سلام ماه قشنگ بندگی

سلام.

دوباره اومد، همونی که منتظرش بودیم...

دوباره حس قشنگ بندگی رو داریم میچشیم. چقدر زیباست این احساس و این بندگی.

سلام ماه خوب خدا ، سلام.

دوباره رمضان بندگی آمد. دوباره بهار قرآن آمد ، دوباره ماه عشقبازی با خدا آمد.

تا حالا فکر کردی خدا چرا ماه رمضان رو بین بقیه ماههای سال قرار داد؟

منم دقیق نمیدونم ولی فکر کنم از روی علاقه ای که به بنده هاش داشته بوده چون این ماه موجب رهایی از آتش جهنم و داخل شدن در بهشت موعود خواهدشد.

گاهی اوقات یک تلنگر لازم داریم تا دوباره بفهمیم که ما بنده ایم و او خداست.

این ماه رمضان هم یک تلنگر درست و حسابی برای ما است برای اینکه جزو کسانی باشیم که "یخرجهم من الظلمات الی النور" هستند.

واقعا چقدر خوبه که بعضی وقتها یادمون بیافته که ما بنده ای هستیم و یک خدای خوب و مهربون بالای سرمون داریم که همیشه به فکر بنده هاش هست حتی اگه خودشون به فکر خودشون نباشند.

التماس دعا دارم از همه شما روزه داران و بنده های خوب خدا.

دلبستگیها

دلبستگیها

سلام.

تاحالا به این فکر کردیم که چرا دلبسته میشیم به آدمها و یا اجسام و یا چیزهای دیگه؟

به نظر من دلبسته شدن که از حدی بگذره باعث میشه که منطق در رفتار آدم نادیده گرفته بشه. یعنی عقل منزوی میشه!

دلبسته شدن به نظر من نوعی عشق هست. اگه تا حالا یبار عاشق شده باشید و دقت کرده باشید متوجه میشید که وقتی عاشق میشی دوست نداری حتی برای لحظه ای از عشق خودت دور باشی و فاصله بگیری. به بیان دیگه ای شما دلبسته نفر مقابلت میشی.

گاهی اوقات آدم حق داره دلبسته به چیزی بشه چون اون فردی که داری بهش عشق میورزی لایق این عشق ورزیدن هست، مثل مادر( همینجا روز مادر رو تبریک میگم)

اما گاهی اوقات دلبسته شدن صحیح نیست.حتی این موضوع رو خود فرد هم میتونه تشخیص بده اما بنوعی توی باتلاق عشق افتاده و درحال غرق شدن هست.

چقدر سخته که یک نفر بتونه خودشو از این وضعیت نجات بده. همین جا برای این دسته از افراد آرزوی موفقیت و نجات میکنم.حالت این افراد رو با ذکر مثالی بیشتر تشریح میکنم : این نوع دلبستگی در واقع مثل اعتیاد است، اعتیاد به زهری که توی وجودش رفته وداره نابودش میکنه.اما دل کندن از این زهر خیلی خیلی سخته.و وقتی هم که تونست دل بکنه باز هم مثل همون شخص معتاد تا مدتها با عوارض ناشی از این زهر درحال دست و پنجه نرم کردن هست.

توی این وضعیت نمیدونم آدم باید چکار کنه !

اگه شانس بیاره و اون فرد کاری کنه که از چشم این عاشقه بیافته و یا بمرور زمان دیگه اون شیرینی دلبستگی ازش گرفته بشه خوبه و اگرنه ممکنه دچار خسران بزرگی بشه.

در کل میگن پیشگیری بهتر ازدرمان است ازهمه بهتره چون آدم اگه دلبسته بشه دیگه معلوم نیست بتونه از اون مورد دلبستگیش دل بکنه و شاید اون رو دچار ضرر بزرگی کنه که دیگه جبران پذیر نباشه.

پس مواظب باشیم به کی یا چی دلبسته میشیم.

نظرت چیه؟

 س ل ا م

بعد از حدود دو ماه برگشتم و این فاصله رو که داشت روز به روز زیادتر می شد رو قطع کردم.

