خوشبختی های ما
سلآمـ بهـ وبـ منـ ومُحَمَّدم خوشـ اومدے مطالب قدیمی رمزی هستند و دوستان جدید همون مطالب جدید رو بخونن از این پس نظرات تاییدمیشنن ((خواهشا رمز وبلاگاتون رو توی این پُست برام بذارین- ممنون)) سلام سلاااام من هنوز هستممممم آخ که اینجا شد خاطره، خوشحالم دارمش عزیزای دلم دوستای مهربون و عاشقم کجایین😘 سلام به دوستای قدیمی که تک و توک یادم میکنین ، برام خیلی با ارزشین . باورش سخته که سال ۹۹ هیچی ننوشتم، زمان عین باد گذشت، دوستون دارم یه محمد دارم که الان شیفت شبه زحمت میکشه ، یه پسر ۵ ساله که نزدیکم خوابیده و بویی بین عسل و بهشت میده😀 قدیمیا عاشقا بیاین بالا حال و هوای عاشقانه ی قدیمو بپاشین تو وبلاگ 😁 یه مُحَمّد دارم... میگه روزتون مبارک میگم مگه کودکم من + قربونت بشم ک قبلا کل وجودت کودک درونت بود و الان مشکلات باعث شده گمش کنی. پیدا میشه مطمینم یه محمد دارم ... داره سخت کار میکنه ک بتونیم زودتر به بعضی آرزوهامون برسیم یه محمد ک خیلی وقت ها خانمش بهش یاد آوری کرده ک چجور عشقمونو زنده نگه داریم + عشقولانه ها اگر بهشون رسیدگی نشه می تونن به بدترین شکل ممکن حال و روز آدما رو خراب کنن و بشن تلخ ترین وقایع زندگی یه آدم سلاااام اوایل ک مینوشتم فکرشم نمیکردم یه روزی اینجا بشه نوستالژی_ چقدر حال و هوای خوبی داشت اینجا. اینستاگرام هر چی زور بزنه نمی تونه حس خوب وبلاگو داشته باشه حداقل برای من __ استارت این وبلاگو وقتی زدم ک حس کردم عاشق یه آدم لایقم. خیلی روزای خوبی بودن الان ک میخونمشون می بینم چقدر قشنگ بود دنیام ک البته الانم قشنگه اما یه جور دیگه س __ درسته ک بلاگفا بخشی از خاطراتی ک الان میفهمم چقدر با ارزش بودنو از بین برد ولی ممنونم ازش ک بخشی از دفتر خاطراتمو برام حفظ کرده __ دوستای خوبم ک قبلا اینجا رو میخوندین بیایبن بالا خودی نشون بدین ببینم __ بعضیاتونم ک مثل پریا خانم نه راه کامنت گذاشته نه اثری. زود بیاین بالا بی ادبا :) _ حتما می دونین ک من و محمد یه پسر 3 سال و 3 ماهه داریم ک الان از سقف خونه مون آویزونه :D از بس بلا هستن ایشون سلام سلام به هر کسی که عشق رو لحظه ای حس کرده حالا که ثمره ی عشق من و محمد کنارمه و دارم صدای نفس هاشو میشنوم دنیام زیرو رو شده، فکر میکردم محمد برام آخر عشقه اما حالا میدونم که یه چیزی کم داشتم و اونم پسرمون بوده، من و محمد با مهدیار کامل تر شدیم و عاشق تر، شاید یادم رفته باید چطور بنویسم از عشق توی این وبلاگ، نمی دونم، اینجا برام خیلی حس غریبی داره، شایدم حس آشنا! اینجا پر عشقه برام، اینجا با دوستای عاشقم آشنا شدم، دوستای عزیزی که آرزومه هر روز عاشق تر باشن، مهدی یارِ ما سه ماه و هجده روزه که دنیای ما رو عجیب عاشقانه تر کرده، امیدوارم همه ی دوستای عاشقم این لحظه هارو داشته باشن.. سلام گاهی میام سر میزنم به اینجا، وبلاگتونو چک میکنم، گاهی پست جدید دارین، گاهی مدت ها نمی نویسین، و من کلا نظاره گرم، گاهی براتون کامنت میذارم و اکثرا نه، کامنت هاتونو چک میکنم و اکثرا کامنت جدیدی ندارم، اینجا تقریبا متروکه س، و من حس گردش روی برگ های پاییزی دارم وقتی اینجا میام. قدم میزنم و به گذشته ها فکر میکنم، به عشق، به عشقی که وقتی شروع شد نیاز داشتم یه جایی بنویسم که من عاشقم، که من یه محمد دارم که وقتی میخنده فقط به چشماش نگاه میکنم، اینجا دیدم خیلی ها یه محمد دارن و عاشقن، خیلیا وبشون تعطیل میشد و عشقشون به بن بست میخورد، خیلی ها هم موندن و هنوز میخونمشون و میفهممشون، دنیای من شاید ظاهرا تغییر کرده، شاید حالا که ثمره ی عشقمون، پسر نازنینمون به تولدش نزدیک میشه، فکر کنم که من تغییر کردم، مادر شدم، همسر شدم، بزرگ شدم، اما من هنوز همون جوجوی تو خواهم موند، جوجوی پنج سال پیش که اسم وبلاگمو به خاطر همین انتخاب کردم، من هنوز همون فاطمه ی عاشق و دیوانه ام، همون که واسش از جون عزیزتری محمدم، هنوز بی تغییر عاشقتم.. روز عشق هم گذشت، با هر فلسفه ای بهش نگاه کنیم فقط عاشقا میتونن بفهمن وقتی اسم عشق میاد چقدر حال و هواشون تغییر میکنه، و اینکه هر فرصتی که اسمش عشق باشه براشون غنیمته برای عاشق تر شدن و یاد آوری خاطران شیرین و تلخ عشق، منم مثل یه عاشق معمولی نشستم و اون روز گریه کردم از عشق، حالا که به محمدم رسیدم، حالا که خیلی واقعی تر مردِ من شده، حالا که مرد شدن و پدر شدنو توی وجودش و چشمای دوست داشتنیش حس میکنم از قبل عاشق ترم، خداروشکر کردم همیشه که بهم اجازه داد توی این دنیای بی رحمش عاشق باشم، خداروشکر میکنم که هر روز میتونم بگم اگر همین امروز از این دنیا برم سهممو از دنیا گرفتم، سهم من حسی بود که محمد همیشه به من داد، سهم من چشم های مهربونِ تو بود محمدم حالا دیگه نی نی خوشگل من و محمد اندازه ی انجیره و دوران بحرانی رشدشو سپری کرده و انجیرِ مامان عزیزتر از همیشه شده یه آرزوهایی دارم واسه خودمون و میدونم خدا به زودی منو به آرزوهام میرسونه سعی میکنم زندگی رو سخت نگیرم؛ با شیفت های طولانی محمد و ساعت های طولانی تنهایی توی خونه کنار بیام و منتظر روزیم که با انجیر بریم بیرون خرید و خوشگذرونی الان تازه دارم از دست بلاگفا عصبانی میشم بابت خراب کردن آرشیو خاطرات قشنگم واقعا معتقدم دنیای مجازی با وجود خوبی هاش به هیچ عنوان خوب نیست! من که دنیای واقعی رو ترجیح میدم و دلم میخواد زندگی کنم، به نظرم دنیای مجازی زندگی رو ازمون گرفته سلام از همون اول که شروع به نوشتن توی فضای مجازی کردم میدونستم که هیچ چیزی مثل دفتر قدیمی چرک و له شده ی پر از خاطرات سال ها نمیشه، کاملا واقف بودم که فضای مجازی ثباتی نداره، نه به دلنوشته هام توی نوت گوشیم دل میبندم نه به اینجا با این حال وقتی شروع کردم به نوشتن توی این وبلاگ تازه چند ماهی میشد که عاشق شده بودم، هیجان زده بودم و با ذوق دلم میخواست لحظاتمو به اشتراک بذارم، میدونستم که دوستای عاشق زیادی پیدا میکنم و بعضی از دوستام توی ذهنم میمونن شاید تا آخر عمر خوشحالم که این وبلاگو داشتم و دارم، خوشحالم که روند تغییر و بزرگ شدنمو خیلی واضح دیدم جلوی چشمام خوشحالم که ثبت شد، تا همین جاشم راضیم از کارم، به نظر من آدمی که زندگی و احساسشو ثبت نمیکنه ضرر بزرگی کرده، ضرر بزرگیه پاره کردن دفتر