بازم حلالیت

بسم الله

سلام

متاسفانه به دلیل مشکلاتی چندروزی نیستم ونمیتونم مطلب جدید بذارم حلال بفرمایید.

التماس دعا

سفرنامه غلامحسین..

بسم رب الشهداء والصدیقین

سلام علیکم

یاد شهیدان یادبودارزشهای انسانی است وگرامیداشت آنان تجلیل ازبرترین خصال بشری است،یاد شهیدان باید تدبر وعبرت گیری راهمراه داشته باشد،عمل صالح آنان که ازایمانی پایدار ریشه می گرفته است برترین عمل های صالح است.امام خامنه ای

همانطور که گفته بودم در سال90به دوسفرباصفا رفته بودم یکی حرم امام رضا(ع)ویکی هم کربلای ایران سرزمین نور وایثار،جای همه دوستان خالی بود واقعا سرزمین مقدسی بود وبه فرموده امام خامنه ای نقطه ای که ملائک الهی شاهدفداکاری این شهدای عزیز بودندوبه این خاک تبرک میجویند این جا متعلق به هرکسی است که دلش برای اسلام وقرآن می تپد .

حالا میخوام قسمتی از سفرنامه جنوب رو براتون بگم مثل همیشه وقتی قراربود راه بیفتیم باتاخیر قابل ملاحظه ای روبه روشدیمکه اجتناب ناپذیر هستش از مسائلی که توی راه برامون اتفاق افتاد صرف نظر میکنم ساعت1:30بامدادرسیدیم دوکوهه همان میعادگاه عشاق خمینی کبیر،تاصبح استراحت کردیم االبته به دلیل کمبودجا بنده وچندتن از رفقا تو محوطه خوابیدیم اولش مشغول شمردن ستاره شدیم ماشاالله اونجا پر بود از ستاره های حضرت ماه(ماستاره های آسمون رو می شمردیما)خلاصه صبح شدونمازوصبحانه وقت وقت حرکت بود کجابریم ؟شرهانی چه خبره؟عملیات محرم اینجا انجام شده یادمحرم افتادم یا حسین هنوزم که هنوزه جای دست نخورده پیدا میشه هنوز صدای شهدا می اومدحاجی حاجی نقل و نبات برسون،ازفکه بگم براتون یادبودشهید آوینی تپه های رملی سنگرهای زیرخاک ،شهیدمحمودوند راوی ها می گفتند بچه ها15کیلومترتوی رمل پیاده روی میکردند واقعا سخت بودو سوزان ماکه

ادامه نوشته

برگشتم

بسم الله

سلام برگشتم از سفر جنوب انشاالله به زودی سفرنامه رو قرار میدم

فعلا خیلی خسته ام.

خداحافظی،حلالیت،دعا

بسم رب الشهداء والصدیقین

عرض سلام وخسته نباشیدوهمچنین تبریک سال نو(جهاد اقتصادی)راخدمت تمامی دوستان وخوانندگان گرامی مکتب الشهدا دارم،قسمت شد درآخرین روزهای سال ۸۹واولین روزهای سال ۹۰نایب الزیاره باشم در حرم آقاعلی بن موسی الرضا(ع)وتوفیقی دیگر دراین سال نصیبمان شدکه به سرزمین نورقدم بگذاریم انشاالله که بتوانیم راه پاک شهداراادامه داده وباعث سر افکندگی آنهانباشیم وسربازان خوبی برای آقا امام زمان ونایب بر حقش امام خامنه ای باشیم خب دوستان حلالم کنیدشاید بر نگردم ودعا کنید اگر برگشتم بادست پر باشم چندتا کارهم دارم که اولینش تولد مکتب الشهداء ست که دوست دارم نظرات خودتون رو در این باره بهم بگین و اینکه چطور بتوانیم یاد و خاطره شهدا رو زنده نگه داریم که حداقل یه نسیمی از اونا به مابخوره انشاالله

والسلام علیکم ورحمت الله

                                                                                                          غلامحسین کربلایی

                                                                                                           جامانده

 

در دلم دارم هواي همت و ياران او
سرخوشم با ياد آنان همچو مستان از سبو
نيستم جز عاشقي سرگشته‌ي روي بتان
بت نيابم گر به چشم سر بگردم كوبه‌كو
مي‌روم با پاي دل سوي بهشت جبهه ‌ها
تا ببينم هر قدم آن شاهدان را روبرو
عشق‌بازي با اجل آيين مردان خداست
كي كند‌عاشق‌به جز معشوقِ خود را جست و جو
آسماني بود ابراهيم‌، همت كرد و رفت
اينك اين ماييم، راه آسمان در پيش‌رو
اي شهيداني كه بر خوان خدا مهمان شديد‌
مي‌كند هر عاقلي تقديرتان را آرزو
اين‌چنين صالح زجان مدح شهيدان مي‌كند
تا خرد از بهر خود در نزد داور آبرو

دختر،بابا،عید،خاطره...

مهمترین خاطره من از عید، خود “خاطره” است؛ یعنی ۵ دقیقه به من ارفاق بدهی، خاطره متولد لحظه سال تحویل است. سال ۶۱ گمانم. خاطره ۵ دقیقه بعد از سال تحویل به دنیا آمد و پدرش ۵ دقیقه قبل از سال تحویل به شهادت رسید. این ۵ دقیقه را نمی خواهد ارفاق بدهی. دقیق گفتم. گفتم که ۵ دقیقه قبل از سال تحویل، تیر می خورد درست به صورت علیرضا و درجا به شهادت می رسد. همرزمانش دقایقی بعد از شهادت از توی جیب لباس علیرضا برگه کاغذی در می آورند که رویش نوشته بود: فاطمه! اسم دخترم را بگذار “خاطره”… دوست دارم وقتی برمی گردم، آنقدر بزرگ شده باشد که برایم خاطره تعریف کند از اولین عید زندگی اش. یعنی می شود… یعنی می شود که من هم “بابا” بشوم؟… فاطمه!… (از اینجا به بعد نامه که ظاهرا ۳ خط بود، فوقش ۴ خط، قابل خواندن نبود.) هر چه خون بود، پاشیده شده بود روی این قسمت کاغذ، اما خاطره حدس می زند که بابا در این چند خط چه نوشته باشد. یک جورهایی مطمئن است. به دلش افتاده این چند خط؛ فاطمه! حالا آمدیم و من برنگشتم. می شود یک خواهشی از تو بکنم؟… از طرف من، پیشانی دخترم خاطره را ببوس. به خاطره بگو؛ پدرش بهترین خاطره زندگی اش را ندید. فاطمه! گاهی که خاطره را می آوری سر مزار، بگو بلند مرا “بابا” صدا کند، طوری که بشنوم صدایش را. خیلی دوست دارم. خیلی!… فاطمه! نگذاری آرزو به دل شهید شوم ها!

 ***
خاطره امسال سال تحویل هم نمی تواند بر سر مزار پدر، “بابا” صدا کند علیرضا را. شنیده از همرزمان پدرش که ۵ دقیقه بعد از سال تحویل، یعنی ۱۰ دقیقه بعد از شهادت علیرضا، تیر دیگری به سینه او می خورد. درست به قلبش… و باران تیر و ترکش شروع می شود. بچه ها محاصره می شوند و پیکر علیرضا هرگز برنمی گردد… گیرم که بخواهد “بابا” صدا کند “خاطره” تو را. نشانی مزارت را می دهی؟!

***
بسم رب الشهداء و الصدیقین. یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد. لحظه سال تحویل و ۵ دقیقه قبلش… ۵ دقیقه بعدش… سفره هفت سین. مراسم سالگرد شهادت پدر. جشن تولد دختر و… آهان! خنچه عقد و یک قاب عکس که در آن هم خمینی هست و هم خامنه ای و هم علیرضا. حالا مهمترین “خاطره” عید تو عروس شده است. بیایی، خوشحال مان می کنی. همان دختر کوچکت “خاطره”. بوس. بوس. بوس!

***
راستی بابا! کلی “خاطره” دارم که هنوز برایت تعریف نکرده ام… به قول خودت توی خواب پس پریشب؛ یه دونه باشی!

در میان خاک و خون از فاطمه یادی کند/ با تمنایی لطیف از خاطره یادی کند

در دلش با نیت بابا شدن پرواز کرد/ تا که دختش خاطره از خاطره یادی کند

گفته بودش بر مزارم میکنی بابا خطاب/ تا که آرام دلش را این چنین یادی کند

نی تنی و نی مزاری تا شود تسکین دل/ خاطره بابای خود را در کجا یادی کند

در زمان کوچ بابای ش تولد یافتن/ این ولادت با شهادت را چنین یادی کند

با هزاران آرزو بر سفره عقدش بیا/ تا که در رویای خود بابای خود یادی کند

منبع:قطعه۲۶

حاج محسن دین شعاری

فرمانده واحد تخریب لشکر27محمدرسول الله (ص)( سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

 

 

