آینه ها

خودم را فریب می دهم.

آینه را در برابر آینه می گذارم   میان آنها می ایستم ...

اما به جای ساختن ابدیت تنها از خود تکرار می سازم

تکرار مکررات ....

عصبانی می شوم

 آینه ها را می شکنم تا دیگر نه ابدیتی باشد نه تکراری.

آینه فریاد می کند، می زاید، می شکند،

من دوباره زاده می شوم، هزار باره زاده می شوم

درهزار تکه .... در هزاران تکه

و باز هم تکرار  تکرار  تکرار

افسوس ... 

من خود قابله خود بودم.

 

 

تابوت

بعد از گذر از این همه سال تنها خستگی برایم مانده است.چقدر این هزار سالگی طولانی بود.تابوتم را خود ساخته ام،تنها خزیدنی باقی مانده.

برگشتم

ترس هایم را به خاطر آوردم و....

بازهم   آرزوهایم فراموش شد.

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست.

دلم برای فروغ تنگ می شود

 

عشق

گر اژدهــــاست  بر   ره

عشق است چون زمرّد

از بـرق ایـن زمــــــرّد

هین دفع اژدهـا کـن

آیا جغد را دوست داری؟

آیا روزی در سیرک جغدی را دیده ای؟

او آفریده ای است که خانگی بودن را بر نمی تابد

وخودفریبی عاطفی را

و منطق بازی نمایشی را

آیا جغدی را دیده ای که در پی خنداندن کسی باشد!

یا او را به بازی بکشاند

چونان سگی زینتی با دم جنبانش؟

آیا کسی را دیده ای

که در فروشگاه جانوران خانگی

به دنبال خریدن جغدی باشد؟

آری جغد فروشی نیست

زیرا او تنها به سوی هر چیز و هر کسی که دوست دارد

پرواز میکند

پس آیا دوستش نمی داری؟

غاده السمان

کلاف زندگی درهم پیچیده

چشم های خیس از گریه

دهان های باز از فریاد

دل های پر از اندوه

دست های پر از خالی

پاهای پر از تاول

پشتهای خم از غصه

گوش های کر از شیون

قلب های پر از وحشت

روزهای پر از تکرار

ابرهای پر از قحطی

دنیای پر از آهنگ

آهنگ پر از سردی

این بود زندگی؟!

رنگ ها

لباس های بی رنگ افتاده روی طناب

استکانهای بی رنگ افتاده روی میز

انسان بی رنگ افتاده روی تخت

..............و انبوه رنگ های شناور در خواب

فردوسی

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟

خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

گفت و گو

بهش میگم سکه قلب لااقل کام خودش شیرینه

دیگه هر شهد براش زهر حلاحل نمیشه.

میگه اون شیرینی به درد شاعر می خوره

که با شمع و گل و پروانه و بلبل بغل هم بزاره

بشینه نیگا کنه های های گریه کنه شعر بگه

بش میگم عزیزکم جانکم امیدکم قلبک بازیگوشم

سکه قلب اقلا قلب است میشه باش سر یه کسی

کلاه گذاشت یا کلاهی برداشت

هیچ قلبی مث تو آطل و باطل نمیشه.

میگه اون قلب فقط به درد ملا میخوره

بش میگم ملا بازم هرچی باشه دست کم به فکر

نفع خودشه بی خودی منصف و عادل نمیشه.

اینهو فرشته سر در دیوان قضا که حالا ۸۰ ساله چسبیده به

دیوار که چی ؟که با اون ترازوی نامیزون یه چیزی وزن کنه

میگه هر فرشته ای کاسب و بقال نمیشه

تازه هر بقالیم انقده احمق نمیشه که با دستمال ببنده

چشاشو بعد بخواد زردچوبه و فلفل رو با ترازو بکشه

دیگه اون مثقال مثقال نمیشه دیگه اون فلفل فلفل نمیشه

دل به فلفل آخه دخلی نداره فلفل شمام مثه سکه قلب

همه چی داره به غیر از فلفل. اینهو قلب شما قلابی

توی دل هرچی باشه به جز از عشقو محبت چیزی داخل نمیشه

داش من از قول ما به این دل واموندت حالی کن

عشق مث دسته چپق باس حتما دو تا سر داشته باشه

آخه عشق یه سره باعث درد سره

میگه اون عشق فقط به درد خراط میخوره

بهش بگو عقلم آخه خوب چیزیه اگه فرهادی شیرینت کو

اگه مجنونی لیلیت کجاست؟

آخه مجنون اگه لیلی داشت مجنون نمی شد وقتیم شد

دیگه عاقل نمیشه

بش بگو دسوردار دیگه دیوونه شدن این همه قمپز نداره

توی دنیا دیوونه فراوونه مگه تو نوبرشو آووردی

ما  تو تاریخ کسانی داریم مثه اسکندر مقدونی یا ناپلئون مثه هیتلر

مثه چنگیز مغول راه دور چرا بریم همین عمو سام خودمون

میگه هر آدم دیوونه که لشکر کش نیست

هرکی لشکر کشه آدم کش نیست ...

طوفان

تنها می توانم به آسمان نگاه کنم

تنها برای باران اعتراف می کنم

دست های آلوده ام را می شویم

با انگشتانم ایمان را لمس می کنم

و لبریز می شوم.

باران به طوفان تبدیل می شود

هیچ جایی از طوفان در امان نیست

طوفان گناهانم مرا با خود می برد.