خاطرات دوره ی نوجوانی و اگر مثل من باشید آتیش زدنش! با خوندن لحظات گذشته لذت میبرم دفتری هم دارم که اگر گوشی و تب لت و لپ تاپ اجازه بدن گاهی ثبت میکنم روزگارمو حالا وقتشه اینجا هم ثبت کنم ثمره ی کوچولوی عشق من و محمدو. ثمره ی فسقلی که توی شکم منه و اکثر لحظاتمو باهاش شریکم گرچه هنوز حسش نمیکنم :) پاک شدن پست ها ی اخیر بلاگفا و دیدن پست های سالهای پیش حال و هوای منو عوض کرد یادش بخیر نه اینکه الان عشق نباشه؛ حالا دیگه عشقمون واضح تره و تو لحظه لحظه هامون به صورت عملی داره بدجور خودشو نشون میده عشقم تو زندگیمون خیلی بیشتر از من مواظبمه، دلم میخواد منم مثل اون بیشتر فداکاری کنم سلام شنیدم پست های بلاگفایی ها اکثرا پریده اومدم سر زدم به اینجا. اولین کار خوندن نظرات بود که البته گویا آخرین نظرات پریده ولی پست هام هنوز سر جاشون هستن اگر با این پست نپرن! نظراتو که خوندم خیلی دلم برای شما خواننده ها و دوست های وبلاگیم تنگ شد وقتی این همه محبت دیدم و یادم اومد ... من و محمد 29روز پیش مراسم عروسیمون بود و زندگی خوبه خداروشکر امیدوارم دوستای خوبم به عشقتون برسین و خوشحال باشین پ ن : بله با نوشتن این پست ، پست های اخیر پرید :s + گوشیامون هم پرسیدین چی خریدین؛ اس تری سفید + الان عشقم باز رفته سر کار :) و خانومش داره میره گوشی مشترکشونو بگیره یه مُحَمَّد دارَم.. حالا که دارم می نویسم دلم نَویدِ آمدنش را می دهد برای آن کسی که حرف از سال ِ دوری می زَد، این یعنی که حالا باید دستِ دِلَم بلَرزَد؛ باید دستِ دلم
بلرزَد و بیشتر به این فکر کنم که تا وقتی می آید موهایم چند سانتی متر ِ دیگر بلند خواهد
شد.. + تعطیلی مدرسه ها نه فقط برای دانش آموزا بسیار خوشحال کننده اس بلکه معلّما هم پرواز میکنن از ذوق :) بعله .. البته به شرط این که همسرشون هم خونه تشریف داشته باشه *: + تنها موندنی که واسه زندگیمون باشه تحملش راحت تره :) + دقت کردین از یه هفته پیش توی پُستِ ثابت یه سال به سن هر دومون اضافه شده؟ بزرگ شدیما :) + بازم خاله پری اومد :| وقتیم میاد من فقط بغل مُحَمّدَمو میخوام + خیلی دوست دارم عشق ِ فاطمه *: با این که هر وقت محمد ازم عکس میخواد من وسواسم و هزار تا میگیرم تا خوشگل ترینشو بفرستم! اما امروز مدرسه که بودم بهش زنگ زدم پیشنهاد دادم که روزی حداقل 3 تا عکس از خودمون بفرستیم تا دلتنگ نشیم! حالا توش موندم:| اما من تمام تلاشمو خواهم کرد حالا که کمی فقط کمی سرم خلوت تر شده... + عشق من خیلی دوست دارم + دوستان می بینید که کمتر میام چون سرم شلوغه و نمی رسم اما اینجا رو رها نمیکنم فعلا + محمدم توی این دو سه روز که کمتر باهات بودم دلم واقعا اذیت شد + دیروز تولد محمدم هم بود؛ عشقِ فاطمه روز تولد تو شاد ترین روز زندگی منه خودت میدونی؛ خدایا عشقمو به خودت میسپارم که سالها با فاطمه اش زیر آسمونت خوش زندگی کنن . . . . . . . . تولدت مبارک مردِ آسمونی من *: + وهنوز من مانده ام و حسرت هایی که روزی تحقق پیدا خواهند کرد؛ خدایا کاش زودتر.. + امروز با محمد در این مورد که چه کار کنیم تا زود تر بتونیم عقد کنیم و البته ثبتش کنیم حرف زدیم؛ راه طولانی و پر پریچ و خمی که طی میکنیم..! + دیروز امتحاناتم تموم شد و من موندم و دو کیلو بستنی که خودمو مهمون کردم و فریزری که پر شده :| + مرسی از دوستام که تولدمو تبریک گفتن و همچنین ندا خانوم عزیزم که ادرس نداره و قابل میدونه اینجا رو میخونه ... میگه: میلاد باسعادت جیگر ِ محمد بر همه مبارک باد :) و البته میگه تو وبلاگ بگو من گفتم :| + منم قربونش میشم . . + دیروز یه اتفاقی افتاد برای نزدیک تر شدن ما به هم + خدایا شکرت البته به جز زنگ زدن به دوستم با اون حال بدم که فکر میکردم قراره دیگه بمیرم :)) تمام پیامای گوشیمو پاک کردم که اگه مُردَم کسی پیامای خاک بر سریمونو نبینه D: خلاصه شب سختی رو پُشت سر گذاشتم و از اون دنیا برگشتم :| اینقدر کار عملی دانشگاه ریخته روی سرم وکارای مدرسه هم هست که واقعا موندم از کجا شروع کنم؛ اما بالاخره باید شروع کرد(اینو گفتم چون یکی از کارایی که دارم، خلاصه کردن کتابِ آنتونی رابینز ِ، بالاخره باید یه چیزی از این کتاب هم یاد بگیرم دیگه:) + میلاد پیامبر رحمت و مهربانی مبارک باشه دوستان؛ وقتی به مناسبت امروز فکر میکنم یه لبخند گنده میشینه رو لبم :) + پارسال روز تولد حضرت محمد(ص) و محمدم توی یه روز بود دقیقا ینی 10 بهمن! و من خیلی خیلی خوشحال بودم و دلم گرفته بود که چرا روز به این قشنگی پیش محمدم نیستم و از ته دل میخواستم سال دیگه پیشش باشم که نمیدونم میشه یا نه + محمدم هم داره واسه مهمونِ دوستش! ناهار آماده میکنه + منم دلم میخواد دوستم بیاد دنبالم بریم بگردیم یکم خسته شدم + الان دغدغه ی من اینه که امشب به مامانم بگم قضیه ی محمد رو یا نه :s + دوستان عزیز توی پستای قبل گفته بودم که فوفو کیه؟ منم دیگه اسمیه که محمدم ابداع کرده میگه به معنی فاطمه فسقلی :| + ایشالله همه چی با آرامش :) + دوستای خوبم خیلی زیاد ازتون ممنونم بابت تبریک پیشاپیشتون *: + یا علی (پیرو شماره ی این پُست) یه فوفو
دارم یک هفته دیگه روز تولدشه اما من ازش دورم
خیلی دلم میخواست پیش هم باشیم و براش جشن تولد بگیرم اما بنا به یه سری دلایلی
انگار این امر شدنی نیست
+ یه ترس اضافه شده که نکنه مجبور بشی ایران نباشی و دو سه سال ازت بی خبر بمونم :(( + خدایا همیشه حس های خاص بهم دادی؛ همه شونم دوست داشتم؛ اما این حسّو نمیخوام تجربه کنم نمیخوام :( + محمد تقصیر توئه! چرا بچه رو میترسونی! آخرین بارت باشه بگی شاید مجبور بشی دوسال دنبال شوهرت بگردی :| حتی به شوخی نازِ من :) باشه عشقم؟ همه چی رو که به بچه نمیگن + عه چه پُستِ ترسناکی شد! اینقدرام حالم بد نیست؛ یه سردرد عصبی به خاطر مدیرمون گرفتم که داشت غیر قابل تحمل میشد؛ با باباییم که حرف زدم بهتر شدم :) البته با همسری مهربونم *: + امروز مدرسه ی ما بدلیل بارندگی تعطیل بود اما اصلا بارون هم نیومد :| + آرزو دارم هیچ کس واسه این امتحانات اذیت نشه و همه راحت بخونن + من از هر کسی این پُست رو خوند خواهش دارم دعا کنه واسه من و محمد که واسه به هم رسیدنمون اذیت نشیم + خب باشه جیگر غیرتی خودم فدات بشم *:
میگه چون کودک درونت فعاله روزت مبارک