«محسن »در يکي از روزهاي زيباي سال 1338 ه ش در جمع گرم و صميمي خانواده «دين‌شعاري» به دنيا آمد، روزهاي پرنشاط کودکي را زير سايه پدر و مادر گرامي و در پناه تعاليم دين اسلام گذراند.او از همان اوايل نوجواني علاقه عجيبي به اهل‌بيت (ع) داشت و در 13 يا 14 سالگي بود که هيئتي به نام شهداي کربلا تأسيس نمود و خود به تنهايي مسئوليت آن را بر عهده گرفت.با شروع امواج خروشان انقلاب به صف مجاهدين راه حق پيوست و همواره در تظاهرات واعتراضهای مردمی ،حضوري فعال داشت. در همان ايام به همراه برادرش به خدمت در پزشکي قانوني پرداخت و مدت 6 ماه به صورت شبانه‌روزي در کار جابجايي و تحويل اجساد مطهر شهدا شرکت داشت . او جزء اولين سربازاني بود که بعد ازپیروزی انقلاب؛ به فرمان امام خميني (ره) به پادگانها برگشتند و خودشان را معرفي کردند . همواره فريضه مقدس امر به معروف و نهي از منکر را انجام مي‌داد و براي سربازان پادگان به خصوص آنهايي که در انجام فرائض تعلل مي‌کردند برنامه شناخت ايدئولوژي گذاشته بود. در سال 1360 به خيل سبزپوشان سپاهي پيوست. با شروع جنگ تحميلي عاشقانه به جبهه‌هاي نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخريب لشگر27 محمدرسول‌الله (ص) مشغول به خدمت شد .در سال 1363 به سفر حج رفت

وصیتنامه شهید در ادامه مطلب

ادامه نوشته

راه

وصيت نامه شهيد جواد جليلي

بسم الله الرحمن الرحيم

درود خداوند متعال بر تو باد اي رهبر عالي قدر و بزرگوار سلام شهيدان ايران ...حسين جان! جوانان ما در جبهه ها به ياد تو سينه هاي خود را جلوي گلوله هاي سبك و سنگين قرارمي دهند و جان خود را مي دهند پروردگارا من مي دانم تو ما را خلق كردي و تو به ما جان داده اي....خداوندا مرا ياري كن اگر تو ياري نكني ياوري جز تو ندارم و اي مردم مسلمان اين خون پاك شهيدان است كه پيچ و خم قلاب را صاف و هموار مي كند كه شايد با ريخته شدن اين خونهاي پاك كساني كه در ناداني هستند بهراه الله نماينده شوند و از شما مردم مسلمان و دوستان و آشنايان تقاضا مي كنم كه با انقلاب به حالت سستي برخورد نكنيد انقلاب هدف بزرگي را دنبال كرده است و از شما مي خواهم كه جلوگيري از فرزندان خود نكرده و بگذاريد راهي راه مي خواهند بروند و اگر كسي مانع از رفتن فرزندش به جبهه هاي جنگ شود به خدا قسم مسئول است..... خدايا تو را شكر مي كنم كه به من قدرت تشخيص حق از باطل را دادي و خدايا تو را شكر مي كنم كه رهبرم را شناساندي كه به من چنين پدر و مادري دادي خدايا تو را شكر مي كنم كه مرا در ناداني نميراندي مادر عزيزم مي دانم كه شما را اذيت كردم و براي شما نتوانستم فرزند خوبي باشم.... بعد از مردن من حجله اي براي من مگذاريد چون درنزد خدا هيچ ارزشي ندارد گل بر سر قبرم نياوريد چون اين گلها بعد از 2 يا 3 روز پلاسيده مي شوند مرا در بهشت زهرا (س) دفن كنيد.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

8/4/1361 جواد جليلي

زمان را دریاب که در حال فرار است

والعصر

قسم به عصر

هرگز در فراز ونشيب زندگي ات هر چند كوتاه لحظه ها را به شماره گرفته اي ؟ غرضم آمد وشد ليل و نهار نيست ، به دقت نگريستن به ساعت هم نه ، از شمردن مراد اصلي ام تك تك ثانيه ها را به حساب كشيدن است .عبث مي شود اگر غبطه بخوري به رفتنه زمان در حاليكه برايت هيچ عبرتي نشود و به گزافه خواهد شد اگر حسرت كارهاي  كه نكرده اي را بخوري بدون آنكه تصميم به جبران گذشته بنمايي . اما اگر منتج و ماحصل اش بشود كه تو ديگر سربه هوا نباشي عملي بسيار مثمرالثمر و مفيد واقع خواهد شد .

مهم بودن زمان براي تو ارزشمندي اش بايد به گونه اي باشد هم چون حكم مهم بودن اكسيژن براي جانداران ، يا حكم حديث نفس براي حيوان ناطق و كانّه حكم آب براي ماهي هاي شناور ، به مثل غيرت براي مردان و حيا براي زنان ، اگر كمتر از اين مثال ها ارزش آمد و رفت زمان برايت باشد تو ديگر قدر و منزلتش را نخواهي دانست وآن زمان است كه بطالت وقت را به كرّات در زندگي ات خواهي ديد بدون آنكه دليلش را بداني .

پی نوشت : مطلب جدید بنده تو این وبه که زین پس با اسم دختر امام خواهم نگاشت .

مهندس شهیدمهدی باکری

 

شهيد مهدي باكري سال 1333 در مياندوآب به دنيا آمد ؛ شهري سردسير در آذربايجان غربي كه آب و هواي سردش مردمي را كه در آن زندگي مي كنند محكم و پرصلابت بار آورده است . در همان دوران كودكي مادرش را از دست داد و دور از دامن محبت او بزرگ شد . خانواده اش همگي مذهبي بودند و برادر بزرگش « علي » در يك گروه مخفي عليه رژيم شاه مبارزه مي كرد . مهدي سال آخر دبيرستان بود كه نيروهاي ساواك برادرش علي را در يك درگيري به شهادت رساندند و اين واقعه تأثير بزرگي بر روحيه او گذاشت . از آن پس مهدي همچون برادرش وارد مبارزه مستقيم با رژيم شد و فعاليت هاي انقلابي خودش را آغاز كرد .

يك سال بعد از آن كه ديپلمش را گرفت در كنكور ورودي دانشگاه تبريز قبول شد و تحصيلاتش را در رشته مهندسي مكانيك شروع كرد ، اما تحصيل در دانشگاه موجب دور شدن او از مبارزه انقلابي اش نشد . در آن سالها برادرش حميد كه به خارج از كشور رفته بود براي استفاده انقلابيون اسلحه تهيه مي كرد و مهدي در مرز تركيه اسلحه ها را از او مي گرفت و به ايران مي آورد . با آن كه اين فعاليتها كاملاً مخفي انجام مي شد ، ساواك به مهدي مشكوك شده بود و او را زير نظر داشت . چند بار هم او را احضار كرد ولي هر بار مهدي با زيركي و شجاعت با بازجوها برخورد كرد و نگذاشت هيچ سرنخي از او به دست بياورند .

درس دانشگاهش كه تمام شد بايد به سربازي مي رفت . پس مهندس جوان راهي پادگان شد . اما ورودش به پادگان مصادف بود با شروع وقايع انقلاب اسلامي و او كه دل در گرو انقلاب داشت فرمان امام خميني (ره) را مبني بر فرار سربازان از خدمت نظام اجابت كرد و از پادگان گريخت . از آن پس تا بيست و دوم بهمن 57 زندگي اش مخفيانه بود . در اين دوران فعاليت هاي انقلابي اش را ادامه مي داد و تا آنجا كه مي توانست به حركت انقلابي مردم كمك مي كرد .

انقلاب كه پيروز شد مهدي باكري خود را يكسره وقف تثبيت نظامي كرد كه ثمره خون شهدا بود . به سپاه رفت و در سازماندهي آن كمك كرد . در شهرداري مشغول به كار شد ،‌به جهادسازندگي رفت و جالب است كه از هيچ كدام حقوق نمي گرفت . اما شروع جنگ مسير اصلي او را مشخص كرد . « سپاه » مهمترين جايي بود كه مهدي مي بايست تمام نيروي خود را در آنجا صرف كند . چهل روز از جنگ گذشته بود كه مهدي ازدواج كرد . با معرفي يكي از دوستانش با خانم صفيه مدرس آشنا شد . يك ملاقات ساده زندگي مشترك آن دو را پي ريزي كرد و از پي آن جشني بسيار ساده گرفتند كه در خور زندگي عارفانه شان باشد . مهريه همسرش يك جلد قرآن بود و يك اسلحه كمري : « ميان ما آنچه پيوندمان مي دهد ايمان به خداست و مبارزه در راه او . »

مهدي ازدواج كرده بود اما بيشتر وقتش در جبهه مي گذشت . مدتي بعد همسرش را با خود به اهواز برد و در آنجا خانه اي گرفت تا كنار هم باشند ، اما اهواز كيلومترها دورتر از خط مقدم جبهه بود و دوري همچنان ادامه داشت .

در عمليات فتح المبين در منطقه رقابيه مهدي باكري معاون تيپ نجف اشرف بود و در همين عمليات بود كه از ناحيه كمر زخمي شد . اما زخم كمر او را از پا نينداخت . يك هفته در خانه استراحت كرد و دوباره به جبهه برگشت . در عمليات رمضان فرمانده تيپ عاشورا بود . در اين عمليات نمايشي مقتدرانه از فرماندهي جنگ ارائه داد. باز هم مجروح شد اما از پا نيفتاد .

عمليات بعدي مسلم بن عقيل بود . حالا ديگر تيپ عاشورا تبديل به لشگر شده بود و فرماندهي اش را مهدي بر عهده داشت . اين لشگر توانست بخشهاي مهمي از خاك ميهنمان را از دست نيروهاي بعثي خارج كند . بعد از آن عاشوراييان آذربايجان در عمليات والفجر مقدماتي و والفجر يك و چهار حماسه ها آفريدند و ضربه هاي مهلكي بر پيكر دشمنان متجاوز وارد كردند .

در عمليات خيبر « حميد »‌برادر مهدي به شهادت رسيد . مهدي حتي براي شركت در مراسم بزرگداشت برادر هم جبهه را ترك نكرد . او فقط شكر حق را به جا آورد و افسوس خورد كه چرا پيش از برادر به شهادت نرسيده است اما دل تنگي او ديري نپاييد . در بيست و پنجم اسفند سال 1363 وقتي كه نيروهاي رشيد لشگر عاشورا در عمليات بدر در ساحل دجله با دشمن پنجه در پنجه انداخته بودند ، گلوله اي ميان پيشاني او نشست و او را از عالم خاك رهانيد . پيكرش را در قايقي گذاشتند تا به سوي ديگر دجله ببرند ، اما در ميانه راه يك گلوله آرپي جي قايق را در هم شكست و مهدي به همراه امواج دجله رفت تا به دريا بپيوندد .

شهید وحدت

بسم رب الشهداء والصدیقین

۱-شهادت دانشجوی بسیجی اهل سنت شهید صانع ژاله را به همه مردم غیور وولایتمدار پاوه وخانواده ی محترم ایشان تبریک و تسلیت عرض مینماییم.

۲-آغاز هفته وحدت وولادت با سعادت حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه وآله) برعموم مسلمین مبارک باد. (صلوات یادتون نره)

شهید محمد بروجردی

در سال 1333 ه.ش، در روستايي از توابع شهرستان بروجرد كودكي چشم به جهان گشود كه دست تقدير الهي زيباترين سرنوشتها را براي او رقم زده بود؛ اگر چه اين سرنوشت به آلام دنيايي آغشته بود و او در ابتداي عمر و در شش سالگي پدرش را از دست داد. پس از مرگ پدر به ناچار با مادر، خواهران و برادرانش به تهران آمدند و در يكي از محلات جنوب شهر، خانه اي را اجاره كردند و در آن سكني گزيدند تا در كنار خانواده هاي مستضعف و كم درآمدي چون خود، روزگار بگذرانند.

محمد كوچك نيز از همان دوران براي گذران زندگي مشغول به كار شد و همزمان، تحصيلات دوران ابتدايي را نيز به پايان رساند. مدر زحمت كش او، با پنج فرزند، در خانه اي قديمي و پر از مستأجر در خيابان مولوي تهران اتاقي اجاره كرده بود و همة اعضاي خانواده براي زيستن، و آن هم درست زيستن، كار مي كردند؛ خواهرها و مادر در منزل و برادرها در مغازه اي واقع در پيچ شميران.

محمد دوران سخت كودكي را پشت سر گذاشت و دوران نوجواني و جواني را آغاز كرد. در اين مدت با همة رنجها ايستادگي كرد و درس و مدرسه را رها نكرد و همچنان در كنار كار، تحصيل خود را نيز ادامه مي داد.

همزمان با آغاز دوره جواني، با روحانيت مبارز آشنا شد و در محضر پر بركت ايشان، مباني تفكرات اسلام ناب محمدي را فرا گرفت و اين اولين گامهاي او در راهي روشن بود كه به روشنايي بي پايان حقيقت ختم مي شد. با اين آشنايي و شناخت، فصلي نو در زندگي او گشوده شد.

او از طريق روحانيت مبارز و انقلابي، با عقايد و تفكرات فياض رهبر كبير انقلاب اسلامي آشنا و از سرچشمة بي دريغ آن سيراب گشت.

محمد جوان با شناخت دستورات دين ظلم ستيز اسلام و دريافتن ظلم و جور حاكم بر آن روزگار سياه، تمام توان خود را براي مبارزه با حكومت ظالم شاه به كار بست.

اين تلاش و كوشش كه نهالي نوپا بود، با كمك دوستان و همراهان به ثمر نشست و به شكل سازمان يافته اي درآمد. دستاورد آن گروهي تحت عنوان «گروه توحيدي صف» بود. فعاليتهاي گروه شامل كلاسهاي سياسي، مذهبي و نظامي بود. همچنين حركتهاي مبارزاتي عليه شاه خائن، از فعاليتهاي ديگري بود كه كم كم شكل گرفت.

يكي از ويژگيهاي گروه توحيد صف اين بود كه اعضاي آن از جنوبي ترين نقطه هاي تهران و از متن مردم رنج ديده و پابرهنه بودند. ساده، بي غل و غش، دور از رفاه طلبي و تكبر بودند و به همين سبب مردم، روحانيت و قشرهاي ستم كشيده و دردمند، از آنان حمايت مي كردند.

محمد يك سال بعد به خدمت سربازي فراخواند شد. او كه علاقه به خدمت در ارتش شاهنشاهي نداشت، از خدمت سربازي گريخت قصد آن داشت كه براي ديدار با مقتداي خود –امام (ره)- به عراق برود كه در مرز دستگير شد و او را براي انجام خدمت اجباري به تهران آوردند.

پس از دو سال خدمت و تحمل سكوت، مبارزات سياسي خود را دوباره آغاز كرد و از همان ابتدا سعي كرد با روحانيت در خط امام (ره) تماس برقرار كند.

پس از مدتي ارتباط با سازمانهاي فرهنگي، شروع به چاپ، تكثير و پخش اعلاميه هاي حضرت امام (ره) كرد. او اعلاميه هاي حضرت امام (ره) را كه در نيراژ وسيع تكثير مي شد، به كمك ديگران در سطح شهر تهران و كلية استانهاي كشور پخش مي كرد تا نداي حقيقت را به همة گوشهاي شنوا پژواك دهد.

در سال 1354 توسط مأموران رژيم شاه دستگير شد و مدتي را در زندان دژخيمان به سر برد. در زندان، عوامل مسعود رجوي و منافقين، به كساني كه داراي تفكر ولايت و اطاعت از ولي فقيه بودند «فتوايي» مي گفنتند. محمد بدون هيچ ابايي مي گفت : «آري؛ ما فتوايي و مقلد هستيم.» و به راستي كه تا پايان بر اين گفته پا برجا ماند.

او در سن 17 سالگي ازدواج كرد؛ ازدواج او در محيطي ساده و با صفا انجام گرفت؛ در يك اتاق ساده، با چند نفر از بستگان نزديك. ثمرة اين ازدواج دو فرزند به نامهاي حسين و سميه است.

پس از كشتار 19 دي ماه قم و به خون آغشته شدن خاك مقدس اين شهر، محمد چنان كه وظيفة خويش مي دانست عمليات نظامي را آغاز كرد و تا قطع دست استعمار از سر مردم ستمديدة ايران و فجر پيروزي در 22 بهمن 1357 به مبارزه ادامه داد.

از جمله فعاليتهاي نظامي آن دوره مي توان به انفجار رستوران خوان سالار (عشرتكدة جاسوسان آمريكايي)، انفجار اتوبوس حامل آمريكاييها در لويزان، خلع سلاح قرارگاه پليس، انفجار كارخانة برق كاخ نوجوانان منطقة شوش، شركت در تصرف پادگان جمشيديه و راديو و تلويزيون اشاره كرد كه محمد در عمليات آخر كه به آن اشاره شد، از ناحيه پا مجروح شد.

پيوند گروه «توحيدي صف» با شش گروه ديگر، منجر به تشكيل «سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي» شد. اعضاي اين گروه هنگام اوج گيري انقلاب اسلامي، فعاليتهاي گسترده اي براي سرنگوني رژيم فاسد شاهنشاهي انجام دادند.

پس از پيروزي انقلاب، هنگام ورود حضرت امام (ره) به ميهن اسلامي، به اتفاق برادر «رفيق دوست»، مسؤوليت حفاظت ايشان را به عهده گرفت، كه مسؤوليتي بس خطير بود و الحق نيز چنان كه بايد و شايد به انجام رسيد. بروجردي و دوستانش بعد از شناسايي افراد و ثبت نام آنها، تمرينات لازم را انجام دادند و آماده شدند تا در روز ورود امام (ره) از ايشان محافظت كنند.

در 12 بهمن، محمد به عنوان فرمانده گروه، لباس روحانيت پوشيد، اسلحه را زير عبايش پنهان كرد و وارد فرودگاه شد.

بعد از ورود امام (ره) مسؤوليت حفاظت ايشان را در مدرسة علوي به عهده داشت و به اتفاق ديگر دوستان با جديت و پشتكار، حفاظت از جان امام (ره) را سر لوحة كارهاي خود قرار داد و لحظه اي از اين امر مهم غفلت نكرد.

بروجردي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، مسؤوليت سرپرستي زندان اوين را به عهده گرفت.

او از بنيانگذاران اولية سپاه پاسداران و يكي از دوازده نفري بود كه زير نظر شوراي انقلاب، با سرپرستي حجت الاسلام و المسلمين هاشمي رفسنجاني، سپاه را بنيانگذاري كردند.

از ابتداي تشكيل سپاه، به عنوان يكي از معاونان پادگان ولي عصر (عج) در قسمت عمليات مشغول به كار شد.

با شروع غائلة كردستان و به محض احساس نياز، به كرمانشاه و از آنجا به سنندج رفت تا دوشا دوش همرزمان دليرش شهرها را يكي پس از ديگري آزاد كنند.

دور اول غائله كردستان در مهاباد به پايان رسيد و او همچنان يك تاز صحنة نبرد بود. از همان ابتدا، فرمانده عمليات كردستان بود و تمام حركات مذبوحانة دشمن را زير نظر داشت.

بعد از پيام تاريخي امام (ره) در 25 مرداد سال 1358 به اتفاق رزمندگان اسلام با رشادتها و ايثارگريهاي فراوان، ضد انقلاب را از منطقة كردستان بيرون راندند، ولي بعد از يكي دو ماه و ورود هيأت حسن نيت به منطقه، ضد انقلاب جاني تازه گرفت و چون ماري زخم خورده به زهر افشاني پرداخت كه نيروهاي سپاه چون گذشته براي سركوب دشمن در صحنه حاضر شدند و تصميم بر آن شد كه در پادگانها مستقر شوند.

پس از چندي به سِمَت فرماندهي عمليات غرب كشور منصوب شد و همچنان به پاكسازي مناطق كردستان ادامه داد و در آزاد سازي منطقه از دست پليد ضد انقلاب نقشي فعال ايفاء كرد.

با تشكيل سازمان «پيشمرگان مسلمان كُرد» و مطرح كردن آن در شوراي عالي سپاه و تصويب اين طرح، به كمك دو تن از اعضاي شوراي انقلاب، شهيد مظلوم آيت الله بهشتي و حجت الاسلام و المسلمين رفسنجاني، مسؤوليت آن را خود به عهده گرفت.

پس از آن به سرعت در اكثر شهرهاي كردستان، عناصر مؤثر و متعهد به جمهوري اسلامي را مسلح كرد. او دليل تشكيل سازمان «پيشمرگان مسلمان كُرد» را چنين بيان مي كرد:

«بايد به ابرقدرتها بفهمانيم كه صف مردم از صف ضد انقلاب جداست و مردم، جمهوري اسلامي را خواهان هستند. لذا وقتي دست رحمت جمهوري اسلامي بر سر آنها گسترده مي شود، سلاح به دست گرفته و با تمام قدرت به جنگ خواهند پرداخت.

نتيجه كار اين مي شود كه نيروهاي مردمي در تشكل قرار مي گيرند و تحت حمايت جمهوري اسلامي در مي آيند و با هماهنگي و تشكيلات منظم، دوش به دوش ديگر قواي انتظامي، از مرز و بوم كشور اسلامي دفاع مي كنند.»

با آغاز عمليات مسلحانه عليه ضد انقلاب در كردستان، خط بطلاني بر تبليغات سوء و عوام فريبانة استكبار جهاني كشيده شد و در اولين گام، با پاكسازي كامياران، كه كليد فتح كردستان به شمار مي رفت، يك پارچگي ضد انقلاب در منطقه از هم پاشيد.

بعد از منطقه اي شدن سپاه پاسداران در سطح كشور، او به عنوان فرماندة منطقه هفت سپاه كه شامل استانهاي: همدان، باختران، كردستان و ايلام بود، برگزيده شد.

پس از مدتي، پيشنهاد تشكيل قرارگاه حمزه سيد الشهداء را داد. اما پس از تشكيل قرارگاه، فرماندهي آن را كه به او پيشنهاد شده بود، نپذيرفت و با اصرار زياد، به سمت قائم مقام قرارگاه منصوب گرديد.

تشكيل تيپ ويژة شهدا يكي ديگر از ابتكارات محمد بود. بروجردي اولين ستاد مشترك كشور را در كردستان تشكيل داد و با هماهنگ كردن نيروهاي سپاه، ارتش و ژاندارمري، تمام توان و قدرت آنها را در يك خط و به سوي يك هدف، منسجم كرد كه همانا نابودي دشمن و كوتاه كردن دست پليد او از جان و ناموس ملت كُرد بود.

در برخوردهاي اجتماعي، كمتر كسي در كردستان نظير او پيدا شده است كه با توجه به جو فرهنگي حاكم بتواند با مردم بومي چنان برخورد كند كه بدون كوچكترين تعارضي، در نهايت صميميت و يكرنگي، يكي از ايشان به حساب آيد.

او عادت داشت كه هنگام پاكسازي شهرها، به سراغ زندانيان عضو «دمكرات» و «چريكهاي فدايي» و … كه در زندان بودند، مي رفت و ساعتها با آنان به گفتگو مي پرداخت.

در برخورد با مردم، نمونه اي فراموش نشدني بود؛ به سادگي به ميان مردم مي رفت و با آنان صحبت مي كرد. مردم، او را از خود مي دانستند و در كنار او احساس غربت و بيگانگي نمي كردند.

با اين كه به طور مؤكد به او توصيه مي شد كه در خط اول درگيري نباشد، هميشه پيشاپيش نيروها حركت مي كرد. اگر حوادثي را كه بر او گذشته، پيش روي خود قرار دهيم، مي بينيم كه بارها تا مرز شهادت رفته و بازگشته است. گويي او به خواست خداوندش زنده مي ماند تا در رزمها و عملياتهاي ديگر شركت داشته باشد.

يك بار ضد انقلاب او را كه فرمانده منطقه هفت بود و مرتب در جبهه هاي غرب كشور حضور پيدا مي كرد و موجب تقويت روحية نيروها بود، به اسارت گرفت و در مقابل آزاديش خواهان امتيازاتي فراوان شد، ولي به ياري خدا و كمك رزمندگان، از اسارت جان سالم به در برد.

چندين بار در حين درگيري با ضد انقلاب مجروح و مدتي بستري شد. يك بار هم هلي كوپتر حامل او مورد اصابت گلوله هاي دشمن قرار گرفت و سقوط كرد، ولي باز از آن حادثه هم جان سالم به در برد.

محمد ، چند روز قبل از شهادت، با برادرش در تهران تماس مي گيرد و از او مي خواهد تا خانواده اش را به اروميه بياورد. در آن روزها با اشاراتي خبر از واقعه اي مي داد كه وقوع آن حتمي و قطعي بود؛ واقعه اي كه براي او فوز عظيم و براي ما داغي توانفرسا بود.

در خرداد سال 1362 تصميم مي گيرد تا محلي را براي استقرار تيپ شهداء انتخاب كنند. براي ديدن مكاني كه در نظر بود، همراه با پنج نفر ديگر از مهاباد به طرف محل جديد حركت مي كنند. به سه راهي مهاباد- نقده مي رسند؛ به بروجردي پيشنهاد مي كنند تا در همان جا بماند و ديگران براي بازديد محل بروند؛ اما او نمي پذيرد. با اصرار زياد، يك ماشين كه بر روي آن مسلسل دوشكا كار گذاشته شده بود، در پيشاپيش ماشين آنها حركت مي كند و دو نفر از برادران هم در آن ماشين مي نشينند. از سه راهي تا محل مورد نظر براي اردوگاه حدود يك كيلومتر جاده خاكي بوده است. هنگامي كه ماشين او به محل مي رسد در حالي كه فاصله اش با ماشين دوم، پنجاه متر بيشتر نبود، صداي انفجار مهيبي به گوش مي رسد. ماشين از زمين بلند شده و تمامي افراد از آن به بيرون پرتاب مي شوند.

محمد چند متري دورتر از ماشين افتاده بود و هنگام شهادت، هنوز تبسم بر لبانش داشت چنان كه در زندگيش هميشه چنان بود؛ ويژگي اي كه خبر از آرامش روحي و ايمان قلبي آن بندة برگزيدة خداوند مي داد.

بعد از شهادت، مردم شهر سنندج در مراسم پرشكوهي در بزرگداشت آن شهيد شركت كردند. مردم از سرتاسر شهر اجتماع كردند تا پيكر آن شهيد را تشييع كنند. استقبال چنان گسترده و بي مانند بود كه هيچ كس احتمال چنين استقبالي را نمي داد و اين خود گوياي آن بود كه او قلبها را مسخر خويش گردانيده است.

پيكر شهيد محمد بروجردي از سرزمين مظلوم كردستان به شهر تهران انتقال يافت ولي ياد و خاطرات او همواره در آن منطقه باقي خواهد ماند.

محمد در وصيت نامه اي مي نويسد: «اينجانب محمد بروجردي پس از حمد خدا و طلب استغفار از او، كه بازگشت همه به سوي اوست، و درود بر محمد و آل محمد و درود بر امام امت و دورد بر همة شهيدان تاريخ، از همه برادرانم كه در طول عمرم با آنها تماس داشته ام طلب آمرزش مي كنم و هر كس كه اين وصيتنامه را مي خواند، براي من طلب آمرزش كند، زيرا كه من از دنيا با كوله باري خالي مي روم …»

 

آغاز امامت

بسم رب المهدی(عج)

آغاز امامت امام زمان (عج)برشما مبارک باد

یوسف فاطمه امامت مبارک

بر همه شیعیان کرامتت مبارک

مهدی موعود حجت معبود

طالب خون حسینی یا ابا صالح

ای رخت ندیده چراغ انجم ما

به خیال ماه رویت تبسم ما

نام زیبای تو روح تکلم ما

این امامت بود غدیر دوم ما

تو تمام نور تو امام نوری

تو امام عالمینی یا ابا صالح 

طالب خون حسینی یا ابا صالح

یابن زهرا جهان بود در انتظارات

چشم مولا علی به دست و ذوالفقارت

می رسد بر مشام بوی خوش بهارت

جلوه ای همه جان جهان نثارت

تو امید جانی مصلح جهانی

تو امام عالمینی یا ابا صالح

طالب خون حسینی یا ابا صالح

شادی از شادی کتاب و عترت کنیم

به جهان فخر از این مجد و شرافت کنیم

بار دیگر ز بَر درس ولایت کنیم

با امام زمان دوباره بیعت کنیم

همگی یک صدا می دهیم این ندا

تو امام عالمینی یا ابا صالح

طالب خون حسینی یا ابا صالح

این امامت بود نجات مستضعفین

این امامت بود حیات قرآن و دین

این امامت بود تمام فتح المبین

گل وحدت دمد خنده زنان از زمین

عزت و احترام و وحدت و انسجام

تو امام عالمینی یا ابا صالح 

طالب خون حسینی یا ابا صالح

تسلیت یابن الحسن العسکری(عج)

 

تجلي يازدهم که بر طلوعي بي‏زوال تکيه دارد، درد را چه عميق درک کرده است، تبسم قدسي لحظاتش، همه صبر بود و اشک‏هاي هماره نيمه شب‏هايش، تمام شوق وصال!

مي‏ديد و مي‏نگريست که حقارت دنيا، در تغافل مردم، به ارزشي جدال برانگيز تبديل شده است. رنج مي‏برد از اين که انسان، آن سوي اين هيچستان خاک را جست‏وجو نمي‏کند و به فراتر از خود نمي‏انديشد!

مهرباني محض بود و صبر تمام! زنجيرهاي اسارت را بر دست و پاي خود تحمل کرد تا مردم، زمين‏گير نشوند؛ تا جهاني را از اسارت در خاک برهاند.

در موضع علم و مناظره، مقتدرانه قد علم کرد تا انسان را از جهالت دست و پاگير خويش نجات دهد. پايگاه‏هاي مردمي‏اش، گسترده‏ترين مدرسه‏هاي خودسازي و جامعه‏پروري بود. اما افسوس که کم بودند آنان که اين را فهميدند!

 
چه غريبانه گذشت!

زهد، کمترين محصول درخت ايمان اوست و کرامت، کوتاه‏ترين سايه شاخ و برگ‏هاي عظمتش. مدينه، از ربيع‏الاول 231 هجري، موازنه حضور او را در خاک دنبال مي‏کرد و در جست‏وجوي مجالي براي عرضه حقيقت او به بيکرانه‏ها بود. تا آن‏که سامرا، بلوغ پذيرش او را در خود حس کرد و چيزي نگذشت که امام، به اتفاق پدر بزرگوارش، سکونت در آن ديار را برگزيد.

اينک امامي 28 ساله، در گوشه سامرا سر بر بالين شهادت مي‏گذارد. شش سال است که بار سهمگين ولايت را بر شانه‏هاي شکوه و استوار خويش حمل مي‏کند. نه... نه... نه بر شانه‏هاي خسته و نه بر دوش زخمي خويش، بلکه اين رسالت آسماني را در ژرفاي باور و در اعماق جان خويش، ثبت کرده است.

معتمد عباسي، تا لحظه‏اي ديگر، به خواسته بزرگ خود مي‏رسد. سال‏هاي اسارت و غم، سال‏هاي غم و تنهايي روزهاي تنهايي و سکوت... آه، غريبانه گذشت؛ چه معصومانه سپري شد!
مي‏گفت «زيبايي چهره، جمال برون است و زيبايي عقل، جمال درون» و حالا جمال ظاهرش را بيماري، به يغما برده؛ در حالي‏که 28 بهار، بيشتر از عمرش نمي‏گذرد. مي‏رود در حالي که از وصال خشنود است و براي امام خردسال نگران است.
رفت و فردا را به موعود(عج) سپرد

امام، دل به فردايي سپرده است که موعودش عليه‏السلام ، حقيقت دين را فرياد زند. مي‏رود و دنيا را با همه فرازها و نشيب‏هايش، با همه پستي‏ها و بلندي‏هايش به او مي‏سپارد. دردهاي نهفته‏اي را که جز در و ديوارهاي اتاق کوچکش در سامرا، احدي تاب گفتنش را نداشت.

اسارت و سکوت حسني عليه‏السلام باز هم در قصه حماسي او رقم خورده است. باشد تا خروش و فرياد حسيني‏اش، نصيب فرزندش مهدي(عج) شود.(1)

 
مرثيه‏سراي تو و چشم انتظار فرزند توايم

از کودکي‏ات، سجود و سير و سلوک، به سيمايت نور مي‏افشاند و عرفان، رخ‏آراي تو گشته بود. وقتي بر شانه‏هاي تو، جامه فاخر امامت امت نشست، به حبس کج نهادان، آرزده شدي. پرنده روح تو اما به هيچ ميله و قفلي تن نداد؛ که اوج زندان و کنج آن حبس، رخصت خلوت تو بود با معبود؛ «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد».

روزها با تشنگي کام تو، با روزه و شب‏ها با ناله و نواي مناجات تو پيوسته، رنگ خدا مي‏گرفت. آن رنج‏ها و عسرت‏ها را به صبر و سکوت، به شيوه نياي بزرگت علي عليه‏السلام از سر گذراندي و با حضور گسترده کلامت بر سرزمين‏هاي شيعيان، دل‏آرامشان شدي. اين حضور گرم، از آنِ ارشادگري‏هاي تو بود.

سيره و سريرت تو، به سان کهکشاني از نور و منظومه‏اي از ستارگان شب، مرز پيدا کردن راه بود از بيراهه، و بدعت‏ها و کژي‏ها، با انگشت اشارات تو به سمت صراط، راه مي‏نمود.

آهسته آهسته، روي در پرده مي‏کشاندي تا دلدادگان کوي تشيع را به شيوه مهدي‏ات مأنوس کني که: آفتاب مي‏خواهد روي در نقاب ابر کشد و تا زماني دور، اين‏گونه بتابد.

مرثيه‏سراي هجرت توييم و همچنان چشم انتظار رونمايي آفتاب.

«ما در انتظار رويت خورشيديم»(2)

 
پدر روزهاي انتظار

هر شب که دلم براي تو تنگ مي‏شود، ابرها در فراق، با من گريه مي‏کنند. کاش به جاي خاک، از کلمه آفريده مي‏شدم تا سراپا شعر مي‏شدم در ستايش تو!

تو، پدر غم‏هاي شيرين روزهاي انتظاري. گاهي نوشتن دشوار است و از تو نوشتن دشوارتر. اشک‏هايم، مرغان دريايي‏اند که ساحل چشمانم را به بوي غربت حرم تو جست‏وجو مي‏کنند. اشک‏هايم، کبوتراني‏اند که آرزو دارند گره دخيل‏هايي شوند که به ضريحت بسته شده است.

بيست و ششمين بهار که پرپر شد

بالش شب‏هايم خيس مي‏شود از خيال 26 بهاري که کوتاه‏تر از همه پروازها، گذشت. عمري گذشته است و هنوز جهان نتوانسته از 6 سال امامت مهرباني‏هايت بگويد.

هنوز تنگناي روزهاي زندان‏هاي پي در پي تو، گلوي جهان را مي‏فشارد.

جهان مسموم، هنوز سرفه مي‏کند.

از روزي که تو مسموم شدي، بادها هر ثانيه سرفه مي‏کنند.

بوي رفتنت، خبر شهادت داشت. پرنده‏تر از همه ابرها رفتي. رفتي، تا طلوع تو، در آغاز چهاردهمين خورشيد بشکند و عطر عدالت، مثل باران‏هاي بهاري، جهان را فرابگيرد.

شش سال امامت در سه ظلمت فراگير

شش سال، خورشيد امامتت، بي‏وقفه مي‏تابيد تا لبخندهايت، جهاني را معطر کنند. اما سه ظلمت فراگير، حصار آسمان امامتت شده بودند، تا هيچ روزني، عطر نوراني‏ات را حس نکند؛ سه قفس تنگ که نفس را تنگ مي‏کردند، پرندگي‏ات را اسير کردند. سامره، شش سال زندان پي‏در پي‏ات شد و ديوارهاي بسته، خستگي مدامشان را در عبادات مدامت گريه مي‏کردند.

 

پيام‏هاي کوتاه:

ـ ردپاهاي گمشده‏ي ما، مسافران توفانند که پي عطر تو مي‏گردند.

ـ هر قدم که به تو نزديک‏تر مي‏شويم، عطر بهشت را بيشتر حس مي‏کنيم.

ـ مگر حرمت را بر آسمان هفتم بنا کرده‏اند که اين همه ابر باراني، بر شانه ما مي‏گيرند؟

ـ فرسنگ‏ها سنگ را به شوق زيارت حرمت، با بادها مي‏دوم و با رودها آواز مي‏خوانم؛ شايد در پاي تو کبوترانه بميرم.(3)

 
مي‏رود؛ ولي خشنود و نگران

مي‏گفت «زيبايي چهره، جمال برون است و زيبايي عقل، جمال درون» و حالا جمال ظاهرش را بيماري، به يغما برده؛ در حالي‏که 28 بهار، بيشتر از عمرش نمي‏گذرد. مي‏رود در حالي که از وصال خشنود است و براي امام خردسال نگران است.

خسته از ناداني و پراکندگي امت

«ناداني دشمن است» سربازخانه معتمد، قلعه پرستش ناداني است. تن رنجور امام عليه‏السلام چگونه تحمل کند اين همه دشمن و ناداني را؟

تن امام بيمار است؛ اما نه از زهر معتمد، نه از سختي زندان‏هاي طولاني مدت؛ بيمار اين همه ناداني قوم جور است.

کليد معرفت زمانه مي‏رود. باب علم نبوت پر مي‏گشايد؛ در حالي که خسته است از جهل و حسادت خليفه و از پراکندگي امت.

پيام کوتاه:

ـ شيعه را خاک غم بر سر مي‏بايد و بازار دل، تا ابد سياه‏پوش و آسمان دين را باران باران و اشک و اشک!

ـ وقتي امامي مي‏رود، نيمه‏اي از عشق امتش را با خود به خاک مي‏برد...

ـ شهادت، عشق است. فرزند غايبش را سر سلامت بگوييد و باران اشکتان را در بي‏شکيبي انتظار، بهانه سازيد!

ـ شهادت امام حسن عسکري، بهار جوشش خون شيعه است در غم غيبت.

ـ مولاي غايب غريبم! سرسلامت باد ما را در غم باباي شهيدت پذيرا باش؛ اي غمگين‏ترين شيعه در عصر غيبت!(4)
امام، دل به فردايي سپرده است که موعودش عليه‏السلام ، حقيقت دين را فرياد زند. مي‏رود و دنيا را با همه فرازها و نشيب‏هايش، با همه پستي‏ها و بلندي‏هايش به او مي‏سپارد. دردهاي نهفته‏اي را که جز در و ديوارهاي اتاق کوچکش در سامرا، احدي تاب گفتنش را نداشت.
نامه‏اي که به امام عسکري عليه‏السلام نوشته نشد

کوچه‏هاي شهر برايش غم‏بارتر از هميشه بود. با خود مي‏گفت: «باز هم با دست خالي به خانه برگردم؟ چگونه در چشمان همسرم بنگرم؟» گرچه شيعيان نيز حال و روزي بهتر از او نداشتند، اما مشکلات اقتصادي، بيش از همه وقت، گريبانش را گرفته بود. چندين بار خواست به امام عسکري عليه‏السلام نامه‏اي بنويسد و درخواست کمک کند؛ اما شرمساري، مانع مي‏شد. دقايقي بيش از ورودش به خانه نمي‏گذشت که صداي در را شنيد. با خود گفت: باز هم يکي از طلبکارهاست؛ خدا به خير کند! اما وقتي در را گشود، مردي را ديد که کيسه‏اي و نامه‏اي را به وي داد و به سرعت رفت. چشمانش که به يکصد دينار طلاي درون کيسه افتاد، شگفتي‏اش بيشتر شد. اما وقتي نامه را گشود و دست‏خط مبارک امام حسن عسکري عليه‏السلام را ديد، همه چيز برايش روشن شد؛ «ابوهاشم! هرگاه حاجتي داشتي، خجالت نکش و شرم مکن؛ بلکه آن را از ما طلب نما که ان‏شاءاللّه‏ به خواسته‏ات خواهي رسيد».

 
غروب خورشيد يازدهم

ابوسهل نوبختي نيز چون بسياري از شيعيان، از بدي حال امام حسن عسکري عليه‏السلام آگاه بود. ديگر تاب نداشت؛ وگرنه به خود اجازه نمي‏داد به خانه امام برود. وارد اتاق که شد، همسر امام، «نرجس خاتون» و «عقيد» غلام فداکار حضرت را ديد که در گوشه‏اي، ساکت نشسته‏اند. نگاهش که به چهره امام افتاد، بي‏اختيار اشک از چشمانش سرازير شد. «آه خدايا! آيا اين همان حجت تو بر زمين است که به دست سفاکان و ظالمان به اين حال و روز درآمده؟ مگر نه اينکه 28 سال بيشتر ندارد؟ آيا تقدير او هم شهادت در جواني است؟» نگاه عقيد را که ديد، فهميد بايد خود را کنترل کند. بغض گلوگير خود را فروخورد و در حالي که شاهد آب شدن شمع وجود امام زمانش بود، زيرلب زمزمه کرد: «اَلا لَعْنَةُ اللّه‏ عَلَي القَومِ الظالمين»

شهدای انقلاب

شهید ابوالقاسم  آزمایش
تاريخ تولد :1332
 
نام پدر :جواد
 
تاریخ شهادت : 21/بهمن/1357
 
محل تولد :تهران /تهران
 
طول مدت حیات :25
 
محل شهادت :پادگان نيروي هوايي
 
مزار شهید :بهشت‌زهرا (س)



در سال 1332 ابوالقاسم آزمايش در تهران متولد شد. پدر و مادر متدينش او را در دامان پر مهرشان پروراندند و با احکام اسلام آشنا نمودند. آنگاه به تحصيل پرداخت و موفق به اخذ مدرک ديپلم شد. ابوالقاسم سپس به عنوان هنرجو در نيروي هوايي مشغول کار شد. او به امام خميني (ره) علاقه فراواني داشت. و براي پيروزي انقلاب اسلامي مي‌کوشيد. سرانجام در روز 21/11/1357 هنگاميکه به اتفاق ديگر هنرجويان مي‌کوشيدند تا درب اسلحه خانه را بشکنند و به مقابله با نيروهاي گارد بپردازند هدف گلوله دژخيمان قرار گرفت و در 25 سالگي در پادگان نيروي هوايي به فيض شهادت نايل آمد. مزار اين شهيد در بهشت‌زهرا (س)‌قرار دارد.

منبع:طلائیه

شهدای انقلاب

شهيد محمدتقي آبادي 


 
تاريخ تولد :1329


 نام پدر :علي اكبر


 
تاریخ شهادت : 21/بهمن/1357


 محل تولد :خراسان /نيشابور 


 
طول مدت حیات :28 


 محل شهادت :پادگان نيروي هوايي


 
  مزار شهید :بهشت‌زهرا (س)

محمدتقي در سال 1329 در شهر نيشابور ديده به جهان گشود پس از دوران کودکي به

تحصيل پرداخت و تا سال پنجم ابتدائي درس خواند وي سپس حرفه چاپ را برگزيد و در يک

 چاپخانه مشغول به کار شد.او به شغلش علاقه داشت و در اين زمينه از مهارت خوبي

برخوردار شده بود. پس از شروع انقلاب نسبت به انجام امور چاپي از هيچ کوششي

فروگذاري نمي‌کرد. محمدتقي پس از 28 سال تلاش در روز 21/11/1357 در حاليکه ميکوشيد

 مقداري مهمات را که به دست آورده براي مبارزه با عمال رژيم به کار گيرد در پادگان نيروي

 هوايي هدف گلوله واقع شد و به لقاء محبوب شتافت پيکر مطهر وي در بهشت‌زهرا (س)‌به

 خاک سپرده شد.

منبع:طلائیه

خاطره انقلاب...

مبارزات چند صد ساله عليه استكبار ، استبداد و سلطه اجانب كه حركت نهايي و اثرگذار آن از سال ۱۳۴۲ به رهبري و پرچمداري حضرت امام(ره) شروع شده بود ، در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به ثمر نشست و برگ زرين تاريخ ايران رقم خورد.

در ماههاي آخر اين مبارزات مردمي ، من در سنين كودكي بودم و تقريباْ ۶ ساله ولي خاطرات كم رنگي از آن دوران هنوز در ذهن من هست. در آن سالها آغوزبني هاي مقيم تهران جهت برگزاري عزاداري سالار شهيدان حسينيه ايي داشتند كه بطور دوره اي هر سال منزل يكي از فاميل برگزار ميشد . از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ مدت ۳ سال ، عزاداري دهه محرم منزل پدري من برگزار ميشد ، منزل پدري يك ساختمان ۲ طبقه بود در خيابان قزوين ، عباسي ، يادم ميايد اتاقهاي طبقه بالا كه تودرتو بود و درهاي بزرگي بين آنها بود ، جهت انجام اين مراسم تدارك شده بود.

در ايامي كه عزاداري دهه محرم و فعاليت حسينه ها توسط حكومت ممنوع و محدود شده بود و برگزاري دستجات عزاداري بسيار خطرناك بود، يادم ميايد يكي از روزهاي دهه محرم پدر بزرگ تصميم به راه اندازي دسته عزاداري در خيابان نمود ، اطرافيان و عده اي از فاميل سعي كردند او را از اين حركت منع كنند ، ولي جواب پدربزرگ فقط اين عبارت بود:"من سيد اولاد پيغمبرم ، براي جد و آقام هر سال عزاداري ميكنم و جان من و ۲ فرزندم و خانوادم فداي خون حسين ". به اين ترتيب دسته را با تعداد كمي پرچم و يك بلندگو دستي و عده اي از فاميل راه انداختيم . من همراه پدر بودم و برادرم كه آن موقه ۴ ساله بود همراه مادر . وارد خيابان قزوين شده و به سمت امامزاده معصوم حركت كرديم ، همين طور كه جلو ميرفتيم مردم هم به ما اضافه ميشدند ، در يك لحظه يكي از مردمي كه به ما در طول مسير اضافه شده بود بلندگو را از مداح گرفت و شروع به خواندن شعارهاي انقلابي كرد ، با همراهي مردم. يك لحظه احساس كردم فشار جمعيت دارد زياد ميشود ، از پدر خواستم من را بلند كند تا جمعيت را از بالا ببينم ، باوركردني نبود دسته ايي كه شايد به بيست نفر نميرسيد مثل قطره ايي در دريايي گم شده بود و واقعاْ انتها جمعيت را نميشد ديد.

