تعطیلات

هفت روز گذشت. یک هفته تمام و دو روز بیشتر.

تقریبا همه اش به بطالت و استراحت. برایم معنی این دو واژه همواره یکیست.

استراحتی که بیشتر نیاز کهنسالان است.

خوب که فکر میکنم می بینم همان بهتر که همواره سرم شلوغ باشد. اینطور راندمانم خیلی بالاتر است. ارزش وقت را بیشتر درک میکنم.

ساعت های پایانی تعطیلات است. حس کسی را دارم که به پایان زندگی اش رسیده و دارد به گذشته اش نگاه میکند و حسرت میخورد. حسی نزدیک به آن..

حسی به تلخی قهوه تلخی که در این شب آخر سفارش دادم تا یادم نرود تلخی ها را.

و شام نخوردم تا تلخی اش برای خواب همراهم باشد. تلخی بی حاصلی گذر عمر

دل

 

دل ديوانه را ديوانه تر كن!

عروسی

غمی عجیب در مراسم های عروسی مرا در بر میگیرد. غمی که همواره با هجوم لشکر سکوت همراه است.

یادی از اصل اشیاست، همیشه خودم را با نقابی از لبخند شادی و رقص و سرور همرنگ جماعت میکنم.

اما در دل اوضاع چیز دگریست.

این عروسی هم گذشت. تنها مزیت آن دیدن مردی بود که میشناختمش اما تا حال از نزدیک ندیده بودمش.

برایش همگان عجیب می آمدند. حتی گاهی حوصله اش سر میرفت.

اما وقتی که میخندید لبخندش از ته دل بود.

عجیب بود این مرد..

غریب بود......

 

یک روز دیگر گذشت

امروز سعی کردم از دل دخترک در بیاورم

موفق بودم

این روز ها کمی مشغله ها زیادتر شده

تازه چند دقیقه ایست که به خانه رسیده ام

من میخوابم تا خدا هم...

لا تاخذه... در گوشم می پیچد

لبخند میزنم

 

خواهم كه نخواهم

 

حق تعالي با بايزيد گفت كه يا بايزيد چه خواهي؟

گفت: خواهم كه نخواهم

"اريد ان لا اريد"

 

وچه دشوار است نخواستن...

 

روزي بسيار پر مشغله

امروز برايم روزي بسيار پر مشغله بود. درگيري هاي كاري و نپذيرفتن ايرادات چيزي است كه گاه آزارم مي دهد. 

آخر وقت ديگر حسابي كلافه و خسته بودم. دخترك براي هماهنگي برنامه ها سراغم آمد. ايميل برنامه هاي فردا را بسيار دير فرستاده بود. از برنامه هايش نتوانست خوب دفاع كند. در اين كار اصلا تسلط ندارد. سوال پيچش كردم كم آورد و زد به صحراي كربلا. من هم كم نگذاشتم و عصبانيتم از ضعف عملكرد خودش و مديرش را يكجا سرش خالي كردم. اما نبايد ميكردم. مديرش از صبح تا عصر آسمان ريسمان مي كرد و اشتباهش را گردن نمي گرفت. اما همه چيز سر دختر خالي شد.

آخرش دلم سوخت. دخترك از آن آدمهاي آفتاب مهتاب نديده است. ابرو هاي پرپشتي دارد كه تا الان، هرگز به آنها دست نزده. ميان همه دختران شركت ما تنها كسي است كه ابرو بر نمي دارد. با لپهاي گلگون

بدون هيچ آرايشي.  آدم صاف و ساده ايست. و بسيار پر تلاش.

براي اين تيپ آدمها و دنياي پر از اعتقاداتشان خيلي احترام قائلم. و براي پاكي و خلوص و صداقتشان.

اما تجربه زندگي گرگ مآبانه به من ياداوري مي كند كه همين آدمهاي صاف و ساده وقتي به قدرت ميرسند عجيب ترسناك مي شوند. لجام گسيختگي محض را در وجودشان مي بيني. نمي دانم چرا اينچنين است.

دردناك است كم بودن ظرفيت. 

اما حال دخترك دوست داشتني است.

دوست دارم اعتراف كنم كه در برخوردم با او كمي زياده روي كردم. مي نويسم كه فراموش نكنم. 

یک مشت دلار

اینروزها دغدغه ای بخش زیادی از ذهن من رو اشغال کرده

دغدغه ای که خودش هزاران شعبده جدید در ذهن می سازه

در کشوری زندگی می کنیم که هزاران مدل فشار و  درگیری خارجی رو تحمل می کنه و متاسفانه حاکمان و سیاست های داخلی و خارجی شون این فشار رو چندین برابر میکنه

از نسلی هستیم که بقول رفقا زندگی انگشت پنجمش رو به ما نشونه گرفته وهیچ کس جز خودمون نمی فهمیم این یعنی چه، به دهه هفتاد، هشتادی ها که میگی جواب میدن این که خیلی خوبه شما معنیشو اشتباه فهمیدین

بگذریم به خودمون که میایم می بینیم اگه نجنبیم اوضاع بی ریخت میشه

بی ریخت تر

زندگی شوخی نداره

این روزها دنبال پولم

پول و پولدار شدن! اینقدی که دیگه نگران این اختراع عجیب بشر نباشی

یادم میاد جمله پیامبر رو که میگفت: "با مردگان منشینید، گفتند کیانند؟ گفت: توانگران! "

تلاش میکنم تا آگاهانه وارد دنیای مردگان بشم، نمی دونم میتونم یا نه 

بسم الله الرحمن ارحيم

مدتهاست كه عطش نگارش در دل طغيان مي كند و هر بار دربرابر اين هوس بزرگ مي ايستم. 

اما اين بار تسليم واژگان مي شوو و خود را به آنها مي سپارم. همانند همان آدم 13 سال پيش...

سيزده سال از عمر جنون ميگذرد. صفحه اي كه سالها محرم آشفتگي ها و دردها و بيدردي هايم بود.صفحه اي كه بعد از 6، 7 يا شايد هم 8 سال! نمي دانم ، كمرش زير بار فيلترينگ شكست. هميشه گفته ام و باز هم مي گويم در عجبم از حكومتي (وشايد دولتي) كه تاب نوشته هاي جواني كه تنها براي خودش مي نوشت را هم نياورد.

بگذريم...

حالا پرم از نوشتن. نوشته هايي كه گاه دلم مي خواهد هيچكس آنها را نخواند. گاه دلم ميخواهد كه هممه غريبه ها بخوانند و گاه برايم هيچ مهم نيست. خواندن و نخواندن.

تلاشم بر اين است كه زين پس بنويسم

براي خودم، براي شما، براي او ، براي خدا

مهدي ميگفت: نوشتن خودش يه زندگي موازي، كنار زندگي اين دنياييه

كنار زندگي اين دنياييه

زندگي اين دنيايي!