گریه...
اگه گریه بذاره می نویسم،کدوم لحظه توروازمن جداکرد.
نگواصلا نفهمیدم نگونه،تو بودی اونکه دستامو رها کرد.
خودت گفتی:خداحافظ تموم شد،من وتوسهممون ازعشق این بود.
خودتو حرمت عشقو شکستی،بریدی آخر قصه همین بود.
اگه مهلت بدی یادت بیارم،روزایی که بی توعین شب بود.
تموم سهمت ازدنیا عزیزم،بذاریادت بیارم یک وجب بود.
بهت دادم تموم آسمونو،خودم ماهت شدم آروم بگیری.
حالاستاره ها دورت نشستن،منو ابری گذاشتی داری میری؟
بیا برگرد ازاین بن بست بی عشق،بذاراین قصه این جوری نباشه.
آخه بذر جدایی رو چراتو،چرا دستای تو باید بپاشه؟
خداحافظ نوشتن کار من نیست،آخه خیلی باهات ناگفته دارم.
اگه گریه بذاره می نویسم،اگه مهلت بدی یادت میارم.
*********************************************************
آسمون تو...
یادته یه روزی می گفتی:الهی اشکت رو نبینم؟
یادته می گفتی:الهی تو رخت عروسی ببینمت؟
اون روزا حرفاتو نمیفهمیدم و آغوشت رو...
اما امروزحاضرم همه ی زندگیموبدم تایکی ازاون حرفای دیروز روبهم بگی..
می دونی اون روزا وقتی منو تو آغوشت فشار می دادی و می بردی
زیر بارون سرم را توی بغلت فشار می دادم به خیال اینکه بارون تو صورتم
نپاشه چه حس خوبی بود؟؟؟
اون روزا تعجب می کردم چرا زیر بارون فقط من خیس میشم؟؟؟
اما....اما....
اما امروز فهمیدم اون بارون،بارون آسمون خدا نبوده!!!
اون بارون،بارون آسمون تو بوده...
اون روزا دستت رو فشار می دادم والتماس می کردم
که به آسمون بگو بارون بسه دیگه....
ولی تو به آرومی می گفتی:عشق من آخه امشب دل آسمون گرفته.
ای کاش زمان به عقب برگرده،آسمون گریه کنه تا من دوباره...
تو آغوش تو پناه بگیرم....
دوست دارم.




