امروز برايم روزي بسيار پر مشغله بود. درگيري هاي كاري و نپذيرفتن ايرادات چيزي است كه گاه آزارم مي دهد.
آخر وقت ديگر حسابي كلافه و خسته بودم. دخترك براي هماهنگي برنامه ها سراغم آمد. ايميل برنامه هاي فردا را بسيار دير فرستاده بود. از برنامه هايش نتوانست خوب دفاع كند. در اين كار اصلا تسلط ندارد. سوال پيچش كردم كم آورد و زد به صحراي كربلا. من هم كم نگذاشتم و عصبانيتم از ضعف عملكرد خودش و مديرش را يكجا سرش خالي كردم. اما نبايد ميكردم. مديرش از صبح تا عصر آسمان ريسمان مي كرد و اشتباهش را گردن نمي گرفت. اما همه چيز سر دختر خالي شد.
آخرش دلم سوخت. دخترك از آن آدمهاي آفتاب مهتاب نديده است. ابرو هاي پرپشتي دارد كه تا الان، هرگز به آنها دست نزده. ميان همه دختران شركت ما تنها كسي است كه ابرو بر نمي دارد. با لپهاي گلگون
بدون هيچ آرايشي. آدم صاف و ساده ايست. و بسيار پر تلاش.
براي اين تيپ آدمها و دنياي پر از اعتقاداتشان خيلي احترام قائلم. و براي پاكي و خلوص و صداقتشان.
اما تجربه زندگي گرگ مآبانه به من ياداوري مي كند كه همين آدمهاي صاف و ساده وقتي به قدرت ميرسند عجيب ترسناك مي شوند. لجام گسيختگي محض را در وجودشان مي بيني. نمي دانم چرا اينچنين است.
دردناك است كم بودن ظرفيت.
اما حال دخترك دوست داشتني است.
دوست دارم اعتراف كنم كه در برخوردم با او كمي زياده روي كردم. مي نويسم كه فراموش نكنم.