ایبنا/ پیدا کردن کتاب‌های نایاب درویشیان در ادبیات کودک و نوجوان سخت بود

پیدا کردن کتاب‌های نایاب درویشیان در ادبیات کودک و نوجوان سخت بود

نویسنده «بچه‌های آبشوران» در گفت‌وگو با ایبنا:پیدا کردن کتاب‌های نایاب درویشیان در ادبیات کودک و نوجوان سخت بود

کتاب‌ «بچه‌های آبشوران؛ بررسی آثار کودک و نوجوان علی‌اشرف درویشیان» به قلم نویسنده و روزنامه‌نگار ایلامی چاپ و منتشر شد.

مرتضی حاتمی در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در ایلام گفت: بعد از ۷ سال تحقیق و پژوهش، کتاب «بچه‌های آبشوران؛ بررسی آثار کودک و نوجوان علی‌اشرف درویشیان» چاپ و منتشر شد.

وی ادامه‌داد: این کتاب نخستین اثر مستقل در حوزه بررسی و تحلیل و نقد تمام کتاب‌های منتشر شده علی اشرف درویشیان، نویسنده کرمانشاهی، در حوزه ادبیات کودک و نوجوان است که در۴ فصل و ۲۴۰ صفحه چاپ و منتشر شده است.

نویسنده مجموعه داستان مینی‌مال «کولبران نان و رنج» ادامه‌داد: ابن کتاب از مقدمه و ۴ فصل به شرح: فصل اول (زندگی‌نامه و نظرات و معرفی آثار، درویشیان از نظر و نگاه دیگران و…) فصل دوم (نگاهی به ادبیات کودک و نوجوان، تعریف، تقسیم‌بندی‌، تاریخچه، اهداف، ویژگی‌ها و…) فصل سوم (بررسی و تحلیل آثار) که مهمترین فصل کتاب است و در نهایت، جمع‌بندی و نتیجه‌گیری و فهرست منابع و مآخذ تشکیل شده است.

نویسنده کتاب «کرونا آتش بدون دود» تصریح کرد: علی‌اشرف درویشیان، یکی از شخصیت‌های فرهنگی، ادبی و اجتماعی معاصر است که چندین وجه تخصصی دارد و به باور مستندات، اقدامات و تلاش‌های مستمر او در مباحث متعدد، چهره‌ای تأثیرگذار بوده و از معدود نویسندگانی است که در حوزه‌های مختلف فعالیت و تلاش مستمر داشته است.

بچه‌های آبشوران بررسی؛ آثار کودک و نوجوان علی‌اشرف درویشیان

حاتمی با اشاره به محدودیت و سختی‌های تالیف این اثر پژوهشی خاطرنشان کرد: اغلب کتاب‌های کودک و نوجوان علی اشرف درویشیان، قبل از سال ۵۷ و یا در همان سال‌های دهه پنجاه منتشر شده اند و برای پیدا کردن کتاب‌های نایاب درویشیان در ادبیات کودک و نوجوان با سختی‌هایی روبه‌رو بودم.

حاتمی ادامه داد: یافتن منابع مستند و قابل اعتماد در پژوهش یکی از سختی‌های شیرین این کار علمی بود، که هم جذابیت داشت و هم خستگی. با عنایت به اینکه مهمترین بحث انجام این کار، پیداکردن تعدادی از کتاب‌های نایاب درویشیان بود که متأسفانه با توجه به شرایط اجتماعی ناشی از شیوع ویروس کرونا امکان مسافرت به تهران و مراجعه به کتابخانه ملی و نیز کتابفروشان خیابان انقلاب و… میسر نبود، اما خوشبختانه اغلب منابع در کتابخانه شخصی ام موجود بود، به جز چند مورد که توانستم آنها را در سایت های مختلف پیدا و خریداری کنم.

مولف کتاب «نمک شیرین» تصریح کرد: با گسترش شیوع کرونا امکان مسافرت به کرج میسر نبود، که بتوانم حضوری با خانواده درویشیان دیدار داشته باشم. اگر این دیدار انجام می‌شد، امکان گفت‌وگوی حضوری با اعضای خانواده ایشان و دریافت منابع و مستنداتی دیگر، میسر می‌شد، که متأسفانه بنا به دلایلی چنین دیداری محقق نشد. با این حال، این کتاب، با تمام فراز و فرودها و سختی‌ها به پایان رسید.

وی گفت: در کتاب «بچه‌های آبشوران» به ابعاد اندیشه‌ای و فعالیت‌های درویشیان از زوایای اجتماعی، فرهنگی، ادبی و سیاسی و رسانه‌ای پرداخته شده است و به همین دلیل این کتاب به عنوان یک اثر مستقل با محوریت نقد و بررسی و تحلیل کتاب‌های کودک و نوجوان علی‌اشرف درویشیان می‌تواند برای محققان و پژوهشگران مورد استفاده قرار گیرد.

نشر آرون، کتاب «بچه‌های آبشوران» را در ۲۴۰ صفحه به قیمت ۳۲۰ هزارتومان و در روزهای اخیر چاپ و منتشر کرده است.

«بچه‌های آبشوران» منتشر شد/ ایرنا کرمانشاه

«بچه‌های آبشوران» منتشر شد

کرمانشاه - ایرنا - کتاب‌ «بچه‌های آبشوران؛ بررسی آثار کودک و نوجوان علی‌اشرف درویشیان» نوشته مرتضی حاتمی نویسنده کرمانشاهی، توسط نشر آرون در ۲۴۰ صفحه و با قیمت ۳۲۰ هزار تومان منتشر شد.

به گزارش ایرنا، آنگونه که در مقدمه این کتاب آمده است، علی اشرف درویشیان کرمانشاهی یکی از شخصیت‌های فرهنگی، ادبی و اجتماعی معاصر است که چندین وجه تخصصی دارد؛ او نویسنده‌ای است که در ۲ حوزه ادبیات کودک و نوجوان و بزرگسال تلاش‌های مستمر و هدفمند داشته و از ابتدای دهه ۵۰ تا زمان مرگ (آبان ۱۳۹۶) هرگز دست از نوشتن و پژوهش در این ۲ حوزه برنداشته است.

در این کتاب تلاش شده تا سیر تحول و فراز و فرود درویشیان در ادبیات کودک و نوجوان با نقد و تحلیل محتوایی و ساختاری آثار منتشر شده، مورد بررسی قرار بگیرد.

 «بچه‌های آبشوران» منتشر شد

نویسنده کتاب «بچه‌های آبشوران» که به تازگی منتشر شده است، در گفت و گو با خبرنگار ایرنا اظهار کرد: این کتاب‌ از مقدمه و ۴ فصل شامل (زندگی‌نامه و نظرات و معرفی آثار، درویشیان از نظر و نگاه دیگران و…)، (نگاهی به ادبیات کودک و نوجوان، تعریف، تقسیم‌بندی، تاریخچه، اهداف، ویژگی‌ها و…)، (بررسی و تحلیل آثار) که مهمترین فصل کتاب است و در نهایت، جمع‌بندی و نتیجه‌گیری تشکیل شده است.

مرتضی حاتمی ادامه‌ داد: تألیف این کتاب ۷ سال طول کشید و نخستین اثر مستقل در حوزه بررسی و تحلیل و نقد تمام کتاب‌های منتشر شده علی اشرف درویشیان، نویسنده کرمانشاهی، در حوزه ادبیات کودک و نوجوان است که در ۲۴۰ صفحه چاپ شده است.

نویسنده مجموعه داستان مینی‌مال «کولبران نان و رنج» ادامه‌ داد: علی‌اشرف درویشیان، یکی از شخصیت‌های فرهنگی، ادبی و اجتماعی معاصر است که چندین وجه تخصصی دارد و به باور مستندات، اقدامات و تلاش‌های مستمر او در مباحث متعدد، چهره‌ای تأثیرگذار بوده و از معدود نویسندگانی است که در حوزه‌های مختلف فعالیت و تلاش مستمر داشته است.

حاتمی ادامه داد: کتاب‌ «بچه‌های آبشوران» بررسی؛ آثار کودک و نوجوان علی‌اشرف درویشیان می تواند منبعی تخصصی و مستند برای پژوهشگران و علاقه‌مندان به آثار کودک و نوجوان علی اشرف درویشیان باشد.

مولف کتاب «نمک شیرین» با اشاره به محدودیت و سختی‌های تالیف این اثر پژوهشی خاطرنشان کرد: اغلب کتاب‌های کودک و نوجوان علی اشرف درویشیان، قبل از سال ۵۷ و یا در همان سال‌های دهه ۵۰ منتشر شده اند و برای پیدا کردن کتاب‌های نایاب درویشیان در ادبیات کودک و نوجوان با سختی‌هایی روبه‌رو بودم.

حاتمی ادامه داد: کتاب‌ ها و آثار علی اشرف درویشیان در حوزه ادبیات کودک و نوجوان در قالب‌های داستان کوتاه، رمان و جنگ ادبی و مجموعه آثار بچه‌هاست که با وجود تغییرات ساختاری و محتوایی در آثار ادبیات کودک و نوجوان معاصر، همچنان مخاطبان و علاقه‌مندان خود را دارد و از آن استقبال می‌شود.

«نمک شیرین» از حکایت‌های کهن تا کتاب کودک امروز/ ایرنا کرمانشاه

«نمک شیرین» از حکایت‌های کهن تا کتاب کودک امروز

«نمک شیرین» از حکایت‌های کهن تا کتاب کودک امروز

کرمانشاه- ایرنا - کتاب «نمک شیرین» به قلم مرتضی حاتمی و با تصویرگری نگار اورنگ، توسط انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شد. این اثر بازآفرینی یکی از حکایت‌های کهن فارسی است.

به گزارش ایرنا، کتاب «نمک شیرین» نوشته مرتضی حاتمی، نویسنده اهل شهرستان صحنه‌ در شرق کرمانشاه، به‌تازگی از سوی انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده است.

این اثر بازآفرینی یکی از حکایت‌های کتاب «جوامع‌الحکایات و لوامع‌الروایات» اثر محمد عوفی، نویسنده قرون گذشته است که با تصویرگری نگار اورنگ برای گروه سنی نونگاه (۱۲+) در ۳۶ صفحه و با تیراژ دو هزار نسخه منتشر شده است.

این کتاب به قیمت ۱۱۰ هزار تومان منتشر شده و در سی‌وششمین دوره نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران در میان آثار پرفروش قرار گرفت.

حاتمی در گفت و گو با خبرنگار ایرنا، با تأکید بر اهمیت بازآفرینی متون کهن برای نسل جدید، انتقال ادبیات کلاسیک را وظیفه‌ای فرهنگی و ملی دانست و گفت: ادبیات کلاسیک سرمایه‌ای بزرگ، غنی و غیرقابل تکرار است که باید با ساده‌نویسی، بازنویسی و بازآفرینی برای کودکان و نوجوانان قابل فهم و جذاب شود.

«نمک شیرین» از حکایت‌های کهن تا کتاب کودک امروز

وی بازآفرینی را یکی از شیوه‌های مؤثر در آشنا کردن مخاطبان جوان با میراث ادبی دانست و افزود: ادبیات کلاسیک نظم و نثر، آیینه‌ای تمام‌نما از فرهنگ، اخلاق و رفتار نیاکان ماست که به همه مردم تعلق دارد. بازنویسی و بازآفرینی این آثار با رعایت اصول و معیارهای مشخص، راهی مؤثر برای آشنایی کودکان و نوجوانان با این گنجینه است.

حاتمی که نگارش مجموعه ۳۰ جلدی بازنویسی از ادبیات کلاسیک را در کارنامه دارد، همچنین نقش تربیتی و آموزشی حکایت‌های کهن را یادآور شد و گفت: این حکایت‌ها در تقویت ذوق ادبی و تربیت اخلاقی نسل جدید تأثیرگذارند و انتخاب آنها برای بازآفرینی باید با دقت و کارشناسی صورت گیرد.

مرتضی حاتمی متولد ۱۳۵۵ در شهرستان صحنه است و تاکنون بیش از ۷۰ عنوان کتاب در قالب‌های داستان کوتاه، مینیمال، بازآفرینی، بازنویسی، رمان و پژوهش برای گروه‌های سنی کودک، نوجوان و بزرگسال منتشر کرده است.

https://irna.ir/xjTZzD

از سوی انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ کتاب «نمک شیرین» منتشر شد

کتاب «نمک شیرین» منتشر شد

از سوی انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ کتاب «نمک شیرین» منتشر شد

انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، تازه‌ترین کتاب مرتضی حاتمی برای کودکان و نوجوانان را چاپ و منتشر کرد.

مرتضی حاتمی در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در ایلام با اشاره به تازه‌ترین کتابش برای کودکان که توسط انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده گفت: «نمک شیرین» بازآفرینی یکی از حکایت‌های کتاب «جوامع الحکایات و لوامع الروایات» اثر «محمد عوفی» از نویسندگان سده‌های گذشته است که توسط انتشارات کانون پرورش فکری چاپ و منتشر شده است.

وی در خصوص اهمیت و ضرورت بازآفرینی حکایات ادبیات کلاسیک برای کودکان و نوجوانان گفت: ادبیات کلاسیک، سرمایه و میراث معنوی و ملی سرزمین ما و سرمایه‌ای غنی و بزرگ و غیرقابل تکرار است و همه باید ضمن صیانت از آن، در انتقال آن به نسل‌های بعد بکوشیم و تلاش کنیم به عنوان یک ایرانی از این گنجینه معنوی مواظبت کنیم و آن را با ساده‌نویسی، بازنویسی، بازآفرینی و … برای مخاطبان کودک و نوجوانان ساده، خواندنی‌تر و جذاب‌تر کنیم و این سرمایه ملی را به آنان انتقال دهیم.

نویسنده مجموعه ۳۰ جلدی بازنویسی از ادبیات کلاسیک برای کودکان تصریح کرد: ادبیات کلاسیک، میراث مکتوب و هویت تاریخی و ارزشمند فرهنگ و آموزه‌های اخلاقی و رفتاری نیاکان ماست. این میراث به همه مردم تعلق دارد و یکی از راه‌ها، معرفی کتاب و آثار این نوع از ادبیات به مخاطبان کودک و نوجوان، بازنویسی و بازآفرینی با رعایت اصول و معیارهای مصوب این قالب‌ها برای این مخاطبان است.

نویسنده رمان نوجوان «راز کوچه باغ هفت توت» با اشاره به نقش تربیتی و آموزشی حکایت‌های ادبیات کلاسیک فارسی بر مخاطبان کودک و نوجوان تصریح کرد: بازآفرینی حکایت‌هایی از ادبیات کلاسیک، نقشی آموزنده و تربیتی برای جوامع هدف دارد و در تقویت لذت ادبی در کودکان و نوجوانان تاثیرگذار است و باید در انتخاب حکایت‌ها برای بازآفرینی دقت و کارشناسی لازم برای بازآفرینی، صورت پذیرد.

وی ادامه‌داد: تصاویر این کتاب توسط نگار اورنگ با تکنیک کلاژ تولید شده که در مسابقه تصویرگری براتیسلاوا اسلواکی ۲۰۲۵ و سیزدهمین مسابقه تصویرگری شارجه ۲۰۲۴ نامزد شده است.

به گزارش ایبنا؛ انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کتاب «نمک شیرین» اثر مرتضی حاتمی، با تصویرگری نگار اورنگ، برای مخاطبان گروه سنی نونگاه (۱۲+) را در ۳۶ صفحه و در تیراژ ۲۰۰۰ جلد و به قیمت ۱۱۰ هزارتومان در اواخر سال گذشته چاپ و منتشر کرده است.

از این نویسنده و روزنامه‌نگار تاکنون بیش از ۷۰ عنوان کتاب در قالب‌های: مجموعه داستان کوتاه و مینیمال، بازآفرینی، بازنویسی، رمان و پژوهش در گروه‌های سنی کودک و نوجوان و بزرگسال چاپ و منتشر شده است.

ibna.ir/x6z94

پیشنهاد نویسنده ایلامی برای مطالعه در نوروز

پیشنهاد نویسنده ایلامی برای مطالعه در نوروز

پیشنهاد نویسنده ایلامی برای مطالعه در نوروز

ایلام- نویسنده و خبرنگار ایلامی، کتاب �طومار درد و داغ� اثر سیروس علی‌نژاد را برای مطالعه در روزهای نوروز پیشنهاد داد.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): مرتضی حاتمی، نویسنده و خبرنگار ایلامی، کتاب �طومار درد و داغ� کتابی از سیروس علی‌نژاد را برای مطالعه در نوروز پیشنهاد کرد. این کتاب را نشر ماهریس در سال ۱۳۹۸ در ۲۸۶ صفحه چاپ و منتشر کرده است. �طومار درد و داغ� مجموعه‌ای از یادداشت‌های علی‌نژاد برای جمعی از اهالی فرهنگ و هنر و ادبیات و قلم و… است که برای بالندگی فرهنگ این سرزمین تلاش کرده‌اند و او در روز مرگ‌شان نوشته است.

یادداشت‌نگاری در سوگ و مرگ افراد و سوگ‌سرود بخش هایی از ادبیات معاصر به شمار می‌روند که حاصل لحظه‌ها و احساسات مولف و مخاطب است که دل در گرو مهر و خاطرات هم دارند.

علی‌نژاد متولد سال ۱۳۲۴ در کاکرود از روستاهای اشکور رودسر است و از باسابقه‌ترین روزنامه‌نگاران ایران به شمار می‌رود و از اوایل دهه چهل تاکنون در سمت‌های مختلفی چون: خبرنگار، معاون سردبیر، دبیر شورای تحریریه، سردبیر و… فعالیت دارد.

او اغلب تجربیاتش در حوزه رسانه و مطبوعات را به صورت کتاب منتشر کرده و از او تاکنون کتاب‌های: �از فرانکلین تا لاله‌زار� (زندگی‌نامه همایون صنعتی‌زاده) �چرا سفر می‌کنید؟� گفت‌وگو با مترجمان، �چند گفت‌وگو درباره زبان فارسی�، �چند گفت‌وگو در باره تجدد�، �طومار درد و داغ�، �گفت‌وگوهای برگزیده آیندگان�، �پرویز نقیبی�، �روزنامه‌نگار صاحب سبک�، �سال‌های دانشکده� و … چاپ و منتشر شده است‌.

در این کتاب ایرج افشار، سیمین بهبهانی، محمود اعتمادزاده، کریم امامی، عبدالرحیم جعفری، علی‌محمد حق شناس، احمدرضا دالوند، غلامحسین ذاکری، احمد محمود، شاهرخ مسکوب، مرتضی ممیز، حمید مصدق، ابوالحسن نجفی، م.آزاد، صفر قهرمانیان و … بخشی از نام‌هایی است که مولف در روز و لحظه مرگ‌شان به نام و یاد و تلاش‌های‌شان پرداخته و اشاره کرده است.

مولف عنوان کتاب را از بیتی از صائب تبریزی وام گرفته: �طومار درد و داغ عزیزان رفته است / این مهلتی که عمر دراز است نام او�

او در پیشگفتار این کتاب نوشته: �تمامی نوشته‌های این کتاب یک خصلت مشترک دارند و آن به اصطلاح خصیصه �ژورنالیستی بودن� آنهاست. یعنی شتاب‌زدگی که عنصر جدایی‌ناپذیر ژورنالیسم است در همه آنها به چشم می‌خورد برای اینکه من این نوشته‌ها را نه از سر تحقیق و پژوهش ماندگار، بلکه تنها به مناسبت درگذشت دوستان و آشنایانی قلمی کرده‌ام که مرگ آنان مرا آزرده و برای رفع آزردگی خویش احساسات خود را به قلم آورده‌ام و در نشریه‌ای به چاپ سپرده‌ام. حتی اگر نوشته‌ای پیش از مرگ بزرگی نوشته شده باشد برای این نوشته شده است که در آخرین روزهای حیات نام او را به خاطر خوانندگان بیاورم، از این رو تمامی مطالب این کتاب بخشی از مشق روزنامه‌نگاری من بوده و طبیعی است چندان تحفه‌ای نباشد و خصیصه مشق داشته باشد.�

این کتاب با توجه به تنوع نام و نشان افراد در حوزه‌های فرهنگ و ادب و هنر و سیاست و علوم انسانی و … زبان روزنامه‌نگارانه سیروس علی‌نژاد، اثری خواندنی است که می‌تواند برای خواننده نوستالوژی فرهنگی، هنری و ادبی و رسانه‌ای به دنبال داشته باشد.

بخشی از کتاب که به غلامحسین ذاکری (۱۳۹۳-۱۳۲۳) صاحب امتیاز و مدیرمسئول ماهنامه ادبی �آدینه� اختصاص دارد را با هم می‌خوانیم:

�…امتیاز آدینه را که گرفت، یک راست آمد پیش من ورقه کذایی را روی میز گذاشت. گفت: این امتیاز مال توست در اختیار شما هر کاری خواستی با آن بکن.

هنوز امتیاز روزنامه و مجله به اوراق بهادار بدل نشده بود شادمانی‌ها کردیم‌. دوباره می‌توانستیم به مطبوعات برگردیم، ماهی‌های بر خشک افتاده به آب باز می‌گشتند. او در حال گزارش دادن جریان امتیاز بود که من در خیالم تیم آدینه را می‌چیدم. یزدان دم دست‌تر از هر کس بود، اول کسی را که صدا کردم، فرج بود با او در تهران مصور کار کرده بودم، خوش ذهن بود تند و تیز بود. سواد ادبی داشت، ارتباطاتش گسترده بود.می‌دانستم پر مدعاست اما آن روزها این عیب در سایه رفاقت گم می‌شد با هم پیش مسعود رفتیم که استاد من بود و کار را می‌شناخت بعد با مشورت هم دوستان دیگر را کنار خود نشاندیم، کسانی هم به مدد ما آمدند همه چیز مهیا بود، الا پول که مسأله همیشگی هر روزنامه‌نگاری است، آدینه که منتشر شد هم‌چنان نجابتش مانده بود تا ده شماره‌ای هم این نجابت ماند…� ص ۱۰۶

علی‌نژاد در گفت‌وگوی ماهنامه �مهرنامه� شماره ۲۶ (آبان ۱۳۹۱) در بخش �قصه آدینه: جمعی بی بند نام� در تیتر �هرگز ارگان کانون نویسندگان نبودیم� جمله‌ای تاریخی دارد: �روزنامه و روزنامه نگاران، هیچ گاه به حساب نمی‌آمده‌اند و نمی‌آیند سرنوشت ما این است که در خدمت به شهرت رساندن دیگران باشیم و خود در خاموشی و فراموشی بمانیم.�

و البته این پایان تمام ماجرای روزنامه‌نگاران نیست!

یادداشت؛ منصور یاقوتی؛ استوار و ریشه‌دار چون بلوط/ خبرگزاری کتاب ایران

منصور یاقوتی؛ استوار و ریشه‌دار چون بلوط

یادداشت؛

منصور یاقوتی؛ استوار و ریشه‌دار چون بلوط

ایلام- منصور یاقوتی، نویسنده و پژوهشگر معاصر، یکی از راهگشایان ادبیات داستانی در غرب کشور و از پژوهشگران فرهنگ و ادبیات کردی است و با انتشار آثار بسیار، نقشی مهم در توسعه فرهنگ کتابخوانی و نگهداری و ثبت آثار ادبیات شفاهی داشته است.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) مرتضی حاتمی: نخستین کتابی که دوم دبیرستان از «منصور یاقوتی» نویسنده و پژوهشگر پیشکسوت کرمانشاهی خواندم، رمان بومی و با تکنیک رئالیسم روستایی «دهقانان» بود. کتابی با جلدی دو رنگ و کاغذی کاهی که بوی شکلات می‌داد. اوایل دهه هفتاد کنار دبیرستان مطهری شهر صحنه، کتاب‌فروشی میان‌سال به نام قاسمی، بساط کتاب‌های کهنه و دست دوم پهن می‌کرد و به امید فروش کتاب‌هایش به دانش آموزان و مردم هر صبح تا غروب، بساطش پهن بود و غروب، سوار بر آخرین مینی‌بوس ترمینال، به کرمانشاه بر می‌گشت و روز بعد دوباره می آمد و…

به واسطه خرید زیاد، مشتری ویژه‌اش بودم و معمولاً کتاب‌های به قول خودش زیرخاکی و نایاب را برایم پیدا می‌کرد و من هم پول تو جیبی‌ام را کمال و تمام و نقد به او می‌دادم. کتاب دست‌نویس «بوف کور» هدایت، چاپ بمبئی را با دو قسط از او خریدم که هم‌چنان در کتابخانه‌ام سروری می‌کند. آن روز نصف رمان دهقانان را سر کلاس خواندم. بی توجه به درس و دبیران فلسفه و منطق و زیست‌شناسی… رمانی جذاب، روان و خوش‌خوان که داستان شورش اهالی روستایی در سنقروکلیایی علیه خان منطقه و تصرف قلعه و سقوط و زوال خان بود. پدرم درباره برخی از خان‌های آن منطقه و نگاه ناپاک‌شان به نوامیس مردم چیزهایی تعریف کرده بود و برخی از آن تعاریف را در بخش ها و سطرهایی از رمان می‌دیدم. فضاسازی و شخصیت‌پردازی ملموس و واقعی چنان زیبا بود که حد و حسابی نداشت و انگار فیلمی جذاب در مقابل چشمانم بود.

در یکی از روزهای خرداد ۱۳۸۵ با جعبه‌ای شیرینی و دسته‌ای گل به دیدارش رفتم. چه قدر مهربان و دوست‌داشتنی و البته بزرگ و باشکوه بود. ساعتی به احترامش با او همکلام شدم و کتاب تازه چاپ شده «افسانه سیرنگ» را امضا کرد و به من داد… از این حادثه شیرین، شور و شعف و شوقی بزرگ تاکنون با من همراه است. آخرین امضایش بر کتاب «اخگری در مه» به همراه نامه‌ای که از سر لطف و بزرگواری برایم ارسال کرد و بارها و بارها می‌خوانم، هفدهم دی ماه ۹۴ را در پائین نامه قید کرده بود. به همراهش زنگ زدم و گپ و گفت و احترام به جا آوردم…اما…کتاب «دهقانان» دست به دست در میان دوستان و علاقه‌مندان آن قدر چرخید که دیگر به کتابخانه‌ام برنگشت و هرگز نتوانستم جلدی دیگر از آن به دست بیاورم.

بعدها برای تالیف کتاب پژوهشی‌ام «فرهنگ داستان‌نویسان کرمانشاه» که پژوهشی ۱۱۰ سال تاریخ مستند داستان‌نویسی در استان کرمانشاه است را از او مشورت و راهنمایی‌هایی مناسب و کاربردی گرفتم. تعدادی از کتاب‌های نایاب و کمیابش که در ابتدای دهه پنجاه توسط ناشران تهرانی منتشر شده بود را پیداکردم و خواندم و مقالات و یادداشت‌هایی از دنیای فردی و داستان‌هایش نوشتم و منتشر کردم.

استاد یاقوتی، یکی از راهگشایان ادبیات داستانی و کودک و نوجوان در ابتدای دهه‌های چهل و پنجاه در ایران است که تلاش‌هایش در این دو حوزه تاکنون جاری و تاثیرگذار است. او به همراه زنده‌یاد «علی‌اشرف درویشیان» نویسنده هم‌استانی‌اش، مسیر تازه‌ای را در گردآوری آثار ادبیات شفاهی و فولکلور مناطق کردزبان و علاوه بر آن در ادبیات کودک و نوجوان و داستان کوتاه و بلند جریانی تازه و پر مخاطب بازکرد. جریانی که در کرمانشاه ریشه دارد و شاخه و برگ‌هایش در سراسر ایران گسترده شده است.

منصور یاقوتی؛ استوار و ریشه‌دار چون بلوط

منصور یاقوتی، چهره تاثیرگذار ادبیات داستانی، نقشی موثر و مهم در جریان ادبیات داستانی و شفاهی و کودک و نوجوان ایران است که هم‌چنان در این مسیر، تلاش می‌کند و می نویسد و منتشر می‌کند. او در رسانه‌ها و مطبوعات نیز نقشی موثر داشته و مقالات و آثارش برای مخاطبان و پژوهشگران و علاقه‌مندان به ادبیات داستانی، چراغی روشن بوده است.

برخی از آثار یاقوتی توسط شورای کتاب کودک و مجله ادبی گردون و… به عنوان کتاب سال برگزیده شده در جشن جایزه کتاب سال کرمانشاه، داستان بانه، جشنواره گلاویژ و… به پاس یک عمر تلاش بی وقفه در حوزه ادبیات، مورد تکریم و تجلیل قرارگرفته است.

استاد یاقوتی چهره تاثیرگذار و بزرگ ادبیات داستانی ایران است که داستان زندگی‌اش از زمان تولد تا کنون گنجینه‌ای نفیس و ارزشمند برای نویسندگان و پژوهشگران و علاقه‌مندان به آثار ایشان است. از او بسیار می‌توان گفت و نوشت و سرود و پژوهش کرد، چون گنجی تمام نشدنی و مملو از غنا و ارزش و محتواست. آثار و اندیشه‌هایش بهترین منبع و محتوا برای موضوع پایان‌نامه‌ها و رساله‌ها و مقالات و تحقیق و پژوهش‌هاست. زندگی شخصی و ادبی‌اش لبریز از داستان‌های نانوشته و خواندنی است که همت و اراده‌ای می‌طلبد برای ثبت و مکتوب کردن. منصور یاقوتی، چهره ماندگار ادبیات معاصر است که هرگز شرافت قلمش را نفروخته و استوار بر اندیشه‌هایش هم‌چنان می نویسد و روشنایی می‌بخشد.

او فارغ از هر زنده‌باد و مرده‌باد، مستقل و استوار، چون درخت ریشه‌دار بلوط، هم‌چنان بر فراز قله ادبیات داستانی می‌درخشد، حتی اگر در این روزها و شب‌ها که بیماری بی مقدار او را آزار می‌دهد و دلتنگش می‌کند، اما سایه‌اش بر فراز ادبیات متعهد استان کرمانشاه و سرزمین‌مان بلند است. قدرش را به خوبی می‌دانیم و برای سلامتش دعا می‌کنیم.

او یادگار نوستالوژی نوجوانی‌مان است و ذخیره و اعتبار عزتمند و باشکوه ادبیات انسان‌مدار و متعهد و مستقل کرمانشاه، که تنها به منصور یاقوتی شبیه است نه به کسی دیگر…به احترامش تمام قد می‌ایستم و برایش دست می‌زنم و گستردگی و ماندگاری سلامت و گرمای حضورش را از خدای قلم تمنا می‌کنم.

https://www.ibna.ir/news/516711/%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B7

یادداشتی به احترام محمدعلی علومی؛ «پرسه»ای برای استعدادیابی نویسندگان جوان و بی‌نام/ یادداشت

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) مرتضی حاتمی، نویسنده و روزنامه‌نگار: اولین بار که داستانی کوتاه از من در مجله «جوانان امروز» از مجلات پر تیراژ موسسه اطلاعات منتشرشد ،۲۷ شهریور ۱۳۷۴ بود. داستانی کوتاه به نام تصمیم نهایی که توفیق بزرگی در آن زمان برایم بود. جوانان‌امروز در رقابتی رفاقتی با مجله «اطلاعات هفتگی» از مجلات خواندنی آن موسسه، مخاطبان زیادی داشت.

صفحه» «پرسه در ادبیات داستانی» در مجله جوانان‌امروز، زیرنظر محمدعلی علومی اداره می‌شد و داستانی را در تحلیل و کارشناسی جدی و حرفه‌ای به نقد و بررسی می‌گذاشت. بعدها داستان‌های دیگری از من در این صفحه و بخش‌های دیگر مجله جوانان به چاپ رسید و مثل سایر آثار منتشر شده‌ام آن را آرشیو کرده و نگهداری می‌کنم و گاهی از سر نوستالژی آن را ورق می‌زنم...

آن دهه هنوز مجلات پر تعداد با رنگ‌های مختلف چاپ و منتشر نمی‌شد و مجله جوانان بسیار پر مخاطب بود و جوانان زیادی از سراسر ایران مخاطب این مجله بودند و با بخش‌های مختلف آن در مکاتبه و تعامل پستی بودند و البته آن مجله هم توانسته بود مسیر ارتباطی اش را با مخاطبانش به خوبی حفظ کند.

مجله‌ای که با داشتن مخاطبان بسیاری با ذائقه‌های متفاوت و سلایق مختلف، تلاش می‌کرد پاسخ مناسب و مطلوب به خوانندگان جوانش بدهد و همچنان تیراژش را بالا نگهدارد.

زنده یاد محمدعلی علومی در این مجله تلاشی مستمر و هفتگی در مسیر معرفی نویسنده‌های جوان داشت که هر هفته با چاپ داستانی کوتاه به همراه نقد و نظر و راهنمایی، پرونده آن صفحه را تا هفته بعد می‌بست. نقدهایش بر داستان‌های این صفحه اغلب آموزنده و انگیزه‌بخش بود و رویکردی روان‌شناسانه داشت.

او در این صفحات، تمرکز و تلاشش را بر استعدادیابی ظرفیت‌های نویسنده‌های جوان و بی‌نام و دارای قوت قلم و جدی در حوزه داستان کوتاه که اغلب در شهرستان‌ها و مناطق دور از پایتخت بودند، گذاشته بود و با ارتباط و تعامل با آنان بر رونق این صفحه می‌افزود و انصافاً پرسه در ادبیات داستانی با نام اختصار پرسه، فعالیت و تنوع خوبی داشت.

او از زوایای مختلف داستانی را نقد می‌کرد و با توجه به تنوع محتوایی و گاه تکنیکی داستان‌های چاپ شده، تنوع نقد و بررسی و تحلیل‌ها هم هر هفته نسبت به هفته دیگر متفاوت و متغیر بود. علومی در جریان نقد داستان‌ها به جنبه آموزشی هم توجه داشت. زبان نوشتاری مستند و عمیق و علمی اما متناسب با توان ذهنی و اندیشه‌ای مخاطب از ویژگی‌های او در نقد داستان‌ها در مجله جوانان‌امروز بود.

یک بار تلفنی با ایشان صحبت کردم و درخصوص داستان و ادبیات داستانی کرمانشاه، ظرفیت‌ها و سابقه تاریخی و جریان‌ساز و اثربخشی ادبیات داستانی کرمانشاه بر مخاطبان و… مفصل صحبت کردیم. او از علاقه‌اش به زبان و فرهنگ کردی گفت و البته شناخت مناسبی از این فرهنگ و زبان غنی هم داشت. هنور همان لهجه غیرتهرانی اما ساده و صمیمانه‌اش در ذهنم به جا مانده‌است.

در شماره بعد مجله، این تماس تلفنی را با بزرگواری و لطف به من بازتاب داد. آن سال‌ها از من چند داستان کوتاه در این بخش زیر نظر زنده‌یاد علومی چاپ و نقد و بررسی شد. چند سال بعد حوالی سال ۱۳۷۸ نامه‌ای برایم فرستاد و درخصوص استمرار و همکاری فعالیت‌های ادبی و داستان کوتاه و کارهای رسانه‌ای با هم صحبت کردیم. او در آن نامه بر اهمیت توجه به آثار ادبیات شفاهی و گردآوری و تدوین و ویرایش و بازنویسی و بازآفرینی این آثار توصیه و تاکید کرده بود.

محمدعلی علومی، از نویسندگان و پژوهشگرانی بود که دغدغه فرهنگ و ادبیات اقوام داشت و علاقه زیادی به حوزه‌های پژوهشی و ادبی داشت و بعدها در این حوزه کتاب‌هایی منتشر کرد.

او را هرگز ندیدم، اما صدای گرمسیری‌اش که باشکوه بود چون ارگ زادگاهش بم، همیشه در خاطراتم زنده و پر تپش است.

روحش شاد!

https://www.ibna.ir/news/513523/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85%DB%8C

هزینه‌های بالای چاپ کتاب کودکان

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مرتضی حاتمی: هنوز کمی از گرمای آفتاب روی تن کتاب‌ها و قفسه‌ها به جا مانده که وارد کتاب‌فروشی می‌شوم. بوی قهوه، فضای کتاب‌فروشی را پرکرده‌است. قفسه «تازه‌های نشر استان» نسبت به بخش‌های دیگر شلوغ‌تر است. روی میزی چوبی، سه استکان نیمه‌پر و قندانی کوچک با چند حبه قند به جا مانده است.

آقایی حدود ۶۰ ساله کتابی را با دقت ورق می زند. سلام می‌کنم و می‌پرسم از مؤلفان ایلامی کتاب‌های چه کسی را می‌خوانید؟ کتاب را می‌بندد و انگشتش را لای صفحه می گذارد و جواب سلامم را با مهربانی می‌دهد و می‌گوید: اغلب کتاب‌های دکتر [حبیب‌الله] محمودیان [مورخ و باستان‌شناس] و استاد [صیدمحمد] درخشنده [ایلام‌پژوه] و شعرهای فارسی و کردی دکتر [ایرج] خالصی و شعرهای کردی استاد [ظاهر] سارایی را می‌خوانم و دنبال می کنم.

می پرسم از جوان‌ترها چه؟ و لحظه‌ای فکر می‌کند و می‌گوید: شعرهای کردی فرهاد شاهمرادیان و محمد مرادی‌نصاری و ترجمه‌های عربی به فارسی [سیدمهدی] حسینی‌نژاد و رباعی‌ها و کتاب‌های جلیل صفربیگی و شعرهای کردی سمیه مهری و کارهای زنده‌یاد کیومرث مرادی.

ادامه می دهم که تمام ایران، جلیل را با رباعی‌های زیبایش و البته این روزها با «نورباعی» هایش می شناسند و جواب می‌دهد بله. صفربیگی شاعر بزرگی است.

جوانی که مدل موهایش متفاوت بسته و تعدادی کتاب در دست دارد، هم‌چنان از سر کنجکاوی قفسه‌ها را با دقت نگاه می‌کند. از او می‌پرسم: از آثار بچه‌های ایلام چه انتخاب کرده‌ای؟ لبخند می‌زند و می گوید دمعشقیات و مترسنگ صفرییگی را پیدا کرده‌ام و به دنبال ترجمه‌هایی از بختیارعلی می‌گردم و شاید کتابی از [محمدعلی] قاسمی و ترجمه ای از بابک زمانی پیدا کنم و شاید شیر و خورشید [مجموعه رباعی] صفربیگی.

می پرسم دیگر چه کتاب‌هایی مطالعه می‌کنی؟ که می گوید: راستش تصمیم دارم مسیر مطالعه‌ام را به سمت و سوی روان‌شناسی و کارآفرینی ببرم.

در این لحظه زن و مردی به همراه دختری حدوداً ۱۴ ساله وارد کتابفروشی می‌شوند و یک راست به طرف قفسه کتاب‌های کودک و نوجوان می‌روند.

هزینه‌های بالای چاپ کتاب کودکان/ دولت از ناشران حوزه کودک بیشتر حمایت کند

قیمت کتاب کودک، خیلی بالاست

خودش را اسماعیلی و کارگر شهرک صنعتی معرفی می‌کند. می‌گوید، معمولاً هر ماه به کتاب‌فروشی‌های سطح شهر سر می‌زنیم و به اتفاق همسر و دخترم رونیا کتاب می‌خریم.

او ادامه می‌دهد: برای دخترمان کتابخانه درست کرده‌ایم و تا الان بیش از ۲۰۰ جلد کتاب دارد.

می پرسم در انتخاب کتاب چه‌قدر به نظر دخترتان اهمیت می‌دهید؟ که جواب می دهد: -خیلی زیاد. از خردسالی تا الان که نوجوان شده او را با کتاب بزرگ کرده‌ایم.

خانمش وارد بحث می‌شود و می‌گوید: کتاب‌های کودک و نوجوان تنوع زیادی دارند و خوشبختانه در دسترس‌اند، اما قیمت کتاب‌ها خیلی بالا و گران است.

بعد کتاب دایره‌المعارف فضا را نشانم می‌دهد و می‌گوید: قیمت یک جلدش، ۴۵۰ هزارتومان است و انصافاً خیلی گران.

می‌گویم: خب، کتاب نفیس و مرجعی را انتخاب کرده‌اید که قیمتش بالاست! و می گوید: درست است، اما اغلب کتاب‌های کودک و نوجوان، قیمت‌شان بالاست و توان خرید را پائین آورده. اگر کتاب‌های کودک و نوجوان قیمت‌شان مناسب باشد خانواده‌های زیادی به سمت خرید کتاب کودک می‌روند و برای بچه‌های‌شان کتاب می‌خرند.

مرد به دفاع از خانمش می‌گوید: همسرم راست می‌گوید. گرانی کتاب کودک و نوجوان باعث می‌شود که مردم کمتر به فکر کتابخوان کردن بچه‌هاشان شوند. جامعه‌ای رشد و پیشرفت می‌کند که بچه‌هایش کتابخوان باشند. با این گرانی و بالابودن هزینه‌های زندگی و معیشت، دولت بایستی فکری اساسی برای نشر کتاب کودک داشته باشد.

هزینه‌های بالای چاپ کتاب کودکان/ دولت از ناشران حوزه کودک بیشتر حمایت کند

می‌گویم بخشی از گرانی کتاب کودک به نوع و کیفیت چاپ کتاب و ضرورت رعایت استانداردهای کتاب کودک و نوجوان بر می‌گردد که رعایت‌شان ضروری است. و می‌گوید: -موافقم. اما لازم است که دولت برای حل این مسئله راه حل‌های خوب و موثری پیدا کند. با گران بودن کتاب کودک، ضریب افزایش جامعه کتابخوان بالا نمی‌رود. دولت می‌تواند با حمایت از ناشران کتاب کودک و اعطای تسهیلاتی چون وام و کاغذ دولتی و… قیمت کتاب را پائین بیاورد.

در ادامه به فضای کتاب‌فروشی اشاره می‌کند و می‌گوید: اینجا خیلی خلوت است. با اینکه کتاب‌های تازه و بروز و خواندنی زیاد دارد، اما مشتری‌اش کم است و حتی ممکن است اینجا تعطیل شود.

می پرسم: چرا به نمایشگاه کتاب تهران نرفتید؟

هزینه‌های بالای چاپ کتاب کودکان/ دولت از ناشران حوزه کودک بیشتر حمایت کند

خرید از کتابفروشی‌های ایلام، حمایت از آنهاست

می‌گوید: به چند دلیل. اول دوست داریم که از کتاب‌فروشی‌های ایلام خرید و در حد توان از این صنف حمایت کنیم از طرفی محدودیت‌های اداری و دوری و مدرسه و امتحانات دخترم مانع از حضور در نمایشگاه کتاب می‌شود.

و انگار چیز تازه‌ای یادش آمده باشد، ادامه می دهد: بلیط! بلیط اتوبوس به تهران هم که گیر نمی‌آید و یا به سختی پیدا می شود و به این مشکل، تهیه بلیط هم اضافه کنید!

می‌پرسم: چرا از کتاب‌فروشی مجازی خرید نمی‌کنید؟ که پاسخ می دهد همیشه خرید حضوری لذت و جذابیت داشته و دست زدن به کتاب و قفسه‌های کتاب، لذت‌بخش بوده است.

در ادامه دخترنوجوان، چند جلد کتاب انتخاب کرده است. کتاب‌های علمی و یک رمان نوجوانِ ترجمه و یک جلد بازنویسی از ادبیات کلاسیک.

می پرسم معلوم است کتابخوان حرفه‌ای هستی. نه؟

لبخند می‌زند و با اعتماد به‌نفسی نوجوانانه می‌گوید: بله. کتاب‌های زیادی تو کتابخانه‌ام دارم و تازه… به دوستان و همکلاسی‌هایم هم امانت می‌دهم.

می‌پرسم کتاب با چه موضوعاتی بیشتر دوست داری؟ که پاسخ می دهد: داستان‌هایی که نویسنده‌های خارجی دارند. داستان‌های ژانر وحشت و البته گاهی هم طنزهای شهرام شفیعی و همچنین مرادی‌کرمانی را خیلی دوست دارم.

هزینه‌های بالای چاپ کتاب کودکان/ دولت از ناشران حوزه کودک بیشتر حمایت کند

کتاب خواندنی یعنی؛ به تلفن دوستت جواب ندهی و اینستا و تلگرام و فضای مجازی را چک نکنی!

می‌پرسم: از نویسنده‌های ایرانی کدام‌ها را می‌شناسی؟ و می‌گوید: [عرفان] نظرآهاری، آتوسا صالحی، احمدرضا احمدی، احمد اکبرپور، فرهاد حسن‌زاده و [حمیدرضا] شاه‌آبادی شعرهای بیوک ملکی و شمس لنگرودی را هم می‌خوانم.

سوال می‌کنم که یک کتاب خوب و خواندنی چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟ می گوید: کتابی که انتخاب کردی و آن را یک‌نفس و بی وقفه خواندی و حتی شام و ناهار و میان وعده را به خاطرش نخوردی، به تلفن دوستت جواب ندادی و اینستا و تلگرام و فضای مجازی را چک نکردی، یعنی کتاب خواندنیه و این ویژگی خوب را دارد.

هزینه‌های بالای چاپ کتاب کودکان/ دولت از ناشران حوزه کودک بیشتر حمایت کند

زاویه نور خورشید عوض شده است. به طرف مدیر کتابفروشی می‌روم. در حال توضیح دادن و شرح کتابی برای مشتری جوانی است. در فرصتی مناسب سر صحبت را باز می‌کنم. با احترام و سپاس و پوزش فراوان با استقبال، ادامه و بحث گفت‌وگو را به زمانی دیگر موکول و محول می‌کند.

خداحافظی می‌کنم. خوشحالم که در کنار مشکلات معیشتی و گرفتاری‌های روزمره فردی و اجتماعی، هنوز کتاب و مؤلف و کتابفروشی و خرید کتاب رونق دارند، حتی اگر به اندازه چند حبه قند در یک قندان کوچک روی یک میز کوچک…اما این رونق کوچک؛ گرم و شیرین است.

https://www.ibna.ir/news/514726/%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1

یادداشت؛کتاب‌سازی برای کودکان!/ مرتضی حاتمی/ ایبنا

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) مرتضی حاتمی: وقتی به محل کارم آمد، بسته‌ای پستی در دست داشت و آن را بازکرده بود. تعدادی کتاب (شما بخوانید بولتن) رنگی در بسته بود. یک جلد از آن را به من داد و با افتخار و گفت: این کتاب را دخترم نوشته و به تازگی آن را برایش منتشر کرده‌ایم.

به او و دخترش به خاطر این اتفاق فرهنگی تبریک گفتم و از او پرسیدم: چه کاری از دستم بر می آید؟ آه بلندی کشید و جواب داد: برای خرید از کتاب حمایت کنید. برای چاپ چند جلد از این کتاب، خیلی هزینه پرداخت کرده ایم.

کتاب را ورق زدم. چیزی در مایه‌های بولتنی رنگی در ۱۴ صفحه و قطع کوچک‌تر از خشتی. ناشر را می‌شناختم و در فضای مجازی تبلیغات گسترده‌ای دارد. اغلب پایان‌نامه ها و مقالات و رساله‌های دانشجویان در مقاطع مختلف تحصیلی را در قیمتی بالا و گران و در تیراژی اندک و قیمت پشت بالا در کیفیتی معمولی منتشر می‌کند.

آن را با حوصله خواندم. از همان کارهایی بود که ناشران کتاب‌ساز در تبلیغات و گسترده و تلاش به جذب مخاطب و تولید و انتشار کتاب به تعداد برای سفارش دهنده انجام می‌دهند و متنی اثرپذیر از داستان‌ها و کارتن‌های خارجی با فرهنگ و اسم های غیر ایرانی.

کتاب، محتوایی بسیار ضعیف و تکراری با زبانی عامیانه و فارغ از هر گونه کیفیت محتوایی و اصولی و استاندارد کتاب کودک داشت. البته توقعی از کودک ۱۲ ساله نمی‌رود که تمام اصول و معیارهای کتاب کودک را در متن و محتوات رعایت کرده باشد.

چند روز بعد نظراتم را به طور مکتوب در اختیارش قرار دادم.

به بهانه روز ادبیات کودک کودک و نوجوانان نیم نگاهی دارم بر پدیده و معضل کتاب‌سازی؛ آن هم برای کودکان و نوجوانان!

نقش ناشر

ناشر این اثر، نسبت به ویرایش متن و محتوا و بررسی اولیه کتاب هیچ‌گونه نقشی نداشته و تنها با تصویرسازی کامپیوتری متن و درج عکس کودک در پشت جلد به جنبه بازارگرمی و بازاریابی برای سفارش دهنده پرداخته بود.

ماهیت ظاهری کتاب (قطع، صفحه آرایی، طراحی، فونت، انداره کلمات و …) رعایت نشده بود و…تنها بولتنی ۱۲ صفحه ای رنگی منتشر کرده و به اولیای صاحب اثر داده بود!

والدین

متاسفانه تب انتشار کتاب با اهداف مختلف، خیلی بالاست. والدینی که توان مالی مناسبی برای انتشار کتاب برای فرزندان‌شان دارند، اغلب فارغ از اثرات و تبعات اغلب منفی و قابل تامل روحی و رفتاری، به انتشار کتاب برای فرزندان شان اقدام می‌کنند که رفتار جای تاملی است. این افراد بدون بهره‌گیری از مشورت و هم اندیشی با اهالی متخصص و آگاه این حرفه و اقدام به پرداخت هزینه‌های بسیار برای انتشار چند جلد کتاب (باز هم بخوانید بولتن رنگی) ناشران بازاری با بازاریابی‌های کاذب و کتاب‌سازی عملاً به توسعه کتاب‌سازی می پردارند. در حوزه کتاب‌سازی در گروه سنی بزرگسال بحث و صحبت و یادداشت و مباحث فراوان نوشته و گفته و منتشر شده و البته هنوز راهکار مناسب کارشناسی شده و تاثیرگذاری دیده نشده است.

تبدیل بد کیفیت محتوایی و فنی و ظاهری پایان‌نامه‌ها و رساله‌های دانشگاهی و متون دریافتی از فضاهای مجازی و…از شاخص های پدیده و معضل کتاب‌سازی در جامعه است.

رسانه ها و فضازی مجازی

این روزها بخش زیادی از زمان انسان معاصر در فضای مجازی سپری می‌شود و گستردگی و قابلیت دسترسی و سرعت فضای مجازی موجب شده تا کتاب‌سازی مورد توجه قرار گیرد و فارغ از نقد و نگاه جدی و حرفه‌ای بر توسعه و اشاعه فرهنگ غلط کتاب‌سازی افزوده شود.

فضای مجاری می‌تواند ظرفیت خوبی برای بررسی و نقد و تحلیل مساله کتاب‌سازی باشد و با نقدهای منصافانه و آگاهانه، این جریان فرهنگی را برای والدین و اولیای تربیتی واکاوی کند؛ که انجام این رفتار، خود به تولید جریانی جدی و برنامه ریزی و کارشناسی شده نیاز دارد.

مراکز علمی و دانشگاهی

این گونه مراکز برای برون رفت این مساله، از خود نقش و رفتاری نشان نمی‌دهند و اغلب خود را مرجعی برای پاسخ‌دهی به این نوع معرفی نمی‌کنند و حتی گاه در تبدیل پایان نامه و رساله‌های دانشجویی به کتاب برای بهره‌مندی دانشجو از مزایای تالیف و امتیازهای مشخص، از همدیگر سرعت می‌گیرند! البته در این جریان، با توجه به ساختار و شرح وظایف، نقش زیادی در تولید و انتشار کتاب برای کودکان و نوجوانان، حیلی نقشی ندارند.

مراکز فرهنگی و ادبی و کافه‌های کتاب

اغلب به نوع نگاه و میزان تعهد و دلسوزی متولیان امر بستگی دارد. اگر تهعد و دلسوزی به این نوع کتاب‌ها توجه و نگاه شود، می توان امیدوار بود که این گونه کتاب ها برجسته و معرفی نشوند.

ممکن است برخی از کافه‌های کتاب با دریافت هزینه‌های از والدین برنامه رونمایی از این نوع کتاب‌ها را برگزار می‌کنند و به نوعی برای خوشایند آنان اقدام می کنند! که آسیب‌های پنهان روانی و رفتاری در این نوع رفتار بر مخاطب کودک وارد می‌شود. خودبزرگ بینی و باورهای کاذب و زودگذر و هیجان‌های موقتی می‌تواند برخی از آسیب‌های پنهان این رفتار در فرایند برپایی رونمایی از آثار کم محتوا و به دور از رعایت استانداردهای فنی کتاب کودک و نوجوان بر این جامعه هدف باشد.

نقش قانون و مراجع بازدارنده

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، به عنوان عالی‌ترین مرجع در این زمینه می‌تواند نقش آفرینی اثربخش‌تری داشته باشد و فعالانه‌تر و جدی‌تر در این حوزه ورود کند.

لازم که در این مساله مهم، قوای سه‌گانه با هماهنگی و تعامل بر برون رفت جامعه فرهنگی از معضل کتاب‌سازی اقدامات موثر و اکید اعمال کنند.

تشکیل کمیسیونی با حضور نمایندگانی از دولت و مجلس و نهادهای حقیقی و کنشگران حوزه کتاب کودک و نوجوان و تدوین و تصویب قوانین برای پیشگیری و صدور دستورالعمل‌های اجرایی (مجوز کتاب و فعالیت ناشران و توزیع و نظارت بر قیمت و کنترل محتوا، رعایت حقوق مادی و معنوی ناشران و مولفان و…) با پشتوانه حقوقی و قضایی می‌تواند حجم گسترده کتاب‌سازی کودک و نوجوان را در جامعه کاهش دهد.

منافع مالی ناشران

بالا بودن هزینه‌های چاپ و نشر، گرانی کاغذ و فقدان قیمت ثابت و مصوب آن، هزینه‌های نگهداری و اداره کتاب‌فروشی‌ها و ارائه خدمات فنی در حوزه تولید کتاب، هزینه‌های اجاره مکان، فقدان رعایت حقوق مولف و ناشر، فقدان مراکز تخصصی و حرفه‌ای و گسترده پخش و توزیع کتاب و… موجب شده تا ناشرانی کم تجربه و غیر حرفه‌ای که به سمت و سوی کتاب‌سازی بروند و برای برون‌رفت از این مشکلات و کسب سود زودهنگام؛ به توسعه و گسترش این پدیده دامن می زنند در جریان این فرایند، سود کاملی نصیب ناشران کتابساز می شود و...

نظارت بر فعالیت‌های ناشران

فعالیت ناشران و نظارت بر آن در قوانین مشخص و نوع فعالیت و بررسی کیفی و کمی فعالیت ناشران برای مراجع مربوط مشخص و تعریف شده است. نظارت جدی و همه جانبه بر فعالیت‌های ناشران، خصوصاً ناشران کودک و نوجوان، صرورتی انکار ناپذیر است و لازم است که کارگروهی حقوقی و حقیقی متشکل از افراد دارای صلاحیت و مجرب بر فعالیت ناشران کتاب کودک و نوجوان نظارت داشته باشند و عوامل بازدارنده از تولید و نشر کتاب های غیراستاندارد را برای جامعه هدف جلوگیری کنند.

کتاب‌سازی برای کودکان!

آسیب فرهنگی بلند مدت

خوشبختانه، کتاب کودک و نوجوان، رونق خوبی دارد و هنوز خرید کتاب برای والدین و کودکان و نوجوانان، یک ارزش فرهنگی و دغدغه و نیاز فردی و اجتماعی است و شاید خرید کتاب کودک و نوجوان در بسته و سبد خرید خانواده‌های ایرانی، هنوز به یک کالای ضروری و لازم نرسیده و به نیازهای بالاتر نرسیده باشد، اما با وجود مشکلات مختلف فرهنگی و معیشتی و… میزان استقبال و خرید از آن هنوز امیدبخش است.

جامعه کتابخوان در گروه سنی کودک و نوجوان، آسیب پذیرترین قشر در حوزه کتاب‌سازی کودک و نوجوان می شود. زیر بنای ادبیات بزرگسال، ریشه در جامعه هدف کودک و نوجوان در جامعه دارد و میزان افزایش سرانه مطالعه در بازه‌های زمانی هر جامعه، به میزان کتابخوانی مخاطبان کودک و نوجوان و کتابخوانی کودکان و نوجوانان به نوع و کیفیت محتوایی کتاب های منتشر شده بستگی دارد و هر میزان کتاب تولیدی در ادبیات کودک و نوجوان، از اصول و استانداردهای کیفی و ظاهری برخوردار باشد، مخاطب برای استقبال از آثاردرشت محتوا و کیفی در ادبیات بزرگسال تربیت و به دنبال پیدا کردن کتاب های مناسب و خواندنی و جذاب در بزرگسالی، تربیت می‌شود. کتاب‌سازی در ادبیات کودک و نوجوان موجب، کاهش تنوع سلایق، عدم تنوع پذیری در محتوا و قالب، پائین آمدن قدرت انتخاب در جامعه هدف می‌شود.

