هر دم به گوش می رسد آوای زنگ قافله ،
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله .
حلول ماه محرم ،
ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد .
التماس دعا
خــدایـا چــه بـی حســـاب بــر مـا بخشیـدی
و مـا...
و مــا چه حسـابگـــرانه تسبیحـت میکنیــــــم..!!!
کاش از شمــارش دانه هــــای تسبیـح دسـت بر داریــــم
و فقــط یک بـار
فقــط یک بار بــی حسـاب تــو را بخوانیــم
..............................
كوچه بي انتها
از يك محله به يك مدرسه مي رفتند
اما با دو مسير متفاوت .
هر چه دوستش اصرار مي كرد بيا از همين كوچه برويم ،
قبول نمي كرد .
مي گفت :
اين كوچه پر از دختره ،من نميام .
معلوم نيست اين كوچه به كجا ختم مي شه . !
شهيد علي صياد شيرازي
عصر غربت لاله
(بسمه رب الشهداء و الصديقين)
عصر غربت لاله هاست ، اینجا کسی دیگر از شهیدان نمی گوید
از آنان که تلاطمی هستند در این دنیای سرد و سکوت
ما بعد از شما هیچ نکردیم ، چفیه هایتان را به دست فراموشی سپردیم
و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم .
پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است .
کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود و دیگر کسی نیست
که در وصف گلهای لاله شاعرانه ترین احساسش را بسراید
و بگوید چرا آلاله آنقدر سرخ است
چرا کسی نپرسید مزار باکری کجاست ؟؟؟
چرا وقتی گفتیم : یک گردان که همگی سربند یا حسین ( ع ) بسته بودند
شهید شدند کسی تعجب نکرد
چرا وقتی گفتند : تنی معبر عبور دیگران از میدان مین شد
شانه ای نلرزید
چرا نمی دانیم شیمایی چیست و زخم شیمیایی چقدر دردناک است
و چطورمی شود یک عمر با درد زیست
نمی دانم که چرا کسی نپرسید چگونه خدا خرمشهر را آزاد کرد !!!!
ای شهيدان ما بعد از شما هیچ نکردیم
آن ندای یاحسین ( ع ) که ما را به کربلا نزدیک و نزدیکتر می کرد
دیگر بگوش نمی رسد .
یادتان هست که گفتید
سرخی خونمان را به سیاهی چادرتان به امانت می دهیم .
ما امانت دار خوبی نبودیم و خونتان را فرش راه رهگذاران کردیم .
یادتان هست هنگامی که گفتید :
رفتیم تا آسمانی شویم و شما بمانید
و بگویید که بر یاران خمینی ( ره ) چه گذشت
آری بسیجیان و شهیدان زنده امروز ما
می دانم که از آن روزی که تمام شهیدان را بدرقه کردید
و برگشتید دلهایتان را در سنگرها جا گذاشتید
می دانم که هنوز هم دلهایتان هوای خاکریزهای جنوب را می کند
و می دانم که دیگر کسی از بسیج نمی گوید
ولی بدانید که تا شما هستید ما می توانیم از همت بشنویم
و از خاطرات حسین خرازی لذت ببریم
تا شما هستید میدانم که رهبر تنها نیست
و تا شما هستید تنها عشق تنها میاندار این عرصه است ...
ما ماندیم تا امروز از آنان بگوییم
و فریاد برآوریم « ما از این گردنه آسان نگذشتیم ای قوم »
ما ماندیم که نه یک هفته بلکه سالهای سال از آنان بگوییم .
چرا که خون آنان است که می تپد .
و یادمان نرود که اگر امروز در آسایش زندگی می کنیم مدیون آنانیم .
مدیون حماسه هایی که آنان آفریدند .
یادمان نرود که ما هنوز باید جواب بدهیم که :
بعد از شهدا چه کردیم . بعد از شهدا چه کردیم ...
((نقل از وبلاگ يك دوست ))
لاله های آسمانی
نزديک ظهر بود . از شناسايي بر مي گشتيم .
از ديشب تا حالا چشم روي هم نگذاشته بوديم .
آن قدر خسته بوديم که نمي توانستيم پا از پا برداريم ؛
کاسه زانوهامان خيلي درد مي کرد . ...
طرف شني جاده شروع کرد به نماز خواندن . صبر کردم تا نمازش تمام شد .
