کيست آن ماه منور که چنين مي گذرد

کيست آن ماه منور که چنين مي گذرد
تشنه جان مي دهد و ماه معين مي گذرد
سرو اگر نيز تحول کند از جاي به جاي
نتوان گفت که زيباتر از اين مي گذرد
حور عين مي گذرد در نظر سوختگان
يا مه چارده يا لعبت چين مي گذرد
کام از او کس نگرفتست مگر باد بهار
که بر آن زلف و بناگوش و جبين مي گذرد
مردم زير زمين رفتن او پندارند
کآفتابست که بر اوج برين مي گذرد
پاي گو بر سر عاشق نه و بر ديده دوست
حيف باشد که چنين کس به زمين مي گذرد
هر که در شهر دلي دارد و ديني دارد
گو حذر کن که هلاک دل و دين مي گذرد
از خيال آمدن و رفتنش اندر دل و چشم
با گمان افتم و گر خود به يقين مي گذرد
گر کند روي به ما يا نکند حکم او راست
پادشاهيست که بر ملک يمين مي گذرد
سعديا گوشه نشيني کن و شاهدبازي
شاهد آنست که بر گوشه نشين مي گذرد

این نیز بگذرد .

این نیز یقین می گذرد مساله ای نیست

جز یاد تو در خاطر من مساله ای نیست .

با دلم سر سخت شو ... تا می توانی سخت تر

با دلم سر سخت شو ... تا می توانی سخت تر

می شود دل کندنم با مهربانی سخت تر  

                من که می دانم خدا بی آنکه مبعوثم کند

                دائما می گیرد از من امتحانی سخت تر

زندگی را باختم در این قمار اما هنوز

حاضرم حتی بپردازم زیانی سخت تر

                هیچ فکرش را نمی کردم که بعد از رفتنت

                بگذرند این لحظه ها آنی به آنی سخت تر

سخت بار آورده این دنیا مرا اما چه سود

می شود جان کندنم با سخت جانی سخت تر

                آه ! می آورد رستم هم در این پیکار کم

                پیش پایش بود اگر هر بار خوانی سخت تر

اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارم

اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارم

تو را نمی دهم از دست ، تا توان دارم

 

سری به مستی نیلوفران صحرایی

دلی به روشنی باغ ارغوان دارم

 

اگرچه مرده ای ، ای عشق ! نعش نامت را

هنوز هم که هنوز است بر زبان دارم

 

چراغ یاد تو را در کجا بیاویزم

کز این کبود نفس گیر در امان دارم ؟

 

میان سینه من آتشی است چون فانوس

اگرچه خواستم این شعله را نهان دارم

مرد بودن سخت ترین کار دنیاست،

مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، درست مثل بیدار شدن از خواب در صبح روز های پاییزی که یکی از سخت ترین کار های دنیاست!

مرد که باشی همه دنیا از تو انتظار دارند، انتظارات بجا و نابجا! اما تو مردی باید خورد شوی و شکسته شوی و تکه تکه شوی اما دم نزنی!
مرد که باشی دنیا و زمین و زمان برایت کوتاه میشوند، نیست میشوند، دیده نمیشوند!
مرد که باشی روزها را سپری میکنی و وقتی به خودت می آیی که موهایت سفید شده و به گذشته فکر میکنی!
مرد که باشی شبها برای فردایت برنامه ریزی میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی!
مرد که باشی باید مسئول باشی، بزرگ باشی، بچه نشوی، باید پدر باشی، بچه بازی نکنی، باید تکیه گاه باشی
باید شانه برای همدمت باشی، باید با طوفان درونت کوه آرامش اطرافیانت باشی
مرد که باشی باید بخوری و دم نزنی، باید بریزی توی خودت، مچاله شوی، خرد شوی، تکه تکه شوی اما دم نزنی!

مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، آشوب که باشی، طوفانی که باشی،
باید مثل گردباد همه چیز را درون خودت قورت دهی تا مبادا آرامش و آسایش اطرافیانت بهم بریزد!
مرد که باشی نباید از مسئولیت شانه خالی کن، باید استوار باشی، محکم باشی، پدر باشی!
مرد که باشی باید مصمم باشی، پر قدرت باشی، پر انرژی باشی و همیشه امیدوار!

آری مرد بودن سخت ترین کار دنیاست،
باید مرد باشی تا هم خودت باشی و هم چیزی که دیگران میخواهند،
باید مرد باشی تا بدانی مرد بودن درست مثل مادر بودن، سختترین کار دنیاست!

دلم را پس بده آن وقت هر گوری که می خواهی...