می‌توان امیدوار بود که در روز ادبیات کودک و نوجوانان، شاهد کاهش پدیده کتاب‌سازی برای کودکان و نوجوانان بود، روزی که با نام زنده‌یاد مهدی آذریزدی همراه است او که برای آفرینش آثار فاخر و ارزشمند و تاثیرگذار برای چندین نسل، هم چنان نامش جاودانه و فراموش نشدنی است.

https://www.ibna.ir/news/515644/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86

دکتر علی سهامی؛ ضلع چهارم مثلث / سایت بلوط

دکتر علی سهامی؛ ضلع چهارم مثلث / مرتضی حاتمی

چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۳

علی سهامی در تلاش جدی ادبی و پژوهشی، به دنبال واکاوی تازه و پیداکردن و کنکاشی نو از ذهن و دنیای انسان معاصر و گذشته در قالب شعر و پژوهش است.
انسان و پژوهش و شعر، اضلاع مثلثی را تشکیل می دهند که علی سهامی آنها را کنار هم قرار داده و تا با بهره‌گیری از آن ها لذت کشف و شهودی معتبر و جذاب را در کام مخاطبش بریزد.
او در شعر با بهره گیری از خیال و عاطفه تلاش می‌کند لایه‌های پنهان از اندیشه و ذهنیت و دنیای پیچیده و رنگارنگ انسان را از پنجره‌ و زاویه‌ی شاعری ریزبین و کنجکاو پیدا و در قامت کلمه و خیال و عاطفه، مکتوب و ماندگار می کند.
سهامی در مسیر پویشگری حوزه اجتماعی تلاش داشته تا به بهره‌گیری از ابزارهای پویش و پژوهش که مبتنی بر مستندات و داده های قابل ارزیابی و تحلیل است بخش های از اقلیم و جغرافیایی که خود به آن تعلق داشته را واکاوی و بررسی کند و حاصل و نتایج را در قالب کتاب در اختیار مخاطبش قرار. دهد.
پژوهشگری علمی است بی تخیل و عاطفه و رسمیت و جدیت و رعایت برخی اصول امری اجتناب ناپذیر.که سهامی شاعر با شناخت این قواعد و علم با ورود به دنیای حقیایق انسان و در کنار هم قراردادن برخی از داده های مصوب و مسلم قطعاتی از پازل اجتماعی افراد و اقوام و تاریخ را از جاهایی مختلف پیدا کرده و با آفرینش تابلویی تازه تصویری وجود آورده و به خواننده ارایه داده است.
آن سوی دیگر تلاش علی سهامی حضور بی واسطه و فعال در سرزمین شعر است.
او شاعری است که تجربه های زیسته دارد و چالاک و سوار در این سرزمین به دنبال کشف و شهود های ناب انسانی است.
او همچون پژوهشگر و پویشگری آگاه و دانا به از زاویه سوم شخص بی طرف و فارغ از نگاه های محدود و تنگ تاریخ زیست بومش را واکاوی و کنکاش و با دریافت داده های مستند و معتبر بر رفع ابهام مخاطبانش کمک می کند.
پژوهشگری کاری زمان‌بر تخصصی و پر هزینه است و بی آنکه مرجعی حقوقی و حقیقی تمایلی برای حمایت های مادی و حتی معنوی پیدا شود. با این حال تنها عشق و تعهد و دغدغه‌مندی به کمک می آید و بخشی از بار سنگین پژوهش را بر دوش می گیرد.
دکتر سهامی در کتاب‌های «تاریخ به افق مرزبانان کرد: بررسی نقش کردهای کلهر و زنگنه در شطرنج سیاسی صفویه و عثمانی»، «ابوعلی‌سینا»،«عارفان مکتب دینور: قرن سوم و چهارم هجری»، «روابط بین‌الملل و آداب دیپلماسی در شاهنامه» و «بررسی روابط فردی و مکتبی عرفای دینور با عرفای مکتب بغداد و خراسان» تلاش‌های پژوهشی اش را متمرکز و منتشر کرده است.
امین گَجری(شاهو) با انتشار کتاب‌های «نوفل و مجنون»، «حکایت شیرین و فرهاد اثر:‌ الماسخان کندوله ای؛تصحیح ، مقابله و شرح احوال شاعرمیرزا الماس خان کنووله‌ای» در سال (1373)،«از بیستون تا دالاه‍و [ت‍ح‍ق‍ی‍ق‌ و ت‍ف‍ح‍ص‌ در زب‍ان‌ ف‍ول‍ک‍وری‍ک‌ ل‍ک‌ و ک‍رد]» (1378)، دکتر جلیل آهنگرنژاد با کتاب «به‌رزوونامه» در سال (1390) دکتر رضا موزونی با گردآوری و انتشار کتاب «ترانه‌های سرزمین مادری: گذری بر ترانه‌های عامیانه‌ی کرمانشاه (ترانه‌های کار، هوره، مور، بازی و …)»در سال (1392) و «چل تاق چل نیم تاق
روند این کار پژوهش محور بسیار ارزشمند و ماندگار و ارجمند است و معمولا جوامع مختلف هدف استقبال مناسبی از این نوع کتاب ها به عمل می آورند.
پیشنهاد به علی سهامی
در بررسی و تحلیل زبانی و محتوایی و قالبی فعالیت های فرهنگی و ادبی می توان گفت که وجهه شاعری و شاعرانه گی دکتر علی سهامی بر فعالیت های پژوهشی اش برتری و جامعیت دارد، زیرا جامعه ی ادبی ابتدا ایشان را به عنوان شاعرانی کنشگر و در دو حوزه زبانی فارسی و کردی می شناسد و بر تلاش هایش در این قالب و ساختار تاکید دارد تا محقق و پژوهشگر در حوزه های تاریخ نگاری محلی(Local history) و فرهنگی و اجتماعی.
پیشنهاد می کنم با توجه به توان و تجربه ی ادبی و یافته هایش در زیست بوم شعر استان و ظرفیت های بارز و موجود در حوزه زبان کردی و اشعار به جامانده از شاعران متاخر که گنج هایی مدفونند از زمین پر برکت فرهنگ و ادب کردی استان، بر شناسایی، شرح نویسی، مقابله و تحلیل و تجزیه دیوان اشعار شاعران پیشین که بخش هایی از زبان و فرهنگ ادبیات کلاسیک استان را تشکیل می دهند متمرکز و پژوهش کند.
بی شک بازگشایی و تحلیل کارشناسی آرا و اندیشه های مغفول شاعران نسل های گذشته که از غنا و محتوای وافری در عرصه های عرفانی و اجتماعی برخوردارند و مورد اقبال و استقبال مخاطبان قرار دارند می تواند علاوه بر بازشناسی مطلوب علمی و پژوهشی این گونه آثار برای جوامع هخدف، مقابله و شرح نویسی و گردآوری و تحصیح متون و ادبیات به جا مانده از شاعران متاخر، کمک شایسته ای به رونق جریان های شعر کلاسیک استان در زبان ها و گویش ها و لهجه ها، مکتوب و ماندگار مردن آثار شفاهی و معرفی ظرفیت ادبیات کلاسیک استان به نسل های پژوهشگر و علاقه مند آینده کمک فراوان خواهد کرد.
تجربه ی موثر دکتر سهامی در پژوهش های ادبی به او کمک خواهد کرد تا گنجینه های پنهان و درمه مانده ی ادبیات شفاهی و مکتوب کردی کلاسیک استان به قلم و دانش زیست بومی شاعر خوش نام این دیار، برای مخاطبان هویتی تازه بگیرد.

https://balout.ir/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%b3%d9%87%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%9b%d8%b6%d9%84%d8%b9-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d9%85%d8%ab%d9%84%d8%ab-%d9%85%d8%b1%d8%aa%d8%b6%db%8c-%d8%ad/

داستانی کوتاه منتشر شده در سایت فرهنگی بلوط

داستان کوتاه: راز گردن بند شیرین / نوشته: مرتضی حاتمی

سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۳

داستان کرمانشاه‌

سایت بلوط

درست رو به روی کوه بیستون نشسته ایم.کنار چشمه و زیر سایه ی خنک درختان چنار، هندوانه را از آب بیرون می آورم و آن را قاچ می کنم. برزو، گاز بزرگی به هندوانه می زند و با انگشت اشاره، رو به رو را نشان می دهد و می گوید: خوب و با دقت نگاه کن!درست انتهای انگشتم.شکاف بزرگی میان کوه را می بینی؟

انتهای انگشتش را نگاه می کنم.ولی چیزی نمی بینم. چشم هایم را ریز می کنم و با دقت بیش تر به جایی که نشان می دهد دوباره خیره می شوم…اما جز صخره و سنگ های بزرگ و چند درختچه، چیز دیگری نمی بینم.

برزو می گوید: عمراً پیدایش کنی. فقط من راه ورودی اش را بلدم.

به قاچ هندوانه گاز می زنم. ادامه می دهد:اصلاً با چشم معمولی و بدون دوربین نمی توانی راه وردی را پیدا کنی.

می گویم: خب مگر بیکاری که من را سرکار می گذاری؟ راه اصلی کدام است؟

برزو، دوربین هندی‌کم را از داخل کیفش بیرون می آورد و آن را روشن می کند. دریچه ی دوربین را باز و از سمت کوه و همان جایی که نشان داده بود، فیلمبرداری می کند. کمتر از پنج ثانیه فیلم می گیرد و بعد فیلم را ثابت می کند و دریچه را به سمتم می گیرد و می گوید: الان ببین!

به قاب کوچک دوربین نگاه می کنم: چیزی نمی بینم.

بروز نگاه عمیقی به من می اندارد ومی گوید: پاک ناامیدم کردی. دقیق نگاه کن! فقط پلک نزنی!

بعد تکه چوبی را بر می دارد و با آرامی مسیری را از روی فیلم ثابت شده به من نشان می دهد. با دقت به مسیر خیره می شوم. نه باورکردنی نیست. شکافی شبیه دری پنهان می بینم که فقط با نقشه و مسیر خاص قابل دیدن است.تا پلک می زنم، در و شکاف آن، غیب و ناپدید می شود.

با تعجب و حیرت می پرسم: چه جالب! فکر نمی کردم که بیستون در مخفی داشته باشد. من سال هاست که به تمام سوراخ و سنبه های کوه و دره ها و شکاف هایش سرک کشیده ولی تا الان متوجه این راه مخفی در کوه نشده ام.

برزو پوست هندوانه را گوشه ای پرت می کند و لبخندی می زند و می گوید: رفیق باهوش! من برای پیداکردن این راه و در مخفی خیلی هزینه ها داده ام و قرار نیست به زودی کسی از این راز بزرگ سر در بیاورد. این یک راز چند هزار ساله است و هیچ کسی از آن خبر ندارد.

در این لحظه پیرمردی در حالی که سُرنایی در دست دارد، شروع می کند به نواختن آهنگ کُردی «په پوو سولیه‌مانی[2]»… اسکناس و قاچی هندوانه به او می دهم. تشکر می کند و می گوید: «وه سلامه‌تی هه ر چِ شیره کورد خاس و وه ئساله‌ت دارَ…[3]»

از ما دور می شود. برزو به چشم های متعجبم خیره می شود و ادامه می دهد: بهروزجان تنها راه ورودی به زیر کوه بیستون، همین جایی است که تو این چند ثانیه فیلم، به تو نشان دادم. هیچ کس هم نمی تواند این مسیر و راه پنهان را در حالت عادی تشخیص بدهد. فقط آدم های حرفه ای می توانند این را تشخیص بدهند، تازه… اگر در نزدیکی ورودی، سرگردان و گیج نشوند.

می پرسم: چه کسی این مسیر را به تو نشان داده؟

برزو جواب می دهد: کاری نداشته باش! این یک راز بزرگ است که هنوز بعد از هزاران سال کسی نتوانسته آن را کشف و برملا کند. فقط برای بارآخر بگو، هستی یا نه؟

در برزخ عجیبی قرارگرفته ام. از طرفی بی پولی و فقر و بدهکاری و حضور طلبکاران در خانه و از طرفی دیگر به دست آوردن سکه و مجسمه های طلایی از سوی دیگر. در نگاهم برق سکه های طلا و درخشش مجسمه های طلای 25 عیار عتیقه، لحظه ای از من دور نمی شود. فرصت فکر کردن نیست. هستم.

برزو می گوید: خوب شد. فردا صبح ساعت 5 کنار همان درختی که توی فیلم دیدی.

می پرسم: چه قدر از وجود طلا و سکه در غار زیر زمینی مطمئنی؟

برزو سیگاری روشن می کند و می گوید: صد درصد. تو که بچه ی بیستونی و از گنج ها و عتیقه های زیر کوه بیستون خبر داری، چرا این سؤال را می پرسی؟ از تو خیلی بعیده!

می گویم: راستش از گنج های زیر کوه، چیزهایی شنیده ام و افرادی هم برای به دست آوردنش تلاش کرده و دستگاه طلایاب هم برده اند، اما تا الان نشنیده ام که کسی در کوه بیستون توانسته باشد عتیقه ای پیدا کند.

برزو پک عمیقی به سیگارش می زند و با تمسخر می گوید: لابد فکر می کنی فرهاد مواظب گنج های این کوه است؟ نه؟

می گویم: نمی دانم.ولی هر چه که فکر می کنم تا الان نشنیده ام که کسی موفق شده باشد، به گنج های کوه دست پیدا کرده باشد.

برزو نگاه عمیقی به من می اندازد و می گوید: تو چه قد ساده ای! اگر کسی هم از این گنج چیزی برداشته باشد که به کسی نمی گوید. تازه… من شنیده ام که آن قدر در دل این کوه، گنج هست که هیچ وقت تمام نمی شود. ما هم کمی از سهم مان را برمی داریم و برای همیشه از کرمانشاه و حتی ایران می رویم و دیگر هم بر نمی گردیم و از این زندگی نکبتی، رها می شویم.

به جوی آب کنارمان خیره می شوم. برگی آزاد و رها در حال حرکت است و سنگ های ریز کف جو دیده می شود. برزو ادامه می دهد: ببین بهروز! من شنیده ام که بیستون، هزاران سال پیش عبادتگاه بوده و برای آدم هایی که در این جا بوده اند تا سال های سال، سکه و طلا و جواهر انبار و ذخیره کرده اند تا اگر زمانی به مشکل برخورد کردند، خیلی اذیت نشوند. تازه… همین راه مخفی را هم به همین خاطر درست کرده اند که موقع خطر جان شان را بردارند و به زیر کوه بروند. شنیده ام که آن جا شبیه قصر است و تمام امکانات زندگی برای آدم هایش هنوز بعد از هزاران سال دست نخورده باقی مانده. البته هدف اصلی ما بیشتر گردن بند شیرین است. گردن بندی که تا الان هیچ کس نتوانسته قیمت و ارزشی پولی بر آن بگذارد.

اطلاعات برزو از من که ساکن و اهل بیستون هستم، خیلی بیشتر است. کنجکاو می شوم و می پرسم: گردن بند شیرین؟ تا الان اسمش را نشنیده بودم، اما شنیده ام که این کوه و غار مخفی؛ نگهبان دارد و تا الان کسی نتوانسته وارد غار زیرکوه شود. همین «هرکول[4]» لخت را ببین! مردم می گویند در کنار فرهاد کوهتراش مواظب گنج های زیر زمینی بیستون است.

برزو آخرین پک را به سیگارش می زند و بعد فیلتر را توی جوی آب پرت می کند و می گوید: بله. گردن بند شیرین. گردن بندی که به اندازه ی تاریخ قیمت و ارزش دارد. این حرف ها داستان و افسانه است. نگهبان کجا بود؟ فرهاد کجاست؟ اگر فرهاد می توانست کاری کند که نمی گذاشت شیرین از دستش در برود و به عشقش این همه کوه را زخمی نمی کرد و «فراتاش[5]» را با کلنگ نمی تراشید. به این مزخرفات گوش نده! تازه این مجسمه ی لخت اگر می توانست و قدرتی داشت تکه پارچه ای روی بدنش می کشید که آبرو و شرفش پیش همه نرود. می گویم: پس قرارمان فردا ساعت 5 صبح.

برزو به اطرافش نگاه می کند و به آرامی می گوید: فقط چراغ قوه و 6 تا قوه پارس با خودت بیاور. بیلچه و کلنگِ یکدم را هم فراموش نکنی. ابراز اصلی کارمان است. من هم گنج یاب و وسایل دیگر را با خودم می آورم. فقط دیر نکنی ها. مواظب باش کسی دنبالت نکند. خیلی حواست را جمع کن! اگر گیر بیفتیم کارمان تمام است. جرم مان خیلی سنگین است. پدرمان را در می آورند. مواظب مخبرهای محلی هم باش! به دنبال چند گوسفند و بز اطراف را دید می زنند و به میراث فرهنگی و پاسگاه و جاهای دیگر گزارش می دهند. خیلی مواظب شان باش!

می گویم: باشد. نگران نباش! همه ی آدم های این جا را کاملاً می شناسم. فردا ساعت 5 کنار همان درخت همدیگر را می بینیم.

دقایقی دیگر، برزو وسایلش را جمع و از من خداحافظی می کند و به طرف کرمانشاه ماشین پیکان گوجه ایش را حرکت می دهد. من هم آرام آرام «سراب» را پشت سر می گذارم و وارد قبرستان می شوم. رو به روی «امامزاده[6]» می ایستم و به عادت همیشه، دست به سینه می گذارم و سلامی می دهم. به قبر «کوهسار[7]» می رسم و فاتحه ای می خوانم. هنوز خاطراتش با من است. شاعری که روی درخت زندگی می کرد. چند بار در باغش مهمانش بودم و خاطرات شعرخواندن و نوشیدن چای روی آتش را فراموش نمی کنم. همیشه از حسن وطن دوستی و به زبان های کردی و «لکی» با شور و هیجان خاصی شعر می خواند. هنوز شعر «خه زان خِرِت بام که مِ یاواش تِر[8]» در گوشم زنگ می زند.

لحظه ای بر می گردم و به کتیبه خیره می شوم. احساس مبهمی دارم. اولین بار است که از کتیبه و سنگ نوشته و تصاویر سنگی خجالت می کشم. حس می کنم خط های میخی یکی یکی وارد سینه و قلبم می شوند. بی اختیار نگاهم به سمت و محوطه ی مجسمه هرکول می چرخد…حس می کنم که دارد به من نیشخند می زند.

از کنار میدان رد می شوم. مجسمه ی فرهاد با کلنگی در دست به دور دست ها خیره شده است. با دیدنش بی اختیار ضربان قلبم بالا می رود. خیلی عجیب است هر روز که سوار بر جیب شهباز پدر و برادرهایم را به «چَمبَطان[9]» می برم، هیچ توجهی به مجسمه تراشیده ی فرهاد توجهی ندارم، اما امروز از اول صبح تا الان سنگینی نگاهش را روی سرم حس می کنم.

وارد خانه می شوم. کسی خانه نیست. هنوز از مزرعه برنگشته اند. کارشان همین است. از صبح تا شب به روستا می روند و زمین هایی که در آنها ذرت و گندم و کاشته ایم، را آبیاری می کنند. چند هکتار دیگر هم از زمین های اهالی روستا را اجاره کرده ایم که بعد از برداشت محصول، درآمد و فروش محصول را نصف کنیم.

حوصله ندارم. زیر درخت توت حیاط، می نشینم و چند دانه توت رسیده که روی زمین افتاده را بر می دارم و فوت می کنم و به دهان می برم. سرم را بلند می کنم. کوه با شکوه و با غرور خاصش در قاب چشم هایم می نشیند. احساس مبهم و دوگانه ای دارم.

آشوبی عجیب و بزرگی در من به وجود آمده است. هر چه فکر می کنم، می بایست با برزو همکاری تا به گنج و مجسمه های تمام طلای زیرکوه دست پیدا کنم. نمی توانم زحمات شبانه روزی همه ی خانواده را ببینم. تازه اگر شانس بیاوریم و محصول آن سال مزرعه دستخوش سرما و آفت نشود…

صدای برزو در گوشم تکرار می شود: آن قدر در دل این کوه، گنج هست که هیچ وقت تمام نمی شود. ما هم کمی از سهم مان را برمی داریم و برای همیشه از کرمانشاه و حتی ایران می رویم و دیگر بر نمی گردیم و از این زندگی نکبتی رها می شویم. بالاخره تصمیمم را نهایی می کنم و به سرعت کلنگ و چراغ قوه را داخل کیسه ای می گذارم و کیسه را گوشه ای قایم می کنم.

شب، همه بعد از خوردن شام، در حالی که خستگی از سر و روی شان می بارد روی تخت فنری زیر درخت، پتوی نازکی را روی سرشان می کشند و خیلی زود به خوابی عمیق فرو می روند.

در ایوان، مادر سماور را روشن می کند. بابا کیسه ی توتونش را برمی دارد و سیگاری درست می کند و به سر چوب سیگارش فرو و با فندک نفتی، آن را روشن می کند. پک عمیقی به سیگار می زند. بوی دود سیگار فضای ایوان را پر می کند. به دست های پینه بسته و چروک های روی دست و صورتش نگاه می کنم. خجالت می کشم.

بابا رو به من می کند و می پرسد: از رفیقت چه خبر؟ چرا به خانه نیاوردی اش؟ کاش امشب را این جا می ماند.

می گویم: فردا دوباره به بیستون بر می گردد و باید دوباره به سراغش بروم.

پدر پک دیگری به سیگارش می زند و با تعجب می پرسد: یعنی فردا هم سر زمین نمی آیی؟

سرم را پایین می اندازم و می گویم: شرمنده بابا. ان شاالله پس فردا حتماً می آیم چمبطان

بابا به آرامی خاکستر سیگار را در زیرسیگاری ملامین می تکاند و رو به مادر می کند و می گوید: گلی! بهروز فردا هم نیست، با دخترها بیایید کمک. کارمان زیاد شده

مادر در حالی که با سوزن در حال بیرون کشیدن خارهای ریز از کف دست گلناز است، می گوید: باشد. ان شاالله تا فردا.

بابا نگاهش را به سمت من می چرخاند و بی اختیار می پرسد: رفیقت کار و بارش چیه؟

جواب می دهم: تو خرید و فروش وسایل دست دوم و عتیقه های خانوادگی است. تو کرماشان مغازه سمساری دارد. چشم هایش گرد می شود و با تعجب می گوید: «هاواسِت بوو کِلاو نه‌یلنه سه‌رت. رووله! نانِ حه‌لال باریک ئاو، وه‌لی نِماورِ. هاوسِت بوو![10]» خیلی منظورش را نمی فهمم. فکر می کنم خیلی خسته است و خوابش می آید. مادر از زیر چشم نگاهی به من می اندازد و دوباره سرش را پایین می اندازد.

می گویم: نگران نباش! کاری نمی کنم که سرم کلاه برود.

فکر می کنم از برنامه ی فردا کاملاً خبر دارد و چیزی هم نمی گوید. به پشت بام می روم و رخت خوابم را پهن می کنم و آسمان شب، تاریک تاریک است. ماه و لشکر ستاره هایش در آسمان نیستند. همه جا در ابدیت و تاریکی مطلق فرو رفته است. در کوهستان، سرگردان و بی هدف در لابه لای سنگ های بزرگ و صخره ها گم شده ام. صدای زوزه های پی در پی گرگ هایی ناپیدا از دور دست به گوشم می رسد. دست و پایم از ترس، به شدت می لرزند. ضربان قلبم تند شده است.

صدای ضربه هایی محکم بر سنگ به گوش می رسد. سر جایم می ایستم. زمزمه ی آوازی از پشت صخره ای به گوش می رسد. حس خوبی به من می دهد. احساس می کنم که می توانم امیدوار باشم. زمزمه بلندتر می شود: «وه بیستوون وارانه…وارانه…ایوشن ئه‌شک دوچاوه‌ فه‌رهاد سه‌رگه‌ردانَ… هه‌ی داد فه‌له‌ک وه بی که‌سی…[11]»

صدای رعد و برق بلند می شود و باران تندی شروع به باریدن می کند. زوزه ی گرگ ها قطع و هوا کم کم روشن می شود. از دور سراب و کتیبه و امامزاده را می بینم…اشک شوق در چشم هایم حلقه می بندد.

فردا صبح زودتر از همه از خواب بیدارمی شوم. به سراغ کیسه می روم و آن را بر می دارم. قبل از این که از خانه بیرون بروم، در تاریک و روشن هوا، سایه ای پشت پنجره ی اتاق و لحظه ای آتش سیگارش را می بینم و سرم را پایین می اندازم و موتور را از حیاط خارج می کنم و در را می بندم. موتور را روشن می کنم و به سرعت از خانه دور می شوم. هنوز نگاه خیره ی بابا مثل آتش سرخ نوک سیگارش، در چشمم فش فش می کند.

همه جا خلوت است و تنها ماشین های سنگین با پلاک های غریبه و ناشناس در حال عبورند و کارگران کارخانه های قند و شیر، که نوبت تعویض شیفت شان است را می بینم که یکی یکی از مینی بوس بنز که سرویس شان است، پیاده و وارد کارخانه می شوند. به سرعتم اضافه می کنم و کم کم به محل قرار می رسم. موتور را با قفل و زنجیر به درخت بیدی، محکم می کنم و کیسه را بر می دارم و به سرعت بر قدم هایم اضافه می کنم. نسیم خنکی از سمت دره های کوچک و بزرگ، صورتم را نوازش می کند.

در تاریک و روشن پای کوه، دو نفر را می بینم. نزدیک تر که می شوم، برزو و مردی هم سن و سال خودمان می بینم. در کنارش کیسه ای دیده می شود. بی مقدمه می پرسد: کسی که تو را تعقیب نکرد؟

جواب می دهم: نه.کسی تعقیبم نکرد. این آقا کیه؟

برزو از داخل جیبش عکسی بیرون می آورد و به ما نشان می دهد: این نقشه ی ورود به غار است.

عکس را به طرف مان می گیرد. روی تصویر با ماژیک قرمز، مسیری مشخص شده که روز قبل آن را در قاب دوربین فیلمبرداری دیده بودم.بعد در حالی که در کیسه را باز می کند و دستگاه گنج یاب را با دقت بیرون می آورد می گوید: این دستگاه، دقیق ترین گنج یاب استان است که تا الان هیچ خطا و خلافی در پیداکردن گنج ها نداشته. این آقا هم داش مسعوده! با هم کار می کنیم. با تعجب می گویم: اما تو که در این مورد چیزی نگفته بودی!

برزو می گوید: دیگر قرار نیست هر چیزی را به تو بگویم.

مسعود دکمه را روشن می کند و می گوید: زیاد بحث نکنید! این جا سنگ و صخره اش زیاد است. باید دستگاه را روی فرکانس کوتاه تنظیم کنم. بعد نگاه عمیقی به من می اندازد و می گوید: رفیق! این گنج یاب را من کرایه کرده و چند برابر پولش بیعانه گذاشته ام. فقط من بلدم که با این کار کنم. زیاد جوش نزن! سهمت محفوظ است.

چیزی نمی گویم. برزو عکس را به ما نشان می دهد و می گوید: مسیرمان همان خط ماژیک روی عکس است. باید سریع راه بفتیم تا چوپان ها و کوهگردها ردمان را نزنند و گزارش مان را ندهند. مسعود می گوید: ده دقیقه ای باید صبر کنیم تا دستگاه آماده شود.

نسیم، صدای سهره ای ناپیدا و بوی تازه علف را با خودش همراه دارد و بوته ی گون و برگچه های زالزالک را به رقص در آورده. از آن بالا جاده هم چون ماری خوابیده، به نظر می رسد. برزو راه می افتد و مسعود دستگاه را به آرامی بر می دارد و دستگیره تعادل را به زمین نزدیک می کند و می گوید: خوشبختانه این اطراف کابل فشار قوی برق نیست و گرنه دستگاه کاملاً خطا می داد و ممکن بود موتورش هم از بین برود.

برزو مسیر ناپیدا را بر اساس عکسی که در دست دارد، دنبال می کند. من و مسعود هم آرام آرام و به دنبالش راه می افتیم. لحظه ای سرم را بالا می گیرم…ناگهان سایه ی بزی کوهی بر لبه ی صخره ای بلند می بینم. شکوه و زیبایی خاصی دارد. مسیر نگاهش به سمت دشت ها و زمین های چمبطان است.

برزو از کنار صخره ای رد می شود. شکافی به اندازه ی دو متر در مقابل مان دیده می شود. برزو می ایستد و یک بار دیگر مسیر را بررسی می کند. بر می گردد و دوباره به عکس نگاه می کند.

می گویم: چرا دوربین هندی کم را نیاورده ای؟ مسعود می گوید: دوربین که روشن باشد، خطای دستگاه را زیاد می کند.

می گویم: راه ورود به غار را پیدا نکرده ای؟

برزو جواب می دهد: نگران نباش! پیدایش می کنم. فکر کنم که نزدیک شده ایم. مسعود با دقت دستگاه را روی تخته سنگی می گذارد و انگشت هایش را به هم قفل می کند و فشار می دهد. صدای مفصل انگشت هایش بلند می شود و می گوید: برزو! راه برگشت همین است؟

برزو نگاه عمیقی به او می اندازد و جواب می دهد: نه. انتهای غار، به پشت کوه راه دارد و به راحتی از سوراخی که برای فرار درست شده، می توانیم گنج ها را برداریم و از غار خارج شویم.

برزو چنان با اعتماد به نفسی از گنج و راه خروجی غار حرف می زند که جای هیچ شک و ابهامی به جا نمی گذارد. مسعود با احتیاط، دستگاه را بر می دارد و به برزو می گوید: راه بیفتیم دیگر. دلم برای پیداکردن گنج های زیرکوه بیستون لک زده. خیلی دلم می خواهد که به زودی با همین دستگاه، گنج ها و مجسمه ها و سکه های طلا را پیداکنم. برزو چشم هایش را ریز می کند و به سمت شکافی در دل کوه گام هایش را تند می کند و می گوید: خب… این هم در ورودی غار…

عکس را به من می دهد و آن را داخل جیب پیراهنم می گذارم. برزو، چراغ قوه را روشن می کند و به آرامی از شکاف وارد غار می شود. نور چراغ قوه تاریکی مطلق را می شکافد. یکی یکی با احتیاط وارد غار می شویم…

حس مبهمی به سراغم می آید. تصویر فرهاد با کلنگی یکدم در مقابلم می بینم که پارچه ای به پیشانی اش بسته و با نفرت به من خیره شده و هر لحظه ممکن است کلنگ را محکم بر سرم بکوبد.

مسعود دستگیره ی تعادل دستگاه را بر اساس نور چراغ قوه ی برزو با احتیاط به کف غار نزدیک می کند.

لحظه ای حس می کنم ممکن است تا چند دقیقه ی دیگر موجی خفاش از دهانه ی غار بیرون بزنند، اما به خودم می گویم: تو غارهای کوه بیستون که خفاش زندگی نمی کند.

هر لحظه منتظر شنیدن آژیر گنج یاب هستیم. صفحه ی مانیتور دستگاه در تاریکی غار، روشن است و اعداد انگلیسی و نوشته ها و علامت هایی نامفهوم دیده می شود. غار، سرد و ساکت است و هیچ صدایی به گوش نمی رسد به جز جیک جیک ضعیف دستگاه. حدود نیم ساعت است که در غار هستیم و دستگاه تمام سوراخ و زوایای پنهان را چک و بررسی کرده، اما تا الان هیچ چیزی پیدا نکرده ایم. نور چراغ قوه ضعیف شده. برزو به من می گوید: چراغ قوه ی یدکی آورده ای؟

با تعجب می گویم: قرار نبود من بیاورم. همان وسایلی که گفتی را با خودم همراه دارم.

مسعود می گوید: بهتر است کمی استراحت کنیم. تازه…دستگاه هم داغ شده.اگر ادامه دهیم ممکن است که دستگاه دچار خطا شود.

خسته شده ایم. چشم هایم به شدت درد می کند. گوشه ای می نشینیم. برزو از داخل کیسه اش، ساندویچ سیب زمینی پخته و تخم مرغ آب‌پز به ما می دهد. خودش چیزی نمی خورد و تنها سیگاری آتش می زند. شعله ی کبریت و نقطه ی قرمز نوک سیگار، غار را لحظه ای روشن می کند.

مسعود به شوخی می گوید: سمی،سرطانی، چیزی به خوردمان ندهی برزو!

برزو چیزی نمی گوید.چهره‌ی خشمگین فرهاد یک لحظه از مقابل چشم هایم دور نمی شود. هر لحظه احساس می کنم بر عصبانیتش اضافه می شود اما به خودم دلداری می دهم که: نه بابا فرهاد کجا بود…

احساس شرمساری لحظه ای مرا ول نمی کند. به یاد بزکوهی روی صخره و عقابی که سال قبل آن را بر فراز «پرآو[12]» دیده بود می افتم. به حال شان غبطه می خورم… برزو آخرین پک را به سیگار می زند و با صدای بلند می گوید: علی‌علی. بلند شوید و به کارمان ادامه بدهیم.

برزو دوباره دستگاه را روشن می کند و صفحه ی مانیتور تاریکی غار را خط می اندازد. به آرامی و کورمال کورمال به دنبال مسعود و دستگاه گنج یاب به سمتی نامعلوم حرکت می کنیم.

برزو می پرسد: مسعود! مطمئنی که دستگاه فوق حساس را آورده ای؟

مسعود جواب می دهد: آره بابا شک نکن! دستگاه، کارش خیلی درست است.

تشنه ام شده.به یاد سراب می افتم و نوشیدن چند مشت آب خنک خنک… هنوز دستم را وارد آب نکرده ام که سایه ای بزرگ روی سرم می افتد. سرم را بلند می کنم و با تعجب فرهاد را می بینم که کلنگ به دست با خشم به من خیره شده.با شرمندگی از جایم بلند می شوم و تشنه و پشیمان، به راهم ادامه می دهم.

