درست در وسط دامنه ى سرسبز خيالت، كنار آن درخت انار، دختركى چهار يا پنج ساله ای، بااندام ظريف، با موهاى بافته ى خرمايى رنگ اش، پيرهن چين چينى  سورمه اى با گلهاى ريز قرمز  به تن اش، اينور و آنور مى دود و زير لب آهنگ بچگانه اى را با ريتمى موزون زمزمه مى كند، از دور دلت مى رود، نزديكتر مى آيى، دستهاى بچگانه اش را دراز مى كند تا از آن شاخه ى پربار خم شده انار ىبچيند، دلت بيشتر مى رود، انار را به سمت تو مى گيرد، انار را مى گيرى و بوسه اى بر دستان نرم و كوچكش مى زنى، و او دوباره به بالا و پايين پريدن اش ادامه مى دهد، و تو در شيرينى اين خيال غرق..

بزرگ كه مى شوم،
به اندازه هر لحظه اى كه مى گذرد،
نگرانى، ترس، دلشوره، تشويش...

آرام باش من،
او هست،
او خيلى بزرگ است،
او تنهايت نمى گذارد...

خدايا شكرت

چه لذتى دارد بندگى ات خدا ...

اى كاش بند بند وجودمان با عطر حضورت پر شود ، تا در هر نفس و هر لحظه و هر آن تو را از اعماق وجود استشمام كنيم، نه براى يك ماه كه براى هميشه ..

 

وقتى تمام احساسات لطيف در تو خلاصه شد، 

وقتى نگرانى هاى گاه و بيگاه به سراغت آمد،

وقتى با نگاه به هر چيز كوچكى به فكر فرو رفتى،

وقتى با تامل به حرف هاى رد و بدل شده موهايت سپيد شد،

آنوقت مى شوى...

شهريور...

 

قاصدك آرزوهايت را فووووت كن در هواى دل بهارى ات،

تا بوى آرامش بگيرد هر آنچه مى خواهى..

در ميان همه تنهايى ها ، تنهايى خودت را بيشتر از همه باور كن،

تا واسطه اى شود 

دل را گره بزنى به او،

يك گره خوب، سفت و محكم ،.. اين يكى بايد از آن گره هايى باشد كه هيچوقت باز نشود.

همه مى گويند بهار است و ارديبهشت اش،

تو نباشى ارديبهشت معنا دارد!؟

به گذشته ات نگاه كن ،

در ثانيه هايش جست و جو كن،

نه براى خوردن حسرت ،

نه براى اينكه مدام روز هاى خوبش را مرور كنى..

براى اينكه روزهاى خوب ترى بسازى

تو مى توانى اگر او بخواهد..

به اميد معجزه حول حالنا الى أحسن الحال ، در پناه مهربانت...