تا نشکنم...!
مـن مـاننــد هـم سـن و سـالهاي خـويـش نيستـم ...
کـه هـر روز يکــ آرزويـي دارنـد بـراي آينـده ،
مـن تنـهـا يکــ آرزو دارم و آن ايـن استــ کـه :
شبـي بخـوابــم و ديگــر بيــدار نشـوم ...
تــا نشنــوم ...
تــا نبينــم ...
تــا نشکنـم ...

مـن مـاننــد هـم سـن و سـالهاي خـويـش نيستـم ...
کـه هـر روز يکــ آرزويـي دارنـد بـراي آينـده ،
مـن تنـهـا يکــ آرزو دارم و آن ايـن استــ کـه :
شبـي بخـوابــم و ديگــر بيــدار نشـوم ...
تــا نشنــوم ...
تــا نبينــم ...
تــا نشکنـم ...

چه لحظه دردناکیه....
اون لحظه که بعد مدت ها میپرسه(خوبی؟؟؟؟)
پنج خط تایپ می کنی ولی بجای(ارسال شود)
همه رو پاک میکنی......مینویسی....(خوبم،تو چه طوری؟؟؟)

دیشب در خواب ناگهان خدا در گوش من گفت:
تو را چه به عشق. . .
گفتم چرا؟
گفت تو خوابی و عشقت در آغوش دیگریست . . .
لبخندی زدم و گفتم :
خدایا این مخلوق توست . . .
شاید تو خوابی که خبر از رسم دنیایت نداری . . .


آری از پشت کوه آمده ام...
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده!
ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست
گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!
عـــشـــق يـــعنــــــي ايـــنکـــه وقــــــتـــي ميـــخـــواي بخـــوابي
يـــه اس ام اس ازش ميــــــاد حتـــي قبـــل ايـــن کـــه بـــدونـــي چـــي نوشـــته
لبـــخنـــد مـــياد روي لبــــــت…
هميـــن که يـــه لحـــظـــه بهـــت فکـــر
ميکــــــرده واســـت انــــــدازه يه دنــــــيا مـــيارزه…....

بند بند وجودم
به بند بند وجود تو بسته است!!
با این همه بند
چقدر دوریم از هم.....


در واپسین قدم های راه به
به تاولهای پا چگونه میتوان گفت :
تمام مسیر اشتباه بود؟؟؟؟!!!!!

خاطراتــــــ کودکیـم را ورق می زنم
و یک به یک ، عکسها را با نگاهم می چشیدم
عکسهـای دوران کودکیم طعـــــم خوبـی دارنــد ....

کاش ما آدم ها هم
مثــــــــــــــــــــل
گربه ها با چند لحظه بو کشیدن
میفهمیدیم که هر
آشـــــــــــــــــــــغالی
ارزش وقت گذاشتن نداره

حال آدم خراب پرسیدن ندارد
اما …
دستانش گرفتن دارد.

سخت است حـــرفت را نفهمند،
سخت تر این است که حــــرفت را اشتباهی بفهمند،
حــــالا میفهمم، که خـدا چه زجــــــری میکشد
وقتی این همه آدم حـــرفش را که نفهمیده اند هــــیچ،
اشتباهی هم فهـــمیده اند.

زندگی تمامش خطای دید است
من تو را می بینم و تو مرا نمی بینی!…


وقتی خودت
را سیگار فرض می کنی، حال و روزت می شود مثل من!
یکی پیدا می شود که
با لبخند دستانت را می گیرد؛
آتشت می زند؛ و می
کشد شیره ی وجودت را.
وقتی خاکستر، تمام
وجودت را گرفت؛ زیر پا له می کند باقیمانده ات را
و دستش را به سمت نخ
های بعدی دراز می کند.
محـــکم تر از آنم که برای تنــها نــبودنم
آنچه که اســـمش را غــرور گذاشته ام
برایت بــه زمیـــن بکوبــم
احـســاس من قیمتــی دارد
که هرکس ارزش آن را ندارد...

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود

ازین بس تنهاادامه میدهم.... باران که میباردبه درخواست
چترهم جواب رد خواهم داد"باران نبار من نه چتر دارم نه یار.....
یادت هست؟؟؟؟چه حالی داشتم من اونروز...هه
به كودكي گفتند عشق چيست؟ گفت بازي.
به نوجواني گفتند عشق چيست؟ گفت رفيق بازي.
به جواني گفتند عشق چيست؟ گفت پول و ثروت
به پيرمردي گفتند عشق چيست؟ گفت عمر.
به عاشقي گفتند عشق چيست؟ چيزي نگفت. آهي كشيد و سخت گريست.
بامن کشتي بگير
شير سر باز زد
سگ گفت:نزد تمام سگان خواهم گفت
شير از مقابله با من مي هراسد
شير گفت:
سرزنش سگان را خوشتر دارم از اينکه شيران مرا شماتت کنند
که با سگي کشتي گرفته ام...






