هفت سین عشق ....

کاش سبزه سفره ، دلم را سبز میکرد

کاش نگاه منتظر را کوتاه می کرد 

کاش سبزه قدمهایش می شد

ای کاش هفت سین سفره من

سین سعادت

سین سپیدار

سین سرآغاز

سین سلام می داشت

ای کاش بجای تنگ آب و ماهی قرمز

دلم دریایی می شد و ماهی عشقم در آن رها می گشت

ای کاش بجای رنگهای سفره

دلم یکرنگ می شد

ای کاش بجای شهد شیرینی

زندگی شیرینی می شد

وقتی تو می آمدی و بر سر سفر دلمان

با تو هفت سینش را کامل می کردیم

و تو می آمدی و بهاری بر دلهایمان می گذشت

و تو می آمدی و شیرینی لبخند تلخ نبودنت را شیرین می کردی

و ما در سایه عشق تو دست به قرآن می بردیم

و با نگاه مهربان تو فال قرآن می گرفتیم

و سوره معرفت را می خواندیم

و سال تازه دلمان را آغاز می کردیم 

الهی به امید ظهور ...



سالهاست که دل به تنگی بازار رسید


ادامه نوشته

سلام

باز اومدم ولی چه کنم هر وقت دلم میگیره میام

ادامه نوشته

سلام آقا ...

سلام آقا

سلامی که شاید جوابش علیک باشد

سلام آقااا

دوباره باز دستم بر صفحه دلم لرزید و خطوطی را رسم کرد

که نمی فهمم چه می نویسد

کاش می شد حرف دل را با دست نوشت

ولی چه کنم که حرف دل را فقط دل می تواند رسم کند

خدا کند دلم لیاقت چشمان تو را داشته باشد

که نظر کنی و بفهمی چه در نگار دلم می گذرد

باز هم سلام آقااا

سلامی به بزرگی خورشید بر آستان خورشید عالم تاب

و سلامی به پهنه دلهای بیکران

این همه سلام برای این است که می دانم

جواب سلام واجب است

و تو جواب سلامم را خواهی داد

....

صبح صادق ...

سالروز خلافت حضرت مهدی بر تمام شیعیان مبارک باد


آمد صبح صادق و دنیا عوض شده

 

آمد طلوع حکومتت باز هم نیامدی

 

سالها دل در انتظار عشق مانده است نیامدی

 

سیاهی چشمم سفید شد نیامدی

 

انگار روزها میگذرد اما

 

تو باز هم سالهاست که نیامدی

 

هر قطره اشکم به دریا رسید

 

از دوری تو ؛ باز هم نیامدی

 

کاش میشد لحظه ای انتظار کشید

 

اما چه سود که بعد انتظار هم نیامدی

 

یا من منتظر نیستم یا انتظار نیست مرا

 

چون هر چه منتظر ماندم باز هم نیامدی

 

عشق در زمین مرد خبر نیست هنوز

 

از انسان عاشق و باز هم نیامدی

 

شاید دلم سیاه گشته و چشمان من کور

 

تو آمدی و من نیامدم هنوز ...

 

****دلنوشته خودم ****

جمعه های انتظار ...

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...



سید حمیدرضا برقعی

خانه دل ...

دوباره مرغ دلم پر گرفته است

رفته از درون بیرون نهان شده است

هر کس که دید کنایه ای زدش

گفتا مگر خانه دل چه بوده است

که تو آنجا را به رهگذر عابران داده ای

مگر دل خانه ی امن خدا نبود ؟

دل خانه ای نبود که ارزان فروشی اش

قفل در بسته دلت را به دست غیر مده

هر خانه بی قفل مسیر چپاول است

بردند ز خانه دل هر چه بود در آن

نماد بجز یادگار قاب خالی زمان

وقتی رسیدم به دل که دیر بود

اما ستون خانه هنوز استوار بود

گفتم خدایا از دلم مرو

شاید که جای ماندنت نبود

اما این بار هم ببخش مرا

آری نبوده ام نگهدار امانتت

اما ...

دوستدار امانتت بود ه ام 

باشد که روز دگر

بر این خانه دل نظر کنی

شاید که پیدا کنم امانتت ...


زمین بی آسمان ...

آسمان رنگ خداست 

رنگ عشق و نور کرباست

کربلا آبی و سرخ و سبز بود

آبی از عشق

سبز از خرمی دلها بود

سرخ از خون خدا بر شمشیر 

از زمین بر آسمان نجوا برفت

این چه روزیست

که خورشید زمان

رنگ خونین جفا بگرفته بود

آسمانی در زمین افتاده بود

اسمانی سرخ از خون خدا

گشت بر روی نی خورشید و ماه

بر زمین نور خدا دیگر نبود

آسمانی بر زمین دیگر نبود

هر چه بود گوشواره ای در گوش نبود

چشمها را بسته بودن ناکسان

رویشان را بسته بودند بی کسان

می زدند هر کودک و پیر و جوان 

رحم بر بسته بود از قلبشان

می زدن سیلی به گوش هر یتیم

می کشیدند گوشواره از روی کین

خندهای بغض و کین در دل بود

هر کسی را چشم طمع در دل بود

تا نباشد انگشت با انگشتری

بر زمین روح خدا افتاده بود

زیر پا جان زهرا افتاده بود

هر که را دیدم به اینجا آمدست

با دل کنین ، سنگ و نیزه آمدست

سنگها بر رخ مولا نشست

سینه پیدا شد نیزه بر قلبش نشست

گشت خونین صورت خورشید ما

ریخت باران از زمین بر آسمان

آسمان خونین از خون خدا

آمد آن لحظه ندای آسمان

هل من ناصر ینصر کجاست ...

چرا نمی پرسیم ... ؟


باز از آسمان بوی عطری به مشام می رسد

گویی گلستانی در راهست

گویی چکاوکی برای نغمه خواندن می آید

چرا حق در غدیر ماند

چرا ناحق لباس حق پوشید

گویی گوشها نمی شنید

گویی چشمها نمی دید

آری زمانه تکرار می شود

غدیر بازخوانی می شود 

حجت خدا غریب می شود

همه می گویند چرا علی در غدیر جا ماند

چرا علی فراموش شد

چرا کوفیان حرف رسولشان را به پستو های خانه شان بردن

چرا ...

ولی نمی پرسیم چرا مهدی در زمان غریب مانده

چرا نمی پرسیم عهد ندبه هایمان کجا رفته

چرا نمی پرسیم عهد توسل هایمان چه شده

چرا نمی پرسیم اشکهای حجت خدا از چیست

چرا نمی پرسیم غربت حجت خدا در چیست

دوباره غدیر تکرار می شود

دوباره دست حق در آسمان تنها می ماند

دوباره دستهای آلوده گردن حق را می زند

دوباره قلبها سنگ می شود

مرا ببخش که قلبی سنگ دارم

مرا ببخش که گوشی ناشنوا دارم

مرا ببخش که چشمی کور دارم

و حرصی زیاد در گناه دارم

مرا ببخش ...



صدايم كن...


صدایم کن

صدایت عاشقانست

صدای تو صدای رود جاریست

صدای تو نفسهای زمانی است

صدای تو عبور لحظه هایست

که ذره ذره از ابر جاريست

صدای تو غروب چشمها نیست

صدای تو طلوع قلبهایست

كه خاموش از نواي بي نوايست

صدايم كن

مگر باز گردم

صدايم كن

مگر بيدار گردم 

صدايم كن

مگر ...