ناگهان صدای آژیر دستگاه بلند می شود. ضربان قلبم تند می شود و سر جا خشک مان می زند. روی صفحه ی مانیتور علامت ضربدر چشمک می زند و عددی را نشان می دهد. مسعود با خوشحالی می گوید: همین نزدیکی است. فرکانس را بالا می برم.

دوباره دستگیره را می چرخاند و صدای دستگاه بلندتر می شود و ضربدر هم چنان چشمک می زند. با خوشحالی فریاد می زند: پیدایش کردیم. گنج بزرگ و باستانی را پیدا کردیم…ثروتمند شدیم…گردن بند شیرین…

مسعود جای گنج را نشان می دهد و برزو نور چراغ قوه را همان جایی که مسعود پای چپش را آن جا گذاشته متمرکز می کند. مسعود می گوید: عمق،زیاد است و باید سریع دست به کار شویم…تازه…باتری دستگاه هم به چهل درصد رسیده. وقت نداریم. ممکن است در نیمه ی راه خاموش شود.

وسایل را گوشه ای می گذاریم و به سرعت لباس هامان را در تاریک و روشن غار، از تن بیرون می آوریم. نور چراغ قوه، خیلی ضعیف شده است. برزو به سرعت باتری ها را عوض و آن را در جایی تنظیم می کند تا به راحتی بتوانیم کار را شروع کنیم. به سرعت کلنگ یکدم و بیلچه را از داخل کیسه بیرون می آورم. دست هایم می لرزد و ضربان قلبم تند شده. ضربدر هم چنان چشمک می زند و انگار قرار است اتفاقی بزرگ رخ دهد. احساس می کنم اتفاقی انتظارمان را می کشد.

برزو با عصبانیت داد می زند: چیه بهروز؟ کجایی؟ چرا کلنگ نمی زنی؟ چرا ماتت برده؟ ها؟ بجنب! وقت نداریم.

تا می خواهم جوابی به او بدهم، به تندی کلنگ را از من می گیرد و آن را بالای سر می برد و محکم همان جایی فرود می آورد که جای پای مسعود بود. ناگهان صدای مهیبی در غار منفجر می شود و جرقه ای شبیه صاعقه، لحظه ای غار را به طور کامل روشن می کند. همزمان قیافه ی زنی با موهایی پریشان و مردی کلنگ در دست در چشم هایم قاب می شوند. فریاد برزو در غار می پیچد. در زیر نور سریع، چشمان وحشت زده اش را دیدم. دستگاه چند جرقه ی کوچک می زند و لحظه ای بعد بوی دود و سوختگی سیم پلاستیکی فضای غار را پر می کند. چراغ قوه روی زمین می افتد و شیشه ی محافظ و لامپش شکسته می شود. همه جا در تاریکی مطلق فرو می رود. برزو فریاد می زند: دستم…وااااای دستم…دستم سوخت! دستم بی حس شده!

مسعود داد می زند: دستگاه سوخت. دستگاه سوخت! خانه خراب شدم… ای وااای… لعنت به اساست! بدبخت شدم!

مانده ام که چه بگویم. مسعود فندک گازی اش را می چکاند به من می دهد و کلنگ را پیدا می کند و با عجله آن را روی سر می برد و این بار محکم درست همان جایی فرود می آورد که برزو لحظه ای قبل فرود آورده بود. دوباره صدای صاعقه و انفجاری مهیب در غار می پیچد و احساس می کنم تکه سنگی محکم به پیشانی ام برخورد می کند. دوباره سایه ی آن دو را می بینم. جیغ مسعود در غار می پیچد و حس می کنم آبی گرم از پیشانی ام جاری شده است. صدای رعد در غار اکو می شود و این بار صدا طولانی تر از قبل در غار می پیچد.

صداهایی نامفهوم و گم در غار می پیچد و فریاد ناله و آه مسعود و برزو به گوش می رسد. در انتهای غار صدای خنده ی بلندی شنیده می شود. همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته است. شیار آبی گرم، صورتم را خط می اندازد. صدای خنده کم کم محو می شود،اما ناله ی مسعود و برزو همچنان در غار می پیچد.

فندک گازی را دوباره روشن می کنم و کورمال کورمال و در سکوتی مرموز به سمت نور ضعیفی که در انتهای غار می بینیم به راه می افتیم…هیچ کدام حرفی نمی زنیم. سکوت غار خیلی سنگین شده است.

گاز فندک تمام می شود و روشنایی روز را از پشت سوراخی به اندازه ی پنجره ای کوچک، می بینیم. به مسعود و برزو کمک می کنم تا به سختی و با درد و کوفتگی از پنجره ی سنگی بیرون بیایند.

دشت وسعی را مقابل چشم هامان می بینیم. دشتی ناآشنا و مرموز… به همدیگر نگاه می کنیم. برزو و مسعود بهت زده و حیران ساکت مانده اند و چیزی نمی گویند. انگار زبان بسته اند. برزو به پیشانی و گونه هایم اشاره می کند و لب هایش را تکان می دهد، اما نمی تواند حتی یک کلمه به زبان بیاورد. به صورتم دست می کشم و لایه های خون خشک شده را از پیشانی و گونه هایم با ناخن می کنم.

رو به روی سوراخ، تخته سنگ صاف و یکدستی را می بینیم…نه…نمی توانیم باور کنیم…تصویر دو مرد با کلنگ و چیزی شبیه دستگیره حک شده خیره می شوم. شباهت زیادی به برزو و مسعود دارد. نه. باور کردنی نیست. چشم هایم را گرد می کنم. فرهاد دست در دست شیرین روی صخره نسشته اند و به من لبخند می زنند و فرهاد به کلنگش اشاره می کند. بادی خنک موهای بلندش را نوازش می کند. برزو و مسعود به دنبال هم لنگان لنگان در مسیری باریک و سنگلاخی به سمت جاده ای خاکی که به جاده ی آسفالت منتهی می شود، به راه می افتند و من هم سرم را می چرخانم و به سمت درخت زالزالکی آشنا حرکت می کنم…

***

سال هاست که از برزو و مسعود خبر ندارم. اما مردم روستاهای اطراف از ناله و فریاد آدم هایی اطراف تخته سنگ صاف، حرف می زنند و حکایت ها تعریف می کنند که گاهی وقت ها خواب را از چشم هاشان حرام کرده است. عکس و مسیر ماژیکی اش که قطره ها خون آن را پوشانده در قابی چوبی به دیوار زده ام. هر وقت جلوی آینه می روم به زخمی که شباهت زیادی به میخ دارد خیره می شوم و این راز را با خودم زمزمه می کنم… امیدوارم کسی حرف هایم را باور کند. شما هم باور کنید.

[1] از مجموعه داستان زیر چاپ (جنازه ی خوشبوی وارتان)

[2] (پپو سلیمانی) یکی از آهنگ های شاد کردی

[3] به سلامتی هر چه کرد خوب و با اصالت و ریشه دار

[4] مجمسمه ای در کنار کوه بیستون

[5] دیواری حجاری شده در بدنه ی کوه بیستون

[6] امامزاده باقر(ع) از امامزادگان واجب التعظیم که در شهر بیستون قرار دارد.

[7]زنده یاد سرهنگ «مجید محمدی»، شاعر دیار بیستون متخلص به کوهسار (متولد ؟ متوفی1373)

[8] خزان فدایت شوم، کمی آهسته تر…شعری معروف به گویش لکی از «کوهسار»

[9] روستایی در نزدیکی بیستون

[10] حواست باشد که کلاه سرت نگذارند. فرزندم! نان حلال باریک می شود، اما پاره نمی شود. حواست را جمع کن!

[11] «در بیستون باران می بارد. می گویند اشک های چشم فرهاد سرگردان است.» تصنیفی به گویش فارسی کرمانشاهی با صدای خواننده ی سال های دور کرمانشاه «جلال نصیری کرمانشاهی»

[12] «رشته کوهی امتداد یافته از شمال غرب تا شمال شرق شهر کرمانشاه،با طول تقریبی 80 کیلومتر و وسعت تقریبی حدود 980 کیلومتر، بخشی از رشته کوه زاگرس در غرب ایران به شمار می رود.»

https://balout.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%85/

«یک زمستان با کولبرها» گنجینه است/ سفری پرهیجان را در نمایشگاه کتاب تجربه کنید

«یک زمستان با کولبرها» گنجینه است/ سفری پرهیجان را در نمایشگاه کتاب تجربه کنید!

«یک زمستان با کولبرها» گنجینه است/ سفری پرهیجان را در نمایشگاه کتاب تجربه کنید!

بندرعباس - نویسنده و شاعر پرکار و کنشگر حوزه کودک و نوجوان گفت: «یک زمستان با کولبرها» یک گنجینه است و این کتاب لذت یک سفر پُرهیجان با مخاطب را به اشتراک می‌گذارد.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): فرصتی فراهم شد تا با یکی از فرهیختگان سرزمین‌مان در زمینه معرفی کتاب برای مخاطبان نمایشگاه کتاب ۱۴۰۳ تهران گفت‌وگو کنم.

مرتضی حاتمی، شاعر و نویسنده اصالتاً کرمانشاهی، خبرنگار ایبنا در ایلام، کارشناس آموزش و پژوهش اداره‌کل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان این استان، عضو شورای کتاب کودک و انجمن نویسندگان کودک و نوجوان است و در زمینه تالیف و ویرایش و در دو حوزه کودک، نوجوان و بزرگسال بیش از ۸۰ اثر خلق کرده است.

مرتضی حاتمی، کتاب «یک زمستان با کولبرها» را یک گنجینه دانست و گفت: این مجموعه روایی نوشته صادق امامی، خبرنگار و روزنامه‌نگار جوانی است که در سفری حدود ۱۰ روزه در دی ماه ۱۳۹۸ به مریوان برای تهیه گزارش از مرگ دو کولبر نوجوان، چند روزی که با هموطنان کُرد کولبر گذرانده، را روایت می‌کند.

این نویسنده ایلامی ادامه داد: نویسنده با بهره‌گیری از زبانی ساده و صمیمی و استفاده از دانش روزنامه‌نگاری با پرداختن به جزئیات این سفر کوتاه اما عمیق و تاثیرگذار، به معرفی شخصیت‌های متعدد که در این سفر با آن‌ها ملاقات کرده همچنین توصیف فضا و جغرافیای محیط، تلاشی شایسته برای معرفی زندگی و دنیا و دغدغه‌های کولبران ارائه داده است.

وی افزود: نویسنده در این کتاب تلاش داشته فارغ از نگاه‌های احساسی و زودگذر و جریان‌های سیاسی، آنچه را که در طول این سفر ۱۰ روزه مشاهده کرده، صادقانه و بی‌اغراق و از زاویه قلم یک روزنامه‌نگار بنویسد و این تلاش او، قابل قبول و ارزشمند است.

این کارشناس فرهنگی اضافه کرد: کولبران و کولبری و کولبر و واژگانی دیگر در مدار این کلمات، بخشی از واقعیت‌های هم‌وطنان‌مان در شهرها و استان‌های مرزنشین است که در شرایطی متفاوت و پُر درد و اندوه، صفحاتی از زندگی فردی و اجتماعی‌شان را به سختی و تحمل رنج های بسیار خط می‌زنند و به راه‌شان ادامه می‌دهند.

پژوهشگر ایلامی با بیان اینکه از نظر کمی و آماری، کتاب‌های زیادی در مورد کولبران، زندگی، تلاش و جغرافیای کارشان نوشته، سروده اما منتشر نشده، گفت: لازم است که اهالی کتاب و قلم با نگارش و پژوهش، لایه‌هایی از زندگی این افراد را در صفحات کتاب‌شان ماندگار کنند، مگر نه این است که یکی از کارکردهای ادبیات، نشان دادن و ماندگار کردن لایه‌هایی پنهان از رنج و اندوه و امید انسان است؟

حاتمی با تحسین صادق امامی نویسنده این کتاب، افزود: به خالق این اثر در تلاش رسانه‌ای دقیق، لایه‌ای از اندوه انسان معاصر را با امید، اضطراب، حسرت، جسارت، پویایی و تلاش در کتاب «یک زمستان با کولبرها» با تعدادی عکس از همکار رسانه‌ای خود ماندگار کرده، دستمریزاد و خداقوت می‌گویم و لذت درک حضور در این کتاب یخ‌زده و سرد را در این روزهای اردیبهشتی، پیشنهاد می‌دهم.

عضو شورای کتاب کودک گفت: این کتاب، می‌تواند لذت یک سفر پرهیجان، جذاب و پرکشش در کوهستان‌های بلند، برفی، خطرناک و دلهره آور با شخصیت‌هایی جسور که هر کدام دنیایی خاص دارند را به اشتراک بگذارد.

به گزارش ایبنا؛ نشر سوره مهر این کتاب را در سال ۱۴۰۱ در ۲۰۲ صفحه و به قیمت ۷۵ هزار تومان منتشر کرده است.

https://www.ibna.ir/news/510525/%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86

چند داستان مینی‌مال از کتاب زیر چاپ  سرباز سرزمین صلح / سایت فرهنگی ادبی بلوط

دمنوشی با طعم صلح
مرز و کوه ها و صخره ها و تفنگ ها و درخت ها و بوته های وحشی خاردار و حتی جانوران، مرا به خوبی می شناسند. چند روزی است که او را پشت سیم خاردار می بینم. بوته ی خزنده «ئه‌زبوه» تا داخل خاک وطن رشدکرده و ریشه دوانده است. با هماهنگی فرمانده مرزبانی، آتش کوچکی برپا و از برگ های ریز بوته ی وحشی، دمنوشی تازه درست می کنم.
سرباز آن سوی مرز، کنجکاو به طرف سیم خاردار می آید. وقتی بساط چای را می بیند، لبخند می زند و مقابلم می نشیند. شیشه جای مربای هویج را از دمنوش تازه دم پر می کنم. بوی عطر ئه‌زبوه همه جا را پر کرده است. شیشه را از لای سیم‌ خاردار خارج و به طرفش دراز می کنم. تردید دارد. لبخند می زنم و می گویم:
– بخور! تازه دمه.
لبخند می زند و شیشه را می گیرد. لیوان آلومینیومی را از دمنوش پر می کنم. او هم آبنباتی را از جیب شلوارش در می‌آورد و به طرفم دراز می‌کند… دهانم بوی نعنا می گیرد.

جنازه ای با عطر بلوط
پشت سیم خاردار و درست وسط میدان مین، جنازه روی خاک افتاده بود. باد وزید و کلاهش را برد. ابرها به آسمان آمدند. همه جا تیره و تار شد. آسمان غرید و باران بارید. برگ های قرمز و اُخرایی و نارنجی درختان بلوط و زالزالک به زمین ریختند. باد تندی وزیدن گرفت. آسمان سفید و برفی شد و لایه های سنگین برف روی جنازه نشست. آفتاب به میان آسمان آمد و بر جنازه تابید. برف ها آب شدند. لباس و شلوارش پوسیده تر شدند. جنازه روز به روز کوچکتر می شد و عاقبت در خاک گم شد.
مدت ها گذشت…تنها لباس و شلواری پوسیده با فانسقه ای رنگ و رورفته و پوتین هایی سوراخ از پشت سیم خاردار دیده می‌شد. لوله تفنگ زنگ زده بود و زیر نور آفتاب می درخشید.بهار بود. وقتی به جنازه رسیدیم، با صحنه ی عجیبی روبه رو شدیم. از میان لباس هایش، چند دانه بلوط جوانه زده بود.

دیازپام
وقتی بمب در نزدیکی ام منفجر شد، گوش‌هایم سوت کشید. گلویم از بوی تند باروت پر شد و چشم هایم سوخت.
چشم هایم را باز می کنم. لباسی آبی پوشیده ام. دست راستم را با دستبندی فلزی به میله ی تخت محکم کرده‌ و روی میز متحرک، انواع قرص های رنگی و آرامبخش با چند شیشه شربت چیده اند. تمام روز را به ورق زدن آلبوم کوچک دوران سربازی و جبهه و جنگ و مروز خاطرات با همقطارانم می گذرانم، حتی یادم می رود که قرص هایم را به موقع بخورم. پرستار پیر بداخلاق از این که قرص ها و شربت هایم را سر وقت نمی خورم، اعتراض می کند. به او لبخند می‌زنم و آلبوم را به او نشان می دهم. تمایلی برای دیدن عکس ها ندارد.
قرصِ «۵۰۰ levebel» لیمویی رنگ را در لیوانی آب حل می کند و به من می‌دهد. آب را سر می کشم. دستشویی دارم. پرستاری که صورتش را کامل تراشیده، دستبند را باز می کند و مرا به دستشویی می برد. موقع بازگشت، چشمم به نوشته ی روی در اتاق می‌افتد:
آسایشگاه بیماران روانی جنگ

وصیت می کنم…
سربازی کاغذهای مخصوص نوشتن وصیت نامه را در میان سربازها تقسیم می کند. گوشه ای دور از همه زیر درخت بلوطی پیر می نشینم و خودکار قرمز بیک را روی کاغذ می لغزانم:
بعد از مرگم، پوتین هایم را به برادرم بدهید و گلویم را به پرنده ها. زنجیرم را به گردن درختی ببندید و پلاکم را بر تنه ی سروی هزار ساله بکوبید. لباس های سربازی ام را به تن مورچه ها و موریانه ها و جانوران صحرایی بپوشانید تا در روزهای سرد، سرما نخورند. در قمقمه ام را بازکنید و تا آخرین قطره آن را بر خاک بریزید، شاید نهال و بوته ی گلسرخی را سیراب کند.
همین!
نه! صبر کنید…خونم را به خاک سرزمینم اهدا کنید تا سربازانی جوان و دلیر از خاکش برویند.

پایان وصیت نامه را امضا می کنم.

https://balout.ir/%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%86%d8%a7%d9%be-%d8%b3%d8%b1/

بازنشر نقد بر کولبران نان و رنج  در خبرگزاری کردپرس/شاهین فولادوند

«کولبران نان و رنج»؛ بازتابی آشنا از ناکامی‌های کولبران / شاهین فولادوند

«کولبران نان و رنج»؛ بازتابی آشنا از ناکامی‌های کولبران / شاهین فولادوند

سرویس کرمانشاه _ شاهین فولادوند، نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس به بهانه انتشار کتاب «کولبران نان و رنج» اثر مرتضی حاتمی، نقدی بر این اثر نوشته است که در ادامه می خوانید:

خبرگزاری کردپرس _ در کتاب «کولبران نان و رنج»، نویسنده فقط داستانش را تعریف می‌کند. او نه شعار می‌دهد و نه می‌خواهد که شعارگونه عمل کند و به دور از هرگونه اظهارنظر و تحمیل عقاید خود به خواننده پرهیز می‌کند و اجازه می‌دهد که خواننده خودش کنجکاو شود و پیام و مفهوم هر یک از خرده‌روایت‌ها را بگیرد.

دنیای «مینی‌مالیستی» در داستان سعی دارد که روایت‌هایی کوتاه‌تر و خیلی کوتاه‌تر خلق کند و مقدمه‌ی داستان، زمان، حوادث‌های متعدد و پُرحرفی‌های زیاد را دور بیندازد و یک قصه‌ی منسجم به ساده‌ترین شکل ممکن ارائه دهد.

کتاب «کولبران نان و رنج» اثر مرتضی حاتمی؛ نمونه‌ خوبی از این نوع سبک ارائه داده است. این نویسنده‌ی پُرکار و البته خوش‌نام در حوزه ادبیات کودک‌ونوجوان هم آثار زیادی را نگاشته و در کتاب‌های دیگرش: «شلیک به عُقاز»، «راز جنگل بلوط» و «کرونا، آتش بدون دود» هم توانسته این الگو و شگرد را مجدداً پیاده کند. انسانیت و انسان ماندن و آشتی با طبیعت همواره چاشنی داستان‌های او بوده و قصه‌هایش را در دل آن‌ها چیده است.

«کولبران نان و رنج»، از ۶۳ داستان مینی‌مال با روایت‌های کوتاه و تأثیرگذار نوشته شده که زندگی کولبران منطقه‌ غرب و مردم کردنشین را نشان می‌دهد. کولبرانی از هر سن و جنسی، از پیرمردی فرتوت تا زنی آبستن و درمانده.

در این کتاب قرار است با کولبرانی رنج‌کشیده سفر کنیم که ماه‌ها و سال‌ها در دشت و صحرا با برف و بوران برای لقمه نانی به دل کوهستان چنگ می‌زنند. نویسنده در این کتاب می‌کوشد که ما در لحظاتی کوتاه با روایت‌هایی خواندنی، سنگ‌صبور کولبرانی باشیم که سهم آن‌ها از زندگی لباس‌هایی پاره، دست‌هایی پینه‌بسته، قلب‌هایی رنجور و زخمی و تکه نانی خشک برای زنده‌ماندن است.

آدم‌هایی که دچار تبعیض عظیمی شده‌اند و اگر انسان هستند چرا باید نقش و سرنوشت‌شان این‌گونه متفاوت و تلخ رقم بخورد؟ از آنجا که درباره‌ی زندگی سخت کولبران و دنیای پُرمخاطره‌ی آنان، آثار ادبی کمتری تاکنون داشته‌ایم؛ انتشار این کتاب قابل تقدیر است. در کتاب «کولبران نان و رنج»، نویسنده فقط داستانش را تعریف می‌کند. او نه شعار می‌دهد و نه می‌خواهد که شعارگونه عمل کند و به دور از هرگونه اظهارنظر و تحمیل عقاید خود به خواننده پرهیز می‌کند و اجازه می‌دهد که خواننده خودش کنجکاو شود و پیام و مفهوم هر یک از خرده‌روایت‌ها را بگیرد.

او با زبانی آرام و دقیق رفتار شخصیت‌های داستان و سپس حوادثی که در پی آن‌ها می‌آید را شرح داده و خواننده را به شنیدن و دیدن آنچه قرار است روی دهد، دعوت می‌کند. به‌نظرم مرتضی حاتمی، دنیای مینی‌مال را خوب می‌شناسد و خیلی خوب هم آن را در پرداخت داستانک‌ها به‌کار می‌گیرد. زیرا او نه پُرحرفی می‌کند و نه کلمات را به‌هم می‌بافد؛ بلکه با منطقِ روایی درست قصه‌اش را به پایان می‌رساند و اجازه می‌دهد تا ما درباره‌ی اشخاص و حوادث فکر کنیم و به آن بیندیشیم.

به نغمه‌های عاشقانه‌ای که کولبران در دلِ مجروح‌شان برای آنها فاتحه خوانده‌اند؛ چون‌که می‌دانند آواز عاشقانه کوله‌وبار نمی‌شود و باید به فکر کمی نان برای نفس‌کشیدن باشند و سهم‌شان از روزگار، کوله‌باری است سنگین از خون و درد.

کتاب «کولبران نان و رنج» بازتابی آشنا و غریب از عشق و اخلاق است؛ از ناکامی‌ها و دلسردی‌های کولبرانی سخت‌کوش و مظلوم که در دل مرزها و کوه‌ها مدام در حال ستیز هستند و جا و مکانی هم برایشان مطرح نیست. کتاب زبان خوبی دارد و آن‌قدر روان است که مخاطب با داستانک‌ها و پیامی که دارند ارتباط می‌گیرد. انتخاب آوازها و واگویه‌های محلی و حتی لالایی‌های مادر برای طفلی که در شکم خفه‌شده، همگی نشان می‌دهد که نویسنده به سرزمین و زادگاه بومی خویش وفادار بوده و برای نشان دادن آن‌ها موفق بوده است.

در آخر نام کتاب هم انتخاب هوشمندانه‌ای بوده و باعث شده که در کنار دیگر امتیازات، این کتاب را به کتابی اثرگذار از زندگی کولبران کُرد بدل کند.


داستانکی از این کتاب:

جعبه مرموز

بارش خیلی سنگین بود. به سختی قدم برمی داشت و آرام آرام حرکت می کرد. کمرش کاملاً تا شده بود. همه به او شک کردیم. قیافه‌اش خیلی مشکوک بود. سربندی رنگ و رو رفته به سر داشت و سبیل پر پشتش از دود سیگار، زرد شده بود. وقتی بارش را گرفتیم، بی هیچ مقاومتی، گوشه‌ای ایستاد و به دیوار پاسگاه تکیه زد و سیگاری درست کرد و آن را آتش زد و به ما خندید.بارش را باز کردیم... با صحنه عجیبی روبه رو شدیم... جعبه‌ای پر از درد و رنج و خون و چند تکه نان خشک کپک‌زده به ما نیشخند می زد!

https://www.kurdpress.com/news/2768383/%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86

نگاهی به‌ کتاب های: کولبران‌ نان‌و‌ رنج و کرونا‌ آتش‌ بدون‌ دود  اثر مرتضی حاتمی/ محمدجواد عبدی/ کرج


روزنامه نقدحال، شماره1551، پنج شنبه 10 اسفند 1402


نگاهي‌به‌: کولبران‌ نان‌و‌ رنج و کرونا‌ آتش‌بدون‌دود اثر: مرتضي‌حاتمي
محمدجواد عبدی



مرتضي حاتمي نويسنده و روزنامه‌نگار فعال در حوزه ادبيات کودک و نوجوان کارشناس و عضو شوراي کتاب چهره فرهنگي استان‌هاي کرمانشاه و ايلام است. در نگاهي اجمالي مرتضي حاتمي فرزند کرمانشاه است. او عاشقانه و با تلاش خستگي‌ناپذير به نوشتن آثار ادبي در ژانرهاي گوناگون پرداخته و درحدود 100 کتاب منتشركرده است. بعضي از آنها به زبان‌هاي ديگر ترجمه و ده‌ها اثر ديگر زير چاپ و در دست نوشتار دارد. از جمله نويسندگان پرکار ايران امروز است. او در مجالس ادبي حضوري رسمي و جدي دارد. حاتمي براي رسيدن به هويت ارتقا‌ و تحول اجتماعي از متون پربار ادبي‌‌(‌کلاسيک‌) در تاريخ ادبيات ايران به بازآفريني و بازنويسي تعدادي از آنها براي کودکان پرداخته است، براي آنها مي‌نويسد و به‌صورت مصور منتشر مي‌نمايد.

«آنکه درد خود را احساس مي‌کند زنده است و آنکه درد ديگران را احساس مي‌کند انسان است«. من افتخار ديدار و آشنايي او را از نزديک ‌داشته‌ام در سيماي مردانه‌اش اراده، جذابيت و شخصيت يک انسان راسخ با اصالت و در کردار و گفتارش صداقت، سخاوت، خوش‌اخلاقي و نقد‌پذيري يک ايراني پاک‌نژاد را د‌يده‌ام. او را با رمان »راز کوچه باغ هفت توت« انتشارات سرانه 1396 شناختم. چند کودک باهوش شجاع و کنجکاو پسر و دختر ‌تصميم مي‌گيرند که راز ديرينه آن کوچه باغ دراز تاريک و خطرناک را کشف کنند. به‌عبارتي تابوشکني نويسنده بچه‌ها را پس از طي مراحلي با عبور از تئوري به عمل وارد يک سناريو مي‌کند تا خواننده داستان را تصويري دنبال کند با يک پايان‌بندي هنرمندانه که از لحاظ زيبايي‌شناسي عالي‌ست بچه‌ها در اين اقدام جسورانه‌ به مزرعه‌اي بزرگ و پوشيده از گل‌هاي زيباي آفتابگردان مي‌رسند، اين در واقع پيام کتاب است. »اين گل نماد نور زندگي شادي و احترام انسان‌هاي خوب است. اگر نويسنده کتاب را در حدود‌100 صفحه به نگارش در‌مي‌آورد چه بسا به بار ادبي آن افزوده و از خسته‌کنندگي کتاب مخصوصا براي نوجوانان مي‌کاست. »فرار فرار« عنواني مناسب براي کتاب ارزشمند ديگري از اوست. اين اثر بي‌شک مي‌تواند براي همه مخاطبان در هر نقطه و مکان جذابيت فرهنگي و اجتماعي حتي تاريخي داشته باشد. حاتمي در اين اثر انديشه خواننده را از خاطره و تخيل به لذت کشف و شهود وا‌مي‌دارد. او با صميميتي خاص، ساده و روان مرارت‌هاي مردم شريف استان مرزي ايلام را در زمان جنگ تحميلي و استقامت‌شان در مقابل بمب باران‌هاي نابهنگام و غافلگير‌کننده به نگارش در آورده است. و اما دو اثر اخير حاتمي کولبران نان و رنج و کرونا آتش بدون دود. اين دو کتاب به‌روز و مبتکرانه هستند...

به گمان بنده حاتمي به آن اندازه از شناخت رسيده است‌ که آنها را به‌صورت داستانک و براي شناخت و عبور از دو معضل اجتماعي و حياتي کنوني نوشته و منتشر کرده است. مي‌دانيم که در رسانه‌هاي تصويري و مقالات متعدد علمي در نشريات يا در فضاي مجازي فعاليت‌هاي خوبي در اين رابطه شده است. اما به‌صورت چاپ و انتشار کتاب من نديده‌ام و مهم‌تر اين که با توجه به اولين داستانک در »کولبران نان و رنج«. نگاشتن اين دو اثر در قالب داستانک و مينيمال يعني داستان کوتاه جالب است‌. لذا با اميد به اين که نويسنده به اين بلوغ فکري و درک نياز زمان يعني‌(کمينه‌گويي‌) رسيده است‌ با اشتياق به خواندن‌شان نشستم.

اجازه مي‌خواهم ابتدا براي نويسندگان و خوانندگان جوان و اهل کتاب به اختصار و به تحقيق يادآور شوم که دقيقا يکي از عمده‌ترين وظايف ادبيات رهنمود براي برون‌رفت از بحران‌هاي گوناگون است که جديدا به ضرورت زمان در مشغله‌هاي فراوان در قالب مينيمال‌نويسي که اصول قواعد خود را دارد، رواج يافته است. لذا به‌ پاس نوشتن داستانک (فردوسي؛ ماسک و شاهنامه‌) در کتاب »آتش بدون دود«، با ياد و گراميداشت آن ابرمرد فرخ فردوسي پاکزاد عرض مي‌کنم، رهنمود فردوسي در يکي از خطيرترين دوران تاريخي ايران يعني بعد از حمله اعراب و سپس سلطه غزنوي در قرن چهارم هجري است. تجلي فردوسي در شاهنامه و سرودن اين منظومه حماسي و مقدس رهنمود است‌.

