعارف از سخت ترین ورطه هاست پیامد ترک امر به معروفه! اون روزی که به خاطر توسعه اقتادی و علمی و فرهنگیییییییییییی!!!!!! تو حفظ ارزش هامون دچار تساهل و تسامح شدیم و ذره ذره آب شدن جانبازای شیمیایی رو تماشا کردیم و دم دمای انتخابات واسشون گل فرستادیم تو بیمارستان ساسان و نفهمیدیم و نفهموندیم (و شاید هم اصلا نخواستیم ) که واسه چی میسوزن بایستی فکر امروزو میکردیم. ساز غم شهدا و سوز درد جانبازا و سینه پر درد آقا به خاطر وضع نابسامان جوونهامون بوده و هست نه از کمی سهم امام زمان تو خمس و ساخته شدن فیلم اخراجیها!

رفقا بیاید باهم مهربونتر باشیم! مهربونی اساس دین رسول خداست! همه دردای ما از اونجاست که بی معرفت شدیم. مرام پهلوونی و آبجی فرض کردن دختر همسایه یادمون رفته!!! دنبال یه چیزایی هستیم که خدا میدونه تهش چیه! آره زیادی دیگه سرتونو درد نیارم! به قول شاعر:

ذره ذره آنچه داد از من گرفت!                   دیر دانستم که گیتی رهزن است!

البته همه تقصیرا رو هم گردن دنیا و آخر الزمان نمی اندازم:

از درون تو بود تیره جهان چون دوزخ!                  دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت!!!

 ختم کلام خطاب به خواهران بزرگوارم که گوهر شرف و نجابت خمیرمایه وجودشونه:

بزرگواران تا زمانیکه شما گوهر عفاف رو گم نکردید مطمئن باشید آقایون جرات جسارت به شما رو نخواهند داشت!!!!

از قبول عام نتوان زیستن مغرور کمال!!       آنچه تحسین دیده ای زین خلق  دشنام است و بس!!!

یا زهرا (س)

سلام بر گونه های خاک آلود!

 

لافت از عشق حسین است و سرت بر گردن است/
عشق بازی سر به میدان وفا افکندن است


حسین نام کسی است که بر پیشانی‌ تمام "سبک‌روحان عاشق" دنیا و "از بند رهیدگان" و به "افلاک رسیده‌گان" نقش بسته است حماسه‌‌ی جاودانه‌اش. حسین نام کسی است که مرگ را هم سرافراز می‌کند و زندگی را شرمنده‌ی بزرگی‌اش. حسین نام کسی است که زندگی نمی‌کند تا بمیرد، می‌میرد تا زنده بماند، و زندگی‌ از او معنا یابد. حسین نام کسی است که با خون، به شمشیر می‌فهماند که قدرت پاکی از آن بیشتر است که بر خاک بیفتد و از یادها برود.حسین نام کسی نیست، نام‌ همه‌ی نام‌های است که آزادگی پیشه‌ی‌ آن‌هاست.

سوگنامة تربیت معلم

سوگنامة تربیت معلم

 

عباس رمضانی

کارشناس ارشد مدیریت آموزشی

عضو مرکز مطالعات راهبردی شورای عالی انقلاب فرهنگی

 

اندك تأملي در مطالعات تطبيقي تعليم و تربيت جهان به خوبي نمايان مي‌سازد كه امر تريت معلم تقريبا در قاطبه كشورهاي پيشرفته دنيا جزء سياستهاي بنيادين و بلند مدت هر يك از اين كشورها محسوب شده و امري فراجناحي و حتي فرا وزارتخانه‌اي بوده و ايجاد هرگونه تغييري در آن مستلزم توجه و دقت زايد الوصفي مي‌باشد كه به سبب تاثيرات جدي و مستقيم آن بر جامعه و خصوصا نسل جوان و نوجوان ممالك مختلف همواره مورد توجه انديشمندان و دانشمندان و صاحبان خرد و دولتمردان و حتي عامه مردم نيز مي‌باشد.

 

اما بحث حاضر در خصوص اهميت تربيت معلم و جايگاه خطير آن نيست. آنچه كه راقم اين سطور را بر آن داشت تا دغدغه‌هاي ذهني خود را به صورت مكتوب درآورده در واقع نوع برخورد دولتمردان و اصحاب سياست‌گذاري آموزش و پرورش در رابطه با اين امر خطير مي‌باشد. تزلزل و عدم ثبات رويه در مديريت و سياست‌گذاري تربيت معلم كشور، اين جايگاه حساس را به جولانگاه سلايق حزبي و سياسي و تبليغاتي تبديل كرده است و این امر ضمن تحميل هزينه‌هاي گزاف به جامعه فرهنگي كشور، آينده تعليم و تربيت كشور را نيز به مخاطره انداخته است. نگاهي به سير سياست‌گذاري تربيت معلم حاکی از آن است که از ابتدای دولت هشتم، سازمان مديريت و برنامه‌ريزي كشور طي مكاتبات متعدد، سياستي مبني بر حذف تدريجي مراكز تربيت معلم را تا پايان برنامه چهارم توسعه در دستور كار قرار داده و به وزارت آموزش و پرورش نيز ابلاغ نموده است. مسئولين وقت آموزش و پرورش نیز به هر دلیل مواضع انفعالی در قبال این سیاست داشته و بدين امر همت گمارده‌اند. با روي كار آمدن دولت نهم با شعارهاي عدالت‌محور كه عمدتا صبغه اقتصادي داشته و بحث اشتغال جوانان نیز در صدر آن قرار داشت، متأسفانه بهترین و ظاهراً كم‌هزينه‌ترين محل براي ابراز تحقق وعده‌هاي انتخاباتي دولت مبني بر اشتغال بيكاران، همان بخش مظلوم آموزش و پرورش و تربيت معلم تشخيص داده شد و با افزايش ده برابري ظرفيت پذيرش مراكز تربيت معلم نسبت به سال پاياني دولت هشتم در زمان وزات آقاي فرشيدي در واقع خط بطلان فاحش بر سياست‌هاي دولت قبل زده شد.

اما مساله به همين جا ختم نشد و با عزل آقاي فرشيدي و با شروع وزارت دكتر علي احمدي باز هم تربيت معلم شاهد تغيير ديگري در سياست‌گذاري خود بود و آن منع پذيرش دانشجو از مراكز تربيت معلم تا زمان روشن شدن وضعيت نيروي انساني در آموزش و پرورش بود كه به زعم نگارنده و به رغم حواشی آن با اين نيت امر بسيار مباركي بود اما متأسفانه پس از گذشت يكسال از اتخاذ اين سياست و باز ماندن ناخواسته بسياري از علاقمندان به معلمي از تحصيل در مراكز تربيت معلم، در سال جاري سازمان سنجش اخیراً اعلام كرده است كه نسبت به پذيرش تربيت معلم از طريق كنكور اقدام خواهد كرد و اين در حاليست كه وزير آموزش و پرورش كماكان بر عدم جذب نيرو به هر طريق اصرار دارد!

اختلاف نظر در مرحله تصميم سازي، ‌نه تنها قبيح نيست كه محاسن عديده‌اي نيز در صورت مشاوره و اجماع بر سر تصميم نهايي در بر دارد اما آنچه كه هست اختلاف در مرحله تصميم‌گيري و در بين مراجع تصميم‌گير مي‌باشد، آن هم به صورت رسانه‌اي و در ملاء عام كه موجب تحير همگان گرديده است. در این رابطه سئوالاتی مطرح می‌گردد که پاسخ مستدل و منطقی به آنها می‌تواند سرمنشأ تحولاتی در آموزش و پرورش گردد:

به راستي آيا زمان آن فرا نرسيده است كه فكري اساسي به حال آموزش و پرورش كشور و خصوصاً ركن ركين آن يعني تربيت معلم گردد؟

تا چه زماني بايد شاهد تزلزل و عدم ثبات رويه در سياست‌گذاري‌هاي آموزش و پرورش باشيم؟

آيا سياست‌هاي فعلي اتخاذشده به راستي از روي برنامه و در راستاي تحول بنيادينی (در آموزش و پرورش) است كه مد نظر رهبر فرزانه انقلاب نيز مي‌باشد؟

آيا نبايد كمي مسئولانه تر در قبال نسل آينده كشور كه دست‌پرورده نظام تعليم و تربيت حاضر خواهند بود به تصميم‌گيري بپردازيم؟

آيا ستاد تحول بنيادين در آموزش و پرورش به مانند بسياري ديگر از ستادها و كميته‌هاي خوش‌نام بدعمل صرفاً به تدوين مباني فلسفي آموزش و پرورش قرن آينده مي‌پردازد يا اينكه در اين وادي نيز به صورت مقطعي طرح‌هايي دارد؟

آيا شوراي سياست‌گذاري تربيت معلم كشور و شوراي عالي آموزش و پرورش رسالت خود را به درستي در قبال اين سياست‌هاي متزلزل به انجام مي‌رسانند و يا ساده تر بگوييم «آيا فريادي بر مي‌آورند»؟

آيا مجلس شوراي اسلامي و كميسيون آموزش و تحقيقات و كميته آموزش و پرورش آن اصولاً حتي متوجه اين تزلزل و عدم ثبات رويه شده‌اند تا اینکه دست به اقدامی شایسته در قبال بزنند؟

آيا معاونت برنامه‌ريزي راهبردي رياست‌جمهوري و شخص رئيس‌جمهور نسبت به حساسيت اين امر واقفند؟

و آيا شوراي عالي انقلاب فرهنگي كه سياست‌هاي آن مبدأ اصلي تحولات فرهنگي كشور و از جمله تحول بنيادين در آموزش و پرورش مي‌باشد نظارتي بر اين امر داشته و یا دارد؟

يقيناً پاسخ به اين سوالات ساده نبوده و مستلزم تأملي جدي در عملكرد دستگاه‌هاي مزبور مي‌باشد. ليكن اميد داريم كه شاهد روزي باشيم كه تحول در آموزش و پرورش آنگونه كه مد نظر پير فرزانه انقلاب نيز مي‌باشد محقق گردد و ديگر شاهد سياست‌هاي متزلزل در امور زيربنايي فرهنگي كشور نباشيم.

يك قصه بيش نيست قصه عشق و اين عجب   

كز هر زبان كه مي شنوم نا مكرر است!