هنوز که در ابتدای سال جدید هستیم گفتم سوالی از دوستان عزیزم داشته باشم بلکه کمکی برای ادامه راه هممون باشه.


به نظر شما موفقیت یعنی چی؟


فقط دوستانی که نظر میدن اگه لطف کنن کمی باز کنند منظورشونو ممنون میشم.

دوستان من

 

من به اندازه یک مجلس ختم دوستانی دارم

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای،
همه از خوبی من میگفتند
ذکر اوصاف مرا،
که خودم هیچ نمی دانستم
نگران بودم من،
که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است
گر چه دیر است، ولی فهمیدم
که عزیز است برادر، اگر از دست رود
و سفرباید کرد،
تا بدانی که تو را میخواهند
دست تان درد نکند،
ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود،
کجی روبان هم،
ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز
ناگهانی رفتم
و چه ناکام و نجیب
دعوت از اهل دلان،
که بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه،
ما چه فامیل عظیمی داریم
رخصتی داد حبیب،
که بیایم آنجا
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را میدیدم
همه آنهایی،
که در ایام حیات،
نمی دیدمشان
همه آنهایی که نمی دانستم،
عشق من در دلشان ناپیداست
واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
و از همه خوبیهام
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"
راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم!

اعتماد کن به او

اعتماد کن به او

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را
و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست !
پس
به "تدبیرش" اعتماد کن

به "حکمتش" دل بسپار

آه ... قلب من

 

آه... قلب من

...آه...

آشنا ترین واژه ی لحظات تنهایی من...آه

چه دردناک هست که قلبی مملو از عشق باشه اما جرأت ابراز اونو نداشته باشه...

مثل قلب من ... چقدر دلم برای قلب خودم میسوزه...

با ارزش ترین دارائی عالم رو در قلب خودم دارم اما کسی رو ندارم که بهش هدیه کنم...آه

تا حالا شده وقتی نفس میکشی احساس میکنی نفس توی بدنت گم شده؟ انگار وارد یک چاهی شده که عمق نداره...اون لحظه ای هست که من تو تنهائیام خیلی تجربه اش کردم...آه

عشق اگرچه لذت بخشه اما خیلی دردناکه...خیلی

آدمی که عاشق نیست یک درد داره شایدم اصلا نداشته باشه...اما آدمی که عاشق میشه هزار درد داره...هزار درد...آه

و اشک بهترین مسکن این وقتهای من است...آه

 

آوای عشق

 

مفهـوم عشــق از آوای لـولاک لمــا خـلـقـت الافـلاک

عجب شبی ست امشب...

میلاد افتخار بشریت و بهانه خلقت الهی عاشق ترین مخلوق به خداوند تبارک و تعالی حضرت محمد مصطفی (ص) و فرزند گرامیش امام جعفر صادق (ع) موسس مذهب عزیز جعفری و افتخار تشیع را به پیشگاه امام زمان (عج)، یگانه منجی عالم بشریت و نجات دهنده جهانیان از چنگال ظلم و ستم و غم و اندوه و همه جهانیان تبریک عرض می کنم.

********************************************************************

بار الها آن هنگام که این حدیث را مشق عشق می کردی چه احساس عظیمی را به دنیا القا می کردی و چه شیرین و لطیف معشوقه ات را به همگان می شناساندی...

و تو مگر جز اینست که جهان را از برای انسان آفریدی...؟

و خود فرمودی که انسان را نیافریدی جز برای عبادت آنجا که فرمودی :« و ماخلقت الجن و الانس الا لیعبدون »

پس به یقین آنجا که گفتی : « لولاک لما خلقت الافلاک » وجود پرمهر و لبریز از عشق محمد را نستودی جز اینکه بهترین پرستش کنندگان بود

و ای کاش اگر قدرت درک عشق تو را نداریم لااقل قدرت درک این واژه عظیمت را داشتیم که بی شک چراغ هدایتی است که تا ابد خاموشی ندارد...

معبود من...ای معشوق من...

اگر چه لیاقت درک تفسیر این واژه ی عظیم و عبارت عاشقانه ات را ندارم اما عاشقانه دوستت دارم که به این دوستی عجیب می بالم...

********************************************************************

در این شبها به یاد غربت مولای تنهای خود هم باشیم که گناهان ما شیعیان موجب ایجاد بخشی بزرگ از تنهایی ایشان شده است. واقعا امشب یاد تنهایی مولای عزیز و غریبمون من رو داشت از خود بیخود می کرد.

کاش کمی هم به شیعه بودنمون دلمون بسوزه...

مثلث قدرت

مثلث قدرت خود را بازیابی کنید !

چیزهایی هست که هر روز با آنها سر و کار داریم و آنقدر با آنها سر و کار داریم که دیگر نمی‌بینیمشان. اگر کمی دقت کنیم می‌بینیم که ما بسیاری چیزها را می‌دانیم. مغز ما پر است از دانسته‌ها. گاهی یک نشانه کوچک، وقتی احساس ما را تحریک می‌کند، منجر به یادآوری بزرگی می‌شود. همان لحظه معروف “آهااااا” که هرکدام از ما در شرایط مختلفی تجربه‌اش می‌کنیم. هرچقدر که ما بیشتر می‌دانیم، بیشتر هم نیاز به یادآوری داریم. هرچقدر که بیشتر کسب اطلاعات می‌کنیم بیشتر به قلقلک‌های احساسی نیاز داریم. بیشتر لازم داریم تا براساس روالی مشخص چیزهایی را به‌خاطر بیاوریم. بسیاری از دوره‌های آموزشی که نقش بازآموزی را دارند، در نقش یادآور ظاهر می‌شوند.

ما به‌عنوان انسان سه قدرت ویژه داریم که به بودنشان عادت کرده‌ایم و آنها را نمی‌بینیم. این سه قدرت زبان، پرسش و رویاپردازی است که یادآوری قابلیت‌هایشان می‌تواند انرژی دوباره‌ای برای حرکت ما باشد.

۱- قدرت زبان

اگر با کسی به زبانی که می‌فهمد صحبت کنی، آن حرف در مغزش می‌رود. اگر به زبان خودش صحبت کنی به قلبش خواهد نشست – نلسون ماندلا

زبان ظرفیت انسان است برای بکارگیری روش‌های پیچیده ارتباطی. ما با زبان است که احساس‌های خود را معنی می‌دهیم و آنها را منتقل می‌کنیم. زبان برای انسان همیشه ابزار انتقال دانش نیز بوده است. با زبان جوامع شکل می‌گیرند و زندگی معنا پیدا می‌کند. لحظه‌ای تصور کنید که یک صبح از خواب بیدار می‌شوید، چشم در چشم اعضای خانواده خود می‌شوید، به آنها نگاه می‌کنید و می‌خواهید احساس خود را به آنها بگویید اما آنها زبان شما را درک نمی‌کنند. هرچه که شما می‌گویید صداهای ناهنجاری است که درک نمی‌شود. همینطور چیزهایی که آنها به شما می‌گویند نیز به‌مانند صداهای ناهنجار می‌شود. تصور کنید ارتباط چقدر سخت خواهد بود؟ در همین رابطه داستان برج بابل را بخوانید.

ما با زبان و کلماتمان دنیا را می‌سازیم. بنابراین بد نیست به حرف‌هایی که در طول روز می‌زنیم دوباره گوش کنیم. بد نیست حرف‌های خود را بشنویم. آیا حرف‌هایمان در جهت ساختن و ایجاد فضاهای مفید است یا در جهت تخریب و از بین بردن؟ آیا زبان ما برای تاثیرگذاری و یاد دادن استفاده می‌شود یا اصلا این زبان به گردش در نمی‌آید؟ آیا زبان ما احساسی را منتقل می‌کند؟ آیا این احساس سازنده است یا مخرب؟

افراد زیادی در دنیا بوده‌اند و هستند که با قدرت کلمات خود تغییرات کوچک و بزرگی را در دنیا ایجاد کرده‌اند.

