24 بهمن 91
از اینکه چقدر رئیسم اقای خوبی است که گفته روز اول کاری می توانم نیم ساعتی زودتر بروم
از اینکه قرار بود بعد از ساعت کاری با مامان برویم وقت آرایشگاه را هماهنگ کنیم برای اول اردیبهشت که سالگرد عقدمان هم بود و این هم خیلی خوشحال کننده بود
گفت بیا برویم ناهار بخوریم از شهید صادقی تا چهارراه راهنمایی پیاده رفتیم تا رسیدیم و پاچین زدیم خوش گذشت
بعدش گفت بیا راه برویم یک کمی قدم زدیم و گفت بشینیم نشستیم و گفت موضوع ناراحت کننده ای را باید بگوید، و گفت که آقا جان هم فوت شده
یک سال گذشت از گریه مان و بهت مان و اندوه مکررمان
زرنگ ها فراری اند..