مجموعه شعر گوساله‌ها، نشر آفتاب

جستجو

  • نشر آفتاب

    ناشر سانسور شده‌ها، نشر بی‌سانسور

گوساله‌هاbuy on lulu

گوساله‌ها

نام نویسنده:علی‌اکبر جانوند

اطلاعات فنی:طراح جلد: نادیا ویشنوسکا

اطلاعات انتشار کتاب:چاپ اول: آبان 1403 خورشیدی

نمایه ای برای کتاب:شعر

مجموعه شعری "گوساله‌ها" که شامل بیست شعر است، بازتاب‌دهنده‌ی شرایط دشوار انسان و طبیعت در دنیای معاصر است. این آثار با رویکردی استعاری به مسائلی چون ظلم، خشونت، سرکوب، و تخریب محیط زیست می‌پردازند. انتخاب عنوان "گوساله‌ها" برای این مجموعه به خودی خود بار سنگینی از معنا و نقد اجتماعی در بر دارد.

مجموعه شعری “گوساله‌ها” که شامل بیست شعر است، بازتاب‌دهنده‌ی شرایط دشوار انسان و طبیعت در دنیای معاصر است. این آثار با رویکردی استعاری به مسائلی چون ظلم، خشونت، سرکوب، و تخریب محیط زیست می‌پردازند. انتخاب عنوان “گوساله‌ها” برای این مجموعه به خودی خود بار سنگینی از معنا و نقد اجتماعی در بر دارد.

یکی از ویژگی‌های برجسته در این مجموعه، توجه به رنج مشترک انسان و طبیعت است. استفاده از تصاویر کشاورزی و طبیعت مانند “مزارع”، “تلیسه”، و “گل داودی” در کنار مفاهیمی چون جنگ و سلاح، نمایانگر این است که نه تنها انسان‌ها، بلکه طبیعت نیز قربانی سیاست‌های جنگ‌طلبانه و قدرت‌های حاکم شده‌اند. در این اشعار، طبیعت هم‌زمان به عنوان نمادی از زندگی و رنج مطرح می‌شود، که به‌نوعی پیوند عمیقی بین سرنوشت انسان و محیط زیست ایجاد می‌کند.

یکی از شعرهای این مجموعه:

گوساله6

راسته، فیله، سردست!

تا حالا کسی را دیده‌ای

از درخت،

فیله‌، راسته،

یا سردست و ران ببرد؟

دنبلان درخت را گرم بِکِشد

و با کشمش پنجاه و پنج سگی بزند؟

گوساله‌ی چاقم!

سَرَک بسیار!

اعتراف می‌کنم درخت نیستم.

خجالت نکشید

زغال اناری مهیا کنید

آماده‌ی ذبح‌ام!

برای تهیه این کتاب می‌توانید به سایت نشر آفتاب یا فروشگاه آنلاین شرکت لولو مراجعه و نسخه کاغذی کتاب را به قیمت هفت و نیم (7.5) دلار آمریکا خریداری کنید.

دوستانی که مایل به خرید نسخه الکترونیکی کتاب هستند، می‌توانند مبلغ 4 دلار آمریکا به حساب پی پال نشر آفتاب با آدرس aftab.publication@gmail.com واریز کنند، فیش پرداختی را برای ما بفرستند تا نسخه الکترونیکی کتاب برایشان ارسال شود.

عزیزانی که ساکن ایران هستند و مایل به خواندن نسخه الکترونیکی این رمان هستند، کافی است به نشر آفتاب ایمیل بفرستند تا برای پرداخت 15 هزار تومان هزینه کتاب، در ایران راهنمایی شوند.

آدرس فروشگاه آنلاین شرکت لولو

https://www.lulu.com/shop/ali-akbar-janvand-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF/calves-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87%D8%A7/paperback/product-rm8jpg7.html?page=1&pageSize=4

آدرس سایت نشر آفتاب

www.aftab.pub

آدرس پست الکترونیکی نشر آفتاب

info@aftab.pub

aftab.publication@gmail.com

شناسنامه کتاب

نام کتاب: گوساله‌ها

نویسنده: علیاکبر جانوند

نوع ادبی: شعر

نوبت چاپ: چاپ اول / 1403

صفحه‌آرایی:مهتاب محمدی

طرح جلد: نادیا ویشنوسکا

ناشر: نشر آفتاب، نروژ

شابک: 4-91062-326-1-978

  • Tweet
  • نشر آفتاب

    ناشر سانسور شده‌ها، نشر بی‌سانسور
  • در باره نشر آفتابپژوهشجستارخاطرهداستان کوتاهرمانشعرعکس و متنگفتگونامهنقد کتابنمایشنامه

  • Design and development byPrototype Development

رمان پرواز کبوتر ممنوع نشر آفتاب

جستجو

  • نشر آفتاب

    ناشر سانسور شده‌ها، نشر بی‌سانسور

پرواز کبوتر ممنوعbuy on lulu

پرواز کبوتر ممنوع

نام نویسنده:علی‌اکبر جانوند

اطلاعات فنی:طرح روی جلد: نادیا ویشنویسکا

اطلاعات انتشار کتاب:چاپ اول، سال 1403 خورشیدی

نمایه ای برای کتاب:رمان

رمان پست مدرن پرواز کبوتر ممنوع با تم ضد جنگ از نگاه و زاویه دید مشترک پنج راوی روایت می‌شود. امیر، افسانه. قاطر بارکش جبهه‌، ماموستا ایاز و خود نویسنده.