 

گاز شش شعله

عباس احمدی

  گاز شش شعله

"شعله انفس و آتش زنه آفاق است غم قرار دل سودازده عشاق است " فاضل نظری

گاز شش شعله

"شعله انفس و آتش زنه آفاق است
غم قرار دل سودازده عشاق است   "  فاضل نظری
   
گاز شش شعله و آتش زنه چخماق است
این پدر سوخته خوب است و دماغش چاق است
بینی اش چاه قنات است و تهش پیدا نیست
بسکه انگشت اشاراتش در اعماق است
گرچه در پشت رونیز است، بسی ناچیز است
بویش از صد قدمی قابل استنشاق است
بعد یک عمر ترانزیت دگر آموخته است
مایه، گنجی است که افزونی اش از قاچاق است
جام می نزد من آورد و بدان لب نزدم
چونکه مستوجب هشتاد عدد شلاق است
مشکلی در همه این ملک علی القاعده نیست
مشکلی نیز اگر هست علی الاطلاق است
حبّذا دانه درشتان همه ول می گردند
آنکه زندان برود سارق یک قالپاق است
خارجم از رده کن بلکه به تو وام دهند
مثل یک خودروی فرسوده دلم اوراق است
اخوی رانت بخور، رشوه بده حال بکن
آنکه البته به جایی برسد قالتاق است!

پای حيوان

 

معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»

نکته اخلاقی:

چاه مکن بهر کسی      اول خودت بعدا کسی

طلبه جوان و دختر فراري

 
 
حكايتي خواندني از ميرداماد
 
 
شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد.
دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.
 
صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان  نزد شاه بردند شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....
 
محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.
 
شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه ؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ...
 
علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.
 
شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .
 
نفس اماره يکي از عواملي است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه مي کند . قران کريم مي فرمايد : نفس اماره به سوي بديها امر مي کند مگر در مواردي که پروردگار رحم کند ( سوره يوسف آيه 53) انسانهايي که در چنين مواردي به خدا پناه ميبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط مي کند و به جايگاه ارزشمندي مي رساند.

ملت ایران با چاقوی زنجان دست و پای متجاوزان را قطع می‌کند!

 

 

رئیس جمهور 29 آبان در جمع مردم زنجان گفت

ملت ایران با چاقوی زنجان دست و پای متجاوزان را قطع می‌کند!

 

بنابراین بعید نیست ایشان در سفرهای دیگر استانی به نکات زیر اشاره کنند:

در استان تهران: ملت ایران آنقدر متجاوزان را در ترافیک نگه می‌دارد تا از آمدن خود پشیمان شوند.

در استان هرمزگان: ملت ایران متجاوزان را در دمای 45 درجه جاسک، آب‌پز می‌کند.

در استان یزد: ملت ایران به قدری باقلوا و قطاب به حلق متجاوزان می‌ریزد که خفه شوند.

در استان مازندران: ملت ایران متجاوزان را به جاده‌های هراز و چالوس راهنمایی می‌کند تا آمار کشته‌شدگان جاده‌ای دو برابر شود.

در استان خوزستان: ملت ایران نفت بر سر متجاوزان ریخته و آتش به جان آنها می‌زند.

در استان کردستان و کرمانشاه: ملت ایران سبیل متجاوزان را به باد می‌دهد...

در استان چهارمحال و بختیاری:
ملت ایران قبر متجاوزان را کنده و بر سرش شیر سنگی می‌گذارد.

در استان فارس: ملت ایران به قدری برای متجاوزان شعر می‌خواند که با شعور شده و کشورمان را ترک کنند.

در استان اصفهان: ملت ایران با سینی قلم‌کار چنان بر سر متجاوزان می‌زند که صدای ناقوس کلیسا بدهد.

در استان بوشهر:
ملت ایران به قدری آب شور در خیک متجاوزان می‌ریزد که بیماری کلیوی و سنگ مثانه بگیرند.

در استان کرمان: ملت ایران یک بار دیگر ارگ بم را بر سر متجاوزان تخریب می‌کند، حتی اگر زلزله نیاید.
...

 

آي آدم‌ها

 

 

آي آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يك نفر در آب دارد مي‌سپارد جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي‌زند،

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد،

كه گرفتستيد دست ناتوان را

تا تواني بهتر را پديد آريد،

آن زمان كه تنگ مي‌بنديد،

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب، دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!

‌

آي آدم‌ها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

يك نفر در آب مي‌خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد،

باز مي‌دارد دهان، با چشم از وحشت دريده،

سايه‌‌هاتان را ز راه دور ديده،

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي‌تا بيش افزون،

مي‌كند زين آب‌ها بيرون،

گاه سر، گه پا.

اي آدم‌ها!

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

مي‌زند فرياد و اميد كمك دارد؛

آي آدم‌ها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!

موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش،

پخش مي‌گردد چنان مستي به جا افتاده بس مدهوش،

مي‌رود نعره‌زنان. وين بانگ از دور مي‌آيد:

ـ «آي آدم‌ها»...

و صداي باد، هر دم دلگزاتر،

در صداي باد، بانگ او رهاتر،

از ميان آب‌هاي دور و نزديك

باز در گوش آيد اين نداها.

ـ «آي آدم‌ها…

خوشا به حال علی (ع) به خاطر فاطمه (س)

 

خوان كرم مخلوق را دعوت به مهماني كند

صد نعمت از رحمت خدا بر خلق ارزاني كند

وز طور، موسي آمده تا آنكه درباني كند

آيد خليل، آرد ذبيح خود كه قرباني كند

يوسف گرفته مجمر و اسپند گرداني كند

كروبيان در هلهله، قدوسيان در همهمه

عيسي، به دنبال علي، مريم كنار فاطمه

*****************

عقد علي و فاطمه در آسمانها بسته شد

در آسمانها بسته شد در كهكشانها بسته شد

زين نرگس و سوسن، دگر چشم و زبانها بسته شد

راه يقيقن باز شد، پاي گمانها بسته شد

بازاريان حُسن را، دگر دكانها بسته شد

خورشيد و ماه آسمان، آيينه گرداني كنند

چون در زمين، خورشيد و ماهي نور افشاني كنند

*****************

بزمي كه حق آراسته الحق تماشائي بُوَد

جبرئيل مامورست و فكر مجلس آرائي بود

ميكال از عرش آمده، گرم پذيرائي بود

چشم كواكب خيره گر از چرخ مينائي بود

در شهر يثرب لاجرم خوش گرد هم آئي بود

خيل ملك از عرش، سوي فرش، فرش آورده اند

بهر جلوس انبيا پرهاي خود گسترده اند

*****************

سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) بر همگان مبارک باد.

 

فاطمه زهرا عليهاالسلام دختر پيغمبر اكرم و از دوشيزگان ممتاز عصر خويش بود. پدر و مادرش از اصيل ترين و شريف ترين خانواده هاي قريش بودند. از حيث جمال ظاهري و كمالات معنوي و اخلاقي از پدر و مادر شريفش ارث مي برد. و به عاليترين كمالات انساني آراسته بود.

شخصيت و عظمت پيامبر اكرم روز به روز در انظار مردم بالا مي رفت و قدرت و شوكت او زيادتر مي شد به همين علت دختر عزيزش زهرا (عليها السلام) همواره مورد توجه بزرگان قريش و رجال با شخصيت و ثروتمند قرار داشت هر از چندگاه از او خواستگاري مي كردند اما پيامبر با خواستگاران طوري رفتار مي كرد كه مي پنداشتند مورد غضب پيامبر قرار گرفته اند.

رسول خدا فاطمه را براي علي (عليه السلام) نگاه داشته بود و مايل بود از جانب او پيشنهاد شود. پيامبر از جانب خدا مأمور بود كه نور را با نور به ازدواج در آورد.

 

پيشنهاد به علي (ع):

اصحاب رسول خدا احساس كرده بودند كه پيغمبر اكرم تمايل دارد فاطمه (عليها السلام) را با علي (ع) پيوند ازدواج دهد، ولي از جانب علي پيشنهادي نمي شد. يك روز عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ و گروهي ديگر كه پيامبر تقاضاي ازدواج آنها را رد كرده بود در مسجد گرد آمده بودند و از هر دري سخن مي گفتند. در اين بين سخن از فاطمه (عليها السلام)به ميان آمد. ابوبكر گفت: مدتي است كه اعيان و اشراف عرب فاطمه عليهاالسلام را خواستگاري مي نمايند اما پيغمبر اكرم پيشنهاد احدي را نپذيرفته و در جوابشان مي فرمايد: تعيين همسر فاطمه با خداست.براي همه روشن بود كه خدا وپيغمبر، فاطمه را براي علي عليه السلام نگاه داشته اند. سپس به «عمر» و «سعد بن معاذ» گفت: حاضريد به اتفاق هم نزد علي برويم و جريان را برايش تشريح كنيم و اگر به ازدواج مايل بود همراهيش كنيم؟! آنها از اين پيشنهاد استقبال و او را در اين كار تشويق كردند.

سلمان فارسي مي گويد: عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ بدين قصد از مسجد خارج شدند و به جانب آن حضرت شتافتند.

علي (ع) فرمود: از كجا مي آييد و به چه منظور اينجا آمده ايد؟

ابوبكر گفت: يا علي تو در تمام كمالات بر سايرين برتري داري، و از موقعيت خود و علاقه ايكه رسول خدا به تو دارد كاملاً آگاهي. اشراف و بزرگان قريش براي خواستگاري فاطمه عليها السلام آمده اند ولي پيغمبر صلي الله عليه و آله دست رد به سينه همه زده و تعيين همسر فاطمه را به دستور خدا حواله داده است. گمان  مي كنم خدا و رسول، فاطمه را براي تو گذاشته اند. و شخص ديگري قابليت اين افتخار را ندارد.

 

 

افكار خفته بيدار مي شود:

اوضاع بحراني اسلام و گرفتاري ها و فقر اقتصادي مسلمين، چنان علي (ع) را مشغول ساخته بود كه به خواسته هاي دروني خويش و ازدواج و تشكيل خانواده هيچگونه توجه نداشت.

علي (ع) اندكي پيرامون پيشنهاد آنها تأمل و اطراف و جوانب قضيه را به خوبي بررسي نمود: تهيدستي خود و مشاهده گرفتاريهاي عمومي از يك طرف و فرا رسيدن زمان ازدواج  وي از طرف ديگر. او بخوبي مي دانست كه اگر همسري چون فاطمه (عليها السلام) را از دست بدهد ديگر اين فرصت قابل جبران نيست.

 

 

علي (ع) به خواستگاري مي رود:

اين پيشنهاد علي را تحت تأثير قرار داد بطوريكه دست از كار كشيد و به منزل بازگشت. خود را شستشو داد، عباي تميزي بر تن كرد و به خدمت رسول اكرم شتافت. درب خانه را به صدا درآورد. پيغمبر به «ام سلمه» فرمود: در را باز كن. كوبنده در شخصي است كه خدا و رسول او را دوست دارند او هم خدا و رسول را دوست دارد.

عرض كرد: يا رسول الله! پدر و مادرم فدايت، كيست كه نديده درباره اش چنين داوري مي كني؟

فرمود: اي ام سلمه! مردي دلاور و شجاع است او برادر و پسرعمويم و محبوب ترين مردم نزد من است.

ام سلمه از جاي جست و در سراي را باز كرد. علي (ع) داخل منزل شد، سلام داد و در حضور پيغمبر نشست. از خجالت سرش را به زير انداخت، و نتوانست تقاضاي خويش را عرضه بدارد. مدتي هر دو خاموش بودند. بالاخره پيغمبر (ص) سكوت را شكست و فرمود: يا علي گويا براي حاجتي نزد من آمده اي كه از اظهار آن خجالت مي كشي؟ بدون پروا حاجت خود را بخواه و اطمينان داشته باش كه تمام خواسته هايت قبول مي شود.

عرض كرد: يا رسول الله پدر و مادرم فداي تو باد، من در خانه شما بزرگ شدم و از الطاف شما برخوردار گشتم. بهتر از پدر و مادر، در تربيت و تأديب من كوشش نمودي و به بركت وجود شما هدايت شدم. يا رسول الله! به خدا سوگند اندوخته دنيا و آخرت من شما هستي. اكنون موقع آن شده كه براي خود همسري انتخاب كنم و تشكيل خانواده دهم، تا با وي مأنوس گردم و از ناراحتيهاي خويش بكاهم. اگر صلاح بداني و دختر خود فاطمه عليها السلام را به عقد من در آوري سعادت بزرگي نصيب من شده است.

رسول خدا كه در انتظار چنين پيشنهادي بود صورتش از سرور و شادماني بر افروخته شد، فرمود: صبر كن تا از فاطمه اجازه بگيرم.

پيغمبر نزد فاطمه (ع) رفت، فرمود: دخترم! علي بن ابي طالب (ع) را به خوبي مي شناسي براي خواستگاري آمده است. آيا اجازه مي دهي ترا به عقدش در آورم؟ فاطمه از خجالت سكوت كرد و چيزي نگفت. پيغمبر چون آثار خشنودى را در چهره او ديد گفت: الله اكبر و سكوت او را علامت رضايت دانست (2).

 

 

توافق:

رسول اكرم (ص) پس ازكسب اجازه به نزد علي (ع) آمد و با لبي خندان گفت: يا علي! آيا براي عروسي چيزي داري؟ پاسخ داد: يا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من كاملاً اطلاع داريد. تمام ثروت من عبارت است از يك شمشير، يك زره و يك شتر.

فرمود: تو مرد جنگ و جهادي و بدون شمشير نمي تواني در راه خدا جهاد كني، شمشير از لوازم و احتياجات ضروري تو است. شتر نيز از ضروريات زندگي تو محسوب مي شود، بايد به وسيله آن آبكشي كني و امور اقتصادي خود و خانواده ات را تأمين كني و براي اهل و عيالت كسب روزي نمايي و در مسافرت بارت را بر آن حمل كني، تنها چيزي كه مي تواني از آن صرف نظر كني همان زره است. منهم به تو سخت نمي گيرم و به همان زره اكتفا مي نمايم. يا علي آيا اكنون بشارتي به تو بدهم و رازي را برايت آشكار بسازم؟!

عرض كرد: آري يا رسول الله، پدر و مادرم فدايت، شما هميشه نيك خوي و خوش زبان بوده ايد.

فرمود: پيش از آنكه به نزد من بيايي جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمد! خدا ترا از بين مخلوقاتش برگزيده و به رسالت انتخاب كرد. علي (ع) را برگزيد و برادر و وزير تو قرار داد. بايد دخترت فاطمه را به ازدواج او درآوري. مجلس جشن ازدواج آنان در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده است. خدا فرزندان پاك و نجيب و طيب و طاهر و نيكو به آنان عطا خواهد نمود يا علي هنوز جبرئيل بالا نرفته بود كه تو درب منزل را زدي.

 

 

خطبه عقد:

پيغمبر صلي الله عليه وآله فرمود: يا علي تو زودتر به مسجد برو و من نيز از عقب تو مي آيم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار كنيم و خطبه بخوانيم.

علي (ع) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حركت نمود. ابوبكر و عمر را در بين راه ملاقات كرد، آنها از جريان كار جويا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزويج كرد، هم اكنون پيامبر در راه است تا در حضور جمعيت، مراسم عقد و خطبه خواني را انجام دهد.

پيغمبر (ص) در حالي كه صورتش از سرور و شادماني مي درخشيد به مسجد تشريف برد، ‌و به بلال فرمود: مهاجر و انصار را در مسجد جمع كن. هنگامي كه مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناي فرمود: اي مردم آگاه باشيد كه جبرئيل بر من نازل شد و از جانب خدا پيام آورد كه مراسم عقد ازدواج علي و فاطمه عليها السلام در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده و دستور داده كه در زمين نيز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگيرم. سپس نشست و به علي (ع) فرمود: برخيز و خطبه عقد را بخوان.

علي عليه السلام برخاست و فرمود: خدا را بر نعمت هايش سپاس مي گويم و شهادت مي دهم كه بغير از او خدايي نيست. شهادتي كه مورد پسند و رضايت او واقع شود. درود بر محمد صلي الله عليه وآله، درودي كه مقام و درجه اش را بالا برد. اي مردم! خدا ازدواج را براي ما پسنديده و بدان دستور داده است. ازدواج من و فاطمه را خدا مقدر كرده و بدان امر نموده است. اي مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت مهر قبول كرد. از آن حضرت بپرسيد و گواه باشيد.

مسلمانان به پيغمبر (ص) عرض كردند: يا رسول الله! فاطمه را با علي كابين بسته اي؟

رسول خدا پاسخ داد: آري. پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا اين ازدواج را بر شما مبارك گرداند و در ميانتان دوستي و محبت افكند

 

 

مذاكره عروسي:

علي عليه السلام مي فرمايد: حدود يك ماه طول كشيد و من خجالت مي كشيدم با پيغمبر درباره فاطمه صحبت كنم، ولي گاهي كه خلوت مي شد مي فرمود: يا علي چه همسر نيكو و زيبائي نصيبت شد؟ بهترين زنان عالم را تزويج تو كردم.

روزي برادرم عقيل پيش من آمد و گفت: برادر جان! من از ازدواج تو بسيارمسرور هستم. چرا از رسول خدا (ص) خواهش نمي كني كه فاطمه را به خانه ات بفرستد تا بوسيله عروسي شما، چشم ما روشن گردد؟ پاسخ دادم: خيلي ميل دارم عروسي كنم اما از رسول خدا خجالت مي كشم. عقيل گفت: تو را به خدا سوگند! هم اكنون با من بيا تا خدمت پيغمبر (ص) برويم.

علي با برادرش عقيل آهنگ منزل رسول خدا نمودند. در بين راه به «ام ايمن» برخورد كرده جريان را برايش گفتند. ام ايمن گفت: اجازه بدهيد من با رسول خدا در اين باره مذاكره كنم.

ام سلمه و ساير زنان از قضيه خبردار شدند و خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله مشرف گشتند. عرض كردند: يا رسول الله! پدر و مادرمان به فدايت، براي موضوعي خدمت شما رسيده ايم كه اگر خديجه زنده بود چشمش بدان روشن مي شد. وقتي پيغمبر (ص) نام خديجه را شنيد اشكش جاري شد و فرمود: خديجه؟! كجا مانند خديجه پيدا مي شود؟ هنگامي كه مردم مرا تكذيب نمودند مرا تصديق كرد و براي ترويج دين خدا، اموالش را در اختيار من قرار داد. خديجه زني بود كه خدا بر من وحي فرستاد كه بدو بشارت دهم خانه اي از زمرد در بهشت بدو عطا خواهد كرد.

ام سلمه عرض كرد: پدرم و مادرم فدايت شود، شما هرچه درباره خديجه مي فرماييد صحيح است. خدا ما را با او محشور گرداند. يا رسول الله! برادر و پسر عموي شما ميل دارد همسرش را به منزل ببرد.

فرمود: پس چرا خودش در اين باره صحبتي نمي كند؟ عرض كرد: از كمروئي اوست.
پيغمبر (ص) به ام ايمن فرمود: علي را نزد من حاضر كن.
وقتي علي (ع) خدمت پيغمبر مشرف شد فرمود: يا علي! آيا ميل داري همسرت را به منزل ببري.
عرض كرد: آري يا رسول الله.
فرمود: خدا مبارك كند، همين امشب يا فردا شب وسائل عروسي را فراهم مي كنم.

سپس به همسرانش فرمود: اطاقي را براي فاطمه فرش كنيد تا مراسم عروسي را برگزار كنيم (4). مراسم ازدواج برترين بندگان خداوند در روز اول يا ششم ذي الحجه (5) سال دوم يا سوم هجري انجام گرفت .

منبع:طلوع

به بهانة هفتة بسیج


به بهانة هفتة بسیج

عباس رمضانی

کارشناس ارشد مدیریت آموزشی

عضو مرکز مطالعات راهبردی شورای عالی انقلاب فرهنگی


قریب سی سال از زمانی‌که پیر و مراد دل‌دادگان عاشق، خمینی کبیر (ره)، فرمان تشکیل بسیج مستضعفین را در یکی از حساس‌ترین دوران انقلاب اسلامی ایران صادر کرد می‌گذرد و اکنون در طلیعة دهة چهارم انقلاب اسلامی ایران، شجرة طیبة بسیج به واسطة نفس قدسی امام روح‌الله و دلاورمردی‌های صف‌شکنانی چون چمران، همت، زین‌الدین، باکری و هزاران اَبَرمرد دیگر که روح اخلاص و صفا را در کالبد آن دمیدند، کماکان به حیات پرافتخار خود ادامه می‌دهد.

بسیج،در طول این دوران، فراز و نشیب‌های فراوانی را پشت سر گذاشته و اکنون در یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخ انقلاب، مراحل رشد خود را طی کرده و بر اساس چرخة حیات سازمان‌ها می‌باید در مرحلة توسعه و شکوفایی خود باشد. باید اذعان کرد که این مسئله ولو در ظاهر تا حدودی عینیت یافته است. لیکن آنچه که اکنون دغدغة اصلی دلسوزان و پیر فرزانة انقلاب است «میزان تحقق اهداف عالیة بسیج در راستای طنین‌انداز کردن نوای دل‌نشین تفکر بسیجی در میان لایه‌های مختلف جامعه و به ویژه قشر جوان و حتی فراتر از آن، مستضعفین جهان به عنوان مخاطب و خواستگاه اصلی آن می‌باشد». سئوال اینجاست که آیا نهاد بسیج در یک تحلیل هزینه-فایده می‌تواند سینه سپر کرده و بی هیچ شک و شبهه‌ای فریاد بر آورد که توانسته است تفکر بسیجی را در جای‌جای این مرز پرگهر و حتی فراتر از آن در خارج از مرزهای جغرافیایی ایران و به تعبیر شهید متوسلیان در «هر کجا که گویندة لا اله الا الله هست» اشاعه دهد؟ آیا ساختار و سازمان و تشکیلات و نیروهای فعلی قابلیت‌های لازم را جهت تحقق این هدف مقدس داشته و یا دارد؟ آیا اصولاً گسترش کمّی نیروها چه به لحاظ تجهیزات و امکانات فیزیکی و چه به لحاظ نیروهای انسانی که هم‌اکنون به شدت هر چه تمام در دستور کار بسیج قرار دارد لزوماً به معنای توسعة کیفی آن نیز بوده و هست؟ آیا صدور فرهنگ انقلابی متأثر از انقلاب فرهنگی و فرهنگ شهدا و پیر غلامان این فرهنگ جزو دغدغه‌های جدی نهاد بسیج نیز می‌باشد؟ اگر چنین است چه اقدامات دل‌گرم‌کننده‌ای در این رابطه صورت گرفته و احیاناً مصادیق آن در کجاست؟ و اگر چنین نیست آیا توجیهی برای این مسئله پس از گذشت قریب سی سال از تأسیس این نهاد لازم‌الوجود، وجود دارد؟!

راقم این مختصر، افتخار زینت به فرهنگ (و بعضاً لباس) خاکی بسیج را داشته و از نزدیک با جریانات مختلف فرهنگی انقلاب و از جملة آنها بسیج، در حد وسع آشنایی لازم را دارد. اما دغدغة اصلی این مجال، همان دغدغة امام خامنه‌ای، این بسیجی کیّض و همیشه‌بیدار است که باعث گردید این سال به سال نوآوری و شکوفایی ملقب گردد.

آری! باید دید تا چه اندازه نوآوری و شکوفایی در نهاد بسیج محقق شده است تا بتواند پاسخگوی نیاز مخاطب نوطلب و نوجوی خود یعنی «جوان امروز» با ظرائف و دقائق خاص آن باشد. آیا تکیه بر روش‌ها و ابزارهای کهنه و قدیمی که بعضاً حتی ناکارامدی و عدم اثربخشی خود را نیز بارها به اثبات رسانده‌اند می‌تواند تضمین‌کنندة دوام و بقای فرهنگ ناب بسیجی باشد یا اینکه بالعکس، موجبات گسست فرهنگی و ایجاد شکاف ارتباطی بین اصحاب این فرهنگ و نسل‌های اخیر انقلاب را فراهم‌تر خواهد ساخت؟!

ترجیح نگارنده بر این است که این سئوالات، به صورت استفهامی و بدون پاسخ، مطرح شوند تا شاید مسئولین محترم این نهاد باعظمت را، که عظمت خود را وامدار جانبازی‌های هزاران جوان عاشق و دل‌دادة فرهنگ بسیج و نه نهاد بسیج می‌باشد، به تأمل وا دارند. البته ناگفته نماند که مصادیق فراوانی در پاسخ به هر یک از این سئوالات می‌توان مطرح نمود؛ لیکن از سویی، مجال آن نیست و از سویی دیگر و به وجهی گیراتر:

بهتر آن باشد که سرّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران.

در پایان ضمن گرامی‌داشت یاد و خاطرة شهیدان شاهد این انقلاب اسلامی، به پیشگاه همة بسیجیان و رهروان راستین شهدا عرض ادب نموده و دعا می‌کنیم که ان شاء الله خداوند همة بسیجیان را در زمرة سربازان صدیق ولایت قراردهد و آروزو می‌کنیم که ای‌کاش بسیجی باشیم ولی بسیجی نباشیم.

آسیب‌شناسی نظام مدیریت آموزش  و پرورش در ایران

بخش اول

نقل مطلب با ذکر منبع بلا مانع است.

 

عباس رمضانی

دانش آموختة کارشناسی ارشد مدیریت آموزشی

عضو مرکز مطالعات راهبردی شورای عالی انقلاب فرهنگی

 

چکیده

 

مدیریت از بخش‌های حیاتی هر سازمان به شمار می آید که وظیفة فرماندهی و هدایت فعّالیت‌های مختلف را در کلّیة سطوح بر عهده دارد و از این رو توجّه به کارآمدی آن ضرورتی اجتناب‌ناپذیر برای هر سازمانی است.

مطالعات صورت گرفته در نظام مدیریت آموزش و پرورش کشور در این خصوص نشان دهنده وجود کاستی‌ها و آسیب‌هایی در این بخش از نظام آموزشی کشور می‌باشد که جهت حفظ سلامت و اثر بخشی آن باید در اولویت اقدامات اصلاحی قرار گیرد.

بسیاری از این کاستی‌ها سابقه‌ای دیرینه داشته و در طیّ دهه‌های اخیر پیامدهای نامطلوبی برای نظام آموزش کشور در پی داشته‌اند. در این راستا در مقالة حاضر به روش توصیفی به بررسی برخی آسیب‌های عمدة متوجّه نظام مدیریت آموزش و پرورش کشور پرداخته خواهد شد که عموماً مربوط به ساختار، تشکیلات، جوّ و فرهنگ سازمانی، نظام جذب و نگهداشت و آموزش نیروی انسانی، نظام‌های هوشیارسازی سازمان و تعاملات درون و برون سازمانی می‌باشد که ارتباط مستقیم با عملکرد مدیریت آموزشی کشور دارند و از این رهگذر و با توجّه به بحث هوشمندانه مطرح شده توسّط رهبر معظّم انقلاب تحت عنوان «تحوّل بنیادین در آموزش و پرورش»، شناخت آسیب‌ها و چالش‌های فرا روی نظام مدیریت آموزش و پرورش در راستای بهبود و اصلاح نظام آموزش کشور بسیار ضروری است.

 واژگان کلیدی: آسیب‌شناسی. آموزش و پرورش. ایران. سازمان. نظام مدیریت آموزشی.

 

 

مقدمه :

آسیب‌شناسی نظام مدیریتی در عرصه فعّالیتهای سازمانی کوششی در راستای بهسازی سازمان‌ها تلقّی می‌شود. در واقع هر گونه اقدامی در جهت توسعه و بهسازی سازمانی اصولاً مستلزم آسیب‌شناسی وضعیت موجود ساختار و تشکیلات و... می‌باشد (ساکی، 1379). در این میان نقش مدیریت به عنوان قلب تپندة سازمان که وظیفة تأمین اهداف سازمان با صرف حداقل هزینه و زمان (ایران‌نژاد پاریزی و ساسان‌گهر، 1371، ص 21) و کار کردن با منابع انسانی، مالی و فیزیکی در جهت دستیابی به اهداف سازمان از طریق برنامه ریزی، سازماندهی، رهبری و کنترل را عهده دار است (میلر، کات و کارلسون، 1996) بسیار برجسته‌تر می‌نماید. تحوّل بنیادین در نظام تعلیم و تربیت کشور بیش از هر چیز در گرو عملکرد اثربخش مدیریتی کارآمد می‌باشد. «مدیریتی که بتواند با دیدگاهی سیستمی، مجریان تحوّل سازمان را هدایت نماید و جهت دهد تا ضمن آگاهی از وابستگی متقابل اجزاء سیستم، با شناسایی سایر عوامل پیچیده ساز تغییر از جمله علل چندگانه و اثرات چندگانه فرآیند تغییر را تسهیل نمایند. این از آن جهت است که "سازمان‌ها سیستم‌های بازهستند و با محیط پیرامون خود پیوسته در تعامل می‌باشند" (رابینز، 1383) و بسیاری از مسائل و مشکلات سازمان‌های امروزی، از تغییرات سریع و شتابان خواسته‌ها، تهدیدها و فرصت‌های محیطی نشأت می گیرند» (فرنچ و سیسیل؛ ترجمة الوانی و دانایی فرد، 1379). مدیریت در سازمان‌های امروزی مستلزم نوعی رهبری اثربخش ملبّس به جامة علم و تجربه می‌باشد تا بتواند از طریق ایجاد انگیزه و تقویت حسّ همکاری و جلب مشارکت عوامل ذیربط در سازمان‌هایی با گستردگی و پیچیدگی روز افزون با به کارگیری کلیة عوامل و امکانات، راه‌های تحقّق اهداف سازمان را در جهت ارائة خدمات هر چه مطلوبتر به جامعه هموار سازد (میرآبی، 1383، ص 6). «مدیریت مؤثّر جزء منابع اصلی توسعة ملّت‌هاست و مهمترین منابع لازم جهت توسعه نیز محسوب می‌گردد» (دراکر، 1992). بر این اساس لزوم توجّه به کارآمدی آن بر پایة آسیب‌شناسی وضع موجود و روند امور امری است اجتناب ناپذیر.

فرضیة تکامل سیر مدیریت با بیان این که «مادامیکه آینده، زمانی است برای تحقّق آرزوهای گذشته، گذشته، راهنمای خوبی است برای دست یابی به موفّقیت آینده.» (دسلر1985) لزوم بررسی وضعیت گذشتة سازمان را متذکّر شده و با اشارة تلویحی به این جملة مشهور سنتایانا که می گوید «آنانی که گذشته را به یاد نمی آورند محکوم به تکرار آن هستند.» خاطرنشان می سازد که تجربیات گذشته به مدیران کمک می کند تا از تکرار اشتباهات پرهیز نمایند. بر این اساس در این نوشتار با رویکرد زمینه سازی جهت تحوّلات مثبت در آینده به شناسایی اهمّ آسیب‌های عمدة متوجّه نظام مدیریت آموزش و پرورش کشور پرداخته خواهد شد.  

 

مهمترین آسیب‌های قابل طرح

1) کم‌توجهی به قلمرو حرفه‌ای تخصّصی مدیریت و رهبری آموزشی

به رغم جایگاه رفیع مدیریت آموزشی به عنوان یک قلمروی تخصّصی در کشورهای توسعه یافته امروز، نظام اداری و آموزشی در ایران هنوز به درک و بینش صحیح و منطقی در خصوص ضرورت و جایگاه این حوزه در اصلاح و بهسازی سیستم آموزش کشور نائل نشده است (سلسبیلی و همکاران، 1382). در نتیجه ضمن عدم توجّه جدّی به غنی سازی علمی و پژوهشی این حوزه و تربیت آموزگاران مدیریت ومدیران آموزش دیده از ظرفیت‌های موجود نیز به نحو شایسته و صحیحی بهره برداری نشده است. چرا که در جای جای نظام آموزشی ایران، مدیران آموزشی بالقوّه توانمند و تحصیل کرده و آشنا به مسائل روز آموزش و پرورش ایران وجود دارند که متأسّفانه به دلایل متعدّد امکان ورود به سیستم مدیریت آموزش و پرورش برای ایشان فراهم نبوده و نیست؛ برای مثال فارغ التحصیلان رشته مدیریت آموزشی عمدتاً به عنوان مربیان پرورشی در حوزه صفی ومدارس و در بسیاری موارد به عنوان کارشناسان جزء، در حوزه‌های ستادی آموزش و پرورش مشغول فعّالیت می‌باشند، که خود ناشی از ضعف نظام مدیریت منابع انسانی آموزش و پرورش ایران می‌باشد(هیأت تحقیق و تفحّص مجلس شورای اسلامی از آموزش عالی کشور، 1385). البتّه ناگفته نماند که «ساده اندیشی است اگر باور کنیم که صرفاً با آموزش مطالب نظری می توانیم مدیرانی شایسته بپرورانیم و تأکید بر آموزش مدیران بدون لحاظ داشتن پرورش آنان از جهات گوناگون، پاسخگوی معضلات سازمان‌های امروزی نخواهد بود» (هیپل، 1988، ص 32).  بر این اساس، امروزه یکی از رویکردهای اصلی سازمان‌های موفّق جهان، «تربیت مربیان سازمانی حرفه ای جهت آموزش ضمن خدمت»می‌باشد(وون، 2005).