او مردم را به خردورزي و اتکا به خويشتن با تلنگر‌زدن به غيرت ملي براي اداره امور خود در جان و سر معاصران و نسل‌هاي آينده آرمان ترويج عدالت‌خواهي را بيدار مي‌کند و يا در دوره حساس و بحراني ديگر در تاريخ ايران و جهان در‌‌حال تحول قرن هشتم هجري هجوم وحشتناک مغول‌ها‌، هزيمت و شکست ايران‌. اما اين بار رهنمودي به يک برداشت متفاوت داده مي‌شود‌. »رواج صوفي‌گري و مسلک‌درويشي« يعني در خويش فرو رفتن يعني فرار از زير بار مسووليت که منجر به خالي‌کردن ميدان براي دشمن و در نتيجه تاسيس سلسله صفويه و در پايان آن تراژدي سلطان حسين و استيلاي محمود افغان شرح اين رهنمود در تاريخ کار شارحاني مانند استاد زرين‌کوب و فروزانفر و... است) و يا رهنمودهاي ديگر؛ مکتوب در تاريخ ايران‌ که به‌ناچار نصيحت و اندرز‌گونه هستند‌ و از سه تن از بزرگان زمان براي شاهان »نظام‌الملک امام محمد غزالي و بابا افضل کاشاني« در کتاب بسيار ارزشمند »نقد دروني حکومت‌هاي استبدادي« تاليف استاد مراد حداديان (کرمانشاهي)، اين کتاب براي علاقه‌مندان تاريخ قابل مطالعه و تامل است‌.

اصولا رهنمودها تابع شرايط زمان و مکان بوده و مانند بحران‌ها متفاوت هستند. به‌عنوان نمونه رهنمود گاندي که مردم را با مقاومت منفي از چنگال استعمار انگليس‌ها رها ساخت و يا معاصرتر‌؛ رهنمود نلسون ماندلا که با تاکيد بر مقاومت به آپارتايد آفريقاي‌جنوبي پايان بخشيد. اما عده‌اي از نويسندگان دلسوز و شرافتمند به شيوه‌ي ديگري براي عبور از بحران‌ها عقيده دارند و آن اين که آنقدر درباره نابساماني‌ها و بي‌عدالتي‌ها، دردها و رنج‌ها مي‌نويسيم تا به گوش فلک و سياستمداران قدرتمند برسد. به گمانم مرتضي حاتمي را مي‌توان جزء اين دسته دانست. اما از قرار معلوم و بنابر استدلال انديشمندان دنياي پرمشغله امروز وقتي براي شنيدن ناله‌ها و ضجه‌موره‌هاي نويسندگان کشورهاي عقب نگاه داشته شده ندارند.

مي‌گويند با اين روش راه به جايي نمي‌برند چه بسا خود را پست‌تر مي‌کنند، آنها براي يک چيز ارزش و احترام قائل مي‌شوند و آن رهنمود است. آنها مي‌پرسند شما براي عبور از اين بحران‌ها چه راه‌حل‌هايي يافته و پيشنهاد کرده‌ايد. آنها شما را براي راه‌حل‌تان ستايش مي‌کنند‌. از وظايف روشنفکران امروز و دست به قلم‌هاي متعهد اين است که ضمن حمايت از خود و شرح مستند دردها و علت‌ها به ارائه رهنمود براي درمان رسيده باشند. در آغاز مقاله مرتضي حاتمي را به‌‌عنوان يکي از نويسندگان آگاه انسان‌مدار فعال و پرکار نام برده‌ام و بايد براي آن همه تلاش و صرف انرژي به ايشان خسته نباشيد گفت‌. او با انتشار »کولبران نان و رنج« و »کرونا آتش بدون دود« خوشبختانه به اين مهم رسيده است که زمان کمينه‌گويي است و به‌ عنوان يک نويسنده حرفه‌اي متوجه شده است که آنها که جسارت نوشتن و امکانات لازم را براي چاپ و منتشر کردن کتاب را دارند‌؛ بايد حداقل در کار خود تجديد‌نظر و اندکي ترديد نمايند تا با سياه‌کردن کاغذ پول و وقت خوانندگان را به هدر ندهند، چرا که زندگي کوتاه و هنر بلند است و اختصار محرک روح. جاي بسي اميدواري است که او و نويسندگان پيشرو به درک ظرفيت‌هاي زماني سرعت پيشرفت و نيازهاي عصر انقلاب ديجيتال به واقعيت بالا رفتن هوش و گيرايي نسل جديد رسيده‌اند‌.

خوشحالم از اين که حاتمي هم با استفاده از همين وسايل اينترنت و رايانه به آشنايي تاريخ و فرهنگ و دانش‌هاي فرامرزي و پيشرفته نيز در دهکده بزرگ جهاني که در آن داستانک و مينيمال‌نويسي با شيوه خاص متولد شده است توجه دارند و به آن حد از شناخت رسيده‌اند که انسان امروز توانايي آن را دارد که ‌با جرقه‌اي بيدار شود و به‌خوبي مي‌دانند که انسان بيش فعال امروز به مينيمال‌نويس‌هايي نياز دارد که با يک کلمه مانند »light‌« يعني روشنايي و يا با دو سه کلمه و يا در حد حداکثر در دو سه جمله پرمعنا برنده بزرگترين جايزه ادبي سال مي‌شوند‌. همين‌طور داستانک‌نويس‌ها نيز آگاه‌اند که داستانک را آنقدر بايد جدي گرفت که پير و جوان و کودک را در دنياي ديجيتال امروز از تنوع بصري ماهواره‌اي؛ سينما و فضاي مجازي دور کنند و برانگيزند و او را به‌‌سمت خود بکشانند‌.

نويسندگان اين ميدان‌ها بايد از خودشان بپرسند آيا اثرشان غير از بازگو نمودن دردها رهنمودي براي درمان ارائه نموده‌اند که خواننده را آنقدر متاثر کند تا در حمايت‌شان مشتي را گره کند‌. و يا جسارت آن را دارند که قدرتمندان را مجاب نمايند تا در اعمال و سياست‌هاي خود تجديد نظر و رفع مشکل نمايند. بديهي‌ست که نويسندگان بزرگ و شاهکارهاي بلند و کوتاه ادبي نفيس ايران و جهان جايگاه شايسته و والاي خود را دارند و اوراق زرنگ آثارشان حتي ‌در بحران‌هاي بيماري‌هاي فراگير مانند و با و طاعون هميشه محفوظ و خواندني و مانند خورشيد در زواياي تاريک روح و روان انسان‌ها خواهند درخشيد‌. حتي داستانک ما از قديم در ادبيات مان داستانک‌هاي کوتاه و پربار داشته‌ايم، گلستان سعدي و مثنوي مولوي داستان‌هاي طناز عبيد زاکاني از نمونه‌هايي است که به زيور شعر هم آراسته شده‌اند و حاتمي در بازآفريني و آداپته تعدادي از آنها ‌در قالب داستانک همت گمارد است، که مي‌توانند براي شناخت و فرهنگ و هويت‌بخشي نسل امروز ‌مفيد باشند‌. به‌عنوان نمونه اولين داستانک را با نام معرفي کتابي خوانيم، »من يک کولبرم« همين کلمه يک چون در من و ميم در کولبرم که مستتر است اضافي است‌. در داستانک يازدهم‌ بدين صورت ‌کامل‌تر و به يک مينيمال ناب و مدرن تبديل مي‌شود پدرم کولبر است، مادرم هم، و من هم کولبر به‌دنيا آمده‌ام. و زندگي هم چنان دلتنگ و تکراري جريان دارد. کلمه »يک« در داستانک اول اضافي است چون من و ميم هر دو ضمير اول شخص مفرد هستند و يک در هر دو مستتر است.

مينيمال بايد خواننده را به فکر و انديشه وادارد. کجا‌؟ ‌چرا‌؟ چاره چيست‌؟ ولي بعضي از داستانک‌ها ظرفيت و قابليت تبديل شدن به يک قصه کوتاه خوب و دراماتيک ‌عاشقانه را دارند. مانند داستانک »بوي مرگ و ميخک« مخصوصا »اگر پوتين‌هاي آکو اندازه پايش نمي‌شد و او را ذله مي‌کرد‌ به بار تراژديک آن مي‌افزود آن را خلاصه مي‌کنم صورتم را مي‌پوشانم از اينکه موهاي بلندم را زير کلاه کاموايي پنهان کرده‌ام خيالم راحت شده‌. همراه کولبران ديگر به راه مي‌افتم ماه‌هاست که فقط چاي دو غزال را جابجا مي‌کنم‌.

او هم چاي دو غزال حمل مي‌کند‌. رفتارم را زير نظر دارد نگاهش با من حرف مي‌زند حس مي‌کنم تنها او از رازم باخبر است‌. از نگاهش نجابت و شرمي زيبا مي‌چکد‌. فکر مي‌کنم مي‌توانم به او تکيه کنم. ازکنارم ‌مي‌گذرد و به من لبخند مي‌زند. بوي ميخک به مشامم مي‌رسد‌. درکنار صخره‌اي ايستاد‌. چشم‌هايش را به زمين دوخت و به آرامي گفت‌: کولبري کار سختيه درود به شرفت دختر و رفت و در انتهاي مسير هميشگي گم شد‌. صداي تير در کوهستان پيچد‌. جواني با جعبه چاي دو غزال از کوه سقوط مي‌کند. بوي مرگ و ميخک در هوا پخش مي‌شود‌. جنازه له شده غزالي جوان در ته دره جا مي‌ماند«.... »دانه‌اي خرما برمي‌دارم‌. اشک‌هايم را پاک مي‌کنم و به احترامش فاتحه مي‌خوانم«. در داستانک »جاي بوسه روناک«، »بوسه برکول تاول زده‌اش مي‌شود پرواز مي‌شود اميد؛ فردا و فرياد«، ‌که به شدت تاثيرگذار است‌. همين‌طور تولد پشت سنگ انتهاي بن‌بست و صورت جلسه عالي هستند‌. يا داستانک »وقتي که عشق فرمان ايست مي‌دهد« همه مانند کر صياد يا داستانک پيامي از يک کولبر بي بديل هستند.

کتاب کرونا آتش بدون دود

داستانک »نذرسلامت«، تنفر کرونا از تقديم گل به دکتر پرستار بيمار و دعا است. خاتمي اين دو کتاب را به‌ پزشکان و پرستاران و تمام مدافعان و شهداي سلامت تقديم کرده است. او کتاب را با مقدمه‌اي خوب آغاز نموده‌ و نشان از آن دارد که به درک و برداشت درستي پيرامون کرونا رسيده است‌. او به خوبي وظيفه و نقش ادبيات فرهنگ و هنر و رسانه‌ها را بيان مي‌کند. ‌تا به تلاش و تکاپوي بيشتر وادارد و از ترس و دلتنگي و اندوه مبتلايان بکاهد که در تنهايي‌شان به ادبيات پناه برده لذت ببرند. »فردوسي ماسک و شاهنامه« »به ميدان اصلي شهر مي‌رسم، به قامت بلند ‌فردوسي بر ستوني سنگي، با کتابي در دست خيره مي‌شوم‌.

عجب شکوهي دارد نگاهش مسيري ناپيدا را دنبال مي‌کند (به فرهنگ باشد روان تندرست) وارد داروخانه فردوسي مي‌شوم«. در پايان با ذکر جمله‌اي از مقدمه ‌کتابچه‌هاي »مفاخر و مشاهير«، جان کلام نيک دانسته است که اين نه شيوه پيراستن جهل که پيمودن راه دانش که پويش ناداني و پوشش آگاهي است. حداقل کاري که از دست من و تو برمي‌آيد.

https://naghdehal.com/1551/3/#?443,484

نوروز با کتاب؛ نویسنده ایلامی چه کتابی را برای مطالعه در نوروز پیشنهاد می‌دهد؟

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مرتضی حاتمی، نویسنده : «لالایی برای دختر مرده» اثری است برای یادآوری یک واقعه دردناک و اندوهبار تاریخی که حمیدرضا شاه‌آبادی آن را در قالب رمانی نوجوان نوشته و منتشر است.

نویسنده در انتخاب راوی متن به گونه‌ای عمل کرده که مخاطب بزرگسال هم از خواندن آن لذت می‌برد و به خوبی را متن و لایه های رمان ارتباط برقرار می‌کند.

راز توفیق و التذاذ ادبی این رمان‌، علاوه بر انتخاب سوژه جذاب، بهره‌مندی از زبانی روان و جذاب و سالم برای مخاطب است.

لالایی برای دختر مرده، رمانی تاریخی و اجتماعی است که چندین راوی دارد و هر راوی از زبان خود بخشی از رمان را روایت می‌کند. شاه آبادی به عنوان نویسنده‌ای که خود را در برابر حوادث تاریخی سرزمین‌مان مسئول می‌داند به روایت حادثه‌ای تاریخی در زمان قاجار می‌پردازد.

حادثه تاریخی

«حادثه فروش دختران قوچان به ترکمان‌ها و ارامنه عشق‌آباد در بهار ۱۳۲۳ هجری قمری در زمان حکومت غلامرضاخان اینانلو و پسرش امیرحسین‌خان در دوران حکومت آصف‌الدوله در خراسان و به اسارت رفتن زنان باشقانلو در ماه رمضان همان سال در حمله ترکمانان به ناحیه بجنورد در زمان حکمرانی سالار مفخم رخ داده، اشاره دارد که در بحبوحه انقلاب مشروطه و شکل‌گیری مجلس، این ماجرا در فضای عمومی ایران جنجال‌انگیز شد. افسانه نجم‌آبادی در کتاب حکایت دختران قوچان به بررسی این ماجرا پرداخته است. علی‌اکبر دهخدا در آن زمان در ستون چرند و پرند تصنیفی را در این زمینه با ترجیع «ای خدا کسی فکر ما نیست» منتشر کرد.»

و هم اکنون حمیدرضا شاه‌آبادی در کتاب لالایی برای دختر مرده، به روایتی تازه از این حادثه تاریخی پرداخته است.

حادثه‌ای تلخ و دردآور دستمایه نگارش رمان

در زمان قاجار و دوران مشروطه روایتی هست که آصف‌الدوله، حاکم خراسان، در زمان قحطی و عدم توان مردم در پرداخت مالیات، در اقدامی وقیحانه و دور از شأن انسانی، دختران خردسال و نوجوان را به ترکمن‌ها می فروخته و نویسنده با بهره‌گیری از راویان نوجوان و بزرگسال لایه‌هایی از این حادثه تاریخی را بازگشایی و مخاطب را با خود به میان حوادثی تاریخی پرتاب می‌کند.

این کتاب چند راوی دارد و فضای رمان در شهرکی به نام ارغوان در اطراف تهران اتفاق افتاده که مالک و سازنده این شهرک طی حادثه‌ای از بین می‌رود.

من، زهره، مینا، میرزا جعفرخان منشی باشی، نویسنده، استاد دانشگاه راویان کتابند و نویسنده هنرمندانه این راویان را با هم، همراه و در هم به خوبی ترکیب کرده و زمان گذشته با حال را به هم پیوند داده است.

نویسنده ایلامی چه کتابی را برای مطالعه در نوروز پیشنهاد می‌دهد؟

تعهد و دلسوزی نویسنده

حمیدرضا شاه‌آبادی در کتاب «لالایی برای دختر مرده»، دلسوزانه و متعهدانه ناله‌ها و اندوه‌های پنهان و دردناک دختران و مادران قوچانی را به گوش خوانندگان امروزی رسانده تا نشان دهد با بهره‌گیری از حوادث و داستان‌های تاریخی و ترکیب آن با عناصر رمان، می‌توان اثری آفرید که خواننده نوجوان و بزرگسال با لحظه‌ها و فراز و نشیب‌های آن همراه و با اندوه بزرگ و تاریخی دختران قوچانی گریاند و همراه و همدرد کرد.

جوایز و افتخارات این کتاب

رمان لالایی برای دختر مرده، در نشر افق منتشر شده و تاکنون جوایز و افتخاراتی همچون: قرارگرفتن در فهرست کلاغ سفید در سال ۲۰۰۸، بهترین رمان نوجوان فارسی دهه هشتاد به انتخاب ۲۶ نویسنده و منتقد ادبیات نوجوان، برنده لوح زرین و دیپلم افتخار جشنواره کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، اثر ویژه شورای کتاب کودک، برگزیده چهارمین دوره جشنواره کتاب برتر کودک و نوجوان، کتاب برگزیده جایزه شهید غنی‌پور را به دست آورده است.

خواندن این رمان جذاب و خواندنی که واکاوی لایه‌هایی از حادثه‌ای تاریخی را به خوانندگان امروز نشان می‌دهد، می‌تواند پیشنهاد خوبی برای خوانندگان باشد.

https://www.ibna.ir/news/508646/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF

یادداشت؛

خداداد ابراهیمی؛ همیشه آموزگار

مرتضی حاتمی، نویسنده و روزنامه‌نگار: او برای نویسندگان و روزنامه‌نگاران و علاقه‌مندان به زبان عربی، تنها یک مدرس نیست، او نویسنده و روزنامه‌نگاری است که دلش برای بالندگی و اعتلای زبان و ادبیات فارسی می‌تپد. او برای رونق رسانه‌هایی که صداقت و احترام و حرمت قلم و خبر و دانایی را پاس می‌دارند، عشق می‌ورزد و صادقانه تلاش می‌کند. او آموزگار متعهدی است که نگران انتشار خبری است که نبادا از صداقت و اخلاص و روشنگری کم بهره باشد.

او دلش در تب و تاب راه اندازی و مدیریت کارگاه آموزش داستان نویسی برای نوقلمانی است که تازه در مسیر عشق و عرق ریزی گام گذاشته‌اند تا تجربه‌ها و اندوخته‌های سال های دور و نزدیکش را بی هیچ مزد و منت به مخاطبان ارائه و اهدا کند.او آموزگار مشعل به دستی است که استوار و ثابت قدم و با آگاهی، مسیر را برای عاشقان نوشتن و روشنگری باز می‌کند و نیک می‌داند که چراغی که در دست دارد، امانت آموزگار قبلی است که از آن به خوبی و در کمال امانتداری مراقبت کرده است.

او، مشق مهرورزی و تعهد و انسان بودن را در دفتر دانش آموزانی نوشت که سال‌ها از او مشق یادگرفتند و همدل و همگام پشت سرش قدم برداشتند و به سمت نور و فردای سبز و پر امید حرکت کردند.

پیشتر در یادداشتی نوشتم: «هوالاول و الآخر» او مرد نخستین های ایلام است: نخستین راهگشای داستان کوتاه در استان، مدیر نخستین روزنامه در استان، مولف نخستین کتاب تاریخ مطبوعات در استان، نخستین روزنامه‌نگار ایلامی در قامت رئیس خانه مطبوعات کشور و… و او هم چنان می‌نویسد و منتشر می‌کند و یاد می‌دهد و زمزمه می‌کند: «هُوَ الاوّل و الآخر و الظاهر و الباطن»

«عاطفه در غبار»، حکایت نگاه تازه‌اش به مفهومی متفاوت است که در رویارویی عقل و احساس، عاقبت احساس چیره می‌شود. عاطفه در غبار در اوایل دهه هفتاد متولد شد و مسیری تازه در ادبیات داستانی استان باز کرد و هم چنان اندیشه هایش تازه و تاثیرگذار است.رزمنده دیروز در دوران جنگ و دفاع مقدس، خاطراتش از آب و خاک و سرزمین را در «دایره آتش و ترکش» و بر صفحه کتاب تاریخ ادبیات ایلام می‌آویزد تا خاطرات دلاوری‌های مردم استانش را جاودانه کند.

او در این کتاب، راوی رشادت ها و حماسه‌سازی‌هایی است که تنها در عشق به خاک و سرزمین و وطن خلاصه می‌شود. او گنجینه‌ای از خاطرات دوران جنگ در سینه دارد که رمان های بسیاری از آن متولد می‌شوند.

خداداد ابراهیمی؛ همیشه آموزگار

او «قصه‌های مردم ایلام» را که مجموعه منتخب از ادبیات شفاهی استان است را به میان مردم برد تا نشان دهد ادبیات شفاهی میراث، معنوی و جاودانه اقوام ایرانی است و در استان ایلام، ریشه‌هایی عمیق دارد و که بعدها در لباسی از رنگ و جنس زبان همین مردم در «مه‌ته‌له‌یل مه‌ردم ئیلام» به دنیای مخاطبان سلامی تازه گفت.

ادبیات شفاهی، به عنوان سرمایه‌ای فرهنگی، بخش مهمی از هویت فرهنگی و تاریخی سرزمین کهن مان به شمار می‌روند و بازنویسی و بازآفرینی از آن، موجب آشنایی جامعه مخاطب با گنجینه ادبیات کلاسیک و شفاهی و فولکلور می‌شود و یکی از راه‌های حفظ و نگهداری فرهنگ و ادبیات شفاهی، گردآوری، بازنویسی و بازآفرینی با رعایت اصول و معیارهای مصوب این قالب‌ها برای این مخاطبان است.

از عمر این حکایت‌ها و افسانه‌ها و متل‌های شفاهی، بیشتر از صدها سال می‌گذرد و آدم‌های زیادی هم آنها را خوانده و لذت برده‌اند، اما این آثار هیچ‌وقت کهنه نشده و همچنان رنگ و بویی تازه دارند و هرگز فراموش نمی‌شوند و در کشورهای دیگر به زبان‌های مختلف هم ترجمه شده‌اند.

او نیک می داند یکی از بهترین راه‌های انتقال مفاهیم و دانش و علوم و ارزش‌های انسانی و درس‌های تربیتی به مخاطبان، بازآفرینی و بازنویسی از ادبیات شفاهی است که با دغدغه‌مندی و آگاهی، تجربه سال‌ها داستان نویسی‌اش را در این کتاب به نمایش گذاشته و با بازآفرینی تعدادی از قصه‌های کهن استان ایلام در پرداختی تازه، اثری خواندنی و جذاب را در اختیار نسل امروز و علاقه‌مندان به فرهنگ و ادب شفاهی مناطق کردزبان قرار داده است.

او خودنویسش را از آفتاب پرکرد و «آتش در نیستان» دل ها انداخت…آتشی از جنس شناخت و دلدادگی. آتشی که رقص سماع و دلدادگی در آن جاری است.او برای نخستین بار «دریچه‌ای به تاریخ مطبوعات ایلام» را باز و از آن دریچه، تلاش و همت اهالی رسانه استانش را ماندگار کرد. این کتاب؛ مرجعی معتبر است از تلاش مکتوب و نگاهی جدی دارد به تاریخ چراغ افروزی اهالی رسانه و نشریه در این استان.

او «یادنوشت‌های محلی» اش را در ایلام منتشر کرد. یادداشت‌هایی ساده و صمیمی و دل نوشته، اما صدای این یادداشت ها در حصار مرز و جغرافیای استان نماند و هم چون نسیم جغرافیای مرزها را طی کرد… «هروله تا عرش»، یادگار سفرش به عتبات و عالیات است از زبان روزنامه‌نگاری باتجربه. او در این سفر، لحظه‌هایی ناب را به یادگار می‌گذارد. او به عنوان راوی در روایت و پرداخت این کتاب، از زبانی ساده و روان استفاده کرده و خاطراتش را به دور از کلمات دیرفهم و پیچیدها با مخاطب در میان و به اشتراک خوانش گذاشته است.

زبان روان و جذاب اثر به گونه‌ای است که خواننده احساس می‌کند نویسنده رو به روی او نشسته و آلبومی با عکس‌ها و تصاویری بزرگ مقابلش گرفته و به زبانی صمیمی از خاطراتش می‌گوید. او در این کتاب به بیان خاطرات کوتاه تمرکز داشته و از زاویه‌ای تازه و زیبا موضوعی را مطرح کرده و شرح داده است.

او در این کتاب به دنبال داستان پردازی و لفاظی و توصیف‌های گسترده نیست. او می‌داند که ذائقه‌ی مخاطب امروز بر خلاصه‌نویسی و کوتاه‌سُرایی استوار شده و حرکت به سوی اقتصاد زمان و مدیریت آن، یکی از ویژگی‌های ادبیات و مؤلفان معاصر است.

او همچنین در وقایع‌نگاری اربعین، تلاش داشته تخیل و خیالبافی را به متن وارد نکند و واقع‌گرایانه به بیان و شرح سفرش بپردازد. او با عنایت به تمرکز و تسلطش بر زبان عربی به راحتی توانسته با مخاطبش در طول مسیر ارتباط برقرار کند و بی‌واسطه، راحت و سریع با مخاطبانش دیدار کند و همکلام شود.

نویسنده در نوشتن خاطراتش، زمان حال را انتخاب کرده؛ زمانی که اغلب در نوشتن سفرنامه و خاطرات سفر، کمتر به کار می‌رود و معمولاً از زمان گذشته برای نوشتن این قالب استفاده می‌شود تا لذت و جذابیت متن بر جان و اندیشه‌ی مخاطب بهتر ته‌نشین شود اما او با انتخاب زبان حال و نگاهی به زمانه خود در عصر انفجار اطلاعات و زندگی دیجیتال و مجازی، تلاش داشته صدای انسان معاصر را در کنار خودش به گوش خواننده برساند.

او در بیان خاطراتش از اغراق و شعارزدگی پرهیز داشته و به سادگی و صمیمیت هر آنچه را که دیده و لمس کرده، بدون پرداخت اغراق‌آمیز، در متن کتاب جاری کرده است. او قبلتر «هیچ چیز شبیه کربلا نیست»، اثر «سیدهادی المدرسی» را به زبانی ساده و جذاب ترجمه کرده بود که لذت این سفر معنوی را خواندن با این کتاب بیشتر می شود.

خداداد ابراهیمی؛ همیشه آموزگار

و کرونا از راه رسید با تمام دلهره ها و اضطراب‌های کوتاه و بلندش…او فرصت را از دست نداد و با «مجموعه کرونانوشت‌های رسانه‌ای» اش در «ماسک» به خوانندگان امید داد که این ویروس رفتنی است.قرن‌ها در آغاز و فرجام خود، همواره آبستن تحول و حوادث بوده اند تا بخش‌هایی از دنیای انسان معاصر را به چالش بکشند و اندیشه‌هایش را به سوی خود تغییر دهند. از طرفی دیگر ادبیات در مقابل این چالش‌ها قرارگرفته و بیکار ننشسته و به تولد و نوزایی پرداخته، زیرا ادبیات، زاییده حال و گاه آینده انسان‌هاست و در برابر حوادث، مسئولیت و وظیفه ای تاریخی دارد.

بروز و شیوع بیماری‌های همه‌گیر و مرموز، یکی از اتفاق‌های مهم در ادبیات ملل به شمار می‌رود که کم و بیش در هر زمان، ردی از آن در آثار کلاسیک و معاصر در شعر و داستان به جامانده و قابل رصد است.او از همان آغاز شیوع و همه‌گیری ویروس کرونا، دغدغه‌مند به این موضوع توجه داشته و حاصل کار و نگاهش، یادداشت‌هایی است که برای ماندگاری در تاریخ انسان معاصر نوشته و منتشر است. با نگاهی هوشمندانه و دقیق از زوایایی تازه به ویروس کرونا از منظر یک روزنامه‌نگار و با بهره‌گیری از دانش تجربی و تخصصی ادبی و ژورنالیستی پرداخته است.

نثرش، در این اثر جذاب و زیباست و با بهره‌گیری از مهندسی حساب شده و استفاده از زبانی سالم، اندیشه‌هایش را به مخاطب انتقال می‌دهد. او از برخی عناصر داستان‌نویسی هم بهره می‌برد و به نوشته‌هایش فرم داستان کوتاه می‌دهد که باعث جذابیت متن و انتقال بهتر و تقویت التذاذ ادبی در جامعه هدف می‌شود.

اندکی بعد «غازهای وحشی» را از ادبیات مصر به ایران آورد تا نشان دهد که ادبیات زبان مشترک انسان هاست حتی اگر از زبان غازهایی وحشی باشد! او از زبان و ادبیات و ترجمه پلی ساخته تا به راحتی اندیشه هایی متعالی را سیال و روان به اشتراک معنا بگذارد و او قدرت ادبیات و زبان فارسی را فریاد می زند.

«مهران»، نامی آشناست برای اهل دل و تاریخ و رسانه. همان شهری کوچک با آسمانی بلند که مرز را متعهدانه و از سر وطن دوستی، می پاید و میزبان زائران آقا امام حسین (ع) است و در قامت روزنامه ای دو زبانه (فارسی عربی) به دنیای مخاطبان درود می فرستد. این روزنامه، که اکنون به سن پختگی ۲۲ سالگی رسیده، خوانندگانش به او نمره ای داده اند که برازنده ی همت و پشتکار مدیر پر تلاشش است.

او در بیش از چهار دهه، تلاش و چراغ‌افروزی، هم‌چنان از اهالی نیک فرداهای ماست. او «خداداد ابراهیمی» فرزند ایران؛ نویسنده و روزنامه‌نگار و فعال فرهنگی و ادبی و اجتماعی دیار آفتاب و مرد نیکونهاد سرزمین باستانی ایلام است.

خداداد ابراهیمی؛ همیشه آموزگار

به گزارش ایبنا؛ خداداد ابراهیمی، متولد ۱۳۴۱، نویسنده، روزنامه‌نگار و فرهنگی است و در فضای رسانه و ترجمه و فعالیت‌های فرهنگی و ادبی و رسانه‌ای حضوری فعال و مؤثر دارد و در سومین ویژه برنامه ارغوان، به همت اداره‌کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان ایلام به پاس چهار دهه تلاش مستمر و اثربخش در حوزه های فرهنگ و ادب و رسانه تجلیل شد.

https://www.ibna.ir/news/507695/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1

نقد شاهین فولادوند نویسنده و فیلم نامه نویس بر کتاب کولبران نان و رنج/ ایبنا

یادداشت؛

«کولبران نان و رنج»؛ بازتابی آشنا و غریب از عشق و اخلاق

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، شاهین فولادوند، نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس: دنیای «مینی‌مالیستی» در داستان سعی دارد که روایت‌هایی کوتاه‌تر و خیلی کوتاه‌تر خلق کند و مقدمه داستان، زمان، حوادث‌های متعدد و پُرحرفی‌های زیاد را دور بیندازد و یک قصه منسجم به ساده‌ترین شکل ممکن ارائه دهد.