بعدم میگه من کودک درونمو گم کردم باید پیداش کنم![]()
![]()
آخه معلم هم این قدر بی پول؟ :) نمیدونم پولامو چی کار میکنم ینی نمیدونم چی میشه تموم میشه زود :|
محمدم هم گفته هر گوشی خریدی منم همونو میگیرم :) الهی فداش شم گذاشته به سلیقه ی خودم گوشی هامونو انتخاب کنم؛ قیمتشم هر چی میبرم بالا میخنده میگه اشکال نداره بگیر؛ اما من نمیخوام خیلی گرون بگیرم، بعله همچین خانوم اقتصادی هستم من:)
ازدواج خواهرم فکر میکنم همون روز تولد محمدم باشه و خیییلی زیاد دوست داشتم با محمد توی جشن حضور داشته باشیم! اما اصلا امکانش نیست و دارم خودمو خانواده ام رو آماده میکنم برای خواستگاری
+ فوفو من
خیلی دوست دارم عشقم
+ پیشا پیش
تولدت مبارک گل نازم ( کل عام و أنت حبيبتي) :x(l)(f)
مثل بچه هایی که تا مامانشون چادر میندازه رو سر، گریه میکنن و میترسن
مامانشون بره از پیششون؛ وقتی پیام میده و صدام میزنه "خانومیم" ترس میفته
توی دلم و میگم میخوای بری؟ ترس دارم بری چهار پنج ساعت نباشی پیشم :(
وقتی میگی خانومی خودتو بپوشون بیا تو حیاط دلم میلرزه؛ با خودم میگم
میخوای برم تو حیاط تا یه خبر بد بهم بدی :| اصلا فکر نمیکنم که منظورت اینه
که برو تو حیاط تا بوی غذای دوستات سَردَردِت رو بدتر نکنه؛
یودیت نوشتی:| حتی وقتی گفتم آبجیم ازم پرسیده عکس باحجابتو واسه نامزدم بفرستم یا نه میگه: هآآآآآآآآآآآآآآ؟ هاااااااا؟ هااااااااا؟
| سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۸|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۵|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۵|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۴|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| دوشنبه ۹ آذر ۱۳۹۴|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۴|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۴|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه محمد دارم عشقمه مهربون خودم؛ وقتی میره سر کار و من دلتنگش میمونم اما تحمل میکنم :-(
| شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم حدودا نصف پول گوشی که میخوام بخرم رو ازش گرفتم و نصف دیگه اش از مامانم که سرِ بُرج حقوقمو ریختن پسشون بدم :))
| چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم از صبح که رفته بیرون الان تو راهه داره برمیگرده؛ فداش بشم من که واسه زندگیمون تلاش میکنه:) خوردنی شده؛ منم که تا محمد نیاد نمیتونم دست به سیاه و سفید بزنم! چی کار کنم عادت کردم حتی وقتی واقعا کنارم نیست اما حواس جمعشو نسبت به خودم حس میکنم و میتونم زندگی کنم!
| شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم بازم امروز باید میرفت و من نمیتونم زیاد با عشقم حرف بزنم و اس بدم؛ امروز یه هفته از سالگرد تولد محمدم میگذره و من تو دلم موند که محکم بغلش کنم و اون ته ریششو بوس کنم و بگم تولدت مبارک؛ روزای تولدش فقط اشک توی چشمام جمع شده دوساله، فقط از شادی ِ وجودش توی این دنیا؛ بازم میخوام بگم تولدت مبارک عمر ِ من محمدم..
| پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم این روزا داره آینده مونو میسازه؛ امروز تا حالا هنوز نشده که با هم باشیم! و من خیلی دلتنگشم؛ الان هم توی راهه و دلشم به قول خودش اوشولو شده واسم :)
| چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم امروز از خودش و برف تهران برام عکس فرستاده؛ منم الان درگیرم با خودم که زیاد عکساشو نگاه نکنم چون دلتنگ تر میشم. اما نمی تونم و هی عکسشو زوم میکنم و بوسش میکنم :)
| سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم امروز صبح قبل از ساعت 7 بیدار شده و من خیلی خوشحالم! این دوسه روز درگیر مراسم عقد آبجیم بودم و بالاخره دیشب مراسم تمام شد و تنها خواهر ِ عروس خانوم میتونه یه کم استراحت کنه. بعدا از حدودا چهار ماه خانواده ام رو دیدم و امروز باید دوباره برگردم:( معلوم نیست تا کی! شاید نوروز؛ البته اگر مراسم خواستگاریِ خودم پیش بیاد که باید زودتر بیام خونه :) ایشالله
| جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم الان رفته بیرون که قدم بزنه! و منی که به دلم مونده هنوز که لباس گرم تنش کنم وقت بیرون رفتناش؛ با تمام لج بازی هاش شالشو محکم اون مدلی که دوس دارم کیپِ کیپ دور گردنش ببندم که مبادا یه کم سرما از بالای یقه اش به بدنش نفوذ کنه
| شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم.. دیروز تولد خانومش بود :) و خانومش تنهایی برای خودش تولد گرفته بود
| پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم الان جلسه اس وطبق معمول من منتظرم برگرده تا بتونم به کارام برسم!! دیشب طوری مریض شدم که فقط تونستم گوشیمو بردارم زنگ بزنم به دوستم که توی همین شهری که زندگی میکنمه و بگم بیا حالم بده! اونم بنده خدا حدودا چهار پنج ساعت بالا سرم بود و داشت تب منو بند میاورد؛ میگفت داشتی میسوختی و هی تبت میرفت بالا؛ محمدم هم که زنگ زده و بود و اس داده بود تا حدودی حدس میزد خوابم برده باشه اما خیلی نگران شده بود عزیز دلم
| یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد داَرم مهمون داره و البته ناراحته که چرا مجبوره به مهمون دوستش برسه و نتونه وقتشو با من بگذرونه؛ از قضا منم یه مهمون گیرم اومد؛ یه خانوم ناز الان تو اتاقمه و خسته اس و رو تختم داره هم درس میخونه واسه امتحان فرداش هم استراحت میکنه و من برای آرامشش اومدم توی هال؛ فک کنم یه پنجاه سالیشه خیلی نازه :)
| جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم ازش خیلی ممنومم که منو غافل گیر کرد و پُستِ قبلی رو نوشت؛ جدیدا براش اسم نویسنده درست کردم که با اسم خودش پست بنویسه هر وقت خواست عشقم؛ تولد من دوم بهمنـِ ؛ ناگفته نماند تولد خودش هم چند روزی بعد از تولد منه ینی 10 بهمن و من فکر میکردم دیگه این بار تولدامونو در کنار خانواده مون جشن میگیریم اما انگار خدا میخواد یه کم دیگه طول بکشه و در هر صورت ما باید آماده باشیم تا اون روز قشنگ برسه
| پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
| سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم نازترین پسر ِ دُنیاست :)
| یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم فردا صبح آخرین امتحانشو میده و یکی از استرس های من ازبین میره؛ نکته ی جالب: امتحانات من هنوز شروع نشده و مال آقا محمد فردا تموم میشه! نمیدونم خوبه یا بد؛ اما فکر کنم این جوری بهتر باشه چون تحمل دوتا فشار با هم نداریم :) اول نی نی ِ من امتحاناتش تموم بشه بعدش مامانیش امتحاناشو بده :دی
| سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|
یه مُحَمَّد دارَم میگه: چرا توی وبلاگ هم در مورد پر
| یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲|
|فآطِمهـ(حَبیبِ مُحَمَّد)|