لیکن مسأله این است که متأسّفانه آمار تحصیلات مدیران آموزشی این نگرانی را ایجاد می کند که آنان تخصّص، تبحّر و آمادگی لازم را برای طراحی و ایجاد تغییرات متناسب با مقتضیات قرن بیست و یکم در آموزش و پرورش ایران ندارند (پویان، 1373). لذا پاسخ مستدل و منطقی به دو سئوال زیر می تواند سرمنشأ رفع مظلومیت از حوزه مدیریت آموزشی در آموزش و پرورش ایران باشد. (پرداختچی، 1376)

1- آیا اثربخشی هر گونه تغییر در ساختار، تکنولوژی و اهداف و ارزش‌ها در گرو تغییر و اصلاح حوزة نظام‌های مدیریتی نیست؟

2- آیا برای هرگونه تغییر و اصلاحی در نظام آموزش و پرورش نباید ابتدا کارکنان آموزش و پرورش و به ویژه مدیران و معلّمان را به مهارت‌ها و تخصّص‌های لازم مجهّز نمود؟

 

2) کارآمدی اندک نظام مشارکتهای درون و برون آموزش و پرورش


.................................. ادامه دارد.

 

اندرز


گوش کن ای مدیر بعد از این

نور چشمان من، حسام الدّین

به ریاست اگر شدی منصوب

می شوی بین مردمان، محبوب

بعد از آن می شود به ناچاری

سیل تبریک و تهنیت، جاری

می شود در جریده ها اعلان

بغل کلّ من علیها فان

حضرت مستطاب والای

یا برادر، جناب آقای

چه شکوهی، چه قدّ و بالایی

«چه سری، چه دمی، عجب پایی!»

انتخاب شما ربوبی بود

چقدر انتخاب خوبی بود

دلمان شد به نحو بایسته

شاد از این انتخاب شایسته

تا شود خاطر شما ارضا

مخلصان، شصت و هشت تا امضا

آگهی از سر تواضع نیست

عرض تبریک، بی توقّع نیست

رفته ای زیر بار منّتشان

در بیا فوری از خجالتشان

بعد از آن فکر راه و چاه بکن

توی پرونده ها نگاه بکن

مانده حتماً هنوز چند عدد

پیرمرد فهیم کار بلد

بحث حیثیت است و بی تردید

باید از کار کشته ها ترسید

می شوند این گروه وقت خطر

دایۀ مهربان تر از مادر

یا طلبکار حقّ آب و گلند

یا رفیق مدیر منفصلند

سرکشی می کنند و استدلال

می رود قدرت تو زیر سؤال

باید از ابتدا به آسانی

ریشۀ فتنه را بخشکانی

پس به پا کن به پاس خدمتها

جشن تجلیل پیشکسوت ها

باطنی هم نشد تظاهر کن

از همه یک به یک تشکّر کن

بعد فالی بگیر با حافظ

بعد از آن هم بگو خداحافظ

گر که تعدادشان در آن حد نیست

دو سه تا سکّه هم بدی، بد نیست

می شود با همین تظاهرها

منقرض نسل دایناسورها

می شود با سرور و با خنده

کلک پیرمردها، کنده

در محیط اداره مثل خروس

تا توانی عجول باش و عبوس

گر کسی وقت خواهد از دفتر

منشی ات با زبان معجزه گر

باید آن شخص را جواب کند

نکند آدمش حساب کند

بی صدا کن موبایل را از رینگ

باش نو ریسپانس تو پیجینگ

بهر کار اداری ات بگذار

ساعت پنج و شش صبح، قرار

تا بگویند عبرت آموز است

چقدر این مدیر دلسوز است

ساعت کاری اش ندارد سقف

کرده خود را برای مردم، وقف

این چنین وانمود کن که به چوب

کرده اندت به این سمت منصوب

به تو با التماس یا تحمیل

داده اند آن خرابه را تحویل

یا بگو توی این پریشانی

من شدم گوسفند قربانی

تا شود خالصانه باورشان

که تو منّت گذاشتی سرشان

وقت صحبت بکن به حدّ وفور

انگلیسی برایشان بلغور

حرف لاتین اگر که پیش نبرد

عربی هم به درد خواهد خورد

می کنند استفاده اهل تمیز

اصطلاحات فلسفی یکریز

کلمات قلمبه در گفتار

دو سه تا محض احتیاط بیار

این تنعّم برای من کافیست

که دلم پاک و نیّتم صافیست

پسرم ای بسا به کسب سمت

از تو گردد دریغ این نعمت

بعضاً از این و آن شنیده شده

یا بسا بوده است و دیده شده

که مدیری به رشوه یا ترفند

شده سرمایه دار و دولتمند

با کمی چشم پوشی از قانون

برده نزدیک چند صد میلیون

با پس انداز کارمند فقیر

کرده ویلای خویش را تعمیر

بعد از آن دم به انتقاد زده

بر سر کارمند داد زده

که چرا با مداد بیت المال

روی کاغذ کشیده عکس بلال

آبرو برده از فقیر کذا

که چرا از اداره برده غذا

وای اگر دلشکسته ای گاهی

کشد از دلشکستگی، آهی

پسرم گاه می شود که بشر

می رود از فرشته بالاتر

همچنین می شود که از انسان

به خدا شِکوه می برد شیطان

از خدا گر نباشد اصلاً ترس

آدمی می دهد به شیطان، درس

من ندیدم به وقت ظلم و ستم

از خدا بی خبرتر از آدم

با طرب خانه می کند خنّاس

خاصّه در سینۀ خدا نشناس

آن سؤال و جواب و آن سر پل

رود از یاد آدمی بالکل

وضع دیروز و بخت خاموشش

همچنین می شود فراموشش

دل آدم که سرد و سخت شود

دیگر آدم سیاه بخت شود

در نهایت سلوک و سیری

نیست پشت آدم دعای خیری

نیست پیش ما نام نیک و نان و تره

خوشتر از لعنت و کباب بره

پس حساب و کتاب با خود تو

پسرم انتخاب با خود تو

زرویی
 


محض تنوع!!!!!!



پس از اجابت یک سطل آب بریزید!

بدون شرح

مشدی


مشدي حسن، مرد سياسي شدي

اهل اصول ديپلماسي شدي

سيورساتت شده بحث و تفسير

نقل و نباتت شده بحث و تفسير

با تقي و امير و سام و خسرو

تو تاكسي و تو ايستگاه مترو

تو هركجا آدم زنده‌اي هست

يا محفل كسل‌كننده‌اي هست

بد به حفاظت و حراست مي‌گي

لم مي‌دي و نقل سياست مي‌گي

سياست خارجه و داخله

حكومت مدينه فاضله

نظم نوين و چالش رواندا

مخالفان دولت اوگاندا

روابط جديد مصر و سودان

كناره‌گيري اميرعمان

نرفته‌اي هنوز تا ورامين

كنايه مي‌زني به چين و ماچين

با چشم بسته، تير درمي‌كني

توهر چي اظهارنظر مي‌كني

از مد و سايز كفش آلن‌دلون

تا به گشادي شكاف ازن

هرچي كه چشمت ديد و خواست،‌مي‌شي

يه روز «چپ»، يه روز «راست» مي‌شي

يه روز فكر جنگ با جهاني

يه روز اهل بحث و گفتماني

عينهو رنگ چشم آبجي اقدس

حزب و گروه تو نشد مشخص!

زرویی

مؤلفه‌هاي قدرت نرم مديريت جبهه‌ي فرهنگي انقلاب  در برابر ناتوي فرهنگي غرب(بخش اول)




محمدعلي برزنوني*

عضو هيئت علمي دانشگاه امام حسين(ع) 

و دانشجوي دکتري اطلاعات فرهنگي


توضیح:
این مقاله به نقل از فصلنامه «علم و فرهنگ» متعلق به دبیرخانه شورای عالی انقلاب فرهنگی می باشد.

 

چکيده

اين نوشتار در صدد بررسي مؤلفه‌هاي قدرت نرم مديريت جبهه‌ي فرهنگي انقلاب اسلامي در برابر ناتوي فرهنگي غرب است. پس از بازشناسي مفهوم جنگ سرد و اقداماتي که در آن دوره صورت مي‌گرفت، چرايي و چگونگي تشکيل ناتو با رويکرد نظامي مورد بررسي قرار گرفته است. موضوعاتي از قبيل پيروزي انقلاب اسلامي، فروپاشي شوروي و نيز بيداري ملل مسلمان و مستضعف، لزوم تغيير رويکرد ناتو و کارکرد آن را پيش روي مؤسسان مي‌گذارد. مبارزه با اسلام بيدارگر يا تهديد سبز در قالب مبارزه با تروريسم وجهه‌ي همت ناتو مي‌شود و ناتوي فرهنگي که از دوران جنگ سرد فرهنگي آغاز شده بود، شکل نويني به خود مي‌گيرد. پس از مفهوم‌شناسي ناتوي فرهنگي، ويژگي‌هاي آن و اهداف اصلي غرب از ناتوي فرهنگي در عصر استعمار فرانوين در پرتو قدرت نرم و نيز راهبردهاي ناتو براي جهان اسلام و ايران اسلامي مورد بررسي قرار گرفته است. در ادامه نيز مؤلفه‌هاي قدرت نرم انقلاب اسلامي براي سامان‌دهي مديريت جبهه‌ي فرهنگي در برابر ناتوي فرهنگي غرب در هفت عنوان مورد بررسي قرار گرفته و لوازم اين مديريت در پنج عنوان برشمرده شده است. در خاتمه نيز راه اصلي مقابله با ناتوي فرهنگي، با توجه به ماهيت انقلاب اسلامي و قدرت نرم آن، تقويت قدرت نرم و هنجارسازي فرهنگي دانسته شده و به عناوين برخي راهکارهاي مقابله با ناتوي فرهنگي اشاره گرديده است.

کليد واژه‌ها: جنگ سرد، قدرت نرم، ناتوي فرهنگي، جبهه‌ي فرهنگي، انقلاب اسلامي.


