
حرف . . .
احساس همیشه در من جاری بوده . احساسهای بی در کجا و سرگردان. گاهی که دلم غنج میرفت و نشون از یک احساس بزرگ رو میداد میگفتم دختر تو تو خونه خودت نشستی و انتظار احساس عمیق و بزرگ رو داری؟؟؟؟
ولی تو دلم یه چیز بزرگ میگفت که هست و منِ منطقیم میگفت توحم احساس داری . پاشو برو سر کارت. به زندگیت برس . ادامه بده. تو توی تنهایی خودت باید بهترین ورژنت رو بسازی. آخه بودن با غیر منم برام تاوان داشته .
رفتن و دیوار خوردن هام. سر شکستن ها و باند پیچیدنهای احساسم. تاولهای دلم و فوت کردن.
این روزها یک عشق بزرگ اومده و میگه من هستم. و من دلم غنج میره برای داشتن اون عشقی که همیشه منتظرش بودم . اما .... می ترسم
میترسم که اگه این عشق پایه هاش قوی نباشه من باز روی سوخته های دلم چه طور آتیش سوزی به پا کنم؟ اعتماد کنم؟ بپذیرم؟ اگه گذرا باشه و یه حس خیلی قشنگ بوده باشه و بگذره ؟؟؟؟
یه سرگردانی بزرگ و یک اشتیاق بسیار بزرگتر و یک من سختگیر بدتر از مامان بابایی که تخم نه توی دهنشونه.
دلم دریاست با یه عالمه زیبایی سرگردان در این روزهای پاییزی
کشک و دوغم
من از تو مایه میگیرم
شیرین باشی شیرین میشوم
ترش باشی , ترش
شیرین و عسلم به تو مربوط است
دلم دکان ماست بندیست
با مشتری عزیزی که تو باشی
کشک و دوغم وقتی پیش همه ام
سر شیر و عسلم کنار تو
حسرت به دل نباشم
می خواهم
آنقدر صدای باران در گوشم بپیچد که وقت مرگ
حسرت نشنیدنش به دلم نباشد
حسرت ندیدن افتادن دانه های برف
حسرت روزشماری نکردن بزرگ شدن سبزه عید
باید با چشم و دل سیر از اینجا بروم
بعد از اینجا
میخواهم ماهی ای شوم
در عمیق ترین قسمت دریا
که گیاهان را دوست دارد
و رنگش صورتیست
به گردن من
برو
تا تمام من برای خودم بماند
که تاوان بودن تو
نبودن خودم بود
عجب !!!
پاییز کویر که پاییز نیست
غریبانه خودش را به تن خارها و درختچه های بی برگ میکشد
و دلش برای یک برگ ریزان قنج میرود.
اینها نمیدانند
خبر مرگ یک عزیز را نباید به ناگهان به یک شاعر داد
باید آرام آرام
در گوشش زمزمه کنند
تا خوابش ببرد
وقتی بیدار شد
حودش را به کوچه علی چپ میزند
و میگوید چه کابوسی دیدم !!!
شعر جدید
مردارمان را شراب انداختیم
و روز چهلم گفتیم میگذرد
سرد میشود
اما این طور نبود
غم گلویمان را می فشرد
و روز به روز
مستی این غم داغ ترمان می کرد
و مرگ ما را در خودمان فرو کرد
زمان متوقف شد
بهت, مردمک چشمهایمان را به هم گره میزد
درد وسط خانه پخش شد
هر کدام تکه ای برداشتیم و گریستیم.
تو
مثل بالش زیر سرم هستی
خوب که نباشی
خوابم نمیبرد
#مرضیه سیروسی
چیزی در من کم است
نرفته ای هنوز
دلم تنگ است
قدم برمیدارم
میرقصم
میخندم
شعر میگویم و شادم
اما چیزی در من کم است
خوب یاد گرفته ام
روی زخم ها را بته جقه بدوزم
#مرضیه سیروسی
دلتنگی مثل خرفه است
وقتی به باغ دلت بنشیند پر میشوی
بوته بابونه نیست
مختصر و مفید و زیبا
کاش دلتنگی مثل پرده اتاق
جمع میشد گوشه ای
یا مثل موهای پریشانم
با یک گل زیبا میشد
دلتنگی
یک کیلو لوبیاست
پخش شده وسط فرش
که هرچه جمع کنی
تمام نمیشود
حلزونها
حلزون ها راحت میمیرند
مثل خواب شب در خانه شان
فقط
طولانی
طولانی
طولانی
#مرضیه سیروسی
بی قراری هایم دیگر برای او نبود
برای خودم
برای من بود
انگار اسیری بودم میان میله های در دیوار بی پنجره
یا پروانه ای در پیله, در دیگ آب جوش
یا ماهی بیچاره ای کف قایق
که باید آنقدر به زمین و آسمان میزدم تا میمردم
بی قرار بی وفایی ها بودم
بی قرار شدن ها و نشدن ها
نگران شعله کوچک مقابل باد
نگران جنگل در امتداد باد
نگران گنجشکهای لا به لای درختها
نگران سبزه ها و گلهای نروئیده
حتی اگر دلتنگیهایت تمام نشده باشد
اگر به خودت نرسیده باشی
حتی اگر اماهایت شروع شده باشد
با اولین چرخش کلید
با اولین کلید برق
در اولین کانال تلوزیون
من شروع میشوم
با شانه های سنگینی که تنهایی های زیادی را یدک میکشند
اما
پرده سرجای خودش ثابته . درخت و برگها همونجا ایستادن بدون حرکت و ستاره ها هزاران سال نوری از ما فاصله دارن.
زمین با سرعت نجومی دور خودش میچرخه ، باد از بین شاخه ها و تک تک برگها به پرده می خوره و از لا به لای هزاران تار و پود این پرده ، باد وارد اتاق میشه
و باز همین دور باطل . و باز ستاره ها به اتاق میریزن و باز ستاره ها سر جای خودشون ثابت هستن .
خخخخخنده داره دنیا خیلی خنده داره . همه دارن زندگی شونو میکنن و طبیعت روال خودشو داره . این منم که با فکرهای پریشون و مرده ام دارم جون میدم . دارم تفصیر میکنم. دارم سفسطه میکنم .
این ما .... آدمای حقیریم که با نقاب عقل میخوایم همه چیزو بپیچونیم . آره فکر میکنیم اگه همه چیزو بپیچونیم جریان به شیوه دلخواه ما میشه و همه چی فرق میکنه
اما ...... ستاره ها ثابتن درخت ثابته پرده ثابته من ولی من ثابت نیستم
این عدم ثبات انسان هست که برای انسان شده معظل.
تو شاد باش
سهم غم جهان را شاعران میخورند.
این روزهای نو روزی
غم های دیروزی هم به خوراک من اضافه شده
باید رژیم غم بگیرم
غم بادم بزرگتر از دیروزهاست
دارد به چشم میزند
آنچنان لگدی که خر عموی پدرم
به سینه پدربزرگم زد
و روانه دیاری کرد به اسم دیار باقی
میترسم این غمخانه دیاری باشد
که برای من باقیست
ابرهای عصر و باد در پرده
یک موسیقی مزخرف درpmc
و ناخن هایی که به رنگ بهار لاک زده شده
همین خودش لحظه ای از زندگیم بود
بدون او
باز دلتنگم
عجب جمله غریبی برای همه است. آرامش
من شدیدا آرومم توام با سپاسگزاری از لحظه ها. گردبادهای زیادی رو از سر گذروندم و موج های زیادی قایقم رو به سخره ها کوبوند. حالا آروم توی جزیره ای هستم که آسمونش آبیه و میوه های خوبی داره و هر چیزی سر جاش هست.
ضمن اینکه چیزی برای از دست دادن ندارم. فقط تلاش و حرص برای بهدست آوردن هست.
باید به دست بیارم قایقی رو که بتونم از این جزیره به شهر برسم. و لباسهای سیاهم رو به تن کنم.
این لباسهای برگ برگی و رنگ رنگی دل تنمو زده. من شرایطی رو دارم که همه بهش حسرت می خورن. آزاد و رها. شاید باید برم و کسی که منتظرم هست رو به این جزیره بیارم. لباسهای برگ برگی بپوشیم . و دیگر برای هم آغوشی نگران بندهای لباس های زیر و رو و کش تنبان نباشیم.
کسی که دوستم داره با من به این جزیره میاد؟ کسی که دوستم داره تن به آرامش این ماسه ها میده؟ تنش و از خوشخواب تخت جدا میکنه تا به ماسه ها تن بده؟ حتی عنوانشم سخته . موندم چه جوری بگم بهش. یک بار ترسیدم . یک بار طوفانی شدم. یک بار با قایقم وسط طوفان رها شدم . به خاطر ترسم. باز رها شدم به خاطر دیوانگی جزیره دوستی ام. اینبار یا باید رو کنم جزیره رنگ رنگی رو یا با ترس و وحشت به دنیای رنگ های سیاه و ساعتهای کوک دار تن بدم.
من تن ماسه های داغ رو تنی می خوام. من لباسهای برگربرگی رو میخوام . من اینجوری شادم.
درگیرم. درگیر بندهایی که میترسم به تنم به دستم به چشمم به پاهام به تفکرم و به آزادیم گره بخوره.
میتونی به دنیای رنگ رنگی من بیای؟ برگ به تن کنی؟ بچه بیاریم لباس برگی تنش کنیم؟
صبح ها به خورشید سلام کنیم و شبها به ماه چشمک بزنیم؟ شراب میوه های جزیره ای بخوریم؟
گاهی به التزام به دنیای سیاهی های مردم داری سری بزنیم و زود به جزیره برگردیم؟
بیا که کابوسها بد جور می خورد تمام منو.
زود باش. جواب منو بده
جزیره برای من و تو جا داره و نعمت هاش بی شماره.
نگاهش را میمالید به تن زندگی
همه چیز سرجایش بود
خوبی ها، آدمها، بایدها، نباید ها
حتی خود عجیبش
باز ذهنم پایش را توی زندگی کرده
و مثل یک پتوی پلنگی کثیف در تشت پر از کف
هی لگد میکند
هی گلد میکند
هی لگد میکند
قبل رفتن
شکل جاده می شوند
شکل ابرهای قرمز و صورتی و سبز
دشتهای پر ازدحامی که از سرم می آیند
از انگشتهایم می چکند
صبر می کنم
لکه های دستانم را به دهان می برم
آسمان سیاه را آبی می بینم
اشکهای صورتم را باران بهاری
صبر می کنم
بغضهایم را به کنج لبانم می دوزم شبیه خنده
به آسمان و زمین و چمن می خندم
و به سمت تیمارستانی می روم
که هیچ گاه راهم ندادند.
59-
تا نیمه راه رفتم
برگشتم
چمدانم را باز کردم
اندوهم هزار برابر شده بود
متین و مهربان و آرام
مرا از خودم میگیرد
و من هر روز تنها تر می شوم
این روز ها عشق
مثل کفشهای چینی
ارزان و مفت و به درد نخور
خیابان ها را اشباع کرده
تنهایی با چسبی از جنس پوستم
به وجودم چسبیده است
چگونه تن از تنهایی رها کنم؟؟؟
تنها یی هایم را
به مزایده چشمها می گزارم
هر چند در سر زمین من
هیچ مزایده ای شرافتمندانه به پایان نمی رسد
چمدانم را بستم
تا نیمه راه رفتم
برگشتم
چمدانم را باز کردم
اندوهم هزار برابر شده بود
او رفته
من و جاده مانده ایم
با چمدانی کوچک و تنهاییهایی بزرگ
تنها داشته این روزها
غروریست
که دارد مرا می کشد
زندگی ام را در گودالی از لجن لگد کوب می کرد
من مانده زندگی را
چنگ می زدم لا به لای لجن ها
و زیر پاهای وحشی خزه ها له می شدم
روزی برمیگردد
با سری در دست و شانه هایی روی پاهایش
بر میگردد تابخشیده شود
تا رنج نکشد
تا رها شود از رنجی که به جانم ریخت.
این روزها هر لحظه هزار بار می میرم
من کرگدن شده ام
این فاجعه نیست
فقط یک جهش ژنتیکی ساده است در برابر دردها
زندگی ام را آسان به دست نیاوردم
سخت به زندگی چسبیده ام
مثل خزه ها به دیوار
مثل عنکبوت به تار
مثل ماه به آسمان
6-
من و مردگان از تابوت شب برخاسته میخندیم
به چراگاه فلسفه می رویم
به صف ها تف می کنیم
و شب مثل نقطه ای مبهم در زمان گم می شویم
زنده باد, مرده باد.
نقاب ها بر نیزه ها
باز خواب, دوش, شکم و مردگان از گور برخاسته همیشگی
با نقاب خنده کلاه از سر بر میداریم
ما
ناجوان مردانه روزها را می کشیم.
56-
دنیا چرخهایت را بچرخان شاد
عروسکها خسته اند
لبخند گران نیست
زمستان سرد است
35-
یک اتفاق ساده هرزه در سرم میپیچد
پناهم را باد بر باد داد
و پشتم سرد از عرق یاس بر باد میلرزد
60-
دلتنگی عزیزم
جدایی کار خودت بود
درختها را تو قطع کردی
دلت برای آواز گنجشکها تنگ شده است؟؟!!
نهال دستانت را می بوسد و چند گنجشک مهمان کن .
کسی که قطع می کند توان کاشتنش بیشتر است.
13-
تنهایی هایم تمام
غم ها تمام
شادی ها
لبخندها
آماده ام مرا هدف بگیرید
باید فاتحه غم ها را بخوانم
1 2 3 بیگ بنگ
58-
سربازها همه شان میدانند جنایت کارند
57-
از لبانت آویزانم
دستانم را بگیر
در شهر
شعرها را
قدم بزنیم
ستاره شویم
روی خوشه پروین به هم بپیچیم
دربرابر تلسکوپ ها
دستهایم را که میگیری
در حوضی از شیر فرو میروم
در بستری از طلا می افتم
در مستی ملایمی به خواب می روم
از جهان شادی های زیادی طلب کاریم
شراب هایی که هنوز ننوشیده ایم
ته مانده نشئه های زیادی
از سیگارها طلبکاریم
باید عمیق پک بزنیم
عمیق تر
غرق شویم .....