گفتم « زمين اين طرف چمنيه ، بيا اين جا نماز بخوان .» گفت
« اون جا زمين کسيه ، شايد راضي نباشه »
................
بیاد اعجوبه دفاع مقدس حسن باقری (غلامحسین افشردی )
نيت عاشقانه
روزي از «رضا» پرسيدم :
تا به حال چند بار مجروح شده اي ؟
تبسمي كرد و گفت : يازده بار !
و اگر خدا بخواهد به نيت دوازده امام ، در مرتبه ي دوازدهم شهيد مي شوم .
او همان طور كه وعده داده بود ،
مدتي بعد در منطقه ي «شرهاني» به
وسيله ي تركش خمپاره راه جاودانگي را در پيش گرفت .
رضا چراغی فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله صلی الله علیه و آله
پی نوشت
از دوستهای خوبم می خواهم برام دعا کنند با تمام وجود که ....
السلام عليك ايتها االصديقه الشهيده
يا صاحب الزمان
در اندوه مصيبت مادر شهيده ات سوگواريم و دست به دعا بر داشته ايم
اللهم عجل لوليك الفرج
درس بندگی
بزرگترین خواهش من این است که بعد از مردن من
به من شهید نگوئید شاید تعجب کنید !
ولی تعجبی ندارد .
من خود رالایق نمی دانم
که نام پر ارزش شهید بر من نامگذاری شود .
شهید عباس صفری
پی نوشت :
قابل توجه اونایی که مثل من گناه کار تا یه کاری می کنن .
خودشون رو بهترین می دونن
با وضو وارد شويد
« دوكوهه » آخرين ايستگاه قطار بود ؛
بچه ها از همين جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام ميشدند .
دوكوهه نام آشناي همه رزمندههاست .
ردپاي همه شهيدان را ميتواني توي دوكوهه پيدا كني .
دوكوهه پادگاني نزديك انديمشك و متعلق به ارتش كه زمان جنگ ،
بخش جنوبي آن سهم سپاه شد
اين ساختمانهاي خالي هر كدام حكايتي هستند براي خودشان .
گوش ات را روي ديوار هر كدام كه بگذاري ، صدايي ميشنوي .
صداي يكي كه روضه قاسم ميخواند ، صداي كسي كه روضه علي اكبر ... ،
اينجا ديوارها هم چون بچهها زخمي اند هنوز .
نگاه كن شايد پوكه فشنگي تو را مهمان گذشته كند ، تعجب نكن .
گاهي وقتها ، عراقيها بمبهايشان را يكراست سر همين پادگان خالي ميكردند ،
تا شايد اينجا خالي شود همه بودند .
اصفهاني ، اراكي ، همداني ، خراساني همه لهجهاي صبحها ورزش صبحگاهي داشتند ؛
يك ، دو ، سه ... شهيد !
تابلوي تيپها و گردانها را هنوز برنداشته اند ،
خوش سليقگي كرده اند تا تو بروي و بخواني :
حمزه ، كميل ، ميثم ، سلمان ، مالك ، عمار ، ابوذر ...
........................
اینا رو گفتم که اگه مهمان ویژه شهدا شدی و پرواز کردی
به دیار عشق و عاشقی
منو هم دعا کنی
یادتون نره
التماس دعا ..
عاشقان
خدايا خجالت مي كشم كه در روز قيامت سرور شهيدان بدنش پاره پاره باشد و من سالم باشم .
بار پروردگارا از تو مي خواهم هر زمان كه صلاح دانستي شهيد شوم
ضمن اينكه به تمام مقربانت قسمت مي دهم
كه مرگ در رختخواب را نصيبم نكني ،
اگر شهادت نصيبم شد بدنم تكه تكه شود كه در صحراي محشر شرمنده نباشم .
شهيد حميد عارف
ولادت : 13 رجب
شهادت : 21 رمضان
محل شهادت : ايستگاه حسينيه عمليات رمضان
پي نوشت :
اين شهيد بزرگوار همانطور كه از خدا خواسته بود با بدن تكه تكه شده به سوي معبود شتافت .
شهيدي كه فقط سر داشت و نشاني از بدن او نبود .
....
آخرین بار که می خواست به جبهه برود ، کنار در خانه شان ایستاده بودیم .
رو کرد به من و گفت :
« وحید ! مطمئنم این دفعه شهید می شم . یه چیزی می خوام بهت بگم .