مقدمه

پيروزي انقلاب اسلامي به‌رهبري امام خميني (ره) و تداوم آن با رهبري‌هاي فرزانه‌ي مقام معظم رهبري در جهان معاصر، اکثر معادلات رايج در ادبيات سياسي جهان را تغييرداد. از جمله اين معادلات، موضوع «قدرت» بود و هست. پديدآمدن مفاهيمي نوين و پيچيده نظير «قدرت نرم»، «تهديد نرم» و «جنگ نرم» از اين‌زمره است که درميان صاحب‌نظران ايراني هنوز به‌طورکافي تفصيل عام نيافته است. تفکيک مفهومي ميان دونوع قدرت: «قدرت سخت»[1] و «قدرت نرم»[2] پديدآمد.

قدرت سخت براي اشاره به تمام توانايي‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد، اما قدرت نرم پديده‌اي‌ مختص زمان معاصر است. ماهيت رايج سخت‌افزاري قدرت در دوران «استعمار کهن» و تاحدي در عصر «استعمار نو»، در عصر «استعمار فرانو» به سمت ماهيت نرم‌افزاري تغيير جهت داد؛ اگرچه از وجه سخت‌افزاري قدرت نيز غفلت نشد. تهديدات نرم‌افزاري، رويه‌ي جديدي از قدرت را نمايان ساخت که از آن تحت عنوان «قدرت نرم» ياد مي‌شود.

قدرت نرم در جهان يک‌پارچه‌ي امروز، که ساختارهاي ارتباطي پيچيده، آن را به دهکده‌اي کوچک تبديل کرده است، امکاني فوق‌العاده‌اي براي قدرت‌مندان فراهم مي‌آورد تا هزينه‌هاي مرتبط با قدرت سخت را به‌طرز شگفت‌انگيزي پايين بياورند و گاه حتي به اهدافي دست يابند که با هرميزان قدرت سخت، دست‌يابي به آن‌ها امکان‌نا‌پذير مي‌نمود.

چندي است که تعبير ظريف و پيچيده‌‌ي «ناتوي فرهنگي» نيز در جامعه‌ي فرهيخته رواج يافته است. سال گذشته رهبر هميشه‌بيدار انقلاب شکوهمند اسلامي در سمنان در جمع اساتيد و دانشجويان دانشگاه‌ها، تحولات در جوامع بشري را اجتناب‌ناپذير خواندند و خطر جدي کنترل تحولات منفي جهاني به‌دست صهيونيسم و سرمايه‌داري جهاني را ازطريق کمپاني‌ها، سرمايه‏هاى عظيم، کارتل‌ها و تراست‌ها متذکر شدند. (خامنه‌اي، 1385)

هدف، کسب قدرت سياسي براي تخريب اخلاق جنسي، ترويج مصرف‌گرايي، بي‌اعتنايي به هويت‌هاي ملي و مباني فرهنگي با لشگرى از امکانات فرهنگى و رسانه‏اى و روزنامه‏هاى فراوان و مسايل گوناگون تبليغات بوده است که از آن تحت‌عنوان ناتوي فرهنگي نام برده‌اند.

در اين نوشتار، تبييني کوتاه از پديده‌ي ديرين ناتوي فرهنگي و نيز قدرت نرم ارائه شده است. در ادامه نيز ويژگي‌ها و اهداف اصلي ناتوي فرهنگي بررسي شده است. سپس مؤلفه‌هاي قدرت نرم انقلاب اسلامي براي مديريت جبهه‌ي فرهنگي انقلاب در برابر ناتوي فرهنگي غرب برشمرده‌شده و با ذکر الزامات اين مديريت، راهبردهايي ارائه گرديده است.


[1] Hard Power

[2] Soft Power

با كاروان نيزه

  
 
 (بند اول)
 مى‏آيم از رهى كه خطرها در او گم است‏
 از هفت منزلى كه سفرها در او گم است‏
 از لابه‏لاى آتش و خون جمع كرده‏ام‏
 اوراق مقتلى كه خبرها در او گم است‏
 دردى كشيده‏ام كه دلم داغدار اوست‏
 داغى چشيده‏ام كه جگرها در او گم است‏
 با تشنگان چشمه احلى من‏العسل‏
 نوشم ز شربتى كه شكرها در او گم است‏
 اين سرخى غروب كه همرنگ آتش است‏
 توفان كربلاست كه سرها در او گم است‏
 ياقوت و دُر صيرفيان را رها كنيد
 اشك است جوهرى كه گهرها در او گم است‏
 هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
 اين است آن شبى كه سحرها در او گم است‏
 
 (بند دوم)
 جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
 نشنيد كس مصيبت از اين جان‏گدازتر
 صبحى دميد از شب عاصى سياه‏تر
 وز پى شبى ز روز قيامت درازتر
 بر نيزه‏ها تلاوت خورشيد، ديدنى‏ست‏
 قرآن كسى شنيده از اين دلنوازتر؟
 قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من‏
 امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
 عشق توام كشاند بدين‏جا، نه كوفيان‏
 من بى‏نيازم از همه، تو بى‏نيازتر
 قنداق اصغر است مرا تير آخرين‏
 در عاشقى نبوده ز من پاكبازتر
 با كارون نيزه شبى را سحر كنيد
 باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد
 
 (بند سوم)
 فرصت دهيد گريه كند بى‏صدا، فرات‏
 با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات‏
 گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
 باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات‏
 با چشم اهل راز نگاهى اگر كنيد
 دربر گرفته مويه‏كنان مشك را فرات‏
 چشم فرات در ره او اشك بود و اشك‏
 زان‏گونه اشكها كه مرا هست با فرات‏
 حالى به داغ تازه خود گريه مى‏كنى‏
 تا مى‏رسى به مرقد عباس، يا فرات‏
 از بس‏كه تير بود و سنان بود و نيزه بود
 هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات‏
 از طفل آب، خجلت بسيار مى‏كشم‏
 آن يوسفم كه ناز خريدار مى‏كشم‏
 (بند چهارم)
 بعد از شما به سايه ما تير مى‏زدند
 زخم زبان به بغض گلوگير مى‏زدند
 پيشانى تمامى‏شان داغ سجده داشت‏
 آنان كه خيمه‏گاه مرا تير مى‏زدند
 اين مردمان غريبه نبودند، اى پدر
 ديروز در ركاب تو شمشير مى‏زدند
 غوغاى فتنه بود كه با تيغ آبدار
 آتش به جان كودك بى‏شير مى‏زدند
 ماندند در بطالت اعمال حجشان‏
 محرم نگشته تيغ به تقصير مى‏زدند
 در پنج نوبتى كه هبا شد نمازشان‏
 بر عشق، چار مرتبه تكبير مى‏زدند
 هم روز و شب به گرد تو بودند سينه‏زن‏
 هم ماه و سال، بعد تو زنجير مى‏زدند
 از حلقهاى تشنه، صداى اذان رسيد
 در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد
 
 (بند پنجم)
 كو خيزران كه قافيه‏اش با دهان كنند
 آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند
 از من به كاتبان كتاب خدا بگو
 تا مشق گريه را به نى خيزران كنند
 بگذار بى‏شمار بميرم به پاى يار
 در هر قدم دوباره مرا نيمه‏جان كنند
 پيداست منظرى كه در آن روز انتقام‏
 سرهاى شمر و حرمله را بر سنان كنند
 يا رب، سپاه نيزه، همه دستشان تهى‏ست‏
 بى‏توشه‏اند و همرهى كاروان كنند
 با مهر من، غريب نمانند روز مرگ‏
 آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند
 با پاى سر، تمامى شب، راه آمدم‏
 تنهايى‏ام نبود، كه با ماه آمدم‏
 
 (بند ششم)
 اى زلف خون‏فشان توام ليلةالبرات‏
 وقت نماز شب شده، حى على‏الصلات‏
 از منظر بلند، ببين صف كشيده‏اند
 پشت سرت تمامى ذرات كائنات‏
 خود، جارى وضوست، ولى در نماز عشق‏
 از مشكهاى تشنه وضو مى‏كند، فرات‏
 طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟
 خاك تو نوح حادثه را مى‏دهد نجات!
 بين دو نهر، خضر شهادت به جستجوست‏
 تا آب نوشد از لبت، اى چشمه حيات‏
 ما را حيات لم‏يزلى، جز رخ تو نيست‏
 ما بى‏تو چشم بسته و ماتيم و در ممات‏
 عشقت نشاند، باز به درياى خون، مرا
 وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا
 
 (بند هفتم)
 از دست رفته دين شما، دين بياوريد!
 خيزيد، مرهم از پى تسكين بياوريد!
 دست خداست، اين‏كه شكستيد بيعتش‏
 دستى خداى‏گونه‏تر از اين بياوريد!
 وقت غروب آمده، سرهاى تشنه را
 از نيزه‏هاى بر شده، پايين بياوريد!
 امشب براى خاطر طفل سه ساله‏ام‏
 يك سينه‏ريز، خوشه پروين بياوريد!
 گودال، تيغ كند، سنانهاى بى‏شمار
 يك ريگزار، سفره چرمين بياوريد!
 سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدى‏ست!
 فالى زنيد و سوره ياسين بياوريد!
 خاتم سوى مدينه بگو بى‏نگين برند!
 دست بريده، جانب ام‏البنين برند!
 