رمان پست مدرن پرواز کبوتر ممنوع با تم ضد جنگ از نگاه و زاویه دید مشترک پنج راوی روایت می‌شود. امیر، افسانه. قاطر بارکش جبهه‌، ماموستا ایاز و خود نویسنده.

امیر و که کارمند هلال احمر است و برای کارهای پشتیبانی و درمانی داوطلبانه به جبهه رفته بار اول مجروح می‌شود زمان بستری با خبرنگاری که افسانه باشد و برای مصاحبه با امیر به بیمارستان جنگی آمده آشنا می‌شود. این آشنایی و اتفاقات در مسیر جنگ موجب دوستی و نهایتا ازدواج امیر جانباز ویلچری و افسانه می‌شود. در کوران جنگ و پس از بهبودی امیر، واقعه‌‌ی حلبچه و کشتار شیمایی مردم حلبچه اتفاق می‌افتد‌. امیر با یک گروه نظامی با چند راس قاطر برای امداد رسانی از طریق کوهستان به حلبچه اعزام می‌شوند که در شب برفی اعزام یکی از قاطر‌ها به دره سقوط می‌کند. سورئال با امیر شروع به گفتگو می‌کند و فصلی از رمان از نگاه قاطر و اتفاقاتی که برای او رقم می‌خورد بازگو می‌شود. در مسیر شب عزیمت به حلبچه امیر با پیر خرمندی به نام ماموستا ایاز که با سرسختی برخلاف عموم مردم خانه‌ی خود در روستای خط مقدم ترک نکرده و در جنگ مانده، آشنا می‌شود. فصلی نیز ماموستا ایاز کورد که در عراق معلم بوده و بعد توسط صدام اخراج شده و حالا در منطقه‌ی جنگی زیر آتش جنگ زندگی می‌کند بیان می‌شود.

بیست سال پس از جنگ امیر و افسانه که حالا زن و شوهر هستند، تصمیم می‌گیرند با ماشین ونی که افسانه برای ویلچر امیر طراحی کرده به حلبچه بروند و سر راه ماموستا ایاز را نیز پیدا می‌کنند و ….

اسم کتاب از دیالوگ‌های شعری بین امیر و افسانه که شعری از شاملو می‌خوانند گرفته شده:

به نوکردنِ ماه

بر بام شدم

با عقیق و سبزه و آینه.

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پروازِ کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمِگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.

ماه

برنیامد.

برای خرید این کتاب می‌توانید به سایت نشر آفتاب یا فروشگاه آنلاین شرکت لولو مراجعه و نسخه کاغذی کتاب را به قیمت بیست و چهار (24) دلار آمریکا خریداری کنید.

دوستانی که مایل به خرید نسخه الکترونیکی کتاب هستند، می‌توانند مبلغ 13 دلار آمریکا به حساب پی پال نشر آفتاب با آدرس aftab.publication@gmail.com واریز کنند، فیش پرداختی را برای ما بفرستند تا نسخه الکترونیکی کتاب برایشان ارسال شود.

عزیزانی که ساکن ایران هستند و مایل به خواندن نسخه الکترونیکی این رمان هستند، کافی است به نشر آفتاب ایمیل بفرستند تا برای پرداخت 40 هزار تومان هزینه کتاب، در ایران راهنمایی شوند.

آدرس فروشگاه آنلاین شرکت لولو

https://www.lulu.com/shop/ali-akbar-janvand-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF/dove-flight-forbidden-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9/paperback/product-rmeq92d.html?page=1&pageSize=4

آدرس سایت نشر آفتاب

www.aftab.pub

آدرس پست الکترونیکی نشر آفتاب

info@aftab.pub

aftab.publication@gmail.com

شناسنامه کتاب

نام کتاب: پرواز کبوتر ممنوع

نویسنده: علیاکبر جانوند

نوع ادبی: رمان

نوبت چاپ:چاپ اول/ 1403

صفحه‌آرایی:مهتاب محمدی

طرح جلد: نادیا ویشنوسکا

ناشر:نشر آفتاب، نروژ

شابک: 6-4554-4452-1-978

  • Tweet
  • نشر آفتاب

    ناشر سانسور شده‌ها، نشر بی‌سانسور
  • در باره نشر آفتابپژوهشجستارخاطرهداستان کوتاهرمانشعرعکس و متنگفتگونامهنقد کتابنمایشنامه

  • Design and development byPrototype Development

پیرامون آسمان شبی پر از ستاره‌ی مجنون | علیرضا ابراهیمی آبیز  

پیرامون آسمان شبی پر از ستاره‌ی مجنون | علیرضا ابراهیمی آبیز

21 مرداد 1403


نویسنده‌ی پر آوازه‌ی امروز که بیشتر کتابخوانهای ایرانی با او آشنا هستند روزگاری در ایران آواره بود! شاید برای مخاطبان فارسی زبانِ آثار بختیارعلی جالب باشد که بدانند او حاضر نشد در جنگ علیه ایران شرکت کند و به ناچار از عراق فراری شد و سالها در ایران و سوریه آواره بود تا اینکه به آلمان رفت و پناهندگی گرفت. این برش کوتاه از زندگی بختیارعلی به ما می‌فهماند که چرا در آثار او تا این اندازه دغدغه‌های انسان خاورمیانه‌ای پر رنگ است؟

آسمان، شبی پر از ستاره مجنون

بختیارعلی با اینکه روزهای سیاه قتل عام، جنگ و آوارگی، فقر و مهاجرت را تجربه کرده حالا بیش از هرچیز ستایشگر زیبایی و هنر و انسانیت است، او که رسواگر حاکمان ظالم و روایتگر تاریخ پر رنج مردمان کردستان عراق است می‌خواهد با نوشتن، نوشتن و نوشتن این بارِ سنگین مسئولیت که روزگار بر دوش او نهاده را به سرانجامی برساند. برای همین است که بعد از سالها که رمانها، شعرها و مقاله‌های او در بسیاری از کشورها ترجمه و منتشر می‌شود هنوز هم نمی‌خواهد حتی به قیمت از دست دادن جوایز مهم ادبی دست از زبان کردی بردارد و با اینکه به زبان‌های انگلیسی و آلمانی و عربی و فارسی مسلط است همچنان زبان کردی را برای نوشتن انتخاب کرده تا بلکه توجه مترجمان و مخاطبان او در سراسر جهان به زبان و فرهنگ و رنج‌های مردمان او جلب شود. ما در ایران رمان‌های بختیارعلی را خوانده‌ایم اما با شعر او کمتر آشناییم حالا جدیدترین کاری که از بختیارعلی به فارسی ترجمه شده یک مجموعه شعر است بنام «آسمان شبی پر از ستاره مجنون» که توسط علی اکبر جانوند ترجمه و در نشر چارکوچه منتشر شده است.

با نگاهی گذرا به این مجموعه در می‌یابیم که مترجمِ آن، توفیق داشته دادِ این کار را به تمامی بدهد و لحن و فضا و زبان بختیارعلی را به درستی پیدا کند، جانوند که خود شاعر و منتقد ادبی است می‌داند که فضای ذهنی و زبان شعری بختیار علی چقدر لغزنده و پر خطر است، برای همین در ترجمه و انتشار این اثر هیچ شتابی نداشته و معلوم است که طعم این کلمات را چشیده و شاید بارها کلمه به کلمه‌ی این شعرها را مزه کرده است. آنچه اکنون پیش روی مخاطب فارسی‌زبان است استعداد عجیب بختیارعلی در شعر را به او نشان می‌دهد، بختیارعلیِ شاعر نیز همچنانکه در رمان‌هایش شناخته‌اید سعی دارد از ساختارهای فرهنگی، سیاسی و مذهبی تقدس‌زدایی کند و عشق و زیبایی و تفکر را به آدم‌ها یادآوری می‌کند. شعر او گرچه مطول است و شاید حوصله‌ی مخاطبان عادی را سر ببرد اما برای مخاطبان جدی، عمیق و اثرگذار است.

بخشی از شعر رنج نامه که در این مجموعه چاپ شده است:

ای رنج!
می‌دانی زیر پُتک آهنگرانت
بزرگ شده‌ام
از طلوع تو
خونم
از مشرق تو
دلم
برآمده است!
از مغرب تو
نگاهم
و از سیلاب تو
اشکم
برآمده است!
دستی نمانده که
سالیانی طویل
جهنم تو را لمس نکرده باشد

هیچ دستی ندارم
قرن‌هاست
مگر اینکه
در مقابل‌ام
آتشت را شعله‌ور نکند
پایی نیست که
سالیانی طولانی
جنگل‌های تو را ندویده باشد
حسی نیست که
سال‌ها پیش از خود
در زندان تو اسیر نبوده
غیر از من
چه کسی را دارید تقدیم کنید
به این دشنه‌های تشنه که
منتظر نخستین لاشه‌اند؟
بجز من
چه کسی را دارید تقدیم کنید
به این داری که
تنها
روشنایی را خفه می‌کند؟

پیرامون آسمان شبی پر از ستاره‌ی مجنون | علیرضا ابراهیمی آبیز  

پیرامون آسمان شبی پر از ستاره‌ی مجنون | علیرضا ابراهیمی آبیز

21 مرداد 1403


نویسنده‌ی پر آوازه‌ی امروز که بیشتر کتابخوانهای ایرانی با او آشنا هستند روزگاری در ایران آواره بود! شاید برای مخاطبان فارسی زبانِ آثار بختیارعلی جالب باشد که بدانند او حاضر نشد در جنگ علیه ایران شرکت کند و به ناچار از عراق فراری شد و سالها در ایران و سوریه آواره بود تا اینکه به آلمان رفت و پناهندگی گرفت. این برش کوتاه از زندگی بختیارعلی به ما می‌فهماند که چرا در آثار او تا این اندازه دغدغه‌های انسان خاورمیانه‌ای پر رنگ است؟

آسمان، شبی پر از ستاره مجنون

بختیارعلی با اینکه روزهای سیاه قتل عام، جنگ و آوارگی، فقر و مهاجرت را تجربه کرده حالا بیش از هرچیز ستایشگر زیبایی و هنر و انسانیت است، او که رسواگر حاکمان ظالم و روایتگر تاریخ پر رنج مردمان کردستان عراق است می‌خواهد با نوشتن، نوشتن و نوشتن این بارِ سنگین مسئولیت که روزگار بر دوش او نهاده را به سرانجامی برساند. برای همین است که بعد از سالها که رمانها، شعرها و مقاله‌های او در بسیاری از کشورها ترجمه و منتشر می‌شود هنوز هم نمی‌خواهد حتی به قیمت از دست دادن جوایز مهم ادبی دست از زبان کردی بردارد و با اینکه به زبان‌های انگلیسی و آلمانی و عربی و فارسی مسلط است همچنان زبان کردی را برای نوشتن انتخاب کرده تا بلکه توجه مترجمان و مخاطبان او در سراسر جهان به زبان و فرهنگ و رنج‌های مردمان او جلب شود. ما در ایران رمان‌های بختیارعلی را خوانده‌ایم اما با شعر او کمتر آشناییم حالا جدیدترین کاری که از بختیارعلی به فارسی ترجمه شده یک مجموعه شعر است بنام «آسمان شبی پر از ستاره مجنون» که توسط علی اکبر جانوند ترجمه و در نشر چارکوچه منتشر شده است.

با نگاهی گذرا به این مجموعه در می‌یابیم که مترجمِ آن، توفیق داشته دادِ این کار را به تمامی بدهد و لحن و فضا و زبان بختیارعلی را به درستی پیدا کند، جانوند که خود شاعر و منتقد ادبی است می‌داند که فضای ذهنی و زبان شعری بختیار علی چقدر لغزنده و پر خطر است، برای همین در ترجمه و انتشار این اثر هیچ شتابی نداشته و معلوم است که طعم این کلمات را چشیده و شاید بارها کلمه به کلمه‌ی این شعرها را مزه کرده است. آنچه اکنون پیش روی مخاطب فارسی‌زبان است استعداد عجیب بختیارعلی در شعر را به او نشان می‌دهد، بختیارعلیِ شاعر نیز همچنانکه در رمان‌هایش شناخته‌اید سعی دارد از ساختارهای فرهنگی، سیاسی و مذهبی تقدس‌زدایی کند و عشق و زیبایی و تفکر را به آدم‌ها یادآوری می‌کند. شعر او گرچه مطول است و شاید حوصله‌ی مخاطبان عادی را سر ببرد اما برای مخاطبان جدی، عمیق و اثرگذار است.

بخشی از شعر رنج نامه که در این مجموعه چاپ شده است:

ای رنج!
می‌دانی زیر پُتک آهنگرانت
بزرگ شده‌ام
از طلوع تو
خونم
از مشرق تو
دلم
برآمده است!
از مغرب تو
نگاهم
و از سیلاب تو
اشکم
برآمده است!
دستی نمانده که
سالیانی طویل
جهنم تو را لمس نکرده باشد

هیچ دستی ندارم
قرن‌هاست
مگر اینکه
در مقابل‌ام
آتشت را شعله‌ور نکند
پایی نیست که
سالیانی طولانی
جنگل‌های تو را ندویده باشد
حسی نیست که
سال‌ها پیش از خود
در زندان تو اسیر نبوده
غیر از من
چه کسی را دارید تقدیم کنید
به این دشنه‌های تشنه که
منتظر نخستین لاشه‌اند؟
بجز من
چه کسی را دارید تقدیم کنید
به این داری که
تنها
روشنایی را خفه می‌کند؟

امروز/ خاورمیانه

صبح امروز

در خاورمیانه

همه را به خط کردند

پدربزرگی‌ اسطوره‌ را کوک زده

در جیب دیگرش تاریخ و تمدن و ترانه

مادربزرگ‌ پیچه‌های لالایی بودار با لایه‌ی دلواپسی پیوسته

همراه اضطرابی بی‌پایان نهفته در قلب!‌

فرزندِ بیمناک،

نقشه‌ی آینده را در هزار توی کوله‌یِ رویاهایش کوله پشتی‌ مجروح با مملو از مولفه‌های زمان

نبیره،

بین خطوط موازی،

نُتِ سرود رهایی در کیف تنهایی دست به دست گردانده!

زن‌ِ

متهم به زیبایی

متهم به مهر

متهم به پرورش نور در بالاخانه‌های تاریک شبانه متهم به اختفای عشق‌های آتشین در مشتهای عرق کرده

با پرونده‌های قطورِ زایش و زندگی!

مرد

متهم است به پنهان‌کاری کیسه‌ای بذر اصلاح شده‌،

دوشیزه‌ای

با کتانی‌ لجدار

متهم است به حرکت، شتاب، سرعت

همه را به خط کردند

هرکس که رویایی در چمدان داشت

یا لبخندی پنهان در کیف

یا رد آوازی قدیمی،

منقوش بر زبان

هر کسی که مشکوک به حرکات موزون بود

یا آرزوهای جاساز شده در یقه‌ی تن‌پوش داشت

یا شعری در دهان مزه کرده،

شیرین و شور و گس

اختفای عشقی ممنوع‌

در پستوهای دلهره‌‌ و تپش بی‌گاه حین سکوت‌های هم‌پیمان

در خطوطی موازی منتهی به خطی قرمز

به ستون یک همه را به خط کردند!

سردادن دسته‌جمعی ترانه‌ی شیرین محلی

برابر تعداد بی‌شمار سربازان امنیت

برای بازرسی چشمان مشکوک

همه را به خط کردند

دستهای که می‌توانستند،

لب‌هایی که می‌خندیدند،

دل‌های که ممکن بود امیدوار باشند،

همه را به خط کردند!

قامت‌های هنوز استوار

زبانهای بی لکنت

قدم‌های محکمِ پیوسته

مغز‌های که فکر می‌کردند، هنوز فکر می‌کنند

همه را به خط کردند

اندیشه‌‌ای که در اندیشه بود

دست‌های پژوهشگری که هنوزگرم بودند

همه و همه را

امروز در خاورمیانه

مبادا

آزادی از درگاه پایانی خارج شود!

ع.الف.جانوند 17 -9 – 1398 اندیشه

نامت

اگر یک بار
نامت را در گوشم بخوانی
 موج‌های آشفته‌ را
به زبان مادری
دریادریا با ساحل می‌خوانم

پچ‌پچه‌ی برگ را می‌نوازم
در گام ترانه‌های مستمر چنار!

در کوک و گامی دیگر،
برای گندم‌زار و سنبله‌های نورس،
زخمه‌ی راست و چپ
چپ و‌ چپ و چپ
چپ زن و چپ زدن
نه!
 هیچ چیز دیگری نمی‌خواهم
کافی است درگوشِ شب
کلمه‌ای را زمزمه کنی
وقتی جنون از ماهِ کامل
می‌تراود
دانه دانه‌ی گندم‌های نورس ‌روی
دل‌ِسازم می‌ریزد.
سحرگاه
سیره‌‌های عاشق
 چنگ و دولاچنگ بر می‌چینند
با نغمه‌ی نازکِ گلوگاه مستشان
صنوبر پیری را به رقص می‌گیرند
که سالیان پس گردوبن بزک‌کرده سرک می‌کشید

نامت را گفتم
یادت باشد
فقط نامت
تابابونه‌ها عطر خرداد را در آغوش مگس عسل بریزند
چیزی از این دست و فراتر
اگر یک‌بار
فقط یک بار  زمزمه کنی
کلامی را که دوستش می‌دارم.
ع.الف.جانوند

 

Ali Janvand:
سه‌مفونیای کیلگه(سمفونی مزرعه)
عنوان دفتر شعری دوزبانه کردی فارسی است که توسط جناب حسن ذبیحی به کردی ترجمه شده و انتشارات داستان به مدیریت و تلاش شاعر و نویسنده گرامی فریاد شیری چاپ و اخیرا روانه‌ی بازار نشر شده است. بازبینی ترجمه‌ی کردی شعرها را دوست بزرگوار مریوان حلبچه‌ای انجام و محمد زندی شاعر هم زحمت بررسی و مطابقت کردی فارسی اشعار را کشیده است. طرح روی جلد اثری رنگ روغن از استاد علی‌رضا قوجاری است. ضمن قدردانی و تشکر از همه‌ی عزیزان نامبرده، لینک اینترنتی تهیه اثر را برای مخاطبین عزیز و شعردوستان اینجا می‌گذارم.

https://www.30book.com/Book/79593/%D8%B3%D9%87-%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%84%DA%AF%D9%87-%D8%B9%D9%87-%D9%84%DB%8C-%D8%A6%D9%87-%DA%A9%D8%A8%D9%87-%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%87-%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86

ترجمه شعرخودم به انگلیسی توسط دوست فقیدم مجتبی‌عبدالله‌نژاد

Enter the code
When going down the cellar
The autumn password is required.

The smell of gunpowder in their breath
Comes from a wine
Produced from grapevines
Growing in the junction of bullet and sulfur
Each cluster a soldier
Each grape, an eyeball.

Grapevines cry drunkenly
In the last day of the summer.
a.a.janvand
Translation:
Mojtaba Abdollahnejad

کد را وارد کن
برای ورود به سردابه
رمز پاییز الزامی ست
بوی باروت دهانشان
از شرابی ست که
انگورش در تنگنای گلوله و گوگرد
رشد کرده
هر حبه حدقه ی چشمی ست
هر خوشه هیئت سربازی
تاک ها آخرین روز تابستان،
مستانه می گریند
ع.الف.جانوند

راز دست ها

باران که می‌بارد
راز سقف‌ها،
رو می‌شود
راز دست‌ها
دست‌های کاری
چکه می‌کند خاطرات تیرپوش دوده زده
در خانه‌ی خشتی‌ نیمه ویران
سال‌هاست
دستهای پدر ترک خورده‌اند
دلمه های خون خشکیده
جارچی موعود درو را جار می‌زنند
جار جار جار
داس‌ها با دهان باز خوابیده‌اند
کمباین‌ها در گندمذار رژه می روند
داس‌ها خوابیده اند
بر سکوی کوتاه ایوان
کهربا،خاک، باد
و مادری در قاب نگاره‌ی غبار گرفته‌
چرب می‌کند
جای خارِ دست دروگرها را
برگ‎‌های رها بر ایوان‌های تیر پوش
و رگبار پاییزی!
ع.الف.جانوند

جایی برای صلح

این روزها

هرکاری

به هر جوری

به یکی بر می‌خورد

به جنگ بر می‌خورد،

اگر کبوتری روی شنی تانک آشیانه کند

یا بر قطر لوله توپ دوربرد،

عنکبوتی تار بتند

لاله‌ای اگر کنار تله‌ی انفجاری،

با نسیم بهار برقصد.

ریشه‌ی گردوایی، عرصه بر مین کاشته تنگ کند

شکفتن گل سرخ همزمان با فرمان آتش

این‌ها و بی‌شمار دیگر

بر می‌خورد.

اما دور میز عشق

همیشه جایی برای من

جایی برای ما

جایی برای صلح هست

تا چشم‌ها عاشقانه حرف بزنند

دلها با زبان اصلی بخندند

دست‌ها صمیمانه شوند

روی میزرنگین‌کمانی به وسعت زمین

جای کسی تنگ نیست

هر کسی، هر جایی ایستاده،

عاشقانه،عشق بورزد

بگذار بر بخورد.

خاورمیانه3

اینجا هیچ زنبیلی برای کلمات نوبت ندارد

هیچ شاعری بر سکو ترانه نمی خواند

اینجا هیچ خیابانی عاشق نمی شود

هیچ نغمه ای که نوازش کند

بوقی  که حوصله روز راسرببرد

یا نیلو فری که بخواهد بشکوفد

 نانی که طعم تازه اش بپراکند

صبحی که شور و ازدحام

یا شبی که دستایش پر باشد از انار سرخ

شرابی که به  شادی؛

یا لحظه ای که یک دم ارامش

یک جرعه خواب

جایی ندارد

بتن،آرماتور، آهن، آوار،

آوار

آوار

آوار

اینجا

شهر من حلب

جایی برای زندگی ست

ع.الف.جانوند

خاورمیانه2

این روزها

خورشید

با شرمندگی در خاورمیانه غروب می‌کند

ماه و روسپی

هیچ شباهتی به معشوقه‌ ندارند

بادِ آدم‌کش می وزد

دلیلی برای امیدواری میزبان نیست

ببند!

ببند، همانطور که دریچه‌های بسته روی کودک آزادی!

خاورمیانه یتیم

زمینِ سرگیجه دار

باران، خسته از تکرار شستن

خاورمیانه‌‌ی فرزندمرده،

این روزها مدام خون می گرید

کت‌ها دامن‌ها

هر شب ملاقات می‌کنند

هر شب می‌نوشند به شادباش یکدیگر

آتش به اختیار

علاقه‌ی شگفت به نوشیدن

نوشاک خاورمیانه

قرمز

سیاه

زرد

زمین برای نگرانی اش

دلیلی دارد

 ببند‍!

خاورمیانه1

چه سرمای سختی

تن زخمی خاورمیانه می لرزد

هر عبوری از آخر اسفند به بهار ختم می شود

الا راه هایی که تنها یک سرباز می تواند به تاخت، تا مستراح صحرایی

جان خود ببرد و شاید باز گرداند

فصل کوچ نیست

شهر اما نشان از غیاب آدمیانی دارد که

رد پایشان منتهی به دریاست

 بقچه ها و کوله بارهای خیس و کفش های کودکانه به ساحل برگشته اند

هیچکدام سخن نمی گویند

برای یادآوری آرامش و نشاط شهر

چاره ای جز رجوع به خاطرات نیست 

اینجا خاورمیانه است 

نام دخترها  و پسرهایش

بر سر زبان هاست

کوبانی، قوندوز، هویزه، حمص، رفه، کابل و البته بغداد

سالیان متمادی ست 

بهارش رنگین است

اما هیچ لاله ای در تنگنای بمب و انتحار و سیاست نمی شکوفد

راه رسیدن به عشق

 از کوچه و خیابان های آوار و آهن می گذرد

تاکنون

خون و خیانت و جنایت بشری 

هیچکدام مسئولیت نپذیرفته اند

اینجا خاورمیانه  است

اندوه سرخط همه ی خبرها

آدم محاصره 

و بهار نیامده از در دیگر می گریزد

 

ع.الف.جانوند. بهار95

ببند!

سخت است دیدن قامت تکیده‌ی آزادی!

 زار می‌زند این کت و شلوار بر تن‌اش

ببند!

این کت و دامن

گشاد است بر اندام دمکراسی

 خورشید

این روزها

با شرمندگی در خاورمیانه غروب می‌کند

ماهِ روسپی

هیچ شباهتی به معشوقه‌ی نجیب ندارد

بادِ آدم‌کش می وزد

دلیلی برای امیدواری میزبان نیست

ببند!

ببند، همانطور که دریچه‌های بسته

 روی کودک آزادی!

آسیا یتیم

زمین سرگیجه دارد

باران، خسته از تکرار شستن خون

خاورمیانه‌‌ی فرزندمرده،

این روزها مدام اشک می‌ریزد

کت‌ها دامن‌ها

هر شب ملاقات می‌کنند

به شادباش یکدیگر می‌نوشند

علاقه‌ی عجیبی به نوشیدن خاورمیانه دارند

زمینِ نگران

حتمن دلیلی دارد

 ببند‍!

پرستو1

هر روزش بهار

می‌گردد جهانی را

  چشم‌های پرستو

 

پرستو

پرستو، سفر، پاییز

جدایی ندارند

یاران جانی

ادامه نوشته

بهار شروع پرستو‌ست

دست‌هایت را به من بده

کوچه باغ‌های آسمان گل‌باران

دیر بجنبی

 پاییز رفته‌است

دانه‌ را شکافتم

به کاوش مهری

درخت قد برافراشت

هنوز

بر می‌گردم

به کوچه‌ی خشت و گلی نیمه ویران مادری

روی برگ گردوی کهنسال رو به ایوان

حاضری می‌زنم

یک جفت کلاغ

با آشیانه‌ی پر حوصله

صبح به‌خیر مادر را

جواب می‌دهند

هر روز

کارگری

یکی گفت:

به سیاه می‌زند آسمان آبی ما!

[اشاره می‌کند معمار

به بشکه‌ی سیاه دوغاب!]

برمی‌چیند کاشی‌کار

کار دیروز و جمع می‌کند

مزد یخ‌زده‌ را

با نسخه‌ی عجول شبانه‌ی اورُتوپد؛

همراه او بایاتی و جیرجیر الماس خوش‌تراش

منهای نخوردن چای و چاشت و چرت نیمروز

کارگری

یکی سیگار می‌کشد

رستم طناب

سومی فریاد

سهراب اما

با کمچه ماله‌ و سطل و بیل و ملات

از روی داربست

زودتر از نوشداروی همیشه دیر

روی زمین سفت

بی‌کار می‌شود

یکی سازه و سقف می‌‌زد

دیگری لیسه می‌کشید

سومی  نگاره‌ی معشوق رسم می‌کرد؛

بر بوم دیوار.

سفیدکار

بی آنکه بداند و بخواهد،

معدوم  می‌کرد

 شاهکار زغالی‌ را!

شعرک

با جای خالی حرف میزنم

در این آبادیِ ویران

می‌گردم و می‌گردم و آوار است!

شعرک

با جای خالی حرف میزنم

در این آبادیِ ویران

می‌گردم و می‌گردم و آوار است!

شعرک

زلزله،تحمل

چشمان خونبار گربه

ایران به پا می‌خیزد

شعرک

دلم می‌رلرزد

دستان غبار گرفته می‌گرید

آنچنانکه آذرآبادگان

مرغ مینای اوسا قباد

مرغ مینای اوسا قباد

زودتر شروع می‌کند

 روزمره را

_ بده آجر بده آجر  اوسا!

مهاجری  دور مانده از فوج پرندگان،

می‌نشیند بر بام بنای نیمه  ‌تمام

 سر می‌دهد آوازی غریب.

در تقلای جواب آواز

مینای قفسی:

«بده آجر جیک جیک!

بده آجر قد قد!

شاقول، شمشمه!

سنگ سیمان!»

غلام رضا بروسان

غلام‌رضا بروسان

تو  نمی‌میری

همچون پرچمی که سربازان بسیاری

در آن شلیک کرده باشند

هر شب به هنگام باد

ماه را از خود عبور می‌دهی

در تو سر گوزنی را دیدم

که هنوز

شاخ‌هایش به سمت کوهستان

کج بود

چشمه‌ای

که پرندگان زیادی را شیر می‌داد

چطور می‌تواند مرگ

از تو

تنها گودالی را پر کند

 می‌گویند که شاعر نمی‌میرد و در شعرش برای همیشه زنده است و زندگی می‌کند. غلام‌رضا بروسان در این شعر از مرگ کی سخن می‌گوید؟ یک هفته است که کره‌ی خاکی را ترک کرده است. باورش سخت است که یک هفته پیش هنوز بودند. علام‌رضا، همسرش الهام ااسلامی و فرزند خردسالش. اگر چه با خواندن اشعار غلام رضا پی می‌بریم که ایشان مرگ‌آگاه بودند و در اکثر اشعار خود به شکلی مرگ را دستمایه‌ی کار خود قرار داده یا  آن را به بازی گرفته است اما به گفته‌ی دوستان نزدیک غلام رضا او رندانه و خیام‌وار زیست تا به عرض زندگیش معنا ببخشد. دغدغه‌ای جز شعر و تعالی شعر نداشت. شاعرانه زیست و شاعرانه و همان گونه که همیشه دور خود را شلوغ و گرم می‌خواست شاعرانه رفت. یادش گرامی و روحش شاد

زن در ترانه‌ی ناتمام/میترا سرانی اصل

منتشر شده در روزنامه روزگار سی‌ام مردادماه

      نگاهی به رمان ترانه‌ی نا تمام اثر علی‌اکبر جانوند  

    با توجه به گذشت سالها از زمان جنگ ، از آنجایی که اثرات آن را در تنه‌ی جامعه می‌بینیم و عوامل فردی و مکانیزم‌های اجتماعی، ما را گواه بر حضور اثرات آن در جامعه می‌گرداند ، نمی‌توانیم در تولیدات ادبی و هنری هم از آن دور شویم و جای پای آن را در هنر امروز مشاهده می‌کنیم. علی‌الخصوص در حوزه‌ی رمان که بخش مستقل و متحول شده‌ای در ادبیات ایفا می‌کند و کم و بیش شاهد بر تولید این‌گونه آثار در حوزه‌ی ادبیات جنگ هستیم . از جمله مضمون ما در این بخش که نگاهی اجمالی بر داستان " ترانه‌ی ناتمام " اثر علی‌اکبرجانوند می‌باشد .

      در این کتاب مولف سعی دارد اثر خود را با توجه به نگاه و تکنیک‌های بکار گرفته شده، عناصر داستان را از وجهه و زاویه دید خاص خود برخوردار نماید تا از نگاه و برخوردی کلیشه وار برهاند . داستان با استفاده از المان‌هایی در این راستا شخصیتهای خود را به گونه‌ای آفریده که هر کدام برای ابراز کاراکتر خود وارد صحنه می‌شوند و به زبان حال و رویکردی به گذشته و بازگویی  خاطرات، داستان را در مدار متن به حرکت در می‌آورند.

     داستان بر سر زندگی افسانه و امیر می‌گذرد که در هنگام جنگ نقشی در جبهه و امداد رسانی داشته‌اند. امیر که در زمان جنگ مجروح و دچار معلولیت شدید می‌شود پای خود را از دست می‌دهد و ناگزیر، برای همیشه بر روی ویلچر زندگی خود را می‌گذراند. وی در حین مجروحیت بمدت 48 ساعت در بیمارستان صحرایی بستری و از آنجا به مرکز منتقل می‌گردد. حاصل این توقف در بیمارستان صحرایی منجر به آشنایی وی با افسانه می‌شود که برای تهیه خبر از مجروحان جنگی در آنجا حضور دارد و متعاقبا این آشنایی بعد از مدتی منجر به ازدواج آنها می‌شود. افسانه در این مدت بطور جانسوز و بنا به علاقه‌ی قلبی خودش از امیر مراقبت می‌کند و تا آخرین لحظه‌ی مرگ، او را همراهی می‌کند......ادامه‌ی مطلب را کلیک کنید

ادامه نوشته

تاکسی پیر

بیشتر از نیم ساعت کنار بزرگراه ایستاده بود. تا اولین ایستگاه راه زیادی در پیش داشت و ناچار بود همانجا منتظر بماند تا بلکه سوارش کنند. خودروها با سرعت سرسام‌آور می‌گذشتند، کسی ترمز نمی‌کرد و باد آلوده به دود به سر و صورتش می‌زد. پرِ رو سری‌اش را جلو بینی و دهانش گرفته تا دود کمتر استنشاق کند. بعد از ظهر یک روز تعطیل، نه‌تنها نتوانسته بود با دوستش دیداری تازه کند، بلکه خستگی راه و بد مسیر بودن محل زندگی دوستش حسابی کلافه‌اش کرده بود. تاکسی رنگ و رو رفته‌ای آرام آرام به سمت راست متمایل شد و  بیست سی قدم جلوتر توقف کرد. رنگ و روی تاکسی پیر را که دید دودل شد. هر چند کند اما به طرف تاکسی کشیده شد. نمی‌خواست بیشتر از آن زمان کنار بزرگراه بماند. جای خطرناکی بود. بهتر دید که سوار شود. مهمتر اینکه تاکسی بود و خیالش از همه لحاظ راحت بود.

-        سلام پدر!

-        سلام دخترم. چرا اینجا؟ خطرناکه! کنار اتوبان چرا ایستادی؟

-        خونه‌ی دوستم پایین‌دست بزرگ‌راهه. چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم.

گفتگو خیلی زود تمام شد. در باند کندرو به آرامی در حرکت بود و تمامی خودروها بدون استثناء همه‌ سبقت می‌گرفتند و رد می‌شدند. برای رسیدن عجله نداشت. دست و پاها کار خود را انجام می‌دادند و راننده مسن در افکار خود آنچنان فرو رفته بود که سرنشین خودرو را فراموش کرده و آرام آرام تصیف قدیمی را زیر لب شروع کرد« امشب در سر شوری دارم/ امشب در دل نوری دارم / باز امشب در اوج آسمانم/ رازی باشد با ستارگانم...»

مسافر به سمت راننده کمی متمایل شد جوری که بتواند صورت راننده را ببیند. نمی‌خواست حواس راننده را پرت کند و او را از حال و هوایش خارج کند. هر چند دلش می‌خواست موقع خواندن، حرکات لب و دهان و چشم‌های مرد مسن را ببیند. برایش سوال شده بود که چرا مسافران دیگری که کنار ایستاده‌اند را سوار نمی‌کند. تصنیفش را تمام کرد. سالن یک‌پارچه از جا کنده شد و سرپا پیوسته تشویق می‌کردند. خواننده تا کمر خم شده بود و جلو‌تر از ارکستر ابراز احساسات جمعیت را پاسخ می‌گفت. با دست زدن ممتد حاضرین خواهان ادامه‌ی برنامه بودند و خواننده با حرکت دو دست از ارکستر تقاضا کرد دوباره بنشینند و قطعه‌ی دیگری را به افتخار آنها بنوازند. «می زرده شب چو ز میکده باز آیم/ بر سر کوی تو من به نیاز آیم/ من مستم و بی خبرم/ از خود نبود خبرم/ ای فتنه‌گران»

هنوز تصنیف تمام نشده بود که افراد با دسته‌های گل ار هر طرف به سمت سن حرکت کردند و طولی نکشید که جلو سن جمعیت صف کشیدند و ناچار شاخه‌های گل را به طرف خواننده و نوازندگان ارکستر پرتاب می‌کردند. دیگرانی که راه نداشتند سر پا ایستاده و سالن را با تشویق بلادرنگ خود به شعف آورده بودند.

-        آقای راننده اگه مسیرتون می‌خوره من میدان آزادی پیاده می‌شم.

- رسیدیم؟

- نه! عرض کردم اگه ممکنه میدان آزادی پیاده می‌شم.

- دخترم من نمی‌تونم اونجا بیام. ممنوعه. شما لطفا همین‌جا پیاده شید.

چند اسکناس خرد را به راننده داد و در را به قصد پیاده شدن باز کرد. همزمان، خودرو کنترل ترافیک توقف کرد و مردی پیاده شد و در تاکسی را گرفت.

- لطفا کارت خودرو و کارت شناسای خودتون رو بدید.

- برا چی؟

- خودرو شما فرسوده‌ست و اجازه‌ی تردد نداره. باید بره پارکینگ. شما هم کارای اسقاط رو انجام بدید که یه خودرو نو تحویل بگیرید.

- من نه خودرو نو می‌خوام و نه ماشینمو تحویل می‌دم. من تو شهر نمی‌آم. امروز حواسم پرت شد. دیدید که می‌خواستم دور بزنم.

- در هر صورت شما نمی‌تونید حرکت کنید و لطف کنید مدارکتون رو ارائه بدید.

- عزیزم گفتم که من نمی‌تونم این ماشین رو عوض کنم. دلیلشم شخصیه. گفته‌های شما هم درسته. من نمی‌تونم. این ماشین یک عمره که با منه! من و این ماشین ...

- یعنی چی؟ مدارک رو بدید!

- من متوجه‌ام شما چی می‌گین. عرض کردم تو شهر نمی‌آم. من به این ماشین وابسته‌ام. چطور شما متوجه عرض بنده نمی‌شین؟

- برادرا! ایشون رو پیاده کنید و خودرو رو انتقال بدید به نزدیکترین پارکینگ.

راننده پیاده شد و به سرعت صندوق عقب تاکسی پیر را باز کرد. چهار لیتری را برداشت در آن را باز کرد.

-        اگر به ماشینم دست بزنید. کبریت می‌کشم.

مسافر که ناخودآگاه ایستاده بود و صحنه را تماشا می‌کرد، عقب عقب دور شد، برگشت و به سمت آزادی به راه افتاد.« می زده شب چو ز میکده باز آیم/ بر سر کوی تو من به نیاز آیم»