کتاب «کولبران نان و رنج» اثر مرتضی حاتمی؛ نمونه خوبی از این نوع سبک ارائه داده است. این نویسنده پُرکار و البته خوش‌نام در حوزه ادبیات کودک‌ونوجوان هم آثار زیادی را نگاشته و در کتاب‌های دیگرش: «شلیک به عُقاز»، «راز جنگل بلوط» و «کرونا، آتش بدون دود» هم توانسته این الگو و شگرد را مجدداً پیاده کند. انسانیت و انسان ماندن و آشتی با طبیعت همواره چاشنی داستان‌های او بوده و قصه‌هایش را در دل آن‌ها چیده است.

«کولبران نان و رنج»، از ۶۳ داستان مینی‌مال با روایت‌های کوتاه و تأثیرگذار نوشته شده که زندگی کولبران منطقه غرب و مردم کردنشین را نشان می‌دهد. کولبرانی از هر سن و جنسی، از پیرمردی فرتوت تا زنی آبستن و درمانده.در این کتاب قرار است با کولبرانی رنج‌کشیده سفر کنیم که ماه‌ها و سال‌ها در دشت و صحرا با برف و بوران برای لقمه نانی به دل کوهستان چنگ می‌زنند.

نویسنده در این کتاب می‌کوشد که ما در لحظاتی کوتاه با روایت‌هایی خواندنی، سنگ‌صبور کولبرانی باشیم که سهم آن‌ها از زندگی لباس‌هایی پاره، دست‌هایی پینه‌بسته، قلب‌هایی رنجور و زخمی و تکه نانی خشک برای زنده‌ماندن است.

آدم‌هایی که دچار تبعیض عظیمی شده‌اند و اگر انسان هستند چرا باید نقش و سرنوشت‌شان این‌گونه متفاوت و تلخ رقم بخورد؟ از آنجا که درباره‌ی زندگی سخت کولبران و دنیای پُرمخاطره‌ی آنان، آثار ادبی کمتری تاکنون داشته‌ایم؛ انتشار این کتاب قابل تقدیر است.

در کتاب «کولبران نان و رنج»، نویسنده فقط داستانش را تعریف می‌کند. او نه شعار می‌دهد و نه می‌خواهد که شعارگونه عمل کند و از هرگونه اظهارنظر و تحمیل عقاید خود به خواننده پرهیز می‌کند و اجازه می‌دهد که خواننده خودش کنجکاو شود و پیام و مفهوم هر یک از خرده‌روایت‌ها را بگیرد.او با زبانی آرام و دقیق رفتار شخصیت‌های داستان و سپس حوادثی که در پی آن‌ها می‌آید را شرح داده و خواننده را به شنیدن و دیدن آنچه قرار است روی دهد، دعوت می‌کند.


به‌نظرم مرتضی حاتمی، دنیای مینی‌مال را خوب می‌شناسد و خیلی خوب هم آن را در پرداخت داستانک‌ها به‌کار می‌گیرد. زیرا او نه پُرحرفی می‌کند و نه کلمات را به‌هم می‌بافد؛ بلکه با منطقِ روایی درست قصه‌اش را به پایان می‌رساند و اجازه می‌دهد تا ما درباره‌ی اشخاص و حوادث فکر کنیم و به آن بیندیشیم.

به نغمه‌های عاشقانه‌ای که کولبران در دلِ مجروح‌شان برای آنها فاتحه خوانده‌اند؛ چون‌که می‌دانند آواز عاشقانه کوله‌وبار نمی‌شود و باید به فکر کمی نان برای نفس‌کشیدن باشند و سهم‌شان از روزگار، کوله‌باری است سنگین از خون و درد.

«کولبران نان و رنج»؛ بازتابی آشنا و غریب از عشق و اخلاق

کتاب «کولبران نان و رنج» بازتابی آشنا و غریب از عشق و اخلاق است؛ از ناکامی‌ها و دلسردی‌های کولبرانی سخت‌کوش و مظلوم که در دل مرزها و کوه‌ها مدام در حال ستیز هستند و جا و مکانی هم برایشان مطرح نیست.

کتاب، زبان خوبی دارد و آن‌قدر روان است که مخاطب با داستانک‌ها و پیامی که دارند ارتباط می‌گیرد. انتخاب آوازها و واگویه‌های محلی و حتی لالایی‌های مادر برای طفلی که در شکم خفه‌شده، همگی نشان می‌دهد که نویسنده به سرزمین و زادگاه بومی خویش وفادار بوده و برای نشان دادن آن‌ها موفق بوده است.

در آخر نام کتاب هم انتخاب هوشمندانه‌ای بوده و باعث شده که در کنار دیگر امتیازات، این کتاب را به کتابی اثرگذار از زندگی کولبران کُرد بدل کند.

به گزارش ایبنا؛ نشر شالگردن، مجموعه داستان مینیمال «کولبران نان و رنج» نوشته: مرتضی حاتمی را در ۸۰ صفحه در سال ۱۴۰۱ به قیمت ۳۵ هزارتومان چاپ و منتشر کرده است.

داستانکی از این کتاب:

جعبه مرموز

بارش خیلی سنگین بود. به سختی قدم برمی داشت و آرام آرام حرکت می کرد. کمرش کاملاً تا شده بود. همه به او شک کردیم. قیافه‌اش خیلی مشکوک بود. سربندی رنگ و رو رفته به سر داشت و سبیل پر پشتش از دود سیگار، زرد شده بود. وقتی بارش را گرفتیم، بی هیچ مقاومتی، گوشه‌ای ایستاد و به دیوار پاسگاه تکیه زد و سیگاری درست کرد و آن را آتش زد و به ما خندید. بارش را باز کردیم… با صحنه عجیبی رو به رو شدیم… جعبه‌ای پر از درد و رنج و خون و چند تکه نان خشک کپک‌زده، به ما نیشخند می‌زد!

https://www.ibna.ir/news/505368/%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82

یادداشت/ کتاب یعنی بلوط/ خبرگزاری کتاب ایران

یادداشت؛

کتاب؛ یعنی بلوط!

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) مرتضی حاتمی، نویسنده و روزنامه‌نگار: بلوط، در فرهنگ ما اهالی زاگرس، جایگاهی تاریخی و جاودانه دارد. هر جا که نشانی از رویش بلوط باشد، در میدان جاذبه‌اش قرار می‌گیریم و دلباخته‌اش می‌شویم.

بلوط، درخت متفاوتی است. زیبا و سخاوت‌مند و بی ادعا و استوار و در برابر جریان‌های نامناسب، سخت و استوار و ماندگار. بلوط، برای زاگرس‌نشینان، یک هویت و اصالت بزرگ فرهنگی، اجتماعی و تاریخی است. اصالتی که ریشه در تاریخ اجتماعی ما دارد. با بلوط نفس می‌کشیم، می‌روییم و بزرگ می‌شویم و به غایتِ آسمان سر می‌ساییم و هر زمان که قد می‌کشیم و به آفتاب و آسمان سلام می‌کنیم، ریشه‌مان عمیق‌تر و بلندتر می‌شود.

با بلوط، در آسمان پرواز می‌کنیم و در زمین ریشه می دوانیم. بلوط، عمرش به درازای تاریخ است و شناسنامه‌اش برگ‌های بسیار از کهنسالی و دیرسالی دارد و همراه لحظه‌های زندگی ماست. به زیبایی‌ها لبخند می‌زند و گاه بر اندوه و بغضی دلتنگ، گریان می‌شود.

بلوط، همیشه چراغی در لابه‌لای شاخه‌های پرتکرارش آویز دارد و مسیر مبهم را در پیچ های تاریک کوهستان، روشن نگه داشته است.بلوط، درختی همیشگی است و در تمام فصل ها برای‌مان ترانه آفتاب می‌خواند.

کتاب، برای ما اهالی زاگرس و کوهستان، همان بلوط نام‌آشناست. ریشه‌اش عمیق و تنه‌اش استوار و شاخه‌هایش پر تکرار. آرام و پرحوصله، سرشار از دانایی و حرکت و پویایی؛ چون بلوط، نرم نرم و آهسته ریشه می دواند و آرام آرام قد می کشد، تا به آسمان سلام کند. او همیشه با ماست. فرق نمی‌کند در چه زمان و مکان و احساس باشی، او همیشه در کنار ماست و برای‌مان از دانایی و خرد و اندیشه حرف می‌زند و برگ برگش چراغی روشن دارد که هرگز خاموش نمی‌شود.

قدر بلوط و کتاب را می‌دانیم و به خوبی از آنها مراقبت می‌کنیم.مواظب حال دل‌شان هستیم. تنهاشان نمی‌گذاریم و براشان دوستانی خوب و وفاداریم.

کتاب و بلوط، بی هیاهو، هویت‌مان را تکرار و تکثیر می‌کنند و با متانت و ادب و آرامش، دست‌مان را می‌گیرند تا در کهکشان دانایی رها شویم و سبک‌بال و رها تا نهایت دانایی و خردمندی، پرواز کنیم.

آسمان و زمین‌تان لبریز از کتاب و بلوط!​​​​​​

https://www.ibna.ir/news/500962/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B7

نقد علمی و روان‌شناسانه، دریچه‌ای تازه به دنیای انسان معاصر باز می‌کند/ایبنا

نویسنده و منتقد ایلامی:

نقد علمی و روان‌شناسانه، دریچه‌ای تازه به دنیای انسان معاصر باز می‌کند

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در ایلام، مرتضی حاتمی نویسنده و روزنامه‌نگار ادبی در نشست مجازی «صمیمانه با کتاب» که به مناسبت هفته کتاب، از سوی آفرینش‌های ادبی اداره کل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان ایلام برگزار شد، ضمن تشریح اصول نقد کتاب، گفت: نقد علمی و روان‌شناسانه، دریچه‌ای تازه به دنیای انسان معاصر باز می‌کند.

وی با اشاره به ضرورت و اهمیت نقد منصفانه و آگاهانه در فضای ادبی جامعه گفت: دنیای انسان معاصر، لبریز از پیچیدگی و پرسش است و نقد منصفانه و همراه با رعایت اصل بی‌طرفی و شفافیت و علمی، توجه و استناد به منطق و استدلال، می‌تواند برخی از ابهامات و پرسش‌های انسان را برطرف کند و پاسخ دهد و مسیر به سمت پویایی و رشد ادبی در جامعه را هموار کند.

وی ادامه داد: در نقد کتاب، توجه به چهارچوب‌های مصوب، تحلیل محتوایی، بررسی جامع و جهانشمول، داشتن نگاه مثبت به اثر و کشف لایه‌های زیرین و پنهان اثر تا کشف التذاذ ادبی در متن، یک فضیلت و رفتار حرفه‌ای است که موجب معرفی اثر به مخاطب می شود تا خواننده در انتخاب یا رد اثر، بهتر تصمیم بگیرد.

حاتمی با توصیه به مربیان و کارشناسان کانون گفت: کتاب در کانون پرورش فکری، زیربنایی‌ترین و مهم‌ترین ابزار تربیتی است که تمام فعالیت‌های فرهنگی، هنری، ادبی، علمی و پژوهشی و… زیر چتر این واسطه مهم فرهنگی، شکل و قابلیت اجرایی می‌گیرند و لازم است که مطالعه و نقد کتاب، به عنوان یک رفتار عمومی و دائمی در میان مربیان جریان داشته باشد.

وی تصریح کرد: برگزاری جلسات نقد و بررسی کتاب با حضور کودکان و نوجوانان و اعضای ارشد مراکز فرهنگی هنری کانون، منجر به بروز قابلیت‌های رفتاری و شخصیتی می‌شود و نقد حضوری و با هدایت مربی، می‌تواند علاوه بر کشف و واکاوی اندیشه‌های پنهان در متن، به مخاطب کمک می کند تا به التذاذ ادبی دست پیدا کند و اشتیاق به کتاب و خواندن را در او تقویت کند.

حاتمی افزود: آگاهی و دانایی هر جامعه، به میزان کتابخوانی کودکان و نوجوانان آن جامعه مربوط است و جامعه‌ای رو به رشد و تعالی خواهد بود که کتابخوانی عادت مستمر کودکان و نوجوانانش باشد و بخشی از تقویت و نهادینه کردن این عادت، بر عهده مربیان کانون پرورش فکری است.

وی تصریح کرد: دانایی و پرسشگری را با نقد اصولی کتاب با حضور اعضا و روزآمدکردن دانش و معلومات خود، در جامعه هدف تقویت و محکم کنید.

نویسنده رمان نوجوان «راز کوچه‌باغ هفت توت» دامه داد: در رویارویی به پرسش‌های بسیار اعضا، به کتاب‌های روزآمد و نقدهای امروزی مسلط باشید و با چراغ کتاب بر مسیر گام‌های اعضا، روشنایی هدیه دهید.

https://www.ibna.ir/news/500792/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2

یادداشت/خبرنگاران؛ خادمان حقیقت و دانایی/ ایبنا

یادداشت؛

خبرنگاران؛ خادمان حقیقت و دانایی

مرتضی حاتمی، نویسنده و روزنامه‌نگار: «...اگر روایتی شنوی به راویان سخن مجهول منگر به راویان معروف شنو و بر خبر آحاد اعتماد مکن مگر که به راویان معتمد و از خبر متواتر بگریز و مجتهد باش و بتعصب، سخن مگوی..» (قابوس‌نامه).

فعالیت در حوزه کتاب،کتابخوانی، نشر و مؤلفان و ابعاد زیر مجموعه آن تخصصی و از ظرافت‌های خاص و البته حساسیت‌هایی ویژه برخوردار و همیشه دلهره‌هایی شیرین بر آسمانش در حال حرکت است، اما خبرنگار دانا و خردمند با آگاهی و مراقبت، این مسیر را دنبال و حرکت می‌کند.

خبرنگار حوزه کتاب، تلاش می‌کند تا زبان نویسندگان و ناشران و مؤلفانی باشد که در سکوتی متفاوت و پر از فریاد، فداکارانه چراغ‌افروزی می‌کنند، بی آن‌که دیده شوند، اما برای همه بستر دیده شدن را آماده می‌کند.

او فارغ از هر شعاری، به دنبال انتشار حقیقت و دانایی و خردمندی است و به دنبال سهم‌خواهی از مخاطبان نجیبش نیست، اما از سهم خود می‌گذرد، تا مخاطب احساس تنهایی نکند.

مسئولیت‌پذیری، خلاقیت، پایبندی به اخلاق حرفه‌ای و تعهد اجتماعی، رعایت هنجارها و قوانین از ویژگی‌های اوست و به آنها تعهد دارد.

او آگاهانه و عالمانه، ضعف‌ها و کاستی‌ها را نقد و روشنگری می‌کند که تصویری تازه، متفاوت و جذاب به مخاطب ارائه می‌دهد و تا اندیشه‌هایی تازه، در مقابل چشمان مخاطبش نشان دهد.

او تلاش می‌کند منتقدی منصف، دانا و آگاه باشد و برای کشف حقیقت، مصلحت‌جویی نکند و شجاعانه برای پیرایش، قلم بزند و بنویسد و کاوش کند و بسازد.

او پناهگاهی امن و قابل‌اعتماد برای اهالی کتاب است که دغدغه‌های اهل کتاب، مؤلفان و ناشران و کتابفروشان و... را با تحلیل و تهیه گزارش و اخبار، به موقع منتشر و پیگیری می کند.

او برای آن‌که در فضای نجیب و پاک و مقدس کتاب، بهتر نفس بکشد و تلاش کند، به دنبال خودسازی و پیرایش درونی است و مراقب است تا قداست و معنویت و راستی و درستی کتاب را کم رنگ نکند و زیر سوال نبرد.

او برای معرفی اهالی قلم و کتاب و نشر، زمان را مدیریت و تنظیم نمی‌کند و هم‌چون سربازی عاشق سرزمین،بند پوتین‌هایش را محکم و قلمش را از جوهر دانایی پرکرده و هر لحظه بر دیوار بلند تاریکی و ناآگاهی، ضربدر می زند.

خبرنگار حوزه کتاب، تلاش می‌کند تا اضلاع میان ناشر و مؤلف و مخاطب را با ضلع چهارمی به نام دانایی و خردمندی نهایی و ترسیم کند تا مسیر قدم‌های انسان معاصر، در زیر نور و روشنایی، بهتر دیده شود.

او برای بالندگی و تعالی مردم سرزمینش، در ذهن و اندیشه‌های مستعد، بذر آگاهی می‌پاشد تا در روزهای دیگر، آرامش و دانایی در خاک پر برکت این سرزمین روئیده شود.

https://www.ibna.ir/news/344026/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)-مرتضی حاتمی، نویسنده و روزنامه‌نگار: 18تیرماه؛ روز ملی ادبیات کودک و نوجوان در تقویم ملی کشورمان ثبت شده‌است. روزی که با نام‌های بزرگی همچون مهدی آذریزدی شناخته می‌شود که توانسته با بازنویسی متون کلاسیک و کهن به نحوی کودکان و نوجوانان را با خود همراه کند و با کتاب‌هایی همچون «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» در دل و جان کودکان و نوجوانان بنشیند.

این روز را با نام قصه گویی نیز می‌شناسیم، روزی که یادآور متون کهن و همچنین قصه‌های کهن ادبیات پارسی است که توانسته تمدن و پیشینه ما را سینه به سینه منتقل کند و کودک و نوجوان و پیر و جوان را در خود جذب کند.

خبرگزاری کتاب ایران به مناسبت18تیر گفتگوهایی با اهالی فرهنگ و ادب ترتیب داده و یادداشت‌هایی نیز در این زمینه منتشر کرده است.

بازنویسی و بازآفرینی از ادبیات کلاسیک و فولکلور، موجب آشنایی جامعه مخاطب با این ادبیات که از پیشینیان ما به یادگار مانده، می‌شود. این سرمایه‌های فرهنگی، بخش مهمی از هویت فرهنگی و تاریخی سرزمین کهن ما به شمار می‌روند و یکی از راه‌های معرفی کتاب و آثار این نوع از ادبیات به مخاطبان کودک و نوجوان، بازنویسی و بازآفرینی با رعایت اصول و معیارهای مصوب این قالب‌ها برای این مخاطبان است.

ادبیات کلاسیک نظم و نثر میراث مکتوب و هویتی تاریخی ارزشمند که آیینه‌ای تمام نما از فرهنگ و آموزه‌های اخلاقی و رفتاری نیاکان ماست. این میراث به عنوان سرمایه‌ای ملی به همه مردم تعلق دارد و همه از آن به عنوان بخش بزرگی از فرهنگ ملی بهره می‌برند.

یکی از بهترین و مؤثرترین راه‌های انتقال مفاهیم و دانش و علوم و ارزش‌های انسانی و درس‌های تربیتی، بازآفرینی و بازنویسی از ادبیات کلاسیک برای کودکان و نوجوانان است. بازآفرینی از حکایت‌های ادبیات کلاسیک، نقشی آموزنده و تربیتی برای جوامع هدف دارد و در التذاذ ادبی در کودکان و نوجوانان تاثیرگذار است و باید دقت و کارشناسی لازم در انتخاب حکایت‌ها برای بازآفرینی، صورت پذیرد. اما این کار کم است و لازم است که در سطوحی گسترده‌تر اقدام شود. البته خوشبختانه بازنویسی و بازآفرینی از ادبیات کلاسیک برای کودکان و نوجوانان رشد خوبی داشته، اما کیفیت محتوایی و نگارشی آنها قابل تأمل و آسیب‌شناسی است که پرداختن به این مقوله جا و مقالی دیگر می طلبد.

نباید از یاد برد که الهام‌بخش و الگوی بسیاری از نویسندگان و شاعران ایرانی و غیر ایرانی آثار ادبیات کلاسیک بوده است. به عنوان مثال: تعدادی از آثار «پائولو کوئلیو» نویسنده برزیلی از داستان های «مثنوی» سرچشمه و تأثیر گرفته و «جی.کی.رولینگ» نویسنده «هری پاتر» نیز در آثارش از داستان‌های «هزار و یک شب» بهره‌های فراوان برده است و نمونه هایی دیگر...

تاریخ بیهقی، سفرنامه ناصرخسرو، هزار و یک شب، اشعار حافظ، خیام، نظامی، مسعود سعدسلمان، انوری، منوچهری، فرخی سیستانی، کسایی، دقیقی، خاقانی، رودکی، شاهنامه، بوستان، گلستان، مثنوی معنوی، کلیله و دمنه، مرزبان‌نامه، هفت اورنگ، غزلیات شمس، الهی‌نامه، بهارستان و چندین اثر دیگر در نظم و نثر، هر کدام دنیایی وسیع اند از اندیشه و خردورزی و مفاهیم اخلاقی و انسانی و حکمت و تربیت و آموزش و ده‌ها واژه بزرگ اندیشه دیگر که در آنها پنهان و آشکار است. مباحث زیباشناختی و جلوه های بصری آنها نیز بماند، که لبریزند از عناصر زیبایی کلام و معرفت.

این حکایت‌ها و داستان‌ها پندهایی آموزنده و اخلاقی دارند که هرکدام مفهوم و تجربه‌های تازه به مخاطب داده و به‌عنوان منابعی خواندنی به‌ حساب می‌آیند، اما چون زبانی نوشتاری و سُرایشی آن با زبان امروزه تفاوت‌هایی دارد که برای درک و دریافت بهتر و مناسب‌تر، قالب‌های «ساده‌نویسی»، «بازنویسی» و «بازآفرینی» بهترین ابزار برای انتقال پیام آن به مخاطبان به شمار می روند.

از عمر این حکایت‌ها بیشتر از صدها سال می‌گذرد و آدم‌های زیادی هم آن‌ها را خوانده و لذت برده‌اند، اما هیچ‌وقت کهنه نشده‌ و همچنان رنگ و بویی تازه دارند، هرگز فراموش نمی‌شوند و در کشورهای دیگر به زبان‌های مختلف هم ترجمه شده‌اند.

نخستین بازنویسی‌ها

نخستین بازنویسی‌های جدی برای کودکان در سال۱۲۷۰خورشیدی، «محمود مفتاح‌الملک» گزیده‌ای از مثنوی را با نام «مثنوی الاطفال»که بازنویسی تعدادی از حکایت‌های مثنوی است را منتشرکرد.«شیخ محمدعلی کاتوزیان طهرانی» در سال‌های۱۲۹۰تا۱۲۹۲خورشیدی از کتاب‌های مرزبان‌نامه، بوستان و کلیله و دمنه حکایت‌هایی برای کودکان گزینش و بازنویسی کرد.

زنده‌یاد «مهدی آذریزدی» در سال‌های میانی دهه سی با مجموعه 8 جلدی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» و «احسان یارشاطر» در سال۱۳۴۴«قصه‌های ایران باستان» و «قصه‌های شاهنامه» را به چاپ رساند. «زهرا خانلری» و «مهرداد بهار» تعدادی از قصه‌های کهن را بازنویسی و منتشرکردند. البته در این دهه و دهه بعد امور انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم تعدادی کتاب از محمدعلی سپانلو(سفرهای سندباد)، م.آزاد(محمود مشرف آزادتهرانی) رؤیا (پرنده چه گفت؟) و... در قالب بازنویسی منتشرکرد.

در دهه‌های شصت و هفتاد و هشتاد و نود بازار بازنویسی و بازآفرینی از ادبیات کلاسیک رونق خوبی داشته و این اتفاق مبارک هم‌چنان در حال وقوع است...


آسیب‌شناسی بازنویسی و بازآفرینی از ادبیات کلاسیک

در بحث آسیب‌شناسی بازنویسی و بازآفرینی از ادبیات کلاسیک می‌توان به گستردگی و کمیت افراد ناکارآمد،کم توان و کم‌سواد در این عرصه اشاره کرد. شوربختانه عرصه‌ بازنویسی و بازآفرینی از ادبیات کلاسیک برای کودکان، عرصه بی حساب و کتابی است و افرادی در این قالب در حال تولید آثاری‌اند که فاقد عناصر و اصول بازنویسی برای کودکان است. اینان علاوه بر آن که به ادبیات کلاسیک خدمت نمی‌کنند، بلکه به آن هم خیانت می‌کنند. این افراد کار بازنویسی از ادبیات کلاسیک برای کودکان را بسیار ساده تصور می‌کنند و بدون داشتن توان‌مندی و تخصص و تجربه در نوشتن، به بازنویسی و بازآفرینی‌هایی دست می‌زنند که پر است از اشتباه‌های مفهومی و ساختاری که موجب دوری و فرار مخاطبان می‌شود و بی آن که خدمتی به جامعه هدف کنند، ضربه هایی مهلک بر بدنه آن هم می‌زنند.

برخی از مؤلفان راحت‌طلب، به جای بازنویسی از آثار، بدون زحمت و تلاش متن را دوباره‌نویسی می‌کنند و گاه خلاصه‌نویسی هم اتفاق می‌افتد و نکته‌ای دردناک آنکه بسیاری از این آثار فاقد رعایت قواعد و قوانین نگارشی و ویرایشی است و بر رنج خوانش برای مخاطب، می‌افزاید.

نکته‌ دیگر آن که سودمندی و درآمد مالی و مادی مناسب از تولید و انتشار این‌گونه کتاب‌های ضعیف به جیب ناشر غیرمسئول واریز می‌شود و متأسفانه این کتاب‌های بی کیفیت، اغلب با اقبال و استقبال خوب مخاطبان هم روبه‌رو می شود!

اثرات خواندن آثار ادبیات کلاسیک

خواندن آثار ادبیات کلاسیک،علائه بر تقویت التذاذ ادبی در مخاطب و بهره‌مندی روحی و روانی از آن، بالابردن گنجینه لغات و تقویت غنای کلمات در مخاطب، تقویت دانایی و خردمندی در مخاطب، آشنایی و آگاهی جامعه هدف از گذشته‌ها و تجربیات موفق و ناموفق دیگران، آشنایی مخاطب و خواننده با بخش‌هایی از تاریخ، فرهنگ و نوع زندگی مردمان انسان‌های سده‌های گذشته، تقویت زبان مخاطب و... می‌شود و ضمن آنکه مهم‌ترین منابع خوانداری و مطالعاتی برای نویسندگان و شاعران و اهالی قلم هم است. ادبیات کلاسیک ما بسیار باحیا، محجوب و خردمند است. زشت‌سُرایی، خارگویی و اندیشه‌های پست اخلاقی و رذایل، به ندرت در آن می‌توان یافت و این یکی از ارکان مهم تربیتی بودن مفاهیم و محتوای ادبیات کلاسیک ایران زمین به حساب می‌آید.

سرمایه و ثروت و میراث ملی

این ادبیات، سرمایه و ثروت و میراث ملی ماست. سرمایه‌ای غنی و بزرگ و غیرقابل تکرار. بر همگان واجب است که ضمن پاسداری از آنها، در انتقال آن به نسل‌های بعد بکوشیم و تلاش کنیم به عنوان شهروندان ایرانی از این گنجینه معنوی مواظبت کنیم و آن را با ساده‌نویسی، بازنویسی، بازآفرینی و... برای مخاطبان کودک و نوجوانان ساده و خواندنی‌تر ئ جذاب‌تر کنیم و این سرمایه ملی را به آنان انتقال دهیم.

اگر اهالی قلم و ادبیات بزرگسال، بر تربیت جامعه کتاب‌خوان آینده باورمند باشند و نگاه‌شان به افق آینده ادبیات ملی همه‌جانبه‌نگر باشد، توسعه و بالندگی ادبیات کودک و نوجوان یک وظیفه غایی خواهد بود، مگر نه این است که مخاطبان فردای ادبیات ملی، همین کودکان و نوجوانان خواهند بود؟

پس همه اهالی قلم در معرفی میراث مکتوب ملی به نسل‌های آینده با بازنویسی و بازآفرینی از حکایت‌های ادبیات کلاسیک مسئولیم و وظیفه داریم میراث‌دار این گنج‌های معنوی برای نسل‌های بعدی باشیم. نسلی که بروز و پویا و دنیایش است لبریز از تفاوت و تحرک. کودکانی دانا، حساس، معترض و مطالبه‌گر (با قید بسیار)که از والدین، مؤلفان، نویسندگان، شاعران و اولیای تربیتی جلوتر و باهوش‌ترند و بایستی سرعت قدم‌هامان را با گام‌های ریز و تند و تیزشان تنظیم کنیم.

https://www.ibna.ir/news/341567/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA

یادداشت/قلم؛ شکوه جاودانه روشن/ایبنا

یادداشت؛

قلم؛ شکوه جاودانه روشن

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) - مرتضی حاتمی، نویسنده و روزنامه‌نگار: در صفحات تقویم، چهاردهم تیرماه با عنوان «روز قلم» به خود جلوه‏‌ای دیگر بخشیده است. نام‏‌گذاری این روز به نام قلم، بی ارتباط با تاریخ کهن متمدن و فرهنگ ‏ساز سرزمین‌مان نیست. این ساده‏‌ترین شعار برای تجلیل از مقام قلم و اصحاب قلم است. از کرامت و شرافت و قداست قلم و نوشتن، گفتنی‌ها بسیار است و یادداشت‌ها فراوان. حضور در عرصه نوشتن و آفرینش؛ فضیلتی ارجمند و رفتاری متعالی است و گرامی‏‌داشت یاد و خاطره اهالی قلم و تجلیل ازآنان و آثارشان یک وظیفه بزرگ و غایی است تا همیشه.

اهالی قلم در طول تاریخ هماره سختی‌ها و محدودیت‌های بسیاری را تحمل و در سکوت و آفرینش خود زیسته و چراغ‌افروزی کرده و گاه به تیغ سانسور گرفتار شده‌اند و گاه فقدان آزادی بیان و اندیشه، فرصت‌های آفرینش آزاد و بدون حصار را از آنان گرفته و در قفس، آوازه‌خوان بوده‌اند.

شوربختانه نویسندگی هنوز به طور کامل به عنوان «شغلی مشخص و ثابت با امنیت بالا و ماندگار» تعریف نشده و فاقد صنف و رفتارهای اداری و قانونی با اهالی آن است. از این که فضیلت نوشتن، هنوز در تعریف شغل گنجانده نشده، دردی پیر و جان‌کاه است و هنوز خیلی از نویسندگان و اهالی قلم که از مسیر نوشتن و قلم‌زنی روزگار می‌گذرانند،در گذر از دغدغه‌های اولیه زندگی فردی بازمانده‌اند و غم نان در گستردگی بزرگ، آسمان زندگی‌شان را پوشانده است. به تعبیری دیگر اگر نوشتن را به عنوان یک شغل قبول کنیم، می بایست آن را در گروه شغل های سخت کم درآمد و با ریسک بالا و تعریف کرد.

نویسندگی، رفتاری مدنی و روشنگرانه است و صاحب قلم دارای کرامت و منزلتی والا. مگر نه آن است که در آموزه‌های اسلامی و ایرانی قلم و اهالی‌اش از جایگاهی والا برخوردار است؟ قلم و اهل قلم رسالت و تعهدی بزرگ و تاریخی و وظیفه‌ای بزرگ بر دوش دارند. نویسنده آگاه و متعهد و دلسوز، دغدغه‌مند است و برای رفع مشکلات و دغدغه‌های ملی و مردم قلم می‌زند و آگاهی می‌بخشد.

https://www.ibna.ir/news/341415/%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86

یادداشت؛ هشتم تیرماه در نبود محمد حقوقی/ سوگ‌نوشته‌ای برای مردی با سیمایی اسطوره‌ای/ ایبنا

سوگ‌نوشته‌ای برای مردی با سیمایی اسطوره‌ای

مرتضی حاتمی،نویسنده و روزنامه‌نگار: هرگز قيافه و نگاه‌ خيره و نافذ مردی كه با موهايی جوگندمی و دم‌اسبی كه دم در آپارتمانش منتظر ما بود، را فراموش نخواهم كرد.

قطار سوت می کشد و می‌ایستد. تيرماه 1371 است و من و حسن نجار گرمازده وعرق‌ريز، كوچه پس كوچه‌های صحنه و كرمانشاه را پشت سر گذاشته‌ايم و سوار بر اتوبوس تهران–الف، هم اكنون زير سقف آسمان درختی دارآباد ايستاده‌ايم. از نام دارآباد تصوری سرد و مبهم و خاكستری داشتم. اكنون سركوچه‌ای ايستاده‌ايم که نشانی منزل شاعری نام آشنا در یکی از خانه‌هایش را از کوروش همه‌خانی شاعر همدیاری گرفته بودیم.

محمد حقوقی!
از نانوايی ماشینی سر كوچه، چند قرص نان تازه می‌گيريم. می‌خواهيم اولين ديدارمان با او متفاوت باشد و به سوغاتی‌های تكراری و شيرين بسنده نكرده باشيم...

با شعرهایش و نام عجيب و دلهره‌آور دارآباد در كتاب‌ها و نشريات تخصصی ادبی آشنا بودم، اما نمی‌توانستم با شعرهایش ارتباطی خوب و مطلوب برقراركنم. تنها از نقدها و تفسيرهایی كه بر شعر شاعران زمان ما می نوشت، لذت می‌بردم و واکاوی و کشف‌های تازه‌اش از دنیای شعر و شاعران، برایم زیبا و جذاب بود.

نان‌ها را دست به دست می‌كنم. دم در منتظر ما به انتهای كوچه كه به خيابانی خلوت و پر درخت منتهی مي‌شود خيره مانده است. ناخودآگاه قدم‌های‌مان شتاب می‌گیرد. سلام و احترام و ادب...

در را می‌بندم... پشت سرش پله ها را طی می‌كنيم. داخل اتاقش پر از عطر شعر و بوی نعناع. فنجان‌ها را از دمنوش تازه پرمی‌کند. گفت برای جُنگ ادبی اصفهان با هوشنگ گلشيری و ابوالحسن نجفی و دیگران چه خون دل‌ها كه نخورديم...

خانواده‌اش را در اصفهان تنها گذاشته بود و برای انجام و اتمام مجموعه‌ «شعر زمان ما» در دارآباد در پناه هوای درختان سربه آسمان ساييده‌اش نفس می‌كشيد. به خنده گفت: من شاعری هستم با قلبی فلزی... وقتی تعجب ما را ديد، از بيمارستان‌های تهران و اصفهان گفت و عمل باز دريچه‌ ميترال قلبش گفت...

از او اجازه می‌گیرم و با اشتیاق قفسه‌ كتاب‌های چاپ شده‌اش را لمس می‌کنم و بو می‌کشم... بوی کلمات تازه با طعم تند نعناع. از مجموعه شعر گرفته تا نقد و بررسی و کتابی درسی برای مقطعی دانشگاهی همه و همه در این سه قفسه چوبی، به من لبخند می‌زنند. آرزو می‌کنم که ای کاش من هم روزی قفسه‌هایی از کتاب‌های منتشرشده می‌داشتم...

از درویشیان و یاقوتی و داستان‌های‌شان می‌گوییم و نجار شعری سپید می‌خواند. شعرش را نقد می‌کند و من هم داستانی منتشرنشده می‌خوانم. سكوتی عميق بر لبش می‌نشيند و گره‌‌ای بر صورتش مي‌افتد. قلبم تند می‌زند. برایم خیلی مهم است که نظرش را درباره داستانم بشنوم. لب به سخن باز می‌کند و از انتخاب و تركيب‌سازی كلمه‌های شعرشده خوشش آمده. توصیه می‌کند داستان‌های شاعرانه را بیشتر بخوانم و استعاره و تشبیه را در داستان زیاد استفاده کنم.

دقایقی بعد کتاب «شعر زمان ما1» ویژه احمد شاملو را از قفسه‌ای‌ بر می‌دارد و امضا می‌كند و به من می دهد: «برای دوست تازه آشنا...»

با اشتیاق او را به دیار بیستون و طاق‌بستان دعوت می کنیم. اظهار امیدواری می‌کند که بتواند روزی بیاید. در آرزوی به اميد ديدار، دست‌مان را می‌فشارد و برای‌مان آرزوی موفقيت می‌كند.

از او خداحافظی می‌کنیم.به انتهای خيابان نگاه می‌كنم. برایش دست تکان می‌دهیم. بند كفش‌هايم را محكم كرده‌ام و به نوک درختان بلند چنار، خیره می شوم...

شب، منزل همه‌خانی و روز بعد ترمینال غرب...

قطار سوت می‌کشد و حرکت می‌کند و ردی از او بر جا می‌ماند. هر وقت وارد کتابخانه‌ام می‌شوم و به قفسه کتاب‌های منتشرشده‌ام نگاه می‌کنم،به یادش می‌افتم و زیر لب زمزمه می‌کنم:
«مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد»

به پشت سر نگاه می‌كنم. دلتنگ می‌شوم... قله‌ها در مه فرو رفته و بغض‌ها آوار گلو شده‌اند. قطار هنوز نیامده. سر ایستگاه، انتظار می‌کشم که کدام مسافر، نخست سوار می‌شود.
من...
تو...
او...

https://www.ibna.ir/news/340746/%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C

«چَمَری» مویه‌ای رازآلود و اساطیری در میان قوم کرد/ خبرگزاری کتاب ایبنا(ایبنا)

یادداشت؛

«چَمَری» مویه‌ای رازآلود و اساطیری در میان قوم کرد

چمَر یا چمری آیینی ویژه سوگواری است که در میان مردم استان‌های لرستان و کرمانشاه و ایلام اجرا و با هدف بزرگداشت فرد فوت شده برگزار می‌شود. چمری همانند نوحه‌خوانی در فارسی و در مناطق مختلف ایلام و کرمانشاه طرفداران زیادی دارد.

مرتضی حاتمی، نویسنده و روزنامه‌نگار: ما کردها با زمانی که متولد می‌شویم، گوش‌مان بعد از شنیدن صدای اذان و اقامه، با نوای موسیقی شاد کردی که به یمن تولدمان نوازندگان محلی می نوازند، آشنا می شود. در طول زندگی هم، همچنان با ساز و موسیقی کردی در مناسبت‌های مختلف(عروسی، ختنه سوران، شب چله، نامگذاری، اعیاد مذهبی، عیدنوروز، نامزدی و...) همراه و همنواییم و در نهایت زمانی هم که این جهان را ترک می کنیم با نوای موسیقی به خاک سپرده می شویم.

این سه ضلع مثلث زندگی کردها که با ضلع چهارمی به نام موسیقی همراه است، دارای اعجاز زیبا و عجیبی است. موسیقی در روح و جان و زندگی مناطق کردزبان و کردنشین همواره جاری است و بزرگترین موسیقی‌دانان هم از میان این قوم اصیل برخاسته‌اند. بررسی ابعاد و بخش‌های موسیقی در میان مردم کرد گسترده است و تحلیل و بررسی و اشاره به آن در مجال این یادداشت، نمی‌گنجد.

تنها می توان به این نکته اشاره کرد که «موسیقی کردی شاخه‌ای از موسیقی شرقی و از قدیمی‌ترین موسیقی‌های دنیاست که مادر موسیقی به حساب می‌آید که در جهان دارای سبکی ویژه است که در میان اقوام و مردمان کردزبان رایج است. این موسیقی به دلیل گسترش و پراکندگی کردها در جهان و تعدد و تنوع مناطق کردنشین از جمله در غرب آسیا و منطقه خاورمیانه بسیار غنی و زیباست. موسیقی کردی شامل آواها، ترانه‌ها، آهنگ‌ها و نغمه‌هایی است که به زبان کردی بیان می‌شود و بیانگر ارزش‌ها، باورها و حوادث روزگار هستند که زیر شاخه فرهنگ و فولکلور کردی است. موسیقی کردی یکی از قدیمی‌ترین موسیقی‌های جهان است. این موسیقی از دو بخش کلاسیک و مدرن تشکیل شده‌است که هر کدام انواع و شاخه‌های مخصوص به خود را دارند.»

نغمات کردی در دستگاه‌های مختلف مخاطبان بی شماری دارد و اثربخشی موسیقی کردی بر روج و روان و زندگی انسان و پیوندی ناگسستنی‌اش با مردم کرد، بر کسی پوشیده نیست.

چَمَر یا چَمَری

این واژه، معانی و تعاریف متعددی در فرهنگ‌نامه ها داشته در اصطلاح محلی به معنی چشم و یا چشم به راه است که معنای منتظر و چشم به راه بودن صاحب عزا برای دیدار دوباره با فرد از دست رفته است، از طرفی کنایه استعاری از خم شدن شدن پشت (خمیدن) صاحبان عزا در سوگ و فقدان عزیزان هم معنی شده است.

موسیقی چمر یا چمری

چمَر یا چمری (chamar) آیینی ویژه سوگواری است که در میان مردم استان‌های لرستان و کرمانشاه و ایلام اجرا و با هدف بزرگداشت فرد فوت شده به مدت چند روز (معمولا 3 تا 7 روز) برگزار می‌شود. این آیین در ۲۵ شهریور ۱۳۹۷ به عنوان میراث معنوی به نام استان کرمانشاه ثبت ملی شد.

بر اساس تحقیقات پژوهشگران و بررسی برخی متون کهن، شباهت‌های در برخی از متون اساطیری مانند سوگواری در شاهنامه و بخش‌هایی در یونان باستان با چمری وجود دارد که نشان از ریشه و عمق تاریخی این آیین دارد.

«چمری همانند نوحه‌خوانی در فارسی و در مناطق مختلف ایلام و کرمانشاه طرفداران زیادی دارد. اما موسیقی کُردی وسیع‌تر از این است که بتوان آن را در قالب آوازها یا شیوه‌های محدود و مشخصی گنجاند. به نوعی می‌توان بیان کرد که موسیقی کُردی یکی از اصیل‌ترین و کهن‌ترین نوع موسیقی ایرانی بیان می‌گردد.»

پیشتر در میان قوم کرد هرگاه کسی دارفانی را وداع می‌گفت بر سر بام فرد فوت شده با ساز و دهل نغمه دلتنگ و حزن انگیز چمری نواخته می شد تا مردم و اقوام و همسایه ها خود را برای شرکت در آیین کفن و دفن و خاکسپاری آماده کنند. سپس نوازندگان موسیقی عزا مردم و میت را تا قبرستان مشایعت و در این میان زنان کرد یا خراشیدن صورت و سردادن نوای «وَی وَی» همنوا با موسیقی چمری با خانواده میت همدردی می کنند.

برای اجرای مراسم مکانی را مشخص می‌کنند که به «چمرگاه» معروف است. با بالاآمدن آفتاب و به صدا درآمدن سرنا و دهل نوای چمری در فضایی باز و بزرگ آغاز می‌شود. میدان چمرگاه، اقوام و بستگان با لباس‌های تیره و صاحب عزا دور هم جمع شده و در دو صف جداگانه زن و مرد روی خطی دایره‌وار در چمرگاه صف می‌بندند.

بعد از صف‌بستن و قرارگرفتن عَلَم و کُتَل‌ها در قسمت‌های مختلف صف، «بیت گو»ها و «راوکر»ها یا هم‌سرایان مرثیه‌خوانی با نوایی مانند هق‌هق آغاز می‌کنند. در این آیین شیون کنندگان به گونه ای هماهنگ و هم زبان و زمان با ریتم ساز و دهل و با تکرار واژه «وِ» یا «وَی» تکرار می کنند.

صاحبان عزا از ایلات و طوایف دیگر هم برای شرکت در مراسم دعوت به عمل می‌آورند و هنگام ورود مهمانان از آنان استقبال می‌کنند. در وسط میدان با تیرهای چوبی کوتاه، سکویی ایجاد می‌کنند که به کُتَل معروف است که لباس‌ها، تفنگ،وسایل شکار، قطارفشنگ ها، دوربین شکاری و عکس متوفی را روی آن نصب می‌کنند. اسب متوفی را نیز با پارچه تزیین و تفنگ صاحبش را بر روی زین آن قرار می‌دهند. هم‌سرایان با این نوا از جلوی صف گذشته و با رسیدن به پایان صف به ‌آرامی بازمی‌گردند و این کار تکرار می‌شود. این مراسم تا نیمروز و یا بیشتر ادامه می‌یابد و سپس به پایان می رسد.

البته باید گفت که امروزه آیین چمری کارکردهای سنتی و اسطوره‌ای خود را از از دست داده و با کارکردهای عاطفی، مشارکتی، اقتصادی و اجتماعی در میان مردم برگزار می شود.

به گزارش ایبنا کتاب «آیین سنتی چمر، سوگ‌سروده مقامی»، تالیف مهرداد صیدی (1365) پژوهشی خواندنی و مستند از این آیین است که مؤلف در 8 فصل تالیف و تدوین کرده‌است. این اثر پژوهشی لایه‌هایی مبهم و پنهان از زوایای مختلف آیینی، اجتماعی، فرهنگی و... از این رسم کهن واگشایی کرده که برای علاقه‌مندان به آشنایی با آیین های کهن در مناطق کردزبان و غرب کشورکاربردی خواهد بود.

نشر زاگرو در ایلام این اثر را در 140 صفحه، در سال 1401 و به قیمت 120 هزارتومان منتشر کرده است.

https://www.ibna.ir/news/338782/%DA%86%D9%85%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF

سومین شماره فصلنامه واده‌نگ کورد منتشر شد/ خبرگزاری کردپرس

سومین شماره فصلنامه واده‌نگ کورد منتشر شد

سومین شماره فصلنامه واده‌نگ کورد منتشر شد

سرویس کرمانشاه _ سومین شماره فصلنامه فرهنگی، ادبی «واده‌نگ کورد» با ویژه‌نامه‌ای برای محمد شکری شاعر و نویسنده فقید کرمانشاهی منتشر شد.

مرتضی حاتمی نویسنده و روزنامه‌نگار کرمانشاهی در اینباره به خبرنگار کردپرس گفت: سومین شماره فصلنامه فرهنگی و ادبی دوزبانه «واده‌نگ کورد» با ویژه‌نامه‌ای برای زنده یاد محمد شِکری (آرش)، شاعر و نویسنده فقید کرمانشاهی منتشر شد.

وی ادامه داد: این فصلنامه که در استان‌های ایلام، کرمانشاه، کردستان و آذربایجان غربی توزیع می‌شود، صفحاتی به این نویسنده، منتقد و شاعر کرمانشاهی اختصاص داده شده است.

دبیر سرویس استان کرمانشاه فصلنامه واده نگ کورد تصریح کرد: این ویژه‌نامه با عنوان (آرش تاق‌وه‌سان در سرزمین شعر و داستان) با آثار و نوشته‌هایی از: استاد محمدعلی سلطانی، سیدقاسم ارژنگ‌صحنه، محمدجواد عبدی، محمدامین مروتی، محسن احمدوندی، مرتضی حاتمی و اشعاری از زنده یاد شکری در 15 صفحه منتشرشده است.

حاتمی ادامه داد: در شماره های اول و دوم این فصلنامه مطالبی از استاد منصور یاقوتی، زنده یادان قاسم امیری و کیومرث عباسی قصری،سید فرزاد ذوالنوری، استاد محمدعلی سلطانی، استاد پرتو کرماشانی، بشیر نظری و... در قالب های خبر، گزارش گفت و گو و ... منتشر شده است.

وی ادامه داد: استاد «محمد شکری (آرش کرمانشاهی) از شخصیت‌های فرهنگی و ادبی و رسانه ای استان کرمانشاه بود که سال‌ها برای بالندگی و تعالی ادبیات داستانی و شعر در استان کرمانشاه تلاش کرد و دغدغه‌مند تلاش بسیار داشت.

وی ادامه داد: تلاش‌های او در این راستا برای تاریخ فرهنگ و ادبیات کرمانشاه مغتنم و قابل احترام است و می‌توان بارها کارنامه ادبی‌اش را بازخوانی و لایه‌هایی پنهان از جهان‌بینی و بینش فردی و اجتماعی‌اش را واکاوی کرد و به قدرت کلام و ساختار آثار و اندیشه‌هایش در آثارش پی برد.

حاتمی اظهار کرد: دریافت‌های عمیق زنده یاد شکری از «حافظ» و دغدغه‌هایش در تکنیک و محتوا و نثر در ادبیات داستان و ارائه مقاله ارزشمند (نگاهی به:ساختار رئالیسم هنرمندانه) عنوانی که برای (رئالیسم جادویی) ترجیح و پیشنهاد داده بود، سختکوشی‌های رسانه‌ایش در دهه هفتاد و بازکردن فضایی مناسب برای انتشار و انعکاس آثار فاخر ادبی و همت جدی در نگارش داستان‌های تکنیکی، می‌تواند بخش‌هایی از تلاش او در ساحت فرهنگ و ادب استان کرمانشاه، را نشان دهد.

حاتمی ادامه داد: این ویژه‌نامه تنها احترامی کوچک برای جایگاه ارزنده، تاثیرگذار و بلند محمد شکری است و بضاعتی اندک در زمانی کوتاه. از «مزدک شکری» که عکس‌هایی از آلبوم خانوادگی برای چاپ در ویژه‌نامه در اختیارم گذاشت و از همراهی و همدلی شاعران گرامی، «حاجی‌محمد احمدی» و «سیدقاسم ارژنگ‌صحنه» و سایر عزیزان که در تدوین این ویژه‌نامه همکاری کردند، سپاسگزارم.»

به گزارش کردپرس محمد شکری، شاعر،منتقد و نویسنده متخلص به (آرش کرمانشاهی) پنجم تیرماه سال جاری در سن 80 سالگی در کرج درگذشت و در باغ فردوس شهر کرمانشاه به خاک سپرده شد.

فصلنامه واده‌نگ کورد، به صاحب ‌امتیازی و مدیرمسئولی یاسر بابایی، نویسنده، ناشر و روزنامه‌نگار به همت انتشارات نیشتِمان منتشر می‌شود و این شماره در ۸۲ صفحه و به قیمت ۸۵ هزارتومان با موضوعات فرهنگی، هنری، ادبی و اجتماعی منتشر شده است.

https://www.kurdpress.com/news/2761844/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF

عاشق انسان و آزادی/ سایت بلوط کرمانشاه

عاشق انسان و آزادی/ مرتضی حاتمی

سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲

به یاد: استاد محمد شکری(آرش کرمانشاهی)

از پشت باغ فردوس، صدای قطار می آید…

کتاب«جنگ افزارهای معیوب» استاد «اسماعیل زرعی»به دست گرفته ام. مجموعه ای از 19 داستان کوتاه است و سخن ناشر و داستان اول (قبر اجاره ای) را تمام می کنم و به داستان دوم(مرگ شاعر) می رسم…

«…: محمد شکری خدا،محمد شکری رفت.رفت از دستمان»ص21

اسماعیل زرعی، فوت«محمد شکری» نویسنده و شاعر کرمانشاهی را با «ماشاالله عبدالملکی» (شمع) به عنوان دو دوست صمیمی و قدیمی با ذکر نام واقعی افراد(البته در آغار داستان به واقعی بودن اشخاص و اماکن و ماجراهای داستان اشاره کرده است.)که تا صبح درگیر فوت او بوده اند، را با اندوه و اشک و غصه و دلتنگی روایت می کند. روز بعد برای گردآوری ویژه نامه ‌ای در سوگ شکری، تلاش می کنند و تصمیم می گیرند که به خانه ی نویسنده ی فوت شده بروند و… در نهایت با دیدن محمدشکری که با آنها سلام و احوالپرسی می کند، ماجرا عوض می شود و نویسنده (زرعی) با قدرتمندی، پایانی متفاوت و حرفه ای برای داستانش رقم می زند:

«…توی اتاق خودش نشستم.گفت غرق خواب بودم که مادر مزدک آمد. هراسان بیدارم کرد.گفت محمد پاشو پاشو خانه ات خراب شود. که وقت خواب نیست. ماشاالله زنگ زد. چه گریه ای می کرد. همه جمع شده اند خانه ی زرعی. گمان ام زرعی مرده پاشو.» ص 31

اسماعیل زرعی، نویسنده خوش‌نام و توانای کرماشانی، این داستان را در طول هفته ی آخر آبان ماه سال 1381 در کرماشان نوشته و نشر «آشنایی» داستان را در کتاب یادشده در سال 1392 منتشر کرده بود.

***

… و الان دوشنبه 24 اردی بهشت 1375است و شماره 275 هفته نامه «صفیرغرب»، بخش صفیر هنر و اندیشه شماره ی 85 را در دست دارم و سرمست و خوش‌حال از چاپ داستانم (عروج رنگ ها) در این شماره. هر هفته خواننده ی صفحه ی ادبی هفته نامه بودم که در آن مطالبی از نویسندگان و شاعران و هنرمندان استان زیر نظر «آرش» در آن دو صفحه به چاپ می رسید و مخاطبان جدی و پیگیری داشت و نویسندگان تازه قلم و نوآمدگان شعر را جرئت حضور در این دو صفحه نبود. آرش، ستونی از این دو صفحه به پاسخ گویی به نوشته ها و آثار دریافتی از علاقه‌مندان اختصاص داده بود و مخاطبان را راهنمایی می کرد.

داستان را که نوشتم، جسورانه آن را با نامه ای کوتاه به آدرس هفته نامه بخش صفیر هنر و اندیشه پست کردم و منتظر اعلام نظر مسئول صفحه ماندم. مدتی گذشت و خبری نشد. تصمیم گرفتم به ناچار با دفتر هفته نامه تماس بگیرم و پیگیر وضعیت چاپ با عدم چاپ داستان شوم… دقیقه ای نگذشت که خانم منشی گوشی را دست به دست کرد. صدای گیرای مردی با پختگی در کلام با لهجه ی غلیظ کرماشانی گفت:

- داستان خوبیه. داستانت چاپ میشه. البته بایستی کمی ویرایشش بکنم.

و من سرمست و خوشحال از تأیید داستانم توسط محمد شکری، از او خداحافظی کردم. هرگز او را ندیدم و نتوانستم از نزدیک با او صحبت کنم. اما گاه گاهی از داستان های کوتاهش در هفته نامه های آن دهه می خواندم، که زبان و تکنیکی تازه با اندیشه هایی انسانی داشت. گاهی هم اشعار کردی اش در صفحه ادبی(گلباخی) هفته نامه باختر که زیر نظر «ابراهیم پویا» اداره می شد، به چاپ می رسید:

ئه‌ێ خودا وه‌ێ دڵ بێ تاقه‌ت سزیا چه‌ بکه‌م؟

هامه‌ ئێ شار غه‌ریبه‌ ته‌ک و ته‌نیا چه‌ بکه‌م؟

یه‌ چه‌ بی هاته‌ سه‌رم؟ یه‌ێ ده‌فه‌ وه‌ێ که‌فته‌ وه‌رم!

که‌فتمه‌ وه‌ردڵه‌ک بۊچگ و گه‌ورا چه‌ بکه‌م؟

بعدها انتشارات طاق بستان مجموعه داستان «زیر صفر» که گزیده ای از ده داستان کوتاه او بود، را در سال 1379در 88 صفحه با طرح جلدی از تصویر یخزده ی نویسنده در زمینه ای سیاه، با همان عکس آشنا که گاهی در هفته نامه های کرمانشاه منتشر می شد، به چاپ رساند و البته در فضای ادبی کم رونق آن روزها، بر این مجموعه صحبت و نقد و تحلیلی نوشته نشد. کاش منتقدان منصف و آگاه هم استانی فارغ از توطئه سکوت و تنگ نظری ها مجموعه داستان «زیر صفر»ش را نقد و بررسی می کردند و به ابعاد و لایه های تازه و مدرن در اغلب داستان های این مجموعه می پرداختند.

شکری پیش از این، رمان «دوزخ نشینان» در (135صفحه) را در سال 1348در انتشارات سمنگان کرماشان و داستان بلند «برزخ» در (105صفحه) در نشر مرجان تهران در سال 1351 منتشر و در سال 1394 انتشارات گلچین ادب گزیده شعر او را با عنوان «خانه برفی باور» با مقدمه و ویرایش استاد«یدالله عاطفی» در 365 صفحه منتشر کرده بود.آثاری دیگر همچون: «برهوت»(داستان بلند) «راز سر به مهر» (درک و دریافتی دیگرگونه از شعر و شخصیت حافظ) «زخم زمهریر»(مجموعه شعر) و «از تثلیث به وحدت» (گزیده مقالات اجتماعی، ادبی و هنری) آماده ی چاپ داشت، که ای کاش این آثار منتشر می شد و در اختیار علاقه مندان قرار می گرفت تا مخاطبان بهتر و بیشتر با جهان بینی و آثار ایشان آشنا می شدند.

اقدامات فرهنگی و ادبی و رسانه ای آقای شکری، به عنوان نویسنده ای که نگاهی تازه و مدرن به ادبیات داستانی داشت و تلاش هایش در مطبوعات کرمانشاه مسیری تازه برای شاعران و نویسندگان بازکرده بود، قابل توجه و تامل بسیار است. او در ادبیات داستانی تلاشی برای ورود داستان های مدرن به ساحت ادبیات کرمانشاه نشان داد و تلاش کرد تا این جریان را تقویت کند و پیش ببرد.

محمد شکری به سعی مقدور و امکان میسر در آن روزگار، جریانی تازه در ادبیات داستانی به وجود آورد. کاری که استاد «فریبرز ابراهیمپور» در اوایل دهه هفتاد در هفته نامه باختر برای تقویت ادبیات داستانی استان کرمانشاه، انجام داده بود. او در آن دهه تعدادی از داستان‌های کوتاه و مدرن که از استحکام ساختاری و تکنیک‌های حرفه‌ای نویسندگی برخوردار بود، را در هفته نامه های باختر، صفیرغرب و شهروند و… برخی هفته نامه های استان گیلان و برخی مجلات تخصصی ادبی (آدینه، بنیاد، چیستا و…)منتشر کرده بود، متاسفانه امکان فهم درست و نقد و تحلیل علمی نمی یافت، مگر نقدها و یادداشت هایی از «قاسم امیری» موجب واکاوی بخش‌هایی از برخی داستان‌هایش می شد.

داستان های متفاوت و مدرن استاد ابراهیمپور خود می توانست جریانی تازه در دهه های اخیر در ادبیات داستانی کرمانشاه به وجود بیاورد، که شوربختانه در اواخر عمرش به همت «سعید شرافتی‌زنگنه» مدیر پرتلاش نشر «دیباچه»، تنها کتاب «مخاطب من»(مجموعه 23 داستان کوتاه) بعد از ۴۲ سال (بعد از مجموعه داستان «رستم،ولی نه رستم شاهنامه» درسال۱۳۵۷) در ۲۹۵صفحه و در مردادماه سال 1399 با عزت‌مندی و احترام و در نهایت تلاش و رفتار حرفه‌ای نشر، با وجود تمام محدودیت‌های مختلف و هزینه‌های بالای نشر کتاب، منتشر و به آلبوم تاریخ ادبیات داستانی اضافه کرد و باز هم با سکوت خبری و رسانه ای رو به رو شد.

آقای ابراهیمپور،متاسفانه در زمان حیاتش آنچنان که شایسته و بایسته نام و جایگاهش بود، در سطحی گسترده شناخته نشد. اما دوستان و اهالی قلمی که او را می‌شناختند و از قدرت قلم و دانش گسترده داستان‌نویسی‌اش مطلع بودند، از علم و تجربه‌اش بهره‌ها بردند و البته قدرشناس هم بودند.

و این بخش‌هایی بزرگ از درد ما در این استان زرخیز است. به راحتی داشته و سرمایه های ادبی و فرهنگی و هنری مان را از دست می‌دهیم و کسی هم اهمیتی برایش ندارد. مگر کرمانشاه چه قدر می تواند شخصیت های فاخر ادبی و فرهنگی و… داشته باشد و ما از حال و احوال شان غافل شویم؟

… و در داستان کوتاه مدرن، به نام و نشان استاد «اسماعیل زرعی» در کتاب هایش و انتشار داستان هایی در مجلات و نشریات محلی و سراسری، اشاره می کنم که تلاشی بسیار ارزشمند و تأثیرگذار دارد و خوشبختانه حضور فعال تأثیرگذار استاد، نشان از استمرار رونق ادبیات مدرن داستانی در استان است.

هر چند تلاش های بیش از نیم قرن استاد «منصور یاقوتی» در حوزه ادبیات داستانی رمان و پژوهش، را می بایست چراغی بر مسیر راه مان بگذاریم و با آن پیش برویم و حرکت کنیم.

اردیبهشت امسال، با استاد «محمدجواد عبدی»، سینماگر و فیلمنانه نویس پیشکسوت کرمانشاهی در منزل و پارک جنگلی چغاسبز ایلام ساعاتی پر خاطره هم کلام بودم. از آقای شکری گفتیم و تلاش هایش در ادبیات داستانی. آقای عبدی هم از انزوا و معصومیتش گفت. چند روز بعد به رسم مهربانی ذاتی اش، به دیدارش رفته بود و عکس هایی از آن آخرین دیدار، برایم فرستاد. مهربانی و سکوت در چهره اش موج می زد. و چه قدر دلتنگ شدم. «فراموشی» او را به شدت مکدر کرده بود.

ماه بعد، «صحنه» بودم و استاد عبدی از کوچ محمد شکری خبر داد…ای داد… خبری ناگوار پر افسوس!اینکه به نویسنده و شاعر فقیدمان اجازه دفن در قطعه‌ی هنرمندان زادگاهش را نداده بودند و چندی بعد استاد «محمدعلی سلطانی» در نامه ای خطاب به وزیر ارشاد این اهمال و کوتاهی در استان را از جانب متولیان امور، نقد کرده و برتاخته بود. اما به قول آقای عبدی، شکری را چه نیازی به تدفین در قطعه ی هنرمندان بود؟ او سال ها با مردم زیسته و در میان غم و اندوه و شادی و امید مردم زندگی کرده بود و بی نیاز از دفن در آن قطعه. مگر به راستی تدفین در این قطعه را فضیلتی است؟

***

صدای قطار از پشت کوه بیستون به گوش می رسد… «علی‌اشرف درویشیان» و «فریبرز ابراهیمپور» (ف.الف.نگاه) هر کدام سوار بر کوپه ای، از دور می بینم. قطار در ایستگاه تیرگان؛ ماه تیر افشانی آرش، می ایستد. «آرش کرمانشاهی» لحظه ای بر می گردد و به چشم هایم خیره می شود.

پنجم تیرماه ۱۴۰۲است و آرش، تیر و کمانش را برداشته و به آرامی از پله های قطار بالا می رود. دلتنگش می شوم. تنها صدایی از او در گوشم به جا و مشتی کلمه و شعر و داستان و نقد و پژوهش در گوشه ای از اتاقش به یادگار مانده است.

«باغ فردوس» کرمانشاه در سکوتی اسرارآمیز، به نجوای خاک خفته گان گوش می دهد و به جمعیتی سیاه پوش که تابوت آرش را بر دوش به سمت ابدیت می برند، خیره مانده است.

قطار به سرعت دور می شود و منتظرم که دوباره صدایش را بشنوم.. این بار کدام مسافر را با خودش سوار می کند..

من؛

تو؛

و

یا…

***

به یاد یادداشت(چه تنهاست سردار!)، نوشته آقا فریبرز ابراهیمپور در «کتاب جمعه» ی شماره 20 (سال اول 6 دی ماه 1358) که به سردبیری «احمد شاملو» منتشر می شد، می افتم. او در به بی توجهی و کم احترامی به «یارمحمدخان کرماشانی» یکی از یاران ستارخان (سردار ملی)، چنین نوشته بود:
«….شاید از کم عقلی ما باشد اگر متوقع شویم که خیابانی را به نام او زینت کنند یا محل و مکانی را! چرا که این روزها فرصت ظهور هر نامی است، جز نام هایی که گاه نام ملتی را بر شانه می کشند.»

و ما هرگز توقعی نخواهیم داشت که محمد شکری(آرش)را در قطعه هنرمندان شهر و استان زادگاهش دفن کنند! او را همین بس که عاشق انسان و آزادی بود.

به مناسبت عرضه کتاب «کولبران نان و رنج» در نمایشگاه کتاب؛ آینه‌ای صاف از رنج و استقامتی شرافتمند

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): بحث ادبیات در زندگی اجتماعی انسان، بحثی ریشه‌ای و بسیار مهم است. ادبیات در برابر رنج و محنت و شادی انسان وظیفه‌ای تاریخی دارد و ثبت و انتشار درد و اندوه و اراده و عشق و حماسه و وطن دوستی در قالب کتاب توسط اهالی قلم، یک وظیفه غایی است. مگر نه این است که ادبیات متعهد، برای همیشه ماندگار است و هرگز رنگ و بویی کهنه به خود نمی‌گیرد. در طول تاریخ، ادبیات در آگاهی‌بخشی به انسان و بالندگی ذهنی و فکری و اندیشه‌ای مخاطب نقشی انکارناپذیر داشته و در کنار سایر کارکردهای دیگر همچون تقویت التذاذ ادبی و بالابردن سطح دانش و معلومات خوانداری و دانش‌افزایی و بیان مفاهیم زیبایی شناختی و اندیشه‌های زیبای بشر، شعور و فرهنگ و دانش بشر را هم بالا برده است. ادبیات روح انسان را لطیف و زیبا می‌کند تا در بازتاب‌هایی هنرمندانه جلوه های انتزاعی زیبا را در ذات انسان نهادینه و ته‌نشین کند. مجموعه داستان مینیمال «کولبران نان و رنج» در اندوهی به وسعت جغرافیای کولبران هموطن شکل گرفته، اما به اندازه این وسعت، تیراژ و گستردگی ندارد! اندوهی که آغاز دارد، اما پایانی برایش قابل تصور نیست. شاید هم در حالتی امیدبخش، پایانی برای رنج و غم نان کولبران اتفاق بیفتد. «کولبران نان و رنج» ادامه تلاشی ادبی است برای بازتاب بخشی از دنیای همتباران کُرد که زندگی و لحظات‌شان را با کولبری دنبال می‌کنند و می‌گذرانند و این اثر آینه‌ای صاف و بدون زنگار از رنج و همت و استقامت و تلاش آنان برای بقا و زندگی شرافتمند، همراه با سختی‌های جانکاه در ذهن و حافظه انسان معاصر روایت می‌کند. در رویکرد جدید به ساحت ادبیات تصمیم گرفته‌ام که در دنیای «داستان

کولبران نان و رنج، از دنیای هوطنان کولبر و سختی‌ها و مشقت‌های کاری، عشق‌های دوسویه، نوع‌دوستی و همدردی، احترام به طبیعت عناصر موجود در آن و حرمت و تکریم سرزمین،تلاش و همت و پشتکار، وطن‌دوستی و عشق به آب و خاک و زادبوم، مفاهیم و ارزش های اخلاقی و انسانی، فرهنگ غنی شفاهی و… در قالب داستان مینیمال می گوید.

مینیمال» بازتاب‌نگار دنیای مخاطبان ادبیات داستانی باشم. قبلتر کتاب «کرونا،آتش بدون دود» در همین قالب منتشر شد و «سرباز سرزمین صلح» که واگویه‌های سربازان عزیز سرزمین‌مان است و به زودی با سرمایه‌گذاری ناشری منتشر خواهد شد، در این ساحت جدید قلم زده ام. ضمن آن که در این قالب برای نوجوانان هم کتاب‌هایی با نام‌های: «شلیک به عُقاز» و «راز جنگل بلوط» نوشته ام که در صف انتشار قرار دارند و تلاش‌هایی در مسیر نوشتن داستان مینیمال اند. تعداد کتاب‌های صرفاً ادبی با محوریت کولبری و کولبران حتی شاید به شماره انگشتان یک دست نوشته و منتشرنشده باشند. البته به تازگی کتاب‌های «یک زمستان با کولبرها» (صادق امامی) و «این‌جا صدای گرگ‌ها بلندتر است» (عادله خلیفی)، دیده و سفارش خرید داده‌ام تا با اشتیاق بخوانم و «کولبر» (سروده: رنگین گلشن‌آرا) و یکی دو اثر حقوقی و پژوهشی دیگر هم در قالب کتاب منتشر شده است. و اینکه ناشران و مترجمان داخلی و اهل کردستان عراق برای ترجمه «کولبران نان و رنج» با من صحبت‌هایی داشته که چاپ دوم به صورت دو زبانه (کردی-فارسی) منتشر شود و یکی از دوستان اهل هنر و نقاشی،طرح و تصاویری در قالب سیاه‌قلم برای این کتاب زده که ان‌شاالله در چاپ بعدی در متن کتاب استفاده خواهم کرد. کولبران، هموطنان شریف، نجیب و زحمتکش که برای کسب نان و روزی حلال در شرایط بسیار سخت تلاش می‌کنند، بخش از جامعه انسانی‌اند که معمولاً تلاش و رفتارشان در قاب دوربین‌های فیلمبرداری و گوشی‌های هوشمند نقش می بندند و گاه ممکن است خواننده‌ای کردزبان تصنیفی برایشان بخواند و گاه ممکن است جریان‌هایی سیاسی از اندوه و رنج‌شان بهره‌برداری کنند و گاه ممکن است پژوهش‌هایی اجتماعی و اقتصادی در این خصوص صورت گرفته و شاید هم منتشر شده باشد، اما اینها تمام دنیای کولبران نیستند.کولبران تصاویری گم شده‌اند در سرزمین ادبیات که تاکنون کمتر به این تصاویر توجه شده‌است. کولبران و کولبری ظرفیت‌هایی ادبی و هنری در قالب‌های مختلفی چون:رمان،مجموعه‌داستان، فیلم‌های داستانی و مستند و پژوهشی و حتی ادبیات غنی شفاهی و فولکلور نهفته است که می‌توان از این ظرفیت‌ها برای انتقال به مخاطبان بهره‌های فراوان برد. کولبران نان و رنج، از دنیای هوطنان کولبر و سختی‌ها و مشقت‌های کاری، عشق‌های دوسویه، نوع‌دوستی و همدردی، احترام به

کولبران تصاویری گم شده اند در سرزمین ادبیات که تاکنون کمتر به این تصاویر توجه شده است. کولبران و کولبری ظرفیت‌هایی ادبی و هنری در قالب‌های مختلفی چون:رمان،مجموعه‌داستان، فیلم های داستانی و مستند و پژوهشی و حتی ادبیات غنی شفاهی و فولکلور نهفته است که می‌توان از این ظرفیت‌ها برای انتقال به مخاطبان بهره‌های فراوان برد.

طبیعت عناصر موجود در آن و حرمت و تکریم سرزمین،تلاش و همت و پشتکار، وطن‌ دوستی و عشق به آب و خاک و زادبوم، مفاهیم و ارزش های اخلاقی و انسانی، فرهنگ غنی شفاهی و… در قالب داستان مینیمال می گوید. در این مجموعه تلاش داشته‌ام عواطف و احساسات و ادراکات زندگی انسان را بدون گزارش نویسی و خاطره نگاری منعکس کنم و واقعیت های دنیای شخصیت های کتاب، بر محور تخیلات کاذب و شعارزده نچرخانم. در این کتاب، تلاش شده با واکاوی دنیای شخصیت‌های محور، از هنر ادبیات و ابزار کلمه برای بازتاب لحظه‌ها و بخش‌هایی از دنیای این عزیزان هموطن و همزبان بهره ببرم و با بهره گیری از قالب مینیمال، دریچه ای تازه به دنیای مخاطب با موضوع و محوریت کولبری و کولبران بازکنم.لازم است که مخاطب امروز نوع زندگی و معیشت و تلاش برای بقا و معاش و زندگی یک کولبر که ممکن است زنی باشد و یا نوجوانی 14 ساله و دانش‌آموز، یا پیرمردی با مو و سبیلی سفید و زردشده و یا فارغ التحصیلی از مقاطع بالای علمی که از سر درد و نیاز و فقر به انجام این کار سخت و جانفرسا روآورده؛ آشنا شود. در این کتاب تصویر و عکس وجود ندارد و خواننده می تواند فضای داستان را خود در ذهنش ترسیم کند. مخاطب امروز بایستی بداند که ادبیات متعهد از احوال و اقوام مخاطبانی که تریبون و رسانه ندارند،غافل نیست،زیرا یکی از کارکردهای ادبیات که معمولاً کمتر به آن توجه می‌شود، شأن رسانه‌ای بودن آن است. «کولبران نان و رنج» برای نشان دادن محنت و امید و رنج و وطن‌دوستی هموطنان کولبر در قالب یک کتاب مستقل به میان جامعه آمده است. داستانکی از این کتاب:جعبه مرموزبارش خیلی سنگین بود. به سختی قدم برمی داشت و آرام آرام حرکت می کرد. کمرش کاملاً تا شده بود. همه به او شک کردیم. قیافه‌اش خیلی مشکوک بود. سربندی رنگ و رو رفته به سر داشت و سبیل پر پشتش از دود سیگار، زرد شده بود. وقتی بارش را گرفتیم، بی هیچ مقاومتی، گوشه‌ای ایستاد و به دیوار پاسگاه تکیه زد و سیگاری درست کرد و آن را آتش زد و به ما خندید.بارش را باز کردیم... با صحنه عجیبی روبه رو شدیم... جعبه‌ای پر از درد و رنج و خون و چند تکه نان خشک کپک‌زده به ما نیشخند می زد!

به گزارش ایبنا نشر شالگردن به مدیریت نیما معماریان، شاعر و آهنگساز، کتاب کولبران نان و رنج را در 80 صفحه (63 داستان مینیمال) تیراژ 500 جلد و به قیمت 35 هزارتومان منتشرکرده و در نمایشگاه کتاب 1402 در شبستان، راهرو 11 غرفه 4 در اختیار علاقه مندان به داستان های اجتماعی مینیمال قرار داده است.

https://www.ibna.ir/fa/note/337560/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D9%81-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF

همزمان با 3 شهریور زادروز «علی اشرف درویشیان» نویسنده کرمانشاهی؛ وبسایت بلوط

مرتضی حاتمی: کتاب «بررسی و تحلیل سیر آثار ادبیات کودک و نوجوان علی اشرف درویشیان» در آستانه انتشار است

پنجشنبه ۰۳ شهریور ۱۴۰۱

همزمان با 3 شهریور زادروز «علی اشرف درویشیان» نویسنده کرمانشاهی؛
ویرایش علمی کتاب «بررسی و تحلیل سیر آثار ادبیات کودک و نوجوان علی اشرف درویشیان» اثر مرتضی حاتمی به پایان رسید

مرتضی حاتمی نویسنده و روزنامه نگار ادبی از اتمام ویرایش ادبی کتاب تازه اش با عنوان «بررسی و تحلیل سیر آثار ادبیات کودک و نوجوان علی اشرف درویشیان» نویسنده کرمانشاهی در روز تولد این نویسنده ی جریان ساز خبر داد.

مرتضی حاتمی نویسنده و روزنامه‌نگار کرمانشاهی و عضو شورای کتاب کودک در گفت و گو با وبسایت بلوط گفت: کتاب «بررسی و تحلیل سیر آثار ادبیات کودک و نوجوان علی اشرف درویشیان» حاصل یک تحقیق و پژوهش چند ساله‌ی فردی درخصوص آثار ادبیات کودک و نوجوان درویشیان نویسنده و پژوهشگر کرمانشاهی است در چهار فصل نوشته و تنظیم شده و ویرایش علمی آن به پایان رسید.

وی تصریح کرد:ادبیات کودک و نوجوان همیشه از اهمیت ویژه و شاخصی برخوردار بوده، زیرا مقدمات ورود جامعه ی هدف به ادبیات بزرگسال از منظر محتوایی و زیربنایی را تعریف می کند. ادبیات کودک و نوجوان، برای سرگرمی همراه با آرامش و انتقال مفاهیم اخلاقی و انسانی به جوامع هدف مهم، مؤثر و کارآمد بوده است.کودکان و نوجوانان به واسطه مطالعه ی کتاب‌های متناسب با توان ذهنی و گروه سنی خود، درس زندگی می آموزند و با بهره‌گیری از اندیشه‌های مستتر در متن (نظم و نثر) شیوه‌های برخورد با مشکلات و سختی ها را در زندگی یاد می گیرند و با همزادپنداری با شخصیت های موجود در متون، تلاش می‌کنند نکات مثبت و آموزنده را بیاموزند، زیرا یکی از مهمترین کارکردهای ادبیات کودک و نوجوان، بُعد تربیتی و تعلیمی آن است.
وی با اشاره به ضرورت نقد و بررسی به عنوان یک علم کارآمد تصریح کرد:امروزه تحلیل، بررسی،نقد و واکاوی به عنوان یک علم جدی تلقی می‌شود و منتقدان و پژوهشگران با بهره‌گیری از دانش علمی و تجربی و آموزه های مختلف و هم چنین بهره مندی از دانش فردی می توانند سیر و مسیر افراد در حوزه های تخصصی را تحلیل، واکاوی و حتی آسیب شناسی و در نهایت به اظهارنظر و ارائه ی راهکارهای تخصصی بپردازند.

وی ادامه داد:«علی‌اشرف درویشیان» نویسنده‌ای است که در دو حوزه ی ادبیات کودک و نوجوان و بزرگسال تلاش های مستمر و مؤثر داشته و از ابتدای دهه ی پنجاه تا زمان مرگ (آبان 96) هرگز دست از نوشتن و پژوهش در این دو حوزه برنداشته است. کتاب های متعدد او مؤید این ادعاست و مضامین کتاب هایش، بر اعتراض به فاصله های طبقاتی، فقر، جهالت، گرسنگی، بی سوادی، ظلم و ستم، خفقان و استبداد، آزادی و دموکراسی، ناامیدی، درد و زخم، تلاش برای دانایی کودکان و نوجوانان و آگاهی بخشی عمومی و… استوار بوده است.

وی با اشاره به آخرین کتاب منتشرشده ی درویشیان در حوزه کودک و نوجوان ادامه داد:«مورچه های ندانم کار» آخرین اثر منتشرشده ی ایشان در سال ۹۶ ، توسط نشر «شهر قلم» است. انتشار این کتاب نشان از استمرار فعالیت او در ادبیات کودک و نوجوان در حدود نیم قرن دارد و می‌تواند بهانه‌ای جدی برای بررسی و تحلیل سیرآثارش در ادبیات کودک ونوجوان از سال 1357(تاریخ نگارش نخستین اثر در سال 1348) تا سال ۱۳۹۶ باشد. بر این اساس «بررسی و تحلیل سیر آثار ادبیات کودک و نوجوان علی اشرف درویشیان» می تواند آشکار کننده‌ی زوایای پنهان نویسندگی او چون: تکنیک نویسندگی، قالب و مضامین، توجه‌ به آفرینش‌های ادبی، توجه یا عدم توجه به تمایلات بزرگسالانه‌ و… به مخاطبان ‌باشد.

وی با اشاره به سوابق و پیشینه‌ی تحقیق و پژوهش در این خصوص افزود:حوزه ی ادبی، نگارشی و پژوهشی علی اشرف درویشیان گسترده است و در این حوزه ها یادداشت هایی پراکنده در راستای بررسی آثار ادبیات کودک و نوجوان و بزرگسال و نیز مباحث اجتماعی، شخصیتی، فرهنگی، سیاسی، در رسانه ها و نشریات و… پرداخته‌ و منتشرشده، اما تاکنون کتابی مستقل در این حوزه چاپ و منتشرنشده و تنها دو کتاب:(نگاهی به آثار درویشیان)نوشته (گلباخی) [منصور یاقوتی] تهران: انتشارات کار، خرداد ۱۳۵۹که یاقوتی در این کتاب ۳۵ صفحه ای به بررسی و نقد کتاب های: «فصل نان»،«کی بر می گردی داداش جان؟» و«آتش در کتابخانه‌ی بچه ها» از نظر فرم و تکنیک های نوشتن رفتاری و شخصیتی وی پرداخته است. کتاب دیگر (آثار درویشیان در بوته نقد) نوشته ی : جعفر کازرونی است که در این کتاب در دو بخش به معرفی تک‌تک داستان‌های منتشرشده از مجموعه های مختلف و بخش دوم، نقد و بررسی رمان «سال های ابری» (در چهار جلد) پرداخته است. ضمن آن که چند عنوان مقاله و پایان نامه در همین راستا نوشته شده است.

نویسنده مجموعه داستان «کولبران نان و رنج» ادامه داد: رنگینه (قصه برای کودکان) انتشارات نگاه، گل طلا و کِلاش قرمز، انتشارات شبگیر، چاپ دوم 1357، ابرسیاه هزار چشم، انتشارات شبگیر، چاپ اول، 1357،روزنامه ی دیواری مدرسه ی ما (نشر شبگیر)، کی برمی گردی داداش جان؟(نشر نگاه)،آتش در کتابخانه ی ما (نشرنگاه)، مورچه های ندانم کار (نشر شهر قلم/1396) کتاب ها و آثار چاپ شده ی درویشیان در حوزه ی ادبیات کودک و نوجوان است.

وی با اشاره به سابقه ی نگارش آثار ادبیات کودک و نوجوان توسط درویشیان تصریح کرد:تاریخ نگارش داستان های: «ابرسیاه هزارچشم» و «گل طلا و کلاش قرمز» سال 1348 قید کرده و «رنگینه» را هم سال 1353 نوشته، درست در همان ابتدای آغاز نگارش، برای مخاطبان کودک و نوجوان هم دغدغه داشته است.

به گفته ی حاتمی این کتاب در 4 فصل و در 190 صفحه نوشته شده که برای انتشار و سرمایه گذاری در اختیار یکی از ناشران تهرانی قرار داده شده است.
از این نویسنده تاکنون بیش از 60 عنوان کتاب در دو ادبیات کودک و نوجوان و بزرگسال چاپ و منتشر شده است.

منبع: سایت بلوط

یادداشتی در خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)

یادداشت مهمان/مرتضی حاتمی

شکرالله ابراهیمی صحنه؛ مردی با اندیشه‌هایی آفتابی

شکرالله ابراهیمی صحنه؛ مردی با اندیشه‌هایی آفتابی

خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)مرتضی‌ حاتمی: «صدایش، خاص خودش بود. قیافه‌‌ای لاغر داشت و یقه‌ی پیراهنش را تا دکمه آخر می‌بست. با دوچرخه‌ی ۲۸ قدیمی که کمک دو شاخ داشت،مجله و روزنامه را در دو طرف خورجین رنگ و رو رفته ی دوچرخه‌اش می‌گذاشت و با همان صدای خاص داد می‌زد:

- «سلام» و سلام... تو بگو سلام!

و از کنار آدم‌هایی که با صدایش آشنا بودند، می‌گذشت و مجله‌ها و روزنامه‌هایش را می‌فروخت...گاه کت و شلواری راه راه می‌پوشید و با همان صدای خاص داد می‌زد...

آن روزها در دهه‌‌های شصت و هفتاد، دو مجله‌ی پر تیراژ و قدیمی «جوانان امروز» و «اطلاعات هفتگی» (از مجموعه مجلات مؤسسه اطلاعات) فارغ از رقابتی دیرین در رفاقتی شیرین، خوانندگان و طرفداران زیادی داشتند و من مشتری دائمی این دو مجله بودم و اغلب داستان‌ها و نوشته‌هایم در آن مجله‌ها و هفته‌نامه‌های «صفیرغرب» و «باختر» (چاپ هر دو در کرمانشاه) منتشرمی‌شد. برادرم محمد عاشق «کیهان ورزشی» بود و آن را هر هفته تهیه می‌کرد و با هم، انبوهی از مجلات مختلف را آرشیو می‌کردیم.

بیشتر سه‌شنبه‌های دهه شصت را با مجله‌ هفتگی «کیهان بچه‌ها» سپری می‌کردم. مجله‌ای که تمام رؤیاهایم بود. یک هفته انتظار می‌کشیدم تا مجله از راه برسد. ۵ تومان به عموحیدر می‌دادم و مجله را می‌خریدم وقتی به خانه می‌رسیدم، بیشتر صفحاتش را در مسیر خوانده بودم! هنوز فتورمان «تک‌بال» و نوشته‌های زنده یاد «امیرحسین فردی» و «حسین فتاحی» و شعرهای «مصطفی رحماندوست»، «جعفر ابراهیمی» و «شکوه قاسم‌نیا» در ذهنم مانده. آرشیوی بزرگ از کیهان بچه‌ها کف اتاق پهن و با لذت و اشتیاق به آن‌ها نگاه می‌کردم و به بچه‌های کوچه امانت می‌دادم.

کیوسک‌ کوچک روزنامه‌‌فروشی عموحیدر، با اداره «دارایی» خیابان شهرداری (کاشانی) صحنه، تنها پیاده‌رویی فاصله داشت. عینکی ته استکانی بر چشم می‌زد و ریشی بور و انبوه داشت. نماینده‌ی فروش و توزیع مجلات و روزنامه‌های مؤسسه‌ی کیهان بود. مردی میانسال و پسرانش که روی دیوار اداره دارایی، تابلوها و پوسترهایی زیبا به‌صورت نمایشگاه پخش می‌کرد و می‌فروخت، من را می‌شناختند.

«شکرالله ابراهیمیِ‌صحنه» از نخستین روزنامه‌فروشان و خبرنگاران «صحنه» بود که سال‌ها به این شغل کم درآمد و پُرخطر و حساس مشغول بود. قبل از او «احمد سیم چی» (نخستین خبرنگار رسمی روزنامه اطلاعات)و سپس «رمضان حق پناه» و «رحمن نیکرو» فعالیت های رسانه ای و توزیع روزنامه و مجلات در سطح شهرستان صحنه را بر عهده داشتند.

او از خانواده‌ای اصیل بود و زندگی‌ای شرافتمند و با آبرو داشت و از سال 1347 مجلات و روزنامه‌های مؤسسات اطلاعات و کیهان را به مخاطبان عرضه می‌کرد. مردی لاغر اندام و با صدایی خاص که نقشی پررنگ در اطلاع‌رسانی و انتشار اخبار و توزیع روزنامه‌ها و مجلات داشت. همه او را می‌شناختند و برایش احترام قائل بودند. او سا‌ل‌ها در این عرصه‌ی مهم و مؤثر، تلاش کرد، بی آنکه روز خبرنگاری را به چشم ببیند و کسی این روز را به او تبریک بگوید.

البته روز خبرنگار عنوانی تازه در تقویم است و او سال های سال، بدون توجه به تقویم، هر روزش؛ روز نگارش و تنظیم خبر و توزیع روزنامه و مجله بود، مداوم و مستمر و بی‌وقفه و بی‌چشمداشت. او سال‌ها در حوزه‌ی رسانه‌ی مکتوب تلاش‌ کرد، انرژی گذاشت و شبانه‌روز زحمت کشید، بی‌آنکه تصویر و عکسی از خودش منتشر کند.

او سال‌ها از پشت دوربین قدیمی روسی، عکس‌های سیاه و سفید در حافظه‌ کاغذها و صفحات روزنامه‌ها ثبت کرد، بی‌آنکه کسی تصویرش را در صفحه‌ای از روزنامه‌ای ببیند و ثبت کند. او سال‌ها برای بالندگی و تعالی دانش و بینش و اندیشه‌های مردم هنرمند و خوش‌ فرهنگ «صحنه» تلاش کرد و زحمت کشید. خیلی از افراد را به واسطه‌ قدرت رسانه‌ایش مطرح و اخبار و مشکلات و حوادث شهر را در روزنامه‌ها و مجلات منتشر کرد. زنده بودن مطبوعات در این شهر تاریخی و فرهنگی و هنری، به تلاش‌های تاریخی او مدیون است، اما... کسی از دردها و غم‌ها و غصه‌هایش با خبر نشد. پای درددل و حرف‌هایش ننشست و مهربانانه هم کلامش نشد. کسی از زحمات و تلاش‌های فرهنگی و رسانه‌ایش آگاه نشد و از او به خاطر این زحمات تقدیر نکرد. کسی بر زخم‌های کاری زندگی‌اش، مرهمی نگذاشت. کسی با نگاهی از سر دلسوزی و تقدیر، او را سپاس نگفت. هیچ‌کس «غم نان» او را ندید، اما او همچنان عزتمند و با شرف زندگی کرد. کسی ندانست که آیا حقوقی ثابت داشت و دردهایش را اداره‌ای، بیمه کرده بود و...

و عاقبت این صدا و قیافه‌ی نوستالژیک، در میان هیاهوی اخبار رسانه‌ها و خبرگزاری‌ها؛ در پارادوکسی عجیب و بهت‌انگیز، صفحه‌ آخر روزنامه عمرش بدون چاپ پیام تسلیتی، برای همیشه بسته شد... مردی که بعد از فوتش، کانکس بزرگ کنار «پارک معلم» که دفتر کارش بود، مدت‌ها محل جولان افراد کنجکاوی بود که کتاب‌ها و مجلات و روزنامه‌های قدیمی‌اش را بر می‌داشتند و کسی متوجه نشد که در این کانکس رنگ و رو رفته، مردی با اندیشه‌هایی آفتابی حضور داشت و بی‌توقع و در اخلاصی زیبا، برای دانایی و آگاهی مردم شهرش تلاش می‌کرد و فریاد و درد می‌کشید.

در روز خبرنگار، همه به این بزرگواران عرصه‌ی اطلاع‌رسانی تبریک می‌گویند و مقام‌شان را ارج می‌نهند...کاری شایسته و ارزنده. باز همان داستانک تکراری؛ «کاش قدردانی و قدرشناسی در زمان حیات افراد اتفاق می‌افتاد...» اگر او الان زنده بود، می‌شد به‌عنوان «پدر روزنامه‌نگاری و خبرنگاری شهرستان صحنه» از او تقدیر کرد و مقام عالی‌اش را ستود و از او به خاطر چند دهه تلاش بی‌وقفه و شرافتمند، تشکر کرد.

مسئولان فرهنگی این شهر می‌توانند سردیس این خبرنگار فقید و پیشکسوت را در یکی از میادین نصب کنند و فرهنگ تقدیر و قدرشناسی از بزرگان را اجرایی و تثبیت کنند.

(خانه‌ مطبوعات استان کرمانشاه) می‌تواند هر سال از این چهره و سایر چهره‌های پیشکسوت خبر و رسانه و مطبوعات به گونه‌ای شایسته تقدیر کند. هم‌اکنون نبض روزنامه‌ها و مجلات کاغذی همچنان در این شهر می‌زند. خداروشکر! می‌بایست از تلاش‌ها و زحمات مؤثر فرشید سمیعیان، برادران گراوندی (نادر و ناصر) بهروز حق‌پناه، احمد حاتمی و پسران، سیدقاسم و سیدفردین ارژنگ صحنه، فریاد شیری، رسول سوسنی و دیگران درعرصه رسانه‌های مکتوب غافل نشدو به احترام همه روزنامه‌نگاران آزاداندیش که قلب‌شان برای بالندگی و تعالی مردمان سرزمین‌مان عاشقانه می‌تپد، تمام‌قد بلند شد و دست زد...»