 (بند هشتم)
 خون مى‏رود هنوز ز چشم تر شما
 خرمن زده‏ست ماه، به گرد سر شما
 آن زخمهاى شعله‏فشان، هفت اخترند
 يا زخمهاى نعش على‏اكبر شما؟
 آن كهكشان شعله‏ور راه شيرى است‏
 يا روشنان خون على‏اصغر شما؟
 ديوان كوفه از پى تاراج آمدند
 گم شد نگين آبى انگشتر شما
 از مكه و مدينه، نشان داشت كربلا
 گل داد (نور) و (واقعه) در حنجر شما
 با زخم خويش، بوسه به محراب مى‏زديد
 زان پيشتر كه نيزه شود منبر شما
 گاهى به غمزه، ياد ز اصحاب مى‏كنى‏
 بر نيزه، شرح سوره احزاب مى‏كنى‏
 
 (بند نهم)
 در مشك تشنه، جرعه آبى هنوز هست‏
 اما به خيمه‏ها برسد با كدام دست؟
 برخاست با تلاوت خون، بانگ يااخا
 وقتى «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»
 تيرى زدند و ساقى مستان ز دست رفت‏
 سنگى زدند و كوزه لب‏تشنگان شكست!
 شد شعله‏هاى العطش تشنگان، بلند
 باران تير آمد و بر چشمها نشست‏
 تا گوش دل شنيد، صداى (الست) دوست‏
 سر شد (بلى)ى تشنه‏لبان مى الست‏
 ناگاه بانگ ساقى اول بلند شد
 پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست‏
 باران مى گرفت و سبوها كه پر شدند
 در موج تشنگى، چه صدفها كه دُر شدند
 
 (بند دهم)
 باران مى گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
 ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
 آوازه شفاعت ما، رستخيز شد
 در ما قيامتى‏ست، به محشر چه حاجت است؟
 كى اعتنا به نيزه و شمشير مى‏كنيم؟
 ما كشته توأيم، به خنجر چه حاجت است؟
 بى‏سر دوباره مى‏گذريم از پل صراط
 تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
 بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
 من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجتى است‏
 بنشين به پاى منبر من، نوحه‏خوان، بخوان؟
 تا نيزه‏ها به پاست، به منبر چه حاجت است‏
 در خلوت نماز، چو تحت الحنك كنم‏
 راز غدير گويم و شرح فدك كنم‏
 
 (بند يازدهم)
 از شرق نيزه، مهر درخشان برآمده‏ست‏
 وز حلق تشنه، سوره قرآن برآمده است‏
 موج تنور پيرزنى نيست اين خروش‏
 طوفانى از سماع شهيدان برآمده‏ست‏
 اين كاروان تشنه، ز هر جا گذشته است‏
 صد جويبار، چشمه حيوان برآمده‏ست‏
 باور نمى‏كنى اگر از خيزران بپرس‏
 كآيات نور، از لب و دندان برآمده‏ست‏
 انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ‏
 انگشترى ز دست شهيدان برآمده‏ست‏
 راه حجاز مى‏گذرد از دل عراق‏
 از دشت نيزه، خار مغيلان برآمده‏ست‏
 چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم‏
 جان را كنار شام غريبان گذاشتيم‏
 
 (بند دوازدهم)
 گودال قتلگاه پر از بوى سيب بود
 تنهاتر از مسيح، كسى بر صليب بود
 سرها رسيد از پى هم، مثل سيب سرخ‏
 اول سرى كه رفت به كوفه، حبيب بود!
 مولا نوشته بود: بيا اى حبيب ما
 تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
 مولا نوشته بود: بيا، دير مى‏شود
 آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
 مكتوب مى‏رسيد فراوان، ولى دريغ‏
 خطش تمام، كوفى و مهرش فريب بود
 اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه‏اش‏
 اما حبيب، جوهرش «امن‏يجيب» بود
 يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
 باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود
 
 (بند سيزدهم)
 تو پيش روى و پشت سرت آفتاب و ماه‏
 آن يوسفى كه تشنه برون آمدى ز چاه‏
 جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام‏
 برگشته‏اى و مى‏نگرى سوى قتلگاه‏
 امشب، شبى‏ست از همه شبها سياه‏تر
 تنهاتر از هميشه‏ام اى شاه بى‏سپاه‏
 با طعن نيزه‏ها به اسيرى نمى‏رويم‏
 تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
 امشب به نوحه‏خوانى‏ات از هوش رفته‏ام‏
 از تار واى وايم و از پود آه آه‏
 بگذار شام، جامه شادى به تن كند
 شب با غم تو كرده به تن، جامه سياه!
 بگذار آبى از عطشت نوشد آفتاب‏
 پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب‏
 
 (بند چهاردهم)
 قربان آن نى‏يى كه دمندش سحر، مدام‏
 قربان آن مى‏يى كه دهندش على‏الدوام‏
 قربان آن پرى كه رساند تو را به عرش‏
 قربان آن سرى كه سجودش شود قيام‏
 هنگامه برون شدن از خويش، چون حسين(ع)
 راهى برو كه بگذرد از مسجدالحرام‏
 اين خطى از حكايت مستان كربلاست‏
 ساقى فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
 تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
 يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام‏
 اشكم تمام گشت و نشد گريه‏ام خموش‏
 مجلس به سر رسيد و نشد روضه‏ام تمام‏
 با كاروان نيزه به دنبال، مى‏روم‏
 در منزل نخست تو از حال مى‏روم

‏   على‏رضا قزوه

حکایت دل

راستي دنيا چه غريبه
کار آدماش فريبه
واسه کشتن مسيحا
هر درختي يه صليبه

دلمون خيلي گرفته س
دردمون خيلي بزرگه
گرگا تو لباس ميشن
هر سگ گله يه گرگه


زين و اسبمونو بردن
نذارين راهو بدزدن
توي اين شباي وحشت
نکنه ماهو بدزدن !


بعضي يا چه پر ستاره
بعضي يا چه بي فروغن
بعضي آدما فرشته
بعضي آدما دروغن


زندگي يه انتخابه
مي شه خوب بود ، مي شه بد بود
بايد عاشقونه پر زد
بايد عاشقي بلد بود

قزوه

قلب عشاق؛ جزیره خضراء

 

جزيره

از حضرت آیة الله بهجت پرسیدند: آقا! این همه بحث راجع به جزیره خضراء می‌شود، واقعا  جزیره خضراء کجاست؟

حضرت آیة الله بهجت فرمودند: جزیره خضراء آن دلی است که امام زمان(عج) در آن تاب بیاورد، اگر امام زمان علیه السلام در دلت آمد، آن دل جزیره خضراء است، مردم باید دور این دل بگردند. کجا می‌گردی دنبال جزیره خضراء؟! امام زمان همراه توست، چرا ما باید حضرت را منحصر و محصور در آنجا بکنیم؟! من بگویم امام زمان در جزیره‌ای در فلان کشور تشریف دارند، نخیر، یقینا بدانید که امام زمان علیه السلام از رگ گردن به من و تو نزدیکتر است.

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود          طلب از گم شدگان لب دریا می‌کرد

پدر گناهكار را بايد درآورد!

 

سوال

پندهاي نهج البلاغه

از تيتر اين مطلب تعجب نكنيد. اين حرف خود شماست. اگر اين مطلب را بخوانيد تا آخر آن نرسيده مي‌فهميد كه گناه كردن چقدر بد است. امير مومنان، علي عليه السلام  مي‌فرمايند:

لَو لَم يَتَوعَّد اللهُ عَلي مَعصِيَتِهِ لَکانَ يَجِبُ اَن لا يُعصَي شُکراً لِنِعَمِهِ 1

 

حتي اگر خداوند نيز بندگانش را از نافرماني وگناه نترسانده و باز نداشته بود، باز هم واجب بود که انسان، مرتکب هيچ گناهي نشود، تا به اين وسيله، در برابر نعمتهاي او سپاسگزاري کرده باشد.

 

آنچه از حضرت شنيديد حكم عقل بود. عقل آدمي حكم مي‌كند كه بايد نيكي را به نيكي پاسخ گفت. و بهترين پاسخ به هر نيكي، دانستن قدر آن است. لذا هركه قدر نشناس باشد بايد در عقل او شك كرد.

يك سوال: اگر روزي شما به كسي يك دوربين هديه بدهيد، بعدا بفهميد كه آن شخص با آن دوربيني كه شما به او هديه داديد، دارد مدام خانه‌ي شما را ديد مي‌زند، چه حالي پيدا مي‌كنيد؟

جوابش را من مي‌دانم. اگر شما را ده هزار بار از آنكه هستيد صبورتر و با حوصله تر كنند، در مقابل او مي‌گوييد: اين عوض تشكرت بود؟!

کسيکه گناه مي‌کند و فرمان خداوند را به جاي نمي آورد، در حقيقت، نعمتهايي را که خداوند به او داده است، تباه مي‌کند. زيرا چنين کسي، براي آن که بتواند گناهي را مرتکب شود، ناچار بايد تمام نيروهايي را که در وجودش هست، به کار ببرد. در حاليکه خداوند، اين نيروها را، براي گناه و نافرماني کردن به او نداده است.

کسي را در نظر بگير، که مي‌خواهد، برخلاف فرمان خداوند، مرتکب گناه شود، مثلا دزدي كند: تمام اعضاي بدن آن شخص، بايد وظايف خود را، با تمام نيرويي که دارند انجام دهند، تا او توانايي انجام چنين گناهي را داشته باشد.

با نعمت خدا، جلوي چشم خدا، معصيت خدا را كردن!

چقدر زشته، نه؟!

ششهاي او، بايد بطور مرتب هواي تازه را به خود بگيرند، تا او نفس بکشد و زنده بماند، قلبش بايد بطور منظم در حال تپيدن باشد، تا خون به تمام پيکرش برسد و او را زنده نگاه دارد، چشمهايش بايد توانايي ديدن داشته باشند، تا او راه خود را ببيند، پاهايش بايد قادر به حرکت و قدم برداشتن باشند، تا او در مسيري که با چشمش مي‌بيند، پيش برود، گوشهايش بايد توانايي شنيدن داشته باشند، تا او صداي نزديک شدن مردم را تشخيص بدهد و از خطر فرار کند، دستهايش بايد توانايي کار و حرکت داشته باشند، تا او درها را باز کند و اشيأ را بردارد، مغزش بايد کار خود را انجام دهد، تا ساير اعضاي بدنش از آن فرمان بگيرند، و وظايف خود را اجرا کنند...

و اگر يکي از اين اعضا، يعني يکي از اين نعمتهايي که خداوند به انسان داده است، کار خود را به درستي انجام ندهد، شخص گناهنگار، قادر به انجام گناه نخواهد بود.

تصميم

پس مي‌بيني که گناهکار، براي آنکه در برابر خداوند، مرتکب گناه و نافرماني شود، از همان امکانات و نيروهايي استفاده مي‌کند، که خداوند، آنها را، براي انجام کارهاي درست و نيک به او داده است. به اين ترتيب، آيا شخص گناهکار، با انجام هر کدام از گناهان خود، نعمتها و نيروهايي را که از خداوند دارد، تباه و حرام نمي‌کند؟

البته خداوند؛ به بندگان خود هشدار داده، و آنها را از گناه و نافرماني، بيمناک کرده است. ولي اگر خداوند چنين بيم و هشداري هم نداده بود، و اگر انسان آسوده خاطر بود که به خاطر گناهانش کيفر و مجازات نخواهد ديد، باز هم حق نداشت نعمتهاي خداوند را تباه کند. يعني در برابر نعمتهاي ديدن، شنيدن، بوئيدن، حرکت، تپيدن قلب، تنفس ششها، انديشيدن، توانايي انجام کارهاي گوناگون داشتن، و هزاران نعمت ديگر، انسان بايد قدرشناس باشد، و به شکرانه اين نعمتهاي بزرگ و با ارزش، هرگز مرتکب گناه و نافرماني خداوند نشود.

عقل حكم مي‌كند كه بايد نيكي را به نيكي پاسخ گفت. و بهترين پاسخ به هر نيكي، دانستن قدر آن است. پس هركه قدر نشناس باشد بايد در عقل او شك كرد

به يكي گفتم از مادرت بابت اين غذاي خوشمزه تشكر نمي‌كني؟ گفت همين كه من با اشتهاء و خوب آن را خوردم خودش تشكر بود.