پدر در تمام راهپيمايي هاي انقلاب شركت داشت .در بعضي از آنها مرا نيز با خود ميبرد و يا همراه مادر ميرفتم. هنوز تصوير تانكها ، كاميونها و سربازهايي كه شبهاي حكومت نظامي داخل خيابان قزوين مستقر ميشدند تو ذهنم هست . شبهايي كه مادرم و پدربزرگ و مادربزرگ بعد از ساعت حكومت نظامي با چشم نگران منتظر پدر و عمو بودند كه از راهپيمايي برگردند.

روز ورود امام ، پدر براي استقبال از امام به فرودگاه رفت و مادر بهمراه مادربزرگ دست من و برادرم را گرفت و رفتيم در مسير حركت امام به بهشت زهرا ايستاديم. هنوز صحنه هايي از جوانان كه خط وسط خيابان را با گل تزيين كرده بودند را در ذهن دارم. شور و شوق مردم ، چه فرهنگهاي نيكي آن موقع بين مردم متبلور شده بود ‫‫‍‬‌‍؛ ايثار، شهادت ، فداكاري ، استواري ، همدلي ، همراهي ، تعاون ، . . .

آرزوي قلبي ما تداوم اين فرهنگها در كشور اسلامي ماست



ختم قرآن



ختم <br />قرآن


انتظار محرم

بسم رب الحسین(ع)

آمد محرم ماه خون /انا الیه راجعون

محرم داره از راه میرسه و بار دیگه بوي عشق و مردانگي و آزادگي حال و هوای ما و شهر و دیارمون رو عوض میکنه.بچه ها پرچمهاي سرخ و مشكي رو آماده ميكنند.پرچمهايي كه عشقشون اينه كه توي نسيم شبهاي هيأت به رقص در بيان و همه رو مبهوت خودشون كنند.مردم خیمه ها رو برپا میکنن به یاد خیمه های ارباب.این روزا هر کسی حال و هوای خاصی داره .اما نمیدونم چرا من یه حس عجیبی دارم!یادمه قبل از اینکه محرم بیاد ,رمضون بیاد, ذی الحجه بیاد حال و هواها چطوری بود؟ چه خبر بود توی شهر و محله هامون!نمیدونم چرا هر چی میگردم دنبال اون حس , اون ادمها , اون خلوص و پاکیها پیدا نمیکنم !!! چرا دیگه از خمیه هایی که برا ارباب زده میشه اون بویی که از بچگی توی ذهنمه نمیاد؟چرا اگه هدف یکی هست این تفاوتهای بین هیئتها برا چیه؟........

دلم اون حال و هواها رو میخواد .حال و هواهایی که ما باعث کمرنگ شدنش شدیم  تک تک ما! با کارایی که از محرم ۸۸تا به امروز انجام دادیم.

 نمیخوام به کسی انتقاد کنم نه!!! دارم به این فکر میکنم که اگه نمیتونم بوی محرم رو بفهمم مشکل منه و گرنه چرا دوستم گفت من بوشو میفهمم؟محرم که همون محرمه این ما هستیم که عوض شدیم !!!این ما هستیم که فراموش کردیم خومون رو اون زمانی که غرق در کارایی بودیم که روحمون رو خسته و افسرده کرد و حالا چه انتظاری هست؟وقتی اینقدر غرق در خوابی که نمازهای صبح قضا میشن , اینقدر غرق شدی تو این دنیا که یادت رفت عهدت رو با زیارت عاشورای حسین, وقتی با پیش اومدن موقعیت گناهی این تو بودی که پیش قدم انجامش شدی وقتی ...چه توقعی داری برا استشمام بوی محرم؟

آره! با توام! خود خودت!هستی ؟نه! تو مدتهاست که نیستی؟نمیخوای بیدارشی؟تو رو خدا بیدار شو باید باهات حرف بزنم , تو باید به حرفهام گوش بدی!بیدار شو دیگه!ببین خیمه ها رو زدن برا ارباب حسین(ع), ببین بقیه دارن اماده میشن برا محرم! اشک و شوق و شور دارن.

اه ! بیدار شو دیگه خســــــته م کــــردی !!!!!!!!

 

صلوات یادتون نره

التماس دعا

یـــــــــــــــــــاحــســیــــــــن

غدیریه

هنگام ظهر وقت اذان نماز بود

درهاى آسمان به روى خلق باز بود

ارواح مؤمنين همه در سجده سر به مهر

اين روح كعبه بود كه روى جهاز بود

مردم براى بار دگر جمع گشته‏اند

آرى غدير خم عرفات حجاز بود

انگار بوى آب به گوشش رسيده بود

ارض غدير يكسره عرض نياز بود

خورشيد در جنون خود از حال رفته بود

ليلاى بى تعيّن ما غرق ناز بود

ديدند از نفس كه كم آورد جبرئيل

گيسوى داستان ولايت دراز بود

يكبار نه دوبار نه بار دگر شنيد

از بسكه آيه‏هاى على دلنواز بود

گيرم كسى نبود تماشاى او كند

اين جلوه در غناى خود آيينه ساز بود

تفريح خردسالى او خلق آدم است

اين مرد در طفوليتش خاكباز بود

يا هرچه ليلى است همه مظهر وى‏اند

يا هرچه جز حقيقت عشقش مجاز بود


 

یاامام هادی(ع)

گرفته جان نفسم در ثناى حضرت هادى

 

دُر سخن بفشانم به پاى حضرت هادى

 

نداشت طوطى جانم هنوز لانه به جسمم

 

که بود مرغ دلم آشناى حضرت هادى

 

صفا و مروه کجا و حریم یوسف زهرا

 

صفاست در حرم با صفاى حضرت هادى

 

مقربان الهى فرشتگان بهشتى

 

کشند منت لطف و عطاى حضرت هادى

 

ز دست رفته شکیبم خدا کند که نصیبم

 

شود زیارت صحن و سراى حضرت هادى

 

درندگان زمین التجا برند به سویش

 

پرندگان هوا در هواى حضرت هادى

 

اگر به سامره‏ ام اوفتد گذر سرو جان را

 

کنم نثار به گنبد نماى حضرت هادى

 

دلم که درد گناهش به احتضار کشانده

 

پناه برده به دارالشفاى حضرت هادى

 

مرا چه قدر که گردم گداى خاک نشینش

 

که هست خازن جنت گداى حضرت هادى

 

دهد به روح لطیف ملک، صفا و طراوت

 

ملاحت سخن دلرباى حضرت هادى

 

به خاک عطر بهشتى پراکند اگر آید

 

نسیمى از طرف سامراى حضرت هادى

 

به عمر دهر مرا گر دهند عمر، نیرزد

 

به لحظه‏ اى که کنم جان فداى حضرت هادى

 

به تیرگى نبرى روى و راه خود نکنى گم

 

هدایت است به ظل لواى حضرت هادى

 

بخوان زیارت پر فیض جامعه که برى پى

 

به ارزش سخن دلرباى حضرت هادى

 

مرا رضایت ابن الرضا خوش است که دانم

 

بود رضاى خدا در رضایت حضرت هادى

 

                               شاعر: سازگار

شهید علیرضا موحد دانش

بسم رب الشهداء والصدیقین

سلام امروز یک کلیپ از شهید علیرضا موحد دانش براتون گذاشتم که توسط مدافع کلیپ تهیه و تدوین شده .برای شادی روح این شهید بزرگوار فاتحه مع الصلوات

نام ونام خانوادگی:علیرضا موحد دانش

تاریخ ولادت:۱۳۳۷

محل تولد: تهران

تاریخ شهادت:۱۳/۰۵/۱۳۶۲

محل شهادت:عملیات والفجر۲منطقه عملیاتی حاج عمران

وصیت‌نامه:

