عواملی که روی عشق آگاهانه تاثیر میذارن بیشتر تحت کنترل ماست که آیا تاثیر بذاره یا نه.
ولی این مورد واسه غریزه زیاد صدق نمیکنه.
عشق یک مادر، غریزی هست و ممکنه عوامل اطراف روش تاثیر بذاره...
پس بیشعور این شعرا رو بذار کنار که مادر اینجوری مادر اونجوری... شاید تویی که حتی پوزت رو مامانت جمع میکنه، کسی مقابلت باشه که مادرش اذیتش میکنه. خودتو بذار جایه اون و اینقدر به چیزی که حتی دست خودت نبوده افتخار نکن.
>:|
یکی پرسید چرا؟
...
راستشو بخوای نمیخوام دنیای مجازی رو به واقعیت نزدیک کنم. به اندازه کافی مثه ربات شدیم!
چه دلگیر...
پ.ن: دوباره سفر...
یه وقتایی حس میکنم تاریکی و تنهایی هم صدا داره.
این خارجیا هم همیشه اینا رو تبلیغ میکنن: یه خانم با دندونایه خیلی سفید و لبخند ژکوند میاد و به ۲ تا بچه نوتلا میده و بچه ها هم ذوق میکنن. همون لحظه دوست دارم به طرز فجیعی برم تویه تلویزیون و شیشه نوتلا رو بزنم تو سر همشون و خون بپاشه به درودیوار و بمیرن٬ بعد منو نشون بده که با لبخند ابلیسانه ای وایستادم و تویه دوربین نگاه میکنم...! چه لذتی!!
آخه بنی بشر حتی اون فرنگیایه بافرهنگ هم اینقدر اسگول زندگی نمیکنن...
گفتم بافرهنگ؟! واقعا اونا با فرهنگتر از ما هستن؟ یا میخوان ادایه روشن فکرا رو دربیارن؟ یا اصلا خوشبختی بد معنی شده و ما خوشبختیم؟
شاید واژه ها باید از اول روشون فکر شه. اصلا بافرهنگ به انسان میگن؟ اصلا انسان چیه؟ انسان وجود داره؟ من وجود دارم؟ یا باید با روشایه پیچیده به این نتیجه برسم "می اندیشم٬ پس هستم" و به بیان فلسفی تر به اصل کوژیتو برسم اونم با روش دکارتی؟!؟!
حیف که استادا نمیدونن این افکار چه ارزشی دارن و اگر وقت کاراشونو بذاری پای یه همچین چیزایی نه تنها درک نمیکنن بلکه باعث حذف واحد هم میشن.
آخه بچه ٬تو رو چیکار به نوتلا و فرنگیا و فلسفه؟! ترجیح میدم فکر نکنم و بشینم پای طرحام... .
فکر کنم الان همه ترجیح میدن که واقعا فکر نکنم!
-ـ-
میفهممت. نگران نباش. میخواستی سرتو شلوغ کنی که فکر نکنی و موفق شدی... :)
حالا آخر روز هست و دوباره شب بهت تنهایی رو یادآوری میکنه.
خودم موهاتو نوازش میکنم. خودم لالایی میگم تا خوابت ببره... این تنهایی تا ابد نیست. :)
خودم جان شبت بخیر.
خسته شدم از اینکه با احساساتم بازی کنن و بعد بگن به سلامت. خسته شدم از اینکه با پررویی کارایه اشتباهشون رو با بهانه های مزخرف توجیه کنن.
از اینکه آهنگ تویه گوشم پخش شه و شلوغی رو نگاه کنم و بیشتر و بیشتر احساس کنم تنهام خسته شدم.
از اینکه ناامید باشم و نخوام غر بزنم از اینکه از خودم خسته ام٬ خسته شدم.
مردم یه لحظه... :(
فقط یه لحظه... یکی این گوشه داره جون میده...
افکار مردم اذیتم میکنه.
۲ گروه افتادن به هم و کاملا فک میکنن حق با اونا هست. آخه میگه میشه؟!
همدیگرو هم مسخره میکنن درصورتیکه حق با هیچکدومشون نیست.
پ.ن: بعدا بیشتر توضیح میدم.
پ.ن ۲: نتم چند وقت قطع بود.
روزی ما دوباره کبوترهایمان را