اين حرف خيلي پرمغز است و او از اين بابت دانشمند شده هرچند كوچك بود. مي‌دانيد چرا؟ چون او دانسته كه مادرش زحمت كشيده تا غذايي خوب و باب ميل او درست كند و حالا كه با اشتهاء خورده، تمام خستگي را از تن او به در كرده است و عملا گفته كه «دستت درد نكند، چقدر خوشمزه بود». اين تشكر عملي است كه فراتر از تشكر زباني است. البته بايد به زبان هم آورد. اما تصور كنيد اگر او آن غذا را نمي‌خورد و يا بدتر، مي‌گفت اين چه غذايي است و آن را دور مي‌ريخت، چه حالي به مادر دست مي‌داد.

 

حالا فهميديد چرا چرا بايد پدر گناهكار را درآورد؟

پس: بياييد فكر كنيم و آنگاه نعمتهاي خدا را درست مصرف كنيم و گناه نكينم.

 حسين عسگری

سیرت سرداران سپاه اسلام

 

بهای کشیده جانانه

 

شهید زین الدین

پس از شهادت شهید زین الدین به راننده اش عباسعلی یزدی – که خودش بعدها درعملیات والفجر 5 به شهادت رسیدگفتم :  ( عباس ، اگر خاطره ای از آقا مهدی داری ، برایم بگو )). گفت : خاطره ای دارم که خود آقا مهدی برایم تعریف کرد و من از زبان او نقل می کنم .... روزی برای شناسایی رفته بودم داخل خاک عراق و میان نیروهای آنها ،ساعتی سرم به کارخودم گرم بود ، اما پس از مدتی خسته و تشنه ماندم که چکار کنم . دل به دریا زدم و رفتم توی یکی از سنگرها ، سنگر مجهزی بود ، معلوم بود که سنگر فرماندهان عراقی است . فرصت را غنیمت دانستم وخودم رابه دو استکان چای مهمان کردم ، همین که استکان را زمین گذاشتم ، یک افسر عراقی دم درسنگرسبز شد . با خود گفتم : ((حالا خر بیار و باقالا بار کن ! ))برای این که لو نروم ، خودم را زدم به کوچه علی چپ و انگار نه انگار که دست از پا خطا کرده ام ! آن افسر که غضبناک نگاهم می کرد ،آمد جلو و کشیده جانانه ای خواباند دم گوشم که لابد چرا در استکان او چای خورده ام ! کشیده را که نوش جان کردم ، فوراً در رفتم .از قضای  روزگار ، در عملیات خیبر همان افسر را در میان اسرا دیدم . با تعجب خاص زل زده بود به من ، گویا مرا بجا آورده بود و انگار به همان چای که در استکانش خورده بودم ، می اندیشید و به بهای گرانی که از من گرفته بود!

نتیجه محبت به امام زمان(عج)

امام زمان علیه السلام

 

برای انتظار حضرت ولی عصر(عجل الله فرجه الشریف)، باید پیمانه‏ مودت خویش را از نور موالات و دوستی خاندان پاکی‏ها (معصومان علیهم السلام) سرشار کرد.

«و ان تملا ... مودتی نور الموالاة لمحمد و آله.»(1)

زیرا در سایه‌سار فرهنگ «موالات‏» پاکان و پاکی‏ها همه‏ مفاسد دنیوی ما در حوزه‏های مختلف فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، اصلاح می‏گردد:

«بموالاتکم علمنا الله معالم دیننا و اصلح ما کان فسد من دنیانا.» (2)

واژه‏ «موالات‏» دارای ‏دو مفهوم است. این دو معنا، مانند دو رکن همراه با هم، معنابخش ماده‏ «موالات‏»‌اند. واژگان «دوستی‏» و «پیروی‏» با هم، «موالات‏» را در ذهن‏ها به تفسیر تصویر می‏کشند.

«موالات‏» به حکم باب «مفاعله‏»، امری است متقابل، یعنی ما شیعیان، خاندان اهل‏بیت را دوست می‏داریم و از آنان اطاعت می‏کنیم، و آنان نیز ما را دوست داشته و توسلات و تقاضاهای ما را اجابت کرده و ما را شفاعت می‏کنند.

سید ابن طاووس (رحمة الله) می‏گوید: سحرگاهی، در سرداب مقدس حضرت در سامره، نوای آن عزیز را شنیدم که می‏نالید و می‏فرمود: «اللهم! ان شیعتنا خلقت من شعاع انوارنا، و بقیة طینتنا؛ پروردگارا! شیعیان ما، از پرتو انوار ما خلق شدند و از زیاده‏ گل ما سرشته گردیدند. (3)

ابو ربیع شامی می‏گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: از عمر و بن اسحاق، حدیثی نقل شده که:

دخل علی امیرالمؤمنین علیه السلام فرای صفرة فی وجهه. قال: ما هذه الصفرة؟ فذکر وجعا به . فقال له علی علیه السلام، انا لنفرح لفرحکم و نحزن لحزنکم، و نمرض لمرضکم، و ندعو لکم، فتدعون فنؤمن. قال عمرو: «قد عرفت ما قلت، و لکن کیف ندعو فتؤمن؟» فقال: «انا سواء علینا البادی و الحاضر.» فقال ابو عبدالله علیه السلام: «صدق عمرو .»(4)

فردی به حضور امیر مؤمنان رسید و حضرت، در صورت او، زردی مشاهده کرد. فرمود:

این زردی چیست؟ گفت که دردی دارد. حضرت فرمود: «ما، با شادی شما، شاد می‏شویم، و از غم شما اندوهناک، و از مریضی شما مریض می‏گردیم، و برای شما دعا می‏کنیم، پس شما هم دعا می‏کنید و ما آمین می‏گوییم.»

عمر و گوید: گفتم: «آنچه فرمودی، فهمیدم، اما چگونه بر دعای ما آمین می‏گویید؟

فرمود: «برای ما، مسافت دور و نزدیک فرقی ندارد.» امام صادق علیه السلام فرموند: «عمرو، راست گفت.»

به خوبی مشاهده می‏شود که موالات، دو طرفی است و از روایات استنباط می‌شود که آن امام عزیز، با محبت ‏خروشان خود، به شعیان خود نظر دارد. مگر نه آن است که یوسف گمشده، «رحمت موصوله‏» (5) و مهر بی کران و رحمت پیوسته‏ الهی است .

امام زمان علیه السلام

امام صادق علیه السلام می‏فرمایند:

«خداوند، رحمت کند بنده‏ای که ما را نزد مردم محبوب کند و ما را در معرض دشمنی و کینه‌توزی آنان قرار ندهد. همانا، به خدا سوگند، اگر سخنان زیبای ما را برای مردم روایت می‏کردند، به سبب آن، عزیزتر می‏شدند و هیچ کس نمی‏توانست‏ بر آنان وصله‏ای بچسباند، ولی یکی از آنان کلمه‏ای را می‏شنود، پس ده کلمه از پیش خود بر آن می‏افزاید.» (6)

آری پیمانه‏ مودت و دوستی را باید از نور موالات محمد و آل محمد، سرشار و سرریز کرده که اجر زحمات رسول و پاداش رسالت آن سترگ است همچنان که در آیه چنین آمده است: «لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی‏»(7)؛ برای رسالتم هیچ اجر و مزدی از شما نمی‏خواهم مگر دوستی اهل بیتم و در آیه دیگر چنین آمده که: «و ما اسالکم من اجر فهو لکم‏»(8)؛ سود و ثمره‏ این محبت و علاقه، به خود ما باز می‏گردد و ما را به پاکان و پاکی‏ها وصل می‏کند و به اوج و رفعت می‏کشاند و اینگونه است که «فائز» می‏شویم: «فاز الفائزون‏» بولایتکم (9) در سایه‏ ولایت پاکان است که رستگاران، به رستگاری دست ‏یافته‏اند و از «ذلت ‏خوض و فرو رفتن‏» به «عزت فوز و سر بر کشیدن‏» نائل گشته‏اند . در آیه‏ای دیگر می‏خوانیم:

«ما اسالکم علیه من اجر الا من شاء ان یتخذ الی ربه سبیلا» (10)؛ فقط، از کسانی که بخواهند راه را بیابند و حرکت کنند، رسول، مزد رسالت را می‏خواهد. در دعای ندبه نیز آمده است:

«فکانوا هم السبیل الیک و المسلک الی رضوانک» (11)؛ همانا تنها، این خاندان راه به سوی خدا هستند و طریقه‏ کسب رضوان اویند.

در سه آیه یاد شده سخن از آن است که اجر و پاداش رسالت ‏حضرت محمد صلی الله علیه و آله:

الف) مودت امت

ب) آن اجر، برای خودتان است

ج) آن اجر، فقط از آن کسی است که خواسته باشد راه یابد.

این عاطفه‏ سرشار است که می‏تواند به گام‏های ما، توان دهد و آن را در «سبیل‏» و راه خدا همراه با ثبات و استواری، به حرکت و جریان بیندازد، و با این محبت ‏به حجت‏ خدا است که با تمام وجود، نجوا می‏کنیم:

«السلام علیک یا سبیل الله الذی من سلک غیره هلک‏» (12)؛ تو ای حجت ‏خدا! - تنها راه هستی و من، سرشار از عشق تو هستم و با تو آغاز می‏کنم و با تو ادامه می‏دهم و تنها، تو، شفیع و همراه من، در آغاز و در ادامه هستی. (13)

راستی، کبوتر دل من، در کدامین آسمان باید پرواز کند و در کدامین آستان باید آشیانه گزیند؟ جز آسمان پاکی‏ها که راه نجات و سعادت و رشد مرا به همراه دارد و آستان پاکان، که پناهی مهربان و دل سوز، راهی هست؟

تو، آگاه به تمامی راه هستی و آزاد از تمامی جاذبه‏ها؛ تو، خلق را برای خدا می‏خواهی و در جهت او به حرکت می‏داری و آنان را به قله‏های «قرب‏» و «رضوان‏» رهنمون می‏سازی. (14)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- فرازی از دعای زیارت آل یس .

2- فرازی از زیارت جامعه كبیره .

3- الصحیفة المبارکة المهدیه، ص 291 (نقل از مهر بیکران)

4- بصائر الدرجات، جزء 5، ب 16، (نقل از مهر بیکران)

5- فرازی از زیارت جامعه کبیره .

6- الروضة من الکافی، ص 229، ح 293 (نقل از مکیال، ج 2، ص 221 .)

7- شوری، 23 .

8- سبا، 47 .

9- فرازی از زیارت جامعه کبیره .

10- فرقان: 57 .

11- فرازی از دعای ندبه .

12- فرازی از دعای صاحب الامر .

13- فمعکم معکم لامع غیرکم (فرازی از زیارت جامعه‏ کبیره)

14- اریدکم لله (نهج البلاغه، خ 136) .

برگرفته از مجله انتظار، ش 5 (با دخل و تصرف)