۲- قدرت پرسش

اگر از خود سوال‌هایی می‌پرسید که منجر به تغییر زندگی می‌شود، مطمئن باشید که برای جواب‌ها کاری می‌توانید انجام دهید – بو بنت

پرسش اولین نقطه شروع کنکاش است. نپرسیدن مثل بی‌حسی است. فرض کنید که نسبت به اتفاق‌های اطراف خود بی‌حس شوید. چیزی نه شما را خوشحال کند و نه ناراحت. یا فرض کنید که نسبت به مشکلات جسمانی خود بی‌حس شوید! هیچ دردی را احساس نکنید! چنین شرایطی اتفاق خوبی نیست چراکه شروع بی‌حسی، شروع حرکت به سمت مرگ است.

این‌که چه چیزی بپرسیم، حتما مهم است. سوال‌ها جهت پاسخ‌یابی ما را مشخص می‌کنند. شکی در این نیست که پرسش درست ما را به پاسخ درست می‌رساند. اما پرسش درست در مقابل پرسش اشتباه معنی پیدا می‌کند. همینطور پاسخ درست در مقابل پاسخ اشتباه. بنابراین مسئله اول، قبل از توجه به درستی یا غلطی پرسش این است که سوالی وجود داشته باشد.

وقتی می‌خواهیم شرایطی را تغییر دهیم، وقتی به نقطه دردناکی رسیده‌ایم که تحملش برایمان مشکل شده است، یک سوال می‌تواند ما را به حرکت بیاندازد. در مرحله اول پرسش به هر‌شکلی بهتر از نپرسیدن است. نپرسیدن عین بی‌حسی است. قدرت دوم ما قدرت پرسش است. این قدرت با بیشتر استفاده شدن، بیشتر تقویت می‌شود. گاهی باید مثل یک کودک کنجکاو پرسید و برای پاسخ پافشاری کرد. پرسش‌ها می‌توانند در سه زمان گذشته، اکنون و آینده پرسیده شوند.

۳- قدرت رویا

من رویایی دارم! – مارتین لوتر کینگ

از چه چیزی باید صحبت کنیم؟ در مورد چه چیزی باید بپرسیم؟ چیزهای زیادی هست که می‌توانیم درباره‌شان حرف بزنیم و بپرسیم. در میان همه موارد می‌توانیم درباره رویاهای خود صحبت کنیم. حتی می‌توانیم درباره رویای خود پرسش کنیم. پرسش از این‌که در رویای خود چه موقعیتی را می‌خواهیم داشته باشیم. ما می‌توانیم با کلماتمان و با سوال‌هایی که می‌پرسیم در گذشته غرق شویم اما همانقدر که به گذشته نیاز داریم، به آینده هم نیازمندیم. این رویاها هستند که ما را به آینده می‌برند. این رویاها هستند که به ما امید می‌دهند که دوباره و دوباره حرکت کنیم. ما در ذهن خود رویاها را می‌سازیم و با پرسش و با کلماتمان و با اشتراک‌گذاری این رویاها با دیگران آنها را تبدیل به حقیقت می‌کنیم. حقیقتی که ملموس می‌شود.

رویاها جهت حرکت ما را مشخص می‌کنند. قدرت رویا چیزی است که شاید هر روز با آن سروکله می‌زنیم. هر روز رویایی را در سر می‌پرورانیم. اما این رویا بیشتر شبیه یک خیال‌پردازی روزانه می‌شود و وقتی چنین سبک و سیاقی به خود می‌گیرد دیگر یک قدرت ویژه نیست. قدرت سوم ما زمانی به‌ کمکمان می‌آید که به آن نگاه کنیم. آن را با جزییات زیادی پرورش دهیم و پلی بسازیم از اقداماتی که اکنون انجام می‌دهیم به سمت آن نقطه مطلوب آینده. داشتن رویا یعنی داشتن امید. داشتن رویا یعنی دوباره بلند شدن بعد از یک شکست.

یادآوری: چیزهای زیادی هست که می‌دانیم. دانسته‌های ما دفن می‌شوند در مارپیچ‌های مغزمان و نیاز دارند تا بازیابی شوند. این اطلاعات خوابیده و مدفون شده گاهی به تلنگرهای کوچکی نیاز دارند. این مطلب شاید شبیه یک تلنگر باشد فقط.

عشق یعنی هنر

عشق یکجور هنره...؟

با شنیدن این جمله سلول های خاکستری مغزم فعال شدن...

یعنی چی عشق هنره؟

عشق ورزیدن هنر است...

هنرمند آدم عاشقی هست...

هنر آدم عشق و عاشقی است...؟

***

واقعا موضوع جالب و البته مهمی است.

شما تاحالا به این موضوع فکر کردین؟

اگه فکر نکردین خواهش می کنم همین الآن،دقیقا همین لحظه که این مطلبو می خونید برای یکبار هم که شده بهش فکر کنید که یعنی چی «عشق هنر هست» ؟

خواهش می کنم عشق رو با مفهوم ازدواج قاطی نکنید! چون خیلی از ما ها از عشق همین موردو فهمیدیم که یکی عاشق جنس مخالف شده و ناگهان تصویر آینه شمعدون و سفره عقد تو ذهنمون میاد!!!

واقعا اگر برای عشق این مفهوم رو فقط یاد دارید این از مظلومیت این واژه عظیم هست

گاهی اوقات به نظرمن واژه ها هم مظلوم واقع میشن و یجورایی مورد بی مهری ما آدما قرار می گیرن!

من میگم

 عشق یعنی گریه... یه وقتایی خنده... بعضی وقتا اخم و خیلی کم کتک...!

عشق یعنی انتظار... یعنی صبر... آه...

عشق یه جاهایی یعنی خستگی جسمی...روحی...

بعضی جاها تفریح جسمی و روحی...

بعضی وقتا خوردن هست، ی وقتایی هم نخوردن!

بعضی وقتا تشویق و گاهی اوقات هم تنبیه...

***

عشق پدر و مادر به فرزند و فرزند به پدر و مادر

عشق کشاورز به درختان و باغبان به گلهاش

عشق هنرمند به هنرش

عشق معلم به شاگردش

عشق پزشک به بیمارش

عشق کارمند،یک بازاری، یک دستفروش به شغلش

عشق شیعه به مولاش امام زمان(عج)

همه نمونه هایی از عشقهای الهی و بزرگ هستند

حتی عشقی که پسر و دختر برای ازدواج دارند

 هم اگر با عقل ایجاد شده باشد هم از این دسته هست

***

در یک کلام عشـق یعنی خدا...

این مفهوم از عمق وجود من نشأت گرفته و واقعا بهش اعتقاد دارم و حاضرم با صدای بلند فریاد بزنم بگم:

آی آدمها که فکر می کنید عاشقید بدانید عاشق ترین موجود عالم خداست...

به خود خدا قسم که کار خدا عین عشقه...

اونجا که تولد هست عشقه، اونجا که مرگ هست عشقه...

اونجا که بهشت هست عشقه و اونجا که جهنم هم هست عشقه...

خدا کاری جز عشقبازی با بنده هاش نداره و چیزی هم جز عشقبازی از اونها نمی خواد

اجابتش از عشق و ندادنش هم از عشق است

و تنها کسانی از دایره عشقبازی خدا خارج می شوند که عاشق نیستند

پس عاشق بشید آنهم عاشق منش خدا. . .

 

كابوس و رويا

دلم را روانه ی بازار عشاق کردم تا کمی مرحم عشق برای قلب زخمی ام بیاورد

رفت و دیگر نیامد

بعدا فهمیدم که دلداری پیدا کرد و مرا فراموش...

***

دوستی می گفت دنیا عوض شدنی نیست ما آدمها عوض می شویم.اول باور نمی کردم با خودم گفتم اگر دنیا عوض نشده بود که ماهم عوض نمیشدیم!

خودت را آماده كن.جهان تغيير كرده

ادامه نوشته

شبهای بارانی

هنگامی که باران عشق بر بام خانه میکوبد

 انگار نام زیبایت را بر قلبم حک می کنند

و چه نا امیدانه بدنبال چشمهایت میگردم

در میان انبوه نگاه های نامهربان