بدون شرح...
شاملو
مرهم زخم های کهنه ام
کنج لبان توست...!
بوسه نمی خواهم
چیزی بگو...
احمد شاملو
اا
حاشیه نشین
ما حاشیهنشین هستیم.
مادرم میگوید: «پدرت هم حاشیهنشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان
کند و در حاشیه مرد.»
من هم در حاشیه به دنیا آمدهام
ولی نمیخواهم در حاشیه بمیرم
برادرم در حاشیه بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه میکند، گاهی در حاشیه گریه، کمی
هم میخندد.
مادرم میگوید: «سرنوشت ما را هم در حاشیه صفحه تقدیر نوشتهاند.»
و هر شب ستاره بخت مرا که در حاشیه آسمان سوسو میزند به من نشان
میدهد.
ولی من میگویم: «این ستاره من نیست.»
من در حاشیه به دنیا آمدم،
در حاشیه بازی کردم.
همراه با سگها و گربهها و مگسها در حاشیه زبالهها گشتم تا چیز به درد بخوری
پیدا کنم.
من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: «جا نداریم.»
مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: «آقای ناظم اسمش را در حاشیه دفتر بنویس تا
ببینیم!»
من در حاشیه روز، به مدرسه شبانه میروم.
در حاشیه کلاس مینشینم.
در حاشیه مدرسه مینشینم و توپ بازی بچهها را نگاه میکنم، چون لباسم
همرنگ بچهها نیست.
من روزها در حاشیه خیابان کار میکنم و بعضی شبها در حاشیه پیادهرو میخوابم.
من پاییز کار میکنم، زمستان کار میکنم، بهار کار میکنم. تابستان کار میکنم و
در حاشیه کار، زندگی میکنم.
من در حاشیه شهر زندگی میکنم.
من در حاشیه زمین زندگی میکنم.
من در مدرسه آموختهام که زمین مثل توپ گرد است و میچرخد.
اگر من در حاشیه زمین زندگی میکنم، پس چطور پایم نمیلغزد و در عمق فضا
پرتاب نمیشوم؟
زندگی در حاشیه زمین خیلی سخت است.
حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.
من حاشیهنشین هستم.
ولی معنی کلمه حاشیه را نمیدانم.
از معلم پرسیدم: «حاشیه یعنی چه؟»
گفت: «حاشیه یعنی قسمت کناره هر چیزی، مثل کناره لباس یا کتاب، مثلاً بعضی
از کتابها حاشیه دارند و
بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه مینویسند؛ یا مثل حاشیه شهر که زبالهها را
در آنجا میریزند.»
من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه شهر ریختهاند؟»
معلم چیزی نگفت.
من حاشیهنشین هستم.
به مسجد میروم، در حاشیه مسجد نماز میخوانم، نزدیک کفشها؛ در حاشیه
جلسه قرآن مینشینم.
من قرآن خواندن را یاد گرفتهام، قرآن کتاب خوبی است.
قرآن حاشیه ندارد.
هیچ کلمهای را در حاشیه آن ننوشتهاند.
من قرآن را دوست دارم.
همه چیز باید مثل قرآن باشد.
جاذبه

انگار نمی دانند که به زودی خواهد برید...
انگشت های "هیس"
ما را
از هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغای چشمهای من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعایت نکرده بود...
قیصر امین پور
دنیای عروسکی...
.jpg)
چه دنیایی دارند عروسکها همیشه سرگرم
بازی هایشان هستند...
وچه زیباتر است که انسانها همه حسرت دنیایشان را
می خورند...
چگونه باید بود؟
ای کاش کمی شخصیت فاطمه و زندگی اجتماعی و شخصی فاطمه را میشناختیم و از رفتار حضرت محمد با دختر کوچکش چه در خانه و چه در عموم مردم در جامعه ی آن زمان اعراب جاهلی آگاهی داشتیم و خیلی از رمز و رازهای زن در خلقت و در قرآن و دین محمدی برای ما آشکار می شد ای کاش...!!!!
در این مورد متنی از کتاب زن(فاطمه فاطمه است) از دکتر شریعتی براتون میذارم که گویای خیلی از حرفای منه توصیه میکنم به عنوان یک انسان این کتاب رو بخونید تو زندگی خیلی کمکتون میکنه....:
""مردم ما همواره از فاطمه دم می زنند.هر سال دهه ها برایش می گریند.صدها هزار دوره و مجلس و منبر روضه و جشن و عزا به خاطرش برپا می کنند و مدح و ثناها و تعظیم و تجلیل ها و نقل کرامات و خوارق عادت و گریه ها و ذکر مصیبت ها و لعن و نفرینها بر کسی که وی را آزرده است... و با این همه چهره ی روشن او شناخته نیست و تنها چیزی که مردم ما ازین شخصیت مقدس و بزرگ می دانند،این چند قلم تکرار مکررات نسل اندر نسل و قرن اندر قرن است که شب و روز و در تمامی سال و عمر واگو می شود....
و اما درباره ی آنچه باید از فاطمه آموخت،هیچ... و در نقشی که شخصیت او در زندگی و سرنوشت پیروانش دارد تنها و تنها شفاعت و آن هم در قیامت...
این است تمام اطلاعاتی که درباره ی این شخصیت بزرگ در اذهان مردم وجود دارد.
دکتر شریعتی""
به باغ همسفران
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی
نمی کرد
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم،آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین،عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی
عشق را.....
سهراب سپهری
واحه ای در لحظه
به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا،پر قاصدهايي است
که خبر مي آرند از گل واشده ي دورترين بوته ي خاک
روي شن ها هم نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است که صبح
به سر تپه ي معراج شقايق رفتند
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي آيد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي،سايه ي ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد،مبادا که ترک بردارد
چيني نازک تنهايي من...
سهراب سپهري
حرف های دلم همچون گلهای دوست داشتن هستند که هر لحظه عطش
چیده شدن دارند...
چه زیباست یکتویی،یعنی تنها تو هستی،تنها تو را می بینم تنها تو احساس
می شوی تنها تو می بالی تنها به تو امید دارم تنها با تو حق را می بینم،
خیال تویی شعر تویی،خاطره تویی،جوانی تویی،بوییدن تویی و در نهایت
عشق آن ودیعه ی الهی تویی...
(پدر مادر ما متهمیم، دکتر شریعتی)
ناگفته های سهراب سپهری
آزادی
بس که در سرزمین گل و بلبل به کار ما کار داشته اند، همین اندازه که در
دیاری کسی سربه سر ما نگذارد آن دیار را بهشت و مردمش را فرشته
می دانیم....
**************************
کتاب
هنگامی کتاب می خوانیم که در حاشیه ی روح خودمان هستیم.برخورد ما با
کتاب زمانی رخ می دهد که شور نگاه کردن را از دست داده ایم،هرگز در
چهره ی مردی که سر در کتاب دارد طراوت ندیدم.
ساخته های ذوق و اندیشه ی بشر همه در کرانه ی زندگی هیاهو به راه
انداخته اند،وگرنه میان جریان،ما با جریان یکی شده ایم و صدایی نیست....
***************************
کفش
پابرهنگی نعمتی بود که از دست رفت کفش، ته مانده ی تلاش آدم است
در راه انکار هبوط،تمثیلی از غم دور ماندگی از بهشت،در کفش چیزی
شیطانی است،همهمه ایست میان مکالمه ی زمین و پا...
دردواره ها
چشم های من
این جزیره ها که در تصرف غم است
این جزیره ها که از چهار سو محاصره است
در هوای گریه های نم نم است
گرچه گریه های گاه گاه من
آب می دهد درخت درد را
برق آه بی گناه من
ذوب می کند
سد صخره های سخت درد را
فکر می کنم
عاقبت هجوم ناگهان عشق
فتح می کند
پایتخت درد را..
قیصر امین پور
شعر دلخواه دکتر قیصر امین پور که در بیشتر مجالس می خواند
اگر دل دلیل است...
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آور ده ایم
اکر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
دکتر قیصر امین پور