وقتی دید منتظرم ، حرفش را ادامه داد :
« بعد از شهادتم به خانواده ام بگو ، هیچ وقت از بنیاد شهید چیزی رو تقاضا نکنن ،
بگو سعی کنن تا می تونن گمنام بمونن . »
....
گفتم : داداش تو کوچک هستی نرو
گفت : نه اصلاً مخالفت نکن بگذار من بروم جبهه دوست دارم به خاطر ناموس و وطنم بروم
همراه او رفتم تا پیش در حیاط .
گفتم تو کوچکی و اسلحه به دوش گرفتن نمی توانی
گفت : نه من باید بروم شما هم مثل حضرت زینب (سلام الله عليها) باشید
راه من را ادامه دهید فقط خون شهدا را پایمال نکنید .
پی نوشت :
چند روز پیش تشییع چند شهید گمنام بودم . یه سری آدما خیلی بی تفاوت از کنار رد می شدند
یه سری با موبایلشون عکس می گرفتن
یه سری داشتن با دست به پیکر شهید که داشت رو دست مردم تشییع می شد اشاره می کردند چی میگفتن خدا می دونه ...
یه سری دیگه هم با اون وضع نا جورشون همراه پیکر ها حرکت می کردن .
آخه نمی دونم هیچ کدومشون فکر نکردن که اینا یه روزی ؟ برای چی ؟ از همه چیشون گذشتن ؟ رفتنو دیگه برنگشتن ....
اگه این روزا هر از گاهی تشییع شهید گمنامی داریم . بازم این برای ماست ولی با ز در خواب غفلتیم .
یاد این آیه افتادم : فأین تذهبون
.........
چقدر امروز توی هر کوی و برزن خون شهدا را پایمال می کنیم .
وعده شهادت
پس از اين كه به بچه ها خبر رسيد دكتر «رحيمي» شهيد شده است ،
همه ي بچه ها دعاي توسل را به ياد او خواندند .
دعا را «محمدعلي» مي خواند . وقتي به نام مقدس امام حسين (ع) رسيد ،
دعا را قطع كرد و خطاب به بچه ها گفت :
«برادرها اگر مرا نديديد حلالم كنيد ، من از همه ي شما حلاليت مي طلبم .
پس از اتمام دعا نزد او رفتم ، گفتم :
«چرا وقت دعا از همه حلاليت طلبيدي؟» گفت :
«وقتي به جبهه آمدم ، امام زمان (عج) را در خواب ديدم ، ايشان به من فرمودند :
«به زودي عملياتي شروع مي شود و تو نيز در اين عمليات شركت مي كني
و شهيد خواهي شد .
همين گونه شد ، او در همان عمليات (مسلم بن عقيل (ع)) به شهادت رسيد .
با اين كه قبل از عمليات به علت درد آپانديسيت به شدت بيمار بود
و حتي فرماندهان مي خواستند از حضور او در عمليات جلوگيري كنند ،
ولي او مي گفت :
«چرا شما مي خواهيد از شهادت من جلوگيري كنيد ؟
راوي : يكي از همرزمان نوجوان بسيجي شهيد «محمدعلي نكونام آزاد»
به بهانه سیزده آبان
محمد حسين (فهميده) سن كم ولي عقل و فكري بزرگتر از خودش داشت
يك روز مادرش به او مي گويد :
محمد حسين ، و او جواب نمي دهد و براي بار دوم و سوم نيز جواب نمي دهد
و مادرش جلو مي رود و بر شانه او مي زند مگر با تو نيستم !
چرا جواب نمي دهي
محمد حسين مي گويد : سر قبرم در بهشت زهرا بودم
مادرش مي گويد : ما را هم بر سر قبرت در بهشت زهرا ببر تا ببينم چه خبر است
و چه مشكلي دارد محمد حسين جواب مي دهد
آنقدر بهشت زهرا بيايي و بروي كه خسته شوي
و بعد از من شما به بهشت زهرا زياد رفت و آمد خواهيد كرد .

نقل از پدر شهید محمد حسین فهمیده
التماس دعا
ما رو از دعاي خيرتون محروم نكنين
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
صبح تا شب تمرين غواصي داشتيم . دويدن توي گل و لاي ، شيرجه زدن شنا در آب سرد ، رفته بوديم جبهه يعني !
شبها هم درس مي خوانديم دانشجو ها درس دانشگاه و ما هم جزوه كنكور ، يك كتري چاي درست مي كرديم و مي نشستيم به درس خواندن .