ن نمی گویم برایت شعر، آن جوری که می خواهی

نمی بینی در این آیینه منظوری که می خواهی

 

 خودم فرهادم اما حیف! شیرین نیستی، تلخی

  نمک دارم! ولی این نیست آن شوری که می خواهی

 

 پَری ها سهم ماهیگیر بدبخت اند و شرمنده

 نمی اندازدت تقدیر در توری که می خواهی

 

 به هر تاکی رسیدی مست بودی و نفهمیدی

 که پشت پیچ و خم ها مانده انگوری که می خواهی

 

 چه مردانی که با یک جذبه ی خود کشته ای اما

 نمی بینی سرِ این دار، منصوری که می خواهی

 

 کسی دیگر نمانده، تکیه گاه آخرت هستم

 نمی خواهی مرا این بار مجبوری که می خواهی

 

 دوباره کوله بارِ بسته یعنی می روی، باشد

 دلم را پس بده آن وقت هر گوری که می خواهی...

 

تو هم خنجر بزن ، من زخم کاری دوست دارم

تو هم خنجر بزن ، من زخم کاری دوست دارم

شبیه موزه هایم ، یادگاری دوست دارم

 

شکوه بیستون هستم که از تکرارها خستم

بیا فرهاد شو ، من کنده کاری دوست دارم

 

فقط لج می کنی من عاشق این کارها هستم

گلم من شاعرم ناسازگاری دوست دارم

 

تو دعوت نیستی در خلوتم اما بیا گاهی

بیا که میهمان افتخاری دوست دارم

 

تو مثل بهمنی آرامی و محجوب اما من

شبیه منزوی ، دیوانه واری دوست دارم

 

تو خود را دوست داری ، آینه این را به من گفت و

بدان من آنچه را که دوست داری ، دوست دارم

...این نیز میگذرد

این نیز یقین می گذرد مساله ای نیست

جز یاد تو،در خاطر من مشغله ای نیست

بگذار که این حادثه در نطفه بمیرد

بگذار بمیرد به خدا مساله ای نیست

راضی که نه،اما چه کنم قسمتم این بود

من خانه به دوشم زتو هرگز گله ای نیست

با این همه پاییز که هر سو به کمین است

دیگر هوس شعر و گل و چلچله ای نیست

هر چند ندیدی شب و تنهایی من را

با این همه بین من و تو فاصله ای نیست

امروز،هوای تو دوباره به سرم زد

دلتنگترینم و تورا حوصله ای نیست

دل سوخته می خواستی ام دست مریزاد

تو خاطرت آسوده ! بمان،مسا له ای نیست

همراه بسیار است، اما همدمی نیست

همراه بسیار است، اما همدمی نیست

مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست

 

دلبسته اندوه دامنگیر خود باش

از عالم غم دلرباتر عالمی نیست

 

کار بزرگ خویش را کوچک مپندار

از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

 

چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت

«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست

 

در فکر فتح قله قافم که آنجاست

جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست

اینکه گفتی ، که چه؟!

اینکه  اینکه گفتی : ‹‹بی تو آنجا مانده ام تنها›› که چه؟!

‹‹بارها دیدم تو را در عالم رؤیا›› که چه؟

 

اینکه گفتی: ‹‹در تمام شهرها چشمم ندید -

مرد خوبی مثل تو در بین آدمها›› که چه؟!

 

بودنت وقتی نیازم بود پیدایت نبود!

بعد از این مدت نبودن؛ آمدی اینجا که چه؟!

 

راز ما لو رفته و شهری شد از آن باخبر!

آنچه بوده بینمان را می کنی حاشا که چه؟

 

پاکی مریم مگر از چهره اش پیدا نبود؟!

بعد ناپیدایی ات حالا شدی پیدا که چه؟

 

من که گفتم بر نخواهم گشت دیگر هیچ وقت!

آمدی دنبال من تا این سر دنیا که چه؟

 

من که دیوار قطوری دور قلبم ساختم

پشت چشم از عشوه نازک می کنی، حالا که چه؟!

برگرد مثل بارش باران به خانه‌ام

می‌خواهمت اگرچه دلم با تو صاف نیست

بین غریبه‌هاست که هیچ اختلاف نیست

 

برگرد پیش از آن‌که از این دیرتر شود

این درّه است بین من و تو ، شکاف نیست

 

گنجشک کوچکی که تو سیمرغ خواستی

در مشت توست ، آن‌ طرف کوه قاف نیست

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذرم

جایی که در مقابله امکان لاف نیست

 

تا چشم تو خلاف لبت حرف می‌زند

حظی‌ست در سکوت که در اعتراف نیست

 

برگرد مثل بارش باران به خانه‌ام

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

 

دلم را می سپارم دست باران هرچه بادا باد

دلم دلم را می سپارم دست باران هرچه بادا باد

به دریاهای تقریبا خروشان هر چه بادا باد

 

مداوا می کنم آخر سکوتم را به فریادی

گلو را می تکانم در خیابان هر چه بادا باد

 

امیدی نیست برقایق که دل بسته است بر ساحل

من او را می سپارم دست ِ طوفان هرچه بادا باد

 

شگفتی خلق خواهم کرد مانند ِ درختی که

شکوفه می دهد او در زمستان ... هرچه بادا باد

 

به این هیکل نمی آید ولی با مرگ هم آخر

شوم یک شب گریبان در گریبان هر چه بادا باد

 

"مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید"

شبی با بید می رقصم ،  شبی با باد می جنگم

که چون شببو به وقت صبح ،  من بسیار دلتنگم

 

مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد

و الّا من چو می با مست و با هشیار یکرنگم

 

شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم

همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم

 

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست

که من گریاندهام یک عمر دنیا را به آهنگم

 

به خاطر بسپریدم دشمنان ! چون نام من عشق است

فراموشم کنید ای دوستان ! من مایه ی ننگم

 

"مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید"

همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم

زندگی

سرمستی امروز به فردا نگذارید
در میکده، پیمانه‌ی پُر، جا نگذارید

با وسوسه‌ی سیب نجنگید... بچینید
در کیسه‌ی خود حسرت دنیا نگذارید

پیراهن کنعانی پرهیز بدرّید
بر صفحه‌ی دل داغ زلیخا نگذارید
 
نعلین ریا را بدرآرید... درآیید
حیف است که در خاک طُوی پا نگذارید *

عیساتر از آنید که از مرگ بترسید
پا یک شبه جا پای یهودا نگذارید
 
یک عمر دویدید ولیکن نرسیدید
یک لحظه و یک ثانیه حتی نگذارید... مرداب بمانید... 
بجوشید بکوشید
در بسترتان لاشه‌ی دریا نگذارید

{رضا احسان‌پور}

* إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى
   (سوره طه :: آیه 12)

کسی از من نمی پرسید انگشتر شوم یا نه

مقدر شد میان سنگ ها تا سر برآوردم

سر از تاریکی دکان آهنگر درآوردم

 

به خود می گفتم انگشتر شوم خوب است یا شانه ؟

ولی خنجر شدم، انگشت ببریدم، سر آوردم

 

کشیدم گوشوار از گوش، گردنبند از گردن

چه شیون ها به راه انداختم تا زیور آوردم

 

مرا فرمانروا در دست بالا برد و فرمان داد

برای جاه هایش سرزمینی دیگر آوردم

 

سپس تنها و خون آلود، در دستان سرداری   –

به خاک افتاده رودرروی فوجی لشکر آوردم

 

کسی از من نمی پرسید انگشتر شوم یا نه

فقط هی سر بریدم، مثله کردم، گوهر آوردم.

عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد  

مرد اگر عاشق شود، دشوار خوابش می برد

 

می شمارد لحظه ها را ؛ گاه اما جای او

ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

 

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش

عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

 

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ

در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

 

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه

ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

 

دردناک است اینکه می‌گویم ولی هنگام جنگ

شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

 

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است

مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

 

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب

پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

 

من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای !

تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

 

یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین

در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

 

در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب

رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

 

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب

سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

 

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی

لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

 

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام

اینکه موج از شدت انکار خوابش می‌برد

 

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج

می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد

 

من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش

کودکی با گونه ی تبدار خوابش می‌برد

 

((دوستت دارم )) که آمد بر زبان خوابم گرفت

متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

 

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است

عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

طبق خبرها آخرین دیوانه در دیوانه ام

من که به تشخیص شما ، از هر نظر دیوانه ام

طبق خبرها آخرین دیوانه در دیوانه ام

 

دیگر خبرهای شما یک جو نمی ارزد که من

هم در خبر دیوانه ام ، هم بی خبر دیوانه ام

 

دیوانه در دیوانه ام خواندیدو خوشحالم که من

بالاترین حد جنون در ذهن هر دیوانه ام

 

در اولین روز جنون محبوب خود را یافتم

او گفت نامم را مبر گفتم مگر دیوانه ام

 

در را به رویم بست و من در پشت این در سالهاست

انگشت بر در، دربدر، خونین جگر، دیوانه ام

 

از هر نظر دیوانه ام دیوانه در دیوانه ام

چون اینقدر دیوانه ام الگوی هر دیوانه ام

 

امروز خوشحالم که من مانند مردم نیستم

با آنچه هستم دلخوشم حتی اگر دیوانه ام

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

 

لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس ... هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد !

به نازی که لیلی به محمل نشیند

غمش در نهانخانه دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند


به دنبال محمل چنان زار گریم

که از گریه ام، ناقه در گِل نشیند


خِلد گر به پا خاری، آسان برارم

چه سازم به خاری که در دل نشیند؟


پی ناقه اش رفتم آهسته، ترسم

غباری به دامانِ محمل نشیند


مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

زبامی که برخاست، مشکل نشیند


عجب نیست خندد اگر گل به سروی

که در این چمن پای در گِل نشیند


بنازم به بزم محبّت که آن جا

گدایی به شاهی مقابل نشیند


طبیب از طلب در دو گیتی میاسا

کسی چون میان دو منزل نشیند؟

 

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

 

کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم

که تو از دوری خورشید چها می‌بینی

 

باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

 

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

 

تو چنین خانه‌کن و دل شکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی