یکی از آرزوهای بچگی م این بود که عینکی باشم! :|
جوری که من عینک همه بچه های کلاس رو باید امتحان می کردم!
ولی هر وقت معاینه چشم رفتم چشمام اوکی بودن...
دیگه این رویای کودکی فراموش شده بود که چند وقت پیش احساس کردم موقع مطالعه (شما همون وبگردی در نظر بگیرین) چشمام زود خسته میشن و بعد از یه چشم پزشکی معلوم شد که بعله! چشمام به کمکی احتیاج دارن!
اونم حالا که دیگه آرزوهام عوض شده بودن!
حتی یه گفتمانی هم تو خونه داشت این عینک که من معتقدم سر پایان نامه چشمام اینجوری شده و مامانم اعتقادی راسخ داره که برای نت گردی هاست!
حالا چند روزی هست که عینکم رو گرفتم و خیلی هم بهش هم عادت نکردم! وقتی دارم کتاب می خونم و ییهو وسط کار یادم می افته عینکم رو نزدم احساس کسی رو دارم که نماز خونده و فهمیده وضو نداشته! اصلا انگار هرچی خوندم الکی بوده! (تلقین تا این حد)
بعد حالا پی بردم همون بهتر که دنیا بچه بازی نشده!
× اینم یکی از آرزوهای کودکی که با تاخیر برآورده شد!!
×× تولد ریحانه سادات با تاخیرات مبارک :*