من شاهد نابودی دنیای منم

زبانم را غلاف میکنم

دستهایم را هم همین طور

اصلا تمام اجزایم را

حتی روحم را

آن هم جزیی از من است

آشفته است

پرواز را بلد است اما مقصد را نمی داند

هنوز نمیداند چه می خواهد

این سو و آن سو می پرد

باید ببندمش

برای آزادی زود است

شاید حبس ابد نیاز باشد

واژه ها می چرخند

می خواهم بگویمشان

نمیگویم

من حرف زدن نمیدانم

من هیچی نمیدانم

خودم را نمیبخشم

ولی خدایا روی رحمانیتت بسیار حساب کرده ام

امیدوارم

شاید دیگرفقط به تو

 ببخش که سخت محتاجم

من پر از بن بستم

و همچنان پر از تناقض

پر از انکار

با خودم راحت نیستم، درگیرم

زخمهای این درگیری عمیق شده اند

نمک بپاشید

لبخند بزنید

پوزخندی لطفا

بدون پوزخند ترکم نکنید

رفتارهای احمقانه ام را ببینید

من به درد این زخمها نیاز دارم

درد می کشم

تا یادم بماند

تا یاد بگیرم

من پر از استرس ندانستنم

گیجم منگم

کار از کار گذشته

ولی انگار عادتم شده

باید دیر بشود که جدی بگیرم

"من شاهد نابودی دنیای منم

باید بروم دست به کاری بزنم"

مرگ گاهی...


زن همسایه مرد.

دختر در کوچه به دنبال آمبولانس می دوید

از راننده خواهش می کرد نبرنش

التماس میکرد

راننده را قدرتی می دید که می توانست مادرش را برگرداند

دختر حالش خوب نبود

وگرنه می دانست مادر رفته است

برای همیشه و با خواست قدرتی مافوق

آمبولانس از کوچه خارج شد

دختر روی زمین گریه می کرد، جیغ میزد

و همچنان التماس می کرد و می خواست که مادر را نبرند

خواسته های ما گاهی همین گونه اند

انگار حال هیچ کداممان خوش نیست

حال من که خوب نیست

حالی نه از جنس دختر همسایه

اما با نتیجه ای مشابه

نمیدانم این اشکها ترجمان نفهمیست یا فهمیدن

هر دو درد دارد

کجا میروم؟

نمیدانم

زن همسایه مرد

مرگ گاهی به اندازه فاصله یک دیوار به ما نزدیک است

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

اینجا شب است

از آن شبها که خیلی تاریکند

سیل افکار خفه ام می کنند

دست و پا می زنم بین اتفاقهای گذشته و اتفاقهای آینده

نا امید شده ام

چراغها را خاموش کرده ام

می خواهم از تاثیر اشیا چشمپوشی کنم

تنها یک شعله آبی دیده می شود

و نور این صفحه

و صدای بی نظیری که می گوید:

اذا الشمس کورت...

گوش می کنم

دو بار

سه بار

...

من از خودم ناامید شده ام ولی...

بی شک روزی تعادل برقرار خواهد شد

می دانم تمام این روزها هستی

و حساب همه چیز دستت هست

میدانم دورادور حواست هست

این همه امید به تو برایم معادلی ندارد

باز هم گوش می کنم

فاین تذهبون؟....

نمی روم ، هستم

کنارت تا همیشه

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

احسان تو را شــمار نتوانم کرد



برای او


آدمهایی هستند که امضا دارند

پای هر کارشان امضا میکنند

میدانی در هر شرائطی که باشند فقط یک جور رفتار می کنند

هیچ چیز تغییرشان نمیدهد

پایدارند و استوار

و محکم پای عقایدشان می مانند

آنهایی که خودشان توجیه شده اند ولی نیازی به توجیه دیگران ندارند

آنهایی که هنوز خوبند ، خیلی خوب

آنقدر خوب که خیلی از بدیها به فکرشان هم نمیرسد

و همچنان پاک پاک به دور از آلودگی ها از زندگی لذت می برند

آنهایی که پیش خدا آبرو دارند 

و می شود واسطه شان کرد

خوشحالم برای داشتن یکی از آنها

و سخت نیازمند همراهی اش

من زاده پاییزم

تولدم به زمستان نزدیک است

بعد از هر آمدنم هوا سرد می شود

 ولی کمی که بگذرد ، بهار می آید و تابستان

و گرمایش تمام یخها را ذوب می کند

تمام آغاز هایم سرد بوده اند

بی روح، بی برگ ولی پر رنگ

من زاده پاییزم

برایم از خشکی نگویید

مرا از ریختن برگها نترسانید

من با صدای خرد شدن اجزایم شروع می شوم

و دوباره شکل می گیرم

روزهای گرم را خواهیم دید

 ایمان بیاوریم به تغییر فصلها

 

دل خوشیها کم نیست

هر چقدر می خواهید دروغ بگویید

خیانت کنید

تهمت بزنید

توهین کنید

نامرد باشید

اصلا اگر دوست دارید بدون دلیل بجنگیم، من آماده ام

می جنگم، با شما، با همه زندگی ولی نمی بازم

باز هم دروغ بگویید

می خواهم همه چیز عادی باشد

در شرایط عادی ، کوچکترین هیجانی سورپرایزم می کند

من دلخوشم به اندکی صداقت

و آدمهای کمی که همیشه هستند

وقتی همه چیز عادیست من با لبخندی دلم خوش می شود

.

.

.

دل خوشیها کم نیست

دختر بدی شده ام .بد مطلق

خوبی هایم ته کشیدند

کم بودند، کم کم مصرفشان کردم ولی بازهم کفاف نداد

دیگر هیچ حرف قابل عرضی ندارم

خدایا آفرینشم را از ابتدا شروع کن

چیزی که من الان می بینم تبارک الله ... ندارد


چشمان کاملا باز

برای بار دوم هم بخشیدم

ولی اینبار اگر تکرار شود همه امیدم را از دست می دهم

دیگر هیچ ادعایی نخواهم داشت

و هر چه که هستم را به همه می گویم

برای جبران بی دقتیهایم از تنها چیزی که دارم مایه می گذارم

تمام وقتم برای اشتباهاتم هدر رفت

تا فهمیدم دنیا پر از لکه های سیاهست

و این سیاهی ها را باید دید

چشمهایم را نمی بندم

حتی اگر با چشمان باز هم چیزی جز تاریکی نصیبم نشود

واقعیت را به خواب ترجیح میدهم

شاید خوابها تعبیری به مراتب تلخ تر از واقعیت داشته باشند

من با چشمان کاملا باز زل می زنم به این لکه های سیاه

و باور می کنم دنیا همینی است که نمی خواهیم قبول کنیم


طعم تلخ این روزها


هیچ چیز قشنگ نیست

حتی صدای باران و تماشای دریا

قشنگی زندگی آرامشی است که وقت نگاه کردن به زشتیها حس می کنیم

و از اینکه آنها متعلق به ما نیستند

لبخند می زنیم

ولی حالا هیچ چیز قشنگ نیست

شاید فرصت تمام شده

انگار وقت رفتن است

این همه زشتی بهانه ای برای ماندن نمی گذارد


یک سوء تفاهم ساده


چقدر جالب

آدمها دچار سوء تفاهم می شوند

به آن بال و پر میدهند

بزرگش می کنند

بر اساس آن فکر می کنند، تصمیم می گیرند، عمل می کنند

و قدمهای مهم زندگیشان را برمی دارند

سالها بعد به نقطه ای میرسند

که پر است از سوال بی جواب

و آدمی مستاصل که برای فرار از مسئولیت، همه چیز را به گردن قضا و قدر انداخته

و شک می کند به مفهوم عدالت

و دوباره سوء تفاهمی جدید

این چرخه ادامه دارد

تا لحظه مرگ

گاهی قضاوتهایمان به قیمت همه زندگیمان تمام می شود