هنگاميكه در حين زندگى در حال، ناگهان گذشته قدمى برميداره و تو رو با تمام وجود به آغوش ميكشه... احساس ميكنى كاش ميشد فراموش كرد يا زندگى نكرد...

عشق آگاهانه قویتر از عشق غریزی هست.

عواملی که روی عشق آگاهانه تاثیر میذارن بیشتر تحت کنترل ماست که آیا تاثیر بذاره یا نه.

ولی این مورد واسه غریزه زیاد صدق نمیکنه.

عشق یک مادر، غریزی هست و ممکنه عوامل اطراف روش تاثیر بذاره...

پس بیشعور این شعرا رو بذار کنار که مادر اینجوری مادر اونجوری... شاید تویی که حتی پوزت رو مامانت جمع میکنه، کسی مقابلت باشه که مادرش اذیتش میکنه. خودتو بذار جایه اون و اینقدر به چیزی که حتی دست خودت نبوده افتخار نکن.

>:|

غریب...

زیاد عضو شبکه هایه اجتماعی نیستم. همون ۲ تایی هم که هستم خلوتن و هرکدوم قضیه ای داره. نه اینکه بد باشه. اتفاقا فعال بودن خیلی خوبه ولی من زیاد علاقه ندارم.

یکی پرسید چرا؟

...

راستشو بخوای نمیخوام دنیای مجازی رو به واقعیت نزدیک کنم. به اندازه کافی مثه ربات شدیم!

چه دلگیر...

پ.ن: دوباره سفر...

چه سوت و کور...

یه وقتایی حس میکنم تاریکی و تنهایی هم صدا داره.

شکلات صبحانه کلا خیلی خوشمزست البته اگه نوتلا باشه ولی خب به تازگیا قیمتی پیدا کرده که گفتن اسمش هم حرومه و اگه بخوام ازش لذت ببرم٬ میرم مغازه ی یکی از آشناها و دماغمو میچسبونم به شیشه یخچال و نگاهش میکنم...!

این خارجیا هم همیشه اینا رو تبلیغ میکنن: یه خانم با دندونایه خیلی سفید و لبخند ‌ژکوند میاد و به ۲ تا بچه نوتلا میده و بچه ها هم ذوق میکنن. همون لحظه دوست دارم به طرز فجیعی برم تویه تلویزیون و شیشه نوتلا رو بزنم تو سر همشون و خون بپاشه به درودیوار و بمیرن٬ بعد منو نشون بده که با لبخند ابلیسانه ای وایستادم و تویه دوربین نگاه میکنم...! چه لذتی!!

آخه بنی بشر حتی اون فرنگیایه بافرهنگ هم اینقدر اسگول زندگی نمیکنن...

گفتم بافرهنگ؟! واقعا اونا با فرهنگتر از ما هستن؟ یا میخوان ادایه روشن فکرا رو دربیارن؟ یا اصلا خوشبختی بد معنی شده و ما خوشبختیم؟

شاید واژه ها باید از اول روشون فکر شه. اصلا بافرهنگ به انسان میگن؟ اصلا انسان چیه؟ انسان وجود داره؟ من وجود دارم؟ یا باید با روشایه پیچیده به این نتیجه برسم "می اندیشم٬ پس هستم" و به بیان فلسفی تر به اصل کوژیتو برسم اونم با روش دکارتی؟!؟!

حیف که استادا نمیدونن این افکار چه ارزشی دارن و اگر وقت کاراشونو بذاری پای یه همچین چیزایی نه تنها درک نمیکنن بلکه باعث حذف واحد هم میشن.

آخه بچه ٬تو رو چیکار به نوتلا و فرنگیا و فلسفه؟! ترجیح میدم فکر نکنم و بشینم پای طرحام... .

فکر کنم الان همه ترجیح میدن که واقعا فکر نکنم!

-ـ-

خسته ای. امروز و این هفته مشغول بودی.

میفهممت. نگران نباش. میخواستی سرتو شلوغ کنی که فکر نکنی و موفق شدی...  :)

حالا آخر روز هست و دوباره شب بهت تنهایی رو یادآوری میکنه.

خودم موهاتو نوازش میکنم. خودم لالایی میگم تا خوابت ببره... این تنهایی تا ابد نیست.  :)

خودم جان شبت بخیر.

میخوام همه دنیا فقط یه دقیقه سکوت کنن و به حرفام گوش بدن. یه لحظه فقط سرشون رو نندازن پایین و تویه افکارشون بی اعتنا از کناریشون رد نشن.

خسته شدم از اینکه با احساساتم بازی کنن و بعد بگن به سلامت. خسته شدم از اینکه با پررویی کارایه اشتباهشون رو با بهانه های مزخرف توجیه کنن.

از اینکه آهنگ تویه گوشم پخش شه و شلوغی رو نگاه کنم و بیشتر و بیشتر احساس کنم تنهام خسته شدم.

از اینکه ناامید باشم و نخوام غر بزنم از اینکه از خودم خسته ام٬ خسته شدم.

مردم یه لحظه... :(

فقط یه لحظه... یکی این گوشه داره جون میده...

 

خدا نکنه جو بزرگی کسی رو بگیره.

افکار مردم اذیتم میکنه.

۲ گروه افتادن به هم و کاملا فک میکنن حق با اونا هست. آخه میگه میشه؟!

همدیگرو هم مسخره میکنن درصورتیکه حق با هیچکدومشون نیست.

پ.ن: بعدا بیشتر توضیح میدم.

پ.ن ۲: نتم چند وقت قطع بود.

چقدر هاى باى مسخره هست... .
ولى وقتى كه از گشنگى ميميرم مجبورم تمام جنبه مسخره بودنش رو بذارم كنار... يكى كه ميذارم تويه دهنم ميبينم اونقدر هم بد نيست. 
چقدر مسخره... مواقعى كه گرسنه نبودم طعمش رو دوست نداشتم ولى الان ميگم بد نيست.
چقدر مسخره كه من اينجا تا ساعت ٥ نشستم و تنها كارى انجام ميدم اينه كه آهنگ گوش بدم و تكستاشون رو بنويسم.
اين هم خيلى مسخرست كه فكر ميكردم با اومدن به سفر حالم بهتر ميشه.
مسخره تر اينكه سعى ميكنم خودمو با چندتا قبولى شاد نگه دارم و احساس كنم خيلى انسان موفقى هستم.
مسخره تر از همه اينه كه دارم اين چرت پرتا رو مينويسم...
پ.ن : :O
واسم پيغام اومد كه جات خيلى سر تمرين خاليه.
اول شك داشتم كه منظورش من بودم. نگاه كردم ديدم يكى از بچه هايه گروه هست. از فرط تعجب جواب ندادم كه بعد يكى ديگه از بچه ها پيغام داد.
جواب دادم هفته ديگه هستم...
سوده ( هورا هورا! تبريك! دس دس! ) نوشته بود من آدم خاصى هستم.
همين اواخر هم چند نفر ديگه بهم گفتن.
واقعا من دوست داشتنيم؟ واقعا خاصم؟
بعدا نوشت: الان در فرودگاه به سر ميبرم. يه وقتايى فرودگاه ها رو دوس دارم يه وقتايى نه...
الان نميدونم چه حسى دارم!
بعد از بعدا نوشت D: : رسيدم. هوا خنكه! آخ جون...