|
دلمو بردی دیگه چی میخوای؟ دارو ندارم مال تو دیگه چی میخوای؟ برو بذار بسوزم من با بی کسی هام . . . برو برو بذار بمونم با دل واپسی هام . . . هیچی نپرس . . . فقط برو ولی فراموشم بکن . شمعم و میشم آب برو ولی خاموشم بکن . اگر یه روز ورق زدی دفتر خاطرات تو یادت بیاد . . . قلب من میشنه چشم براه تو اره برو . . . ولی بدون یکی می مرد برات باور نکردی عشق شو اگه قسم می خورد برات میری برو ولی فقط یادت باشه عزیز اشک ذلا لت و جلو چشم غریبه ها نریز هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم بکن شمع مو میشم آب برو برو خاموشم بکن
چرا من . . .؟
|
تنها
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...
دختر بیچاره
[ فقط یک داستان است] دلم براش می سوزه همیشه از کلامتی مثل بدبخت ٬ بیچاره و ... بدم می ومد ... می گفتم وقتی بگی پس حتما هستی و اگه نباشی میشی !! ولی الان این دختر که من دارم می بینم واقعا بیچاره است ... بی چـــــاره !! چاره ای نداره ... باید همین راهی رو انتخاب کرده ادامه بده ... تنها کاری که من می تونم بکنم٬ نگاه کردنشه آخه کاری از دست من بر نمیاد ..!! خودش گفت می تونم ... گفت من برنده این بازیم گفت از پسش بر میام کاری نداره که ... گفتم نکن ...!! چطوری میخوای عاشقش کنی ؟!! گفت میتونم بـــــابــــــا ... گفت من دوسش دارم ... دارم عاشقش میشم وقتی من عاشقش باشم و محبت کنم بهش ... اونم عاشق میشه !! گفتم اومدی و نشد .... گفت میشه ... نشد نشد نشد بازی رو باخت شکست ... زندگیش رو گذاشت روی این بازی ... تموم احساسش رو گذاشت ... ولی بازی رو باخت ... زندگی رو احساسش رو باخت ... راهش رو انتخاب کرد ... گفت عشق یکی خدا یکی ...!! گفت اونم همین رو میگفت ... اون عاشق یکی دیگه بود ... دختر بی چاره ...!! عاشقش بود و اون عاشق یکی دیگه ... اینقدر عاشق پسر بود که وقتی پسر از معشوق خودش براش حرف میزد اشک میریخت و دعا میکرد به هم برسن !! دیدمش که شبونه چقدر زانو زد رو به قبله و زار زد ... وقتی اون پسر براش درد و دل میکرد ... خرد میشد ولی کمکش میکرد عاشق بود ... خودش رو نمیخواست خوشبختی معشوقش رو میخواست ... اون پسر هم شکست خورد تو عشقش توی تمام لحظه های تنهایی پسر دختر کمکش کرد ... باهاش حرف زد ... فقط اون بود پیشش که همه چی رو میدونست !! دختر بی چاره ...!! گفت حالا که تنها شده شاید من رو بخواد ... گفتم نمیخواد ... گفت مــــــــیخواد بــــابــــا نخواست نخواست نخواست به دختر گفت میشیم دوست ... بهترین دوست ... دختر بی چاره ...!! خودش رو زد به اون راه ... گفت من عاشق نیستم که ... آخه میدیدم اگه به پسر بگه عاشقه پسر میره ... گفت باشه ... دوست دوسته دوست بهترین دوست شدن دوست ... الان بهترین دوست همن پسر خیلی دوستش داره خیلی زیاد ... دختر هم همینطور ولی ... دختر این آهنگ همیشه ورد زبونشه : غربتم رو آشنایی کن بهارم ... روزامو دریاب عزیز دور شد قطارم ... تنها یک ثانیه عاشقی به جز این ... هیچ توقعی از این روزا ندارم ... هر موقع دیدمش یا این رو میخوند ... یا گوش می کرد ... !!
حقیقت

دلم گرفته از آدمایی که می گن دوست دارن اما خودشون معنی واقعیشو نمی دونن ..
اونایی که زیر بارون برات می میرن اما با طلوع آفتاب همه چیز یادشون می ره ....
می خوان که مال اونا باشی اما خودشونم مال کس دیگه ای هستند...
آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالا مي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

نوشته از طرف دوست خوبم رها
خدا نشونشو از کی بگیرم؟
دارم دق میکنم بزار بمیرم
آخه هنوز دلش از جنس سنگه
هنوز دلم واسه دلتنگی تنگه
چطور دلش اومد از پا بیفتم
بهش نازکتر از گلم نگفتم
باور ندارم منو تنها می زاره
دلم واسش یه ذره شده اما دیگه نیست
لعنت به تو ای دست سرد روزگار
حالا فقط من موندم و این چشای خیس
هر چی به من بگی واست همون میشم
فقط یه بار دیگه بیا دستمو بگیر
ای دل صبور و بی کس من اون نمیاد پیشت دیگه بهونه نگیر
حالا من موندم و همین دو چشم گریون،موندم تو این کوچه آس و پاس و حیرون
حالا من موندم تو این شب بی ستاره،من و تو و خاطره ها اشکا موندگاره
خدا ازت میخوام یادش نیفتم چه حرفایی که از عشقم شنفتم
خدا اگه نمی شنوه صدامو بهش بگو دلیل گریه هامو
اونی که گفته بود عاشق ترینه حتی خیانتش به دل میشینه
.jpg)
چند صباحی است هنگام غروب، دلم می گیرد و من در هوای گرفته غروب به آینده نه چندان دور خویش می اندیشم.
مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد
که آیا مرگ ترسناک است؟
هرروز غروب خورشید می میرد ودوباره وقت سحر زنده می گردد.
همینطور یک درخت پاییز می میرد و بهار زنده می شود.
شاید هم یک انسان پس از مرگش سالهای سال در خاطره ها و دلها باقی بماند وفراموش نشود و نمیرد.
و من می دانم روزی فراموش خواهم شد، ودیگر کسی نوشته هایم رانخواهد خواند وصدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید ودیگرقلمم مرگ وفراموشی را تفسیر نخواهند کرد.
من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره چوبی اطاقم را نخواهد شنید وبرای دیگران نیز نخواهد گفت.
من می روم وفراموش می شوم وفراموشی مانند هیولایی مرا درخود می بلعد.
آری! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خودِ مرگ.
ومن هرغروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدینسان بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شایدفراموش نشوم.
فراموش شده ای بی گناه...
اسکله
اسکله ی ناز چشات
کاری دارم
یه قایقم
تو ساعته یه ربع به عشق
عقربه ی دقایقم
گرمی دستای تو رو
به صدتا دنیا نمی دم
هر وقت که یارم تو بودی
بی کسیو نفهمیدم
تو بند دل
سلول عشق
حبس نگاتو می کشم
ولی بازم رو میله ها ش
عکس چشاتو می کشم
آی قصه ی بی سر و ته
شعر بدون قافیه
برای ... این پسر
نبودن تو کافیه
اخ ای خدا
اه ای خدا
ازتنگناي محبس تاريکي
ازمنجلاب تيره ي اين دنيا
بانگ پر از نياز مرابشنو
آه اي خداي قادر بي همتا
يکدم ز گرد پيکر من بشکاف
بشکاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينه ي من بيني
اين مايه يگناه وتباهي را
دل نيست اين دلي که به من دادي
در خون تپيده آه رهايش کن
ياخالي از هوا وهوس دارش
يا پاي بند مهرو وفايش کن
تنها تو آگهي و تو ميداني
اسرارآن خطاي نخستين را
تنها تو قادري که ببخشايي
بر روح من صفاي نخستين را
آه اي خدا چگونه ترا گويم
کز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم
از ديدگان روشن من بستان
شوق به سوي غير دويدن را
لطفي کن اي خدا وبياموزش
از برق چشم غير رميدن را
عشقي به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياري به من بده که در او بينم
يک گوشه از صفاي سرشت تو
يکشب ز لوح خاطر من بزداي
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم به انتقام جفاکاري
در عشق تازه فتح رقيبش را
آه اي خدا که دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستي را
راضي مشو که بنده ي ناچيزي
عاصي شود به غير تو رو آرد
راضي مشو که سيل سرشکش را
در پاي جام باده فرو بارد
از تنگناي محبس تاريکي
از منجلاب تيره ي اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خداي قادر بي همتا
جن
جن چيست؟
۱- جن جانوريست داراي شعور و فیزیکي غير ارگانيک که از لحاظ شان وجودي از ديد اديان پايينتر از انسان و بالاتر از حيوان جاي مي گيرد در فرهنگ فارسي به آن ديو و در فرهنگ عرب به آن جن و در فرهنگ لاتين demon ياjinn نام گرفته است. جن به معناي چيزي است که پوشيده شده و منظور پوشيده ماندن او از حواس ماست.

۲- خصوصيات فيزيکي جن از ديد انسان اعجاب آور است عنصر اصلی وجودي جن آتش است وبه علت نداشتن عنصر خاک در وجودش مانند بارباپاپا مي تواند به هر شکل و اندازه اي تبديل شود و بسياری از چيزها را در يک آن جا به جا کند همچنين سرعت نقل مکان بسيار بالايي دارد مي تواند مثلا ظرف 5 دقيقه فاصله بین لاهور و تهران را طي کرده و برگردد.
3- جن ابزار ساز نيست وبه علت خصوصيات فيزيکي منحصر بفرد قادر است در هر مکان و شرايطي زندگي کند وبراي همين به خانه و مسکن نيازي ندارد زيرا سرما و گرما و باد و بوران بر او کارگر نيست جن به وسايل حمل و نقل بي نياز است و از اينجا مي توان فهميد که جن ها داراي صنعت و تکنولوژي نيستند و شهر و کاشانه اي ندارند مکان معمول زندگي آنها کوه وجنگل و دشت است.
۴- جن مانند همه جانداران غذا مصرف می کنداما به مقداري بسيار کمتر از انسان.

۵-جن ها مثل انسان جنسيت ونر يا ماده دارندتوليد مثل مي کنند و تشکيل خانواده مي دهند و به صورت جماعت زندگي مي کنند و جامعه ندارند
۶- جن نسبت به انسان زياد عمر مي کند حدود 1000 سال به بالا .جن هايي که در سوره ي جن از آنها نام برده شده که وقتي اولين بار آيات قرآن را شنيدند از شدت ازدحام داشتند بر سر هم خراب مي شدند احتمالا هنوز زنده اند جن ها مانند انسان داناونادان .فرمانده و فرمانبردار ارباب و بنده کافر و متدين شفيق و شرور دارند.وقتي که مردند از بين میروند و نيازي به قبر و گورستان ندارند.
۷- جن داراي عقل است اما نه عقل ابزار ساز و عقل فلسفي و خلاقيت هنري .عقل جن به معناي قوه ي ارزيابي امور روزمره يا همان عقل معاش و قوه تشخيص است به اضافه هوشي سرشار اعم از قدرت خواندن فکر و جستجو و يافتن گذشته و آينده.
۸- جن ها مانند انسان نامگذاري مي شوند و داراي اسم و رسم و شهرت هستند داراي زبان خاص و قوه تکلم هستند و قادر به فهم زبان آدميان
۹- معروف ترين جن ابليس يا همان شيطان نام دارد که وصف حال او را شنيده ايد که چون بسيار در قرب به حق کوشيد به جايگاه فرشته هاي مقرب رسيداما چون حاضر به سجده بر انسان يعني شريک قرار دادن بر خدا نشد از درگاه رانده شد!!!
۱۰- طبيعت بين جن و انسان فاصله گذارده است اين پرده عبارت است از شان وجودي آنها و هراس طبيعي هر دو از هم .جن طبيعتا انسان را مي بيند اما انسان جز در شرايط خاص قادر به رويت جن نيست.
۱۱- جن در شرايطي قادر به تسخير انسان و انسان در شرايطي قادر به تسخير جن است انسان مسخر شده را مجنون يا ديوانه يا ديو زده و جن تسخير شده را موکل مي نامند گويند خود جنيان بر سه قسمند ديو.جن وپري که از لحاظ مکانی مادون فرشته هستند.
۱۲- جن مي تواند در مواردي تربيت شده به انسان خدمت کند چنين سنتي در ميان جنگيران ايران و پاکستان وهند وجود دارد اما به طور کل نه بودا نه دالاي لاما نه اوليا الله و نه عرفا و نه پيامبران هيچکدام به مدد خواستن از موجوداتي که مثل انسان خطا و اشتباه و گناه مي کنند توصيه نکرده اند اما همگی وجود آنها را تاييد کرده اند .
۱۳- جنيان مانند امواج راديويي و ماهواره اي با ما هستند ظاهر نمي شوند اما حاضرمی شوند و بعضی از انها درخانه ها و بدن شخصيت هاي ضعيف رفت و آمد مي کنند يکی از راه های دور کردن جنهاي مزاحم خواندن و آويختن 4 آيه از قران است که با قل شروع مي شوند و بسياری ادعيه که درکتب مختلف وجود دارند.اماراه دورکردن انسان شرورچيست!؟!.