بسم الله الرحمن الرحیم


اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله (ص)، اشهد ان على ولى الله
سلام علیكم
در زمانى قلم به نیت وصیت بر كاغذ مى لغزانم كه هیچ‌گونه لیاقت شهادت را در خود نمى‌بینم. وقتى به قلبم رجوع مى‌كنم غیر از سیاهى و تباهى و معصیت چیزى نمى‌یابم و به همین دلیل است كه از پروردگار توانا عاجزانه می‌خواهم كه تا مرا نیامرزیده است از دنیا نبرد.
پروردگارا با گناهى زیاد از تو كه لطف و كرمت را نهایتى نیست، تقاضاى عفو و بخشش دارم و الهى بنده‌اى كه تحمل از دست دادن یك دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخت توان دارد، خدایا توبه‌ام را بپذیر و از گناهانم بگذر كه غیر از تو كسى را ندارم و غیر از تو امیدى ندارم.
مردم بدانید راهى را كه در آن گام نهاده‌ایم كه همانا راه حسین (ع) است و به اختیار انتخاب كرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى كه به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون كافر خواهیم فهماند كه ملتى كه پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان كفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد.
پدر و مادر عزیزم همانگونه كه در شهادت برادرم صبر كردید و استقامت ورزیدید اكنون نیز صبر پیشه كنید. در حدیث است كه هرگاه پدر و مادرى در مرگ دو فرزندشان استقامت كنند خداوند كریم اجرى عظیم (بهشت) نصیبشان می‌كند.
شما خوب می‌دانید كه شهید عزادار نمى‌خواهد، رهرو می‌خواهد. برادرم  شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.
مادر عزیزم به مادران بگو همانطور كه من رهرو خون ؟؟؟ مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیرى كنید كه فردا در محضر خدا نمى‌توانید جواب زینب (س) را بدهید كه تحمل‌72 تن شهید را نمود.
پدر و مادر عزیزم بخاطر تمام بدی‌ها و ناسپاسی‌هایى كه به شما كردم مرا ببخشید و حلالم كنید و از همه براى من  حلالیت بخواهید، از همسرم كه امانتى است از من نزد شما خوب محفاظت كنید كه مونس آخرین روزهایم بود.
برادران عزیز، برادرى داشتم كه در راه خدا فدا شد قبلا در وصیت نامه‌ام با او صحبت و درد و دل می‌كردم اكنون به شما توصیه میكنم كه برادران عزیزم نكند در رختخواب ذلت بمیرید، كه حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد مبادا در غفلت بمیرید كه على (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بى تفاوتى بمیرید كه على‌اكبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت كنید آنان كه پیرو خط سرخ امام خمینى نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان كه نتوانستیم درشان اثرى بگذاریم، شاید در مرگمان فرجى باشد و بر وجدان بى انصافشان اثر گذارد.

روحش شاد،یادش گرامی وراهش پر رهرو باد.

جهت دانلود کردن کلیپ شهید موحد دانش کلیک نمایید.

نظر فراموش نشه

عرفه،نیایش

یاباقرالعلوم(ع)

اى زمين و آسمان سوگوار غربتت

آفتاب صبحدم، سنگ مزار غربتت

بر جبين فصل‏ها هر يك نشان داغ توست

اى گريبان خزان، چاك از بهار غربتت

يك بقيع اندوه و ماتم يك مدينه اشك و خون

سينه‏ هامان يك به يك آيينه دار غربتت

پاك شد آيينه از زنگ، اى تماشايى‏ ترين

شستشو داديم دل را، با غبار غربتت

شب سيه پوش از غم و اندوه بى پايان توست

شرمگين خورشيد، از شبهاى تار غربتت

اى بقيعت عاشقان را كعبه عشق و اميد

سينه چاكيم از غم تو، بى قرار غربتت

شهر يثرب داغدار خاطرات رنج توست

خم شده پشت مدينه زير بار غربتت

مى ‏تپد دلهاى عاشق در هواى نام تو

با غمى خو كرده هر يك در كنار غربتت

كاش مى ‏شد روشناى تربت پاك تو بود

چلچراغ اشك ما در شام تار غربتت

دايره در دايره پژواكى از اندوه توست

هيچ داغى نيست بيرون از مدار غربتت

دامن اشكى فراهم داشتم يك سينه آه

ريختم در پاى تو كردم نثار غربتت

آشناى زخم دلها، غربت معصوم توست

من دلى دارم پريشان، از تبار غربتت

شهادت در قرآن واحادیث

شهادت در قرآن و احاديث

شهادت فنا شدن انسان برای نیل به سرچشمه نور و نزدیك شدن به هستی مطلق است. شهادت عشق به وصال محبوب و معشوق در زیباترین شكل است. شهادت مرگی از راه كشته شدن است، كه شهید آگاهانه و بخاطر هدف مقدس و به تعبیر قرآن ((فی سبیل الله))انتخاب می كند. یعنی شهید در راهی كشته می شود كه هر دو ارزش آگاهانه و فی سبیل الله را داراست و چنین مرگی است كه به تعبیر پیامبر((ص)) شریفترین و بالاترین نوع مردن است (اَشرُفُ المُوًتِ قَتْلُ الشَّهادَهِ)و علی(ع) آن را گرامی ترین نوع مردن می داند.(اَكْرُمُالمُوًتِ اَلْقُتْلُ)

 شهید در لغت به معنی ((گواه)) است و در اصطلاح به كسی گویند كه در مجرای شهادت قرار گرفته و در راه خدا كشته می شود.

 

ادامه نوشته

پیوندتان مبارک

اول ذیحجه سالروز ازدواج حضرت علی (ع)وحضرت زهرا(س) مبارک باد.

یاجوادالائمه ادرکنی(ع)

طائر عرشم ولى پر بسته‏ام

یاد دلدارم ولى دلخسته‏ام

آسمانم بى ستاره مانده است

درد، من را سوى غربت رانده است

ناله‏ها مانده است در چاه دلم

قاتلى دارم درون منزلم

من رضا را همچو روحى بر تنم

هستى و دار و ندار او منم

ضامن آهو مرا بوسیده است

خنده‏ام را دیده و خندیده است

بر رضا هرکس دهد من را قسم

حاجتش را مى‏دهد بى بیش و کم

لاله‏اى در گلشن مولا منم

غصه دار صورت زهرا منم

زهر کین کرده اثر رویم ببین

همچو مادر دست بر پهلو، غمین

در میان حجره‏اى در بسته‏ام

بى قرارم، داغدارم، خسته‏ام

این طرف با فاطمه باشد جواد

آن طرف دشمن ز حالش گشته شاد

این طرف درد و غم و آه و فغان

آن طرف هم دخترانِ کف زنان

کس نباشد بین حجره یاورم

من جوانمرگم، شبیه مادرم

ریشه‏ها را کینه‏ها سوزانده است

جاى آن سیلى به جسمم مانده است

حال که رو بر اجل آورده‏ام

یاد باباى غریبم کرده‏ام

نیست یک درد آشنا اندر برم

خواهرى نبود کنار پیکرم

تشنه لب در شور و شینم اى خدا

یاد جدّ خود حسینم اى خدا

***جواد محمد زمانی**

او می آید...



اگرچــه زود: مـــی آیــد؛ اگرچه دیــر: مــی آیـــد

 

ســـوار سبزپــوش مـــن به هر تقدیــــر مــی آید

 

همان خـــورشید مــوعــودی که در روز طلــوع او

 

حــدیث صبــح صــادق می شود تفسیر، می آید

 

زمیــن آبــی تر از این آسمان ها می شود وقتی

 

که آن آیینه سبـــز «خـــدا تصویـــر»  مــی آیـــد

 

در اعماق نگاهش می توان خشمی مقدس دید

 

دلش لبریـــز درد است و بـــا شمشیــر می آید

 

چنان بــا ضربــه های حیــدری اعجاز خواهد کرد

 

که از دیـــوارهــــا هم گل نغمـه تکبیــر می آیــد

 

دقیقا راس آن ساعت که در ذهن خدا ثبت است


نــه قــــدری زودتـــر از آن، نــه بــا تــاخیر می آید

یاسریع الرضا...


بسم الله

کبوتر گنبد طلا شدم من          زائر مشهد الرضا شدم من

باسلام خدمت تمامی دوستان قسمت شد بار دیگر به پابوس آقا جونم امام رضا(ع)برم اونجا دعا گوی همه شما عزیزان هستم انشاالله در روز زیارت مخصوص آقا (یکشنبه)همه شما را در حرم یاد میکنم

یا امام رضا دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگاه کنی 

 من تورونگات کنم، تو هم منو صدا کنی 

 قربون صفات برم، از راه دوری اومدم  

جای دوری نمیره، اگه منو نگاه کنی 

 دل من زندونیه، تویی که تنها میتونی 

  قفس رو وا کنی، پرنده رو رها کنی 

 میشه کنج حرمت، گوشه قلب من باشه 

 میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی 

 تو غریبی ومنم غریبم اما چی میشه

 دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی 

 دوست دارم تو ایوون آیینه ات از صبح تا غروب 

 من باهات صفا کنم، تو هم منو دوا کنی 

 دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم 

 دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو وا کنی 

 دوست دارم از حالا تا  به صبح محشر آقاجون

همه شب رضا بگم، تو هم منو رضا کنی   

 

 

رنگ شهر...

ای کاش در دل ذره ای شور و نوا بود

احوال ما با حالت نی ها هم صدا بود

ای کاش شور جنگ در ما کم نمی شد

این نامرادی شیوه مردم نمی شد

ای کاش رنگ شهر بازی ام نمی داد

در جبهه یا زهرا (س) مرا بر باد می داد

امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم

حال و هوای لحظه های جنگ دارم

فرسنگها دورم ز وادی محبت

با یک دل خسته زنیش سنگ تهمت

مسموم شد ساقی و پیمانه شکسته

از بخت بد، درب شهادت گشته بسته

من ماندم و متن وصیت نامه پیر جماران

من ماندم و شرمندگی از روی یاران

من ماندم و شیطان و نفس و جنگهایش

من ماندم و شهر و گناه و رنگهایش

از زرق و برق شهر خود نیرنگ خوردم

آن معنویت های جنگ از یاد بردم

خود را به انواع گنه آلوده کردم

در راه ناحق کوششی بیهوده کردم

از دفتر دل نام الله پاک کردم

دل را به زیر کوه عصیان خاک کردم

اکنون پشیمان آمدم با این

یا رب نظر کن جرم و عصیانم ببخشا

حدیث