نتيجه كنكور احمد وقتي آمد كه شهيد شده بود .
رتبه دوم پزشكي .
-------
به نامه هايي كه برايش مي آمد حسودي ميكرديم . همه مان ، حسودي شايد نه ، غبطه . از بس طولاني بودند . شهيد كه شد وسايلش را كه جمع ميكرديم تازه فهميديم جواب مسئله هاي رياضي را برايش مي فرستادند
-------
هيچ چيز جلو دارش نبود . حتي جنگ و سر و صداي انفجار يا بازيها و شلوغ كاريهاي بچه ها ! قايق را مي انداخت توي آب ، مي رفت وسط آب ، آنجا مي نشست كتاب مي خواند ، چه كتاب خواندني .
-------
اندازه پسر خودم بود سيزده چهارده ساله ، وسط عمليات يك دفعه نشست . گفتم " حالا چه وقت استراحت هست بچه " گفت " بند پوتينم شل شده مي بندم راه مي افتم " نشست ولي بلند نشد . هر دو پايش تير خورده بود براي روحيه ما چيزي نگفته بود
-------

هر كدام يك گوشه سنگر نشسته بودند ، كاغذ به دست ،يكي خاطره مي نوشت يك وصيت نامه ، او ولي معادله هاي مثلثاتي كتابش را حل مي كرد .
--------
مراد كه از مرخصي برگشت دمغ بود . كلي سين جيمش كردم تا گفت . يعني نگفت ، كارنامه اش را نشانم داد . از بالا تا پايين بيست بود و نوزده ، فقط عربي اش آن وسط دهن كجي ميكرد ، هفت .
... نشسته بود كنار چند تا اسير عراقي و دست و پا شكسته باهاشان حرف مي زد ، دهنم باز ماند گفتند يك ماهه كارش همينه ، مياد مي شينه با هاشون اختلاط مي كنه تا عربي اش خوب بشه .
-------
همه پتو ها را انداخته بوديم رويش ، اما دندانهايش باز هم بهم مي خورد . تب كرده بود . نميدانستيم چه كار كنيم . خودمان هم سردمان شده بود . دق دلمان را سر صادق خالي كرديم . حسابي دعوايش كرديم كه چرا گذاشت برود بيرون . بيچاره زد زير گريه مي گفت : " فكر كردم ميره براي نماز شب وضو بگيره ، چه مي دانستم توي سوز و سرما ميره مي شينه درس مي خونه ؟ "
--------
سال 72 منطقه عملياتي والفجر يك ، شهيدي را ديدم كه قد و بالايش به 16 – 17 سال مي زد . حدود ده سال از شهادتش مي گذشت روي پيكرش ، روي سينه ، روي قلبش يك برجستگي نظرم را جلب كرد . با احتياط كه مبادا تركيب استخوان هايش به هم بريزد دكمه هاي لباسش را باز كردم ، يك كتاب و دفتر زير لباسش بود . گشتم ، نه پلاك داشت نه كارت شناسايي .
كتاب و دفترش را ورق زدم . كتاب فيزيك بود . توي دفترش هم جزوه و سئوال ، اول كتاب اسمش را نوشته بود ، با همان شناسايي اش كرديم .
به یاد شهدای گمنام
هميشه يك پيمانه برنج بيشتر مي ريخت
هر عيد براي نوجوانش لباس عيد مي خريد
يك روز ، جواني را توي تلويزيون نشانم داد :
ببين چقدر شبيه سعيد است !
اصلاً سعيدش همه جا بود حتي توي تلويزيون سال 89 .
چند روز پيش بنياد شهيد براي پسرش مراسم گرفت
نرفت !
حتي يك بار هم سر قبر خالي پسرش كه فقط محض ياد آوري بود
نرفت
مي گفت هديه را پس نمي گيرند ، جلو ملائكه از خدا خجالت مي كشم بروم دنبال پسرم !
آخرين باري كه پسر اين زن با يك ساك خالي از خانه رفت 27 سال پيش بود
هنوز برنگشته !!
شما را به خدا اينقدر بلند نگوييد با پذيرش قطعنامه جنگ تمام شد
اين زن ، پسرش را در جنگ جا گذاشته
يك وقت مي شنود !
نه كه او نداند جنگ تمام شده
حتي مي داند كه هديه را پس نمي گيريد
او شماره همه روزهاي جنگ را حفظ است !
... احياناً خبري نشاني از پسرش