۱۴- جن ها بعضی از ما را به شکل همزاد و غير همزاد دوست دارند و کمکمان مي کنند همينطور جواهرات و اشياي قيمتي ما ازجمله انگشترهايي با نگين سنگ (مخصوصا عقيق)را بسيار دوست دارند (ومخصوصا اگر بر آن آيات و اوراد حک شده باشند) اگر دوستمان داشته باشندو سخني باماداشته باشند بيشتربه خوابمان مي ايند و دلسوزی خود را اعلام مي کنند خيلي ازآنها خدمتگذار ارواح اوليا هستند و دست ماراگرفته اندو خيلي ها هم به کرداراکثرآدميان اهل شيطنت.بيشتر آنها بي ضررند و مثل ما گرفتار اين دنيا و درگير و دار تقدير خويشند.
۱۵- اما آنان که ماوراي طبيعت و موجوداتش را باور ندارند چند دسته اند :کساني که انچه که نمي بینند را باور ندارند اينها معمولا فقط آنتي تزقصه هاي جن وپري مادربزرگ ها هستند که حتي زحمت دانستن کوچک ترين اطلاعاتي جز نقد داستان گرمابه های تاريک وکوتوله هاي پاسمي و عروسي جن ها رابه خودشان نداده اند اين تيپ آدمها از 7 سالگي که مادر بزرگه داستان هاي جن وپري را براي ترساندن و خواب کردنشان تعريف مي کرده هنوز زير لحاف هستند.و يا اينکه هارد ديسک کوچکشان از مسئله پر شده و ديگر تاب و ياراي درک و پذيرش راز را ندارندمثل من چهارتا کتاب خوانده اند و تمام ماجرا را در همان چهارتا ديده اند.و گروهي که پوچ يا ابسورد هستند کساني که خويش را منکرند چه رسد به ماوراي خويش و گروه آخر کساني که جنها دستشان مي اندازند و در مجالس احضار ارواح در نقش يک روح برايشان شيرين کاري می کنند تا فردا در مدح روح کتاب چاپ کنند و جايزه بگيرند!
جن براي انسان از انسان خطرناک تر نيست همانطور که انسان براي کوسه از کوسه خطرناک تر است!(در تاريخ بشر حتي يک مورد مرگ انسان به دست جن گزارش نشده در حالي که فقط در دوره حکومت استالين 35 ميليون روس به قتل رسيدند آمار کشتار جنگ هاي مذهبي صليبي و جنگ هاي جهاني و قومي و قبيله اي پيش کش) در حقيقت هيچ چيز هراس ناک تر و هوس ناک تر انسان نيست که به قول توماس هابز انسان گرگ انسان است.
۱۶- در کل و بدون در نظر گرفتن موارد خاص انها به ما کاری ندارند ماهم به آنها کاری نداريم ازدود و دم و سر و صداهای شهر و بوی فاضلاب و توالت فراريند مثل ما کارما و مکافات دارند و دست آخر اينکه به عقيده من با تمام اين اوصاف تفاوت اساسی با ما ندارند زيرا که : آنها هم رنج می کشند
اومدم
/majid/رنگارنگ/42sec8x%5B1%5D.jpg)
اینجا اومدم
تا راحت تر باشم .
راحت تر از اونجا !
بگم چه .... شدم .
تیغ زدن هام
قرص خوردن هام
به کسی که نمی شه گفت .
یا میگن گندت بزنن
یا میگن خل بازی نکن
یا میگن
دیوونه ای !
بذار به خودم بگم .
کسی قرار نیست چیزی بفهمه .
اینقدر احاساتم افت کرده
که وقتی هم احساس احساساتی شدن می کنم
به خودم شک میکنم که
این منم ؟
که دلم تنگ میشه ؟
این منم که هوس می کنم کاری انجام بدم ؟
خیلی وقته ته کشیدم ..
نمی شه با کسی حرف زد .
چرا هم نداره
همینه که هست ..
فقط خنده هاتو میخوان .
نمی شه با هیچ کی
نه از درد های مشترک گفت
و نه از هوس های
مشترک .
اره تا خرخره پرم .
بدون اینکه هیچ چی بگم
بدون اینکه کاری کنم .
داشتم فکر می کردم که چی شد حباب هام ترکیدند و احساس
کردم دارم غرق میشم . با هیچ کس نتونستم حرف بزنم و مثل قبل ساکت شدم .
در جواب اینکه چرا گرفته ایی فقط تونستم بهش بگم چیزی نیست
و خسته ام . نتونستم تعریف کنم . باز رفتم تو حموم و در رو بستم .
یاد همه ی موقع هایی افتادم که همه ٫ حرفاشون ٫ پیش من بود
. حالا خودم عین چی موندم تو سکوت های خودم .
یکی باید بزنه پشتم ٫ محکم ..
تا یا بالا بیارم یا بفهمم که بابا چیزی نشده ..
همه چیز ارومه
جز یه روح خسته
از دیشب تا حالا پیر شدم .
کی می فهمه ..
به کی میشه گفت ؟
خیلی خواستم حرف بزنم اما
نشد .
من ان نیستم
![]() |
|
انگار من آن نيستم که تو ميخواهي.. نميتوانم به عمق افکارت راه يابم و خواست هاي تو را حدس بزنم.. براي يافتن آنچه تو در رويا در پي آني کاري از من بر نمي آيد.. ميگويي آغوشت باز است . اما خدا ميداند براي چه کسي.. نميتوانم فکرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.. نميتوانم روياهات را پي گيرم يا به افکارت پي ببرم.. دلم ميخواهد کسي را بيابي تا بتواند کارهاي نا تمام مرا به انجام برساند.. راهي را که من نيافتم او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.. کاش کسي را بيابي . کسي که بي پروا باشد و بر تو غلبه کند.. انديشه هايت را که همواره در تغيير است به سمتي هدايت کند.. و روح تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد.. اما من نميتوانم ..نميتوانم.. پس بامن وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن.. هر چند در کنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.. افسوس! من آن نيستم که بتواند با تو سر کند.. اگر کسي از حال و روز من پرسيد بگو زماني با من بود.. اما ..
|
/majid/تصوير%20نوشته/eshgh%5B2%5D.jpg)
من.............ميگذرم..................و می رسم.......به بی نهايتی
که نه تو هستی و نه ديوار
نه من هستم و نه شوق ديدار...............
می ايی و من منتظر نيستم .......دوستت دارم اما..........
دوستت دارم و دوس دارم بشکند اين ديوار
نه به دست من........نه به دست تو...........
به دست عشق............
//////////// ............................////////////
آسمان ابری
امشب دلم گرفته است ،
می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم ،
از ابرهای تیره ای که با نسیم خیانت ، به آسمان دلم آوردی .
می خواهم گریه کنم اما نمیتوانم .
میخواهم تو را به یاد بیاورم و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم ،
اما افسوس ،
گذشت دقایق چهره ات را از یاد من برده اند !
میخواهم اولین ساعتی که نگاهم کردی را به یاد بیاورم ،
اما آخرین نگاه تلخ و سرد تو نمی گذارد !
میخواهم اولین دقایقی با تو بودن را به یاد بیاورم ،
اما افسوس ...
میخواهم از گرفته های دلم برایت بگویم ،
اما نه !
دلم نمی آید !
میترسم آسمان آفتابیت را ابری سازم
خواب ديدم دوباره كودكيم را....
خواب دیدم دوباره کودکیم را ....
نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری
سر کلاس های درس حاضر بودم ...
معلم را می دیدم که می گفت بزرگترین دروغتان را انشاء کنید
و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .
چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،
با ابروهایی درهم و صدایی نخراشیده
جلوی آن همه آدم که هیچکدامشان را نمی شناختم ، فریاد می زد :
بگو ببینم می دانی عشق چیست ؟
و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چیز را می داند
و چون زن دارد و شاید هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .
ناخوداگاه پوزخندی زدم .
معلم خشمگین مرا بیرون کرد
و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل همیشه بیرون منتظر ٍ شکار
تا تمام خشم خود را بر دستان نحیفم به یادگار گذارد .
مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...
مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .
می خواستم گریه کنم ، به خیال تسکین ،
اما یاد معلم تاریخ افتادم که می گفت هیچ کدام از مردان تاریخ گریه نکرده اند .
نمی دانم ...
نمی دانم این چه حسی ست پر از هیچ !
مثل تمام کلاس های ادبیات ...
و معلم آن که تنها از ادبیات سبیل های اخوان را می شناسد .
سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...
... من چه می گویم !
همیشه همینطور است ،
همیشه از موضوع اصلی پرت می شوم .
به کجا ؟ خدا می داند.
نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،
همیشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بیستون بود ،
شاید همانجا پرت می شوم .
دیشب توی خواب دیدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .
او هم به گمانم عاشق نبوده ست …. مثل من .
هیچ کس در این دنیا عاشق دیگری نمی شود .
این جا نمی شود به کسی نزدیک شد .
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .
حتی آدم هایی که اونقدر تنهان که به خدا فکر می کنن ...
..............
صبح می شود و زندگی آغاز
از خواب بیدار می شوم
خواب هایم هیچگاه دروغ نبوده اند ،
لااقل راست تر از این زندگی اند .
دیگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم و نه چند سال بعدش را .
چه فرقی می کند ، دنیا که عوض نمی شود .
می روم گوشه ای و بی هیچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تیر خورده
و خیال می کنم معلم به خاطر انشایم مرا از دنیا بیرون کرده ...
دروغ ميگن
آن گاه که غرور کسی را له می کنی
آن گاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آن گاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
آن گاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آن گاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آن گاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم
دستانت را به سوی کدامین آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی
به سوی کدامین قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند
/////////////................../////////////
دروغ می گن
شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن
آدمای مهربون وباوفا دروغ می گن
اونا که می گن که تاهمیشه دیوونتونن
بذاربی پرده بگم که به شما دروغ می گن
اونا که می آن به این بهونه ها که اومدن
ازتوی شهرقصه ها،دروغ می گن
اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده
به تموم آسمونابه خدادروغ می گن
اوناکه باقسم وآیه می خوان بهت بگن
تاقیامت نمی شن ازت جدادروغ می گن
خدایا با من حرف بزن
کودکی با خودزمزمه کرد:
خدایا با من حرف بزن
و چکاوکی درچمنزار آواز سرداد
اما کودک نشنید
پس کودک با التماس گفت:
خدایا با من حرف بزن
و رعدو برق سرتاسر آسمان را پوشاند
اما کودک به صدای آن گوش نداد
کودک در دور و اطراف خودمی گشت
ومی گفت:خدایا به من اجازه بده تا ببینم
و ستاره ای با تلالو زیاد درخشید
اما کودک متوجه این درخشش نبود
کودک فریاد زد: خدایا معجزا ای به من نشان بده
و کودک دیگری متولد شد
اما آن کودک نمی دانست
پس کودک با ناامیدی فریاد زد
خدایا مرا لمس کن و اجازه بده بدانم
تو اینجا هستی و درآن لحظه
خدا به او نزدیک شد و او را لمس کرد
اما کودک با حرکت دستش پروانه را پرواز داد
و بدون اینکه خدا را احساس کند دور شد
/////////////...................../////////////
روزی مردی عقربی رادیدکه درون آب دست وپا می زند
اوتصمیم گرفت عقرب رانجات دهد.اماعقرب انگشت اورا
نیش زد.مردبازهم سعی کردتاعقرب راازآب بیرون آورد
اماعقرب باردیگراورانیش زد.رهگذری اورادیدوپرسید:
برای چه عقربی راکه نیش می زندنجات می دهی؟
مردپاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزندولی
طبیعت من این است که عشق بورزم چرابایدمانع عشق
ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش
می زند؟عشق ورزیدن رامتوقف نساز.لطف ومهربانی خودرا
دریغ نکن حتی اگردیگران تورابیازارند
گاو مشت غلام حسین
|
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون چند نفری هم بودند!
مشت غلام حسین بود و چند تای دیگه و یک گاو ۹ مَن شیرده که چون شیرش زیاد بود . همه آرزو داشتن که این گاو رو داشته باشند <یه روز از روزا > توی قصه ی ما چیز خاصی اتفاق نیافتاد تا اینکه شب شد و مشت غلام حسین شبونه تصمیم گرفت گاوش رو توی ده به حراج بذاره . واسه همین رفت به میدون وسط ده و داد زد : کی گاو نه من شیرده ی من رو می خره ؟ مردم که صدای مشتی رو شنیدن اومدن به میدون وسط ده و با تعجب از مشتی پرسیدن چرا می خوای گاو به این خوبی رو بفروشی؟ مشت غلام حسین سری تکان داد و دوباره داد زد : کسی نمی خره؟ تا اینکه مردم ِ بهت زده شروع کردن به گفتن قیمت و هر کسی یه قیمتی گفت تا صاحب گاوی بشه که ۹ من شیر میده... تا اینکه مشت غلام حسین اون گاو رو به بهتری قیمت فروخت. هنوز ۲-۳ روز نگذشته بود که صاحب جدید گاو هم قصد می کنه بیاد و هر چه زود تر اون گاو رو بفروشه و همون کاری رو می کنه که مشت غلام حسین کرد ، با این تفاوت که این بار فروش گاو توی < یه روز از روزا > بود نه شبش! و مردم باز هم اومدن به میدون وسط ده تا اون گاو رو از صاحبش بخرن و با اینکه این بار هم مردم متعجب بودند اما بازم گاو رو به قیمت خوبی خریدن اما توی جمع خریداران مشت غلام حسین نبود!!! و این داستان ادامه پیدا می کنه تا اینکه بعد از خرید و فروش ِ چندین باره ی این گاو ، آخرین فرد ده که گاو رو شبِ قبلش خریده بود دیگه نتونست گاو رو بفروشه ، چون هر چی صدا میزد که کی این گاو رو می خره؟هیچ کی جواب نمی داد !!!!!!!!!!!! آره گاو مشت غلام حسین بعد از اینکه ۹ مَن شیر می داد و کلی صاحبش رو خوشحال می کرد یه لگد کوچولو هم به ظرف شیر می زد !!! وقتی که این قصه رو شنیدم با خودم گفتم نکنه من هم یه روز بشم گاو مشت غلام حسین و کارِِ ِ کوچولویی بکنم که دیگه خریداری نداشته باشم!!! |
... مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم
هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم
اگر حاشيه امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نياندازيم
اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
براي يكبارهم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم
بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم
بياييد امروز خطر كنيم
همين امروز كاري بكنيم
اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم !
شاد بودن را فراموش نكنيم
/////////////////////..................
................///////////////////////
ميدانم ميدانم ميدانم........
خودت را خسته نكن.....
ديگر اميدي ندارم كه بتوانم توان از دست رفتهام را بيابم..
احساس ميكنم كه كم كم و ذره ذره، وجودم حل ميشود و به اعماق بي پايان چيزي كه نميدانم چيست، فرو ميرود...
نميبينم
نميفهمم
..... و حس نميكنم...
دنيا برايم مثل يك بازي تكراري خسته كننده و بي پايان شده.....
انگار كه هميشه بايد در آن معلق بمانم، و بدون آن كه بفهمم اطرافم چه ميگذرد، اشتباه كنم و اشتباه كنم و اشتباه كنم...
شايد روزي آدم شم......
آن روز......
كِي ميرسد...؟
آيا هنوز هم جايي براي اميد وجود دارد....؟
آيا مجالي باقي مانده.....؟
ميلرزم......
از چيزي كه هستم، يا، خواهم شد، ميترسم...
من چيستم...؟
شايد يك تيله...؟ ( راستي تيلهها هم ترس دارند...؟)
كه با دست اين و آن قل ميخورم...
از سراشيبيها پايين ميروم.......
و تصويري نه چندان واضح را منعكس ميكنم.......
و بدون آن كه بفهمم چيستم،
بدون آن كه هدفم را بدانم،
بدون آن كه به دردي بخورم...
زندگي ميكنم.....
از اين همه چرخش خسته ميشوم....
آيا هيچ جاي زمين صاف نيست...؟
ميچرخم و ميچرخم و ميچرخم.........
و روزي، بي آن كه فهميده باشم كه تمام اين مدت بازيچهاي بيش نبودهام،...
سقوط ميكنم، و ميشكنم.........
ميشكنم...؟
آيا تيلهها هم ميشكنند....؟
يا.......
ميميرند.......؟
دروغ
کنار آشیانه ی تو آشیانه میکنم
هوای آشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند
به خاطر چه زندهای
ومن برای زندگی تو را بهانه میکنم![]()
////////////...........................////////////
جالبه!توی زندگی تنها کسانی ما رو میرنجونن که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجن![]()
/////////////........................../////////////
از پریدن های رنگ و از تپیدن های دل
عاشق بیچاره هر جا هست رسوا میشود![]()
//////////////.........................//////////////
بگذار در گوشت بگمویم میخواهمت
این خلاصه ی تمام حرفهای عاشقانه ی دنیاست![]()
حرف دل(بود)
////.........................////
اگه مثل خون تو رگهام بودی واسه دیدنت روزی هزار بار شاهرگمو میزدم![]()
////.........................////
بس که دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچیه تنهاییم میگذرد
به هوای هوسی هم که شده سرکی میکشد و میگذرد![]()
////........................////
کاش میشد تو روزگارت
تو غروب موندگارت
میون اون همه یارب
من بشم دارو ندارت![]()
////.........................////
قلبمو بهت هدیه میدم مواظب باش
نه بخاطر اینکه مال منه
چون تو توشی![]()
/majid/نقاشي/Face.jpg)
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنو اين التماسرو
دوست دارم
/majid/تصوير%20نوشته/258T15.jpg)
نه مي شه از تو رد بــــــــــشم
نه مي شه خوب من بـــــــــــــــشي
نه مي شه با تو بد بـــــــــــــــــــــــــشم
نه دل دارم که بشــــــــــــــــــــــــــــــــــکني
نه جون دارم فدات کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
نواي موندن منــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي
نه مي تونم رهات کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
نه مي تونه تو خلوتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش
دلم صدا کنه تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو رو
نه مي تونم بگم بمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون
نه مي تونم بگم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرو
کجا برم که عطر تو نپيچه توي لحظه هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام
قصه مو از کجا بگم که پانگيري تو صـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدام
چه جوري از تو بگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذرم
تويي که معني منــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي
تويي که از مني اگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
تيشه به ريشه مي زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي
نه ساده اي نه خط خطـــــــــــــــــــــــــــــــــــي
نه دشمني نه هم نفــــــــــــــــــــــــــــــــس
نه با تو جاي موندنــــــــــــــــــــــــــــــــه
نمونده راه پيش و پــــــــــــــــــــــس
من و تو
قانون عشق:
يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميكنه ... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يكي ديگه ... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود
///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
چه شکسته ام، بی تو خسته ام، دل پر امید به تو بسته ام
من که زندگیم و باختم واسه یه لحظه دیدنت
نذار باز دلم بسوزه دوباره وقت رفتنت
بی تو دلم خون میشه اگه نیایی
تو سینه داغون میشه بگو کجایی ، داد از جدایی
کوه نور من ، همه شور من ، ای ستاره ی پرفروغ من
ای پناه من تکیه گاه من ، هستی و وجود من
////////////////////////////////////////////////////////////
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست
اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست
اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست
اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست
پس با تمام وجود فرياد ميزنم
دوستت دارم
آدمك
همش از اون روز شروع شد...
از اون روزی که من به کلاغه جای اخم کردن خندیدم .
آخه میدونی من یه مترسکم . یه مترسک خوب و مهربون . الان چند ماهی میشه که
اومدم وسط یه مزرعه بزرگ خودم رو رو یه چوب خشک آویزون کردم . دستامو
باز کردم انگار میخوام یکی رو بغل کنم چشمام بازه بازه انگار که هیچ وقت نمیخواد
بسته بشه . قراره همیشه کلاغا رو نگاه کنم و هر شب تا صبح تو بغل بهش جا بدم و
به چشماش زل بزنم . نوک دماغم و گونه هام سرخه سرخه یه کلاغم بشینه رو سرم
که خوش تیپ می شم بهم نمی یاد اخم کنم....
کلاغه خودش بهم گفت . گفت با من خوب باش . این شد که ما با هم دوست شدیم حتی
من بعضی وقتا که خوابم می برد خیالم راحت بود که کلاغه دوستمه.....
تا اینکه یه روز بیدار شدم . دستمو گذاشتم رو قلبم دیدم سوراخه و کلاغه داره.....
دخترک
/majid/زن/PICTURE%20(84).jpg)
دختری که هیچ نمی دانست عاشق شد....
و پسری که تنها نشسته بود به او خندید...
دخترک که از هیچ چیز نمی ترسید جلوتر رفت...
و پسرک همانجا نشسته بود کمی ترسید....
دخترک که خسته شده بود راه را گم کرد و پسر هنوز همانجا نشسته بود دیگر او را ندید...
دخترک در تاریکی نشست تا بزرگ شد....
پسر هر چه رفت هیچ اثری از عشق دخترک ندید...
دخترک و پسر تا ابد به دنبال هم گشتند...
شاید در یک روز معمولی مثل امروز به هم رسیدند و یکی شدند ولی عشق جایی بین آنها گم شده بود.....


/majid/رنگارنگ/Eshgh%20ta%20marg.jpg)