از چه بگویم؟
می خواهم برایت بگویم، برای تو که اینجایی. هر که هستی باش؛ فقط می خواهم برایت بگویم. می خواهم بگویم اما نمی دانم از چه؛ می خواهم بنویسم اما نمیدانم از کجا...

- از چه بگویم؟ از بی مهری دوستان بی وفایی که پیش تر می اندیشیدم تمام دنیایشان هستم و تا آخر دوستم خواهند داشت... می انگاشتم تا ابد دوستم خواهند ماند و... اما... وای از بی وفایی... وای از دورویی...

- از چه بگویم؟ از کوله بار درس هایم که بر دوشم سنگینی می کند؟ درس هایی که گاه به ناچار بهشان نگاه می اندازم... یا از امتحاناتی که یکی از یکی بهتر هستند!!! یا از مدرسه ای که...
- از چه بگویم؟ از قلبی که تکه پاره شده... از حواسی که دیگر جایی نمانده که نرفته باشد... از اعصابی که دیگر وجود ندارد...؟ از کسی که مرا عاشق خود کرد و روزگار او را از من دور کرد و من را با غصه هایم تنها گذاشت... ای کاش کنارم بود، کاش تنها یک لحظه دیگر می دیدمش، کاش می توانست حس مرا درک کند... کاش...
- از چه بگویم؟ از عشقم جان که زیر ضربات بی رحمانه دنیا عذاب می کشد و مرا هر دم می کُشد... از آن زنی بگویم که به معنای واقعی کلمه، بختکی بر زندگی جان است... آ.م.ب.ر
باید زودتر از نقشه اش خبردار می شدیم... همان موقع که در فیلم Rum Diary The در کنار جانی قرار گرفت، همان موقع باید از طرز نگاهش به جان همه چیز را می فهمیدیم...

او تنها فرصتی مناسب می خواست که کار جانی را یکسره کند و او را به نابودی بکشاند؛ و چه فرصتی مناسب تر از وقتی که جانی افسرده و دل شکسته و تنها، در غم از دست دادن عشقش است... آه ونسا، کاش هیچوقت این کار را با جان نمی کردی... تو که می داستی چقدر همه به زندگی و عشقی که بین شماست حسادت می کنند... تو که می دانستی جانی چقدر دوستت دارد...

و حالا جانی مانده و تمام افراد دور و برش که حتی اشکال کم فروشی فیلم های جان را تقصیر او میدانند!!!
آخر مگر فقط جانی در این فیلم ها حضور داشته؟ او تنها یک بازیگر است... اما جان عزیزم، امید داشته باش. می دانم چقدر ناراحت و غمگینی... می دانم چقدر زندگی برایت سخت شده... اما تک ستاره ی قلبم، تو مرد روزهای سختی... قوی باش و به همه نشان بده که هیچکس نمی تواند تو را نابود کند...
- از چه بگویم؟ چه می خواهی بدانی؟ از پاهای دردناک لئوی عزیزم که حاصل حسد کسانی است که نمی توانستند موفقیتش را ببینند... از آدم هایی بگویم که می خواهند روحیه اش را تضعیف کنند... یا از فشارهایی بگویم که از هر طرف به سمتش حمله ور است؟ لئوی عزیزم، هیچکس نداند، من که می دانم زیر آن چهره ی همیشه خندانت چه غم ها و غصه هایی است، من که می دانم چقدر ناراحتی از اینکه همه از مهربانیت سوء استفاده می کنند تا بتوانند نابودت کنند... دقیقا همان کاری که همه با من می کنند...

آری، هیچکس نداند، من می دانم که در زندگیت چه دردها و سختی هایی را تحمل کردی و چقدر تلاش کردی تا به تک تک آرزوهایت برسی اما باز هم کسانی هستند که از تو بد بگویند و رو به رویت قرار گیرند... هر چند که تو هیچ وقت این را نمی خواستی... قوی باش لئوی من، تو تا ابد شاه فوتبالی...

- دیگر از چه بگویم؟ چه چیز دیگری هست که می خواهی بدانی؟ از آدم هایی که دور و برم هستند و ادعای دوستی می کنند اما نمی دانم کدام یک دوست هستند و کدام دشمن... یا از کسانی بگویم که همواره مرا زیر نظر دارند تا بلکه آتویی از من بگیرند... یا از دلتنگی ها و غصه هایم بگویم؟ ناراحتی از اینکه هیچ کس نمی تواند مرا درک کند... هیچ انسانی قادر به درک روحیات من نیست، همه به دنبال ضربه زدن به من هستند، تنها کسی که احساس می کنم درکم می کند، مرغ مینایم، تیناست. وقتی کنارش می نشینم، به کنارم می آید تا تنها نباشم، وقتی که نشسته ام روی پاهایم می ایستد و مدتی به چشم هایم خیره نگاه می کند، من از آن چشمان ساده و زیبا آرامش می گیرم؛ گویی می خواهد ببیند ناراحتم یا نه و در کنارم می نشیند و به حرف هایم گوش می دهد و بعد از تمام شدن آنها برایم آواز می خواند تا غصه هایم را فراموش کنم...
- آری، این است رسم این روزگار نامرد... هیچگاه باورم نمی شد که دنیا می تواند تا این اندازه بی رحم باشد اما اکنون دیگر کاملا آن را پذیرفته ام...
اما... من خدایی دارم که همین نزدیکی است... خدایی که مرا می فهمد... خدایی که احساس مرا می داند... خدایی که عشق هایم، همه را می شناسد... حتی اگر روزی در این دنیا تنهای تنها شوم، هیچگاه تنهایم نمی گذارد... یا حتی زمانی که از آنهایی که با تمام وجودم دوستشان دارم، ناراحت می شوم، وجود او به قلبم آرامش می بخشد... خدایا، همانطور که ازت خواستم به عشق هایم کمک کنی، به من و تمام دوستان گذشته و آینده ام هم کمک کن تا بتوانیم دشواری های این جهان را تحمل کنیم....
اینم حرفای دل من بود... هرچند خیلی هم جالب نبود ولی ممنون که اونا رو خوندی... دوست داشتم اینا رو به کسی بگم ولی کسی که درد دلامو بهش می گفتم ناپدید شده... یعنی عوض شده، طوری که دیگه نمی شناسمش... و دیگه نمی تونم حرفامو بهش بگم... کسی که جفت روحم بود... خودشم اینو می دونه...اگه الان این نوشته رو می خونی بدون که دلم برات یه ذره شده، ای بی وفا... امیدوارم با کسایی که جای منو پیشت گرفتن بهت خوش بگذره، ولی یادت باشه هر چقدر که بخوای از من دور باشی، من بازم به یادتم و... بقیه شو دیگه خودت می دونی، یعنی امیدوارم بدونی، چون یه زمانی می دونستی...

**نکن امروز رو فردا، دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار، دلم رو از زمین بردار
در این دنیای وانگذار، تویی تنها، منم تنها
نکن امروز رو فردا، بیا با ما، بیا با ما
امروز که محتاج توام جای تو خالی ست
فردا که میایی به سراغم نفسی نیست
من در پی خویشم، به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست... **