من شاهد نابودی دنیای منم
زبانم را غلاف میکنم
دستهایم را هم همین طور
اصلا تمام اجزایم را
حتی روحم را
آن هم جزیی از من است
آشفته است
پرواز را بلد است اما مقصد را نمی داند
هنوز نمیداند چه می خواهد
این سو و آن سو می پرد
باید ببندمش
برای آزادی زود است
شاید حبس ابد نیاز باشد
واژه ها می چرخند
می خواهم بگویمشان
نمیگویم
من حرف زدن نمیدانم
من هیچی نمیدانم
خودم را نمیبخشم
ولی خدایا روی رحمانیتت بسیار حساب کرده ام
امیدوارم
شاید دیگرفقط به تو
ببخش که سخت محتاجم
من پر از بن بستم
و همچنان پر از تناقض
پر از انکار
با خودم راحت نیستم، درگیرم
زخمهای این درگیری عمیق شده اند
نمک بپاشید
لبخند بزنید
پوزخندی لطفا
بدون پوزخند ترکم نکنید
رفتارهای احمقانه ام را ببینید
من به درد این زخمها نیاز دارم
درد می کشم
تا یادم بماند
تا یاد بگیرم
من پر از استرس ندانستنم
گیجم منگم
کار از کار گذشته
ولی انگار عادتم شده
باید دیر بشود که جدی بگیرم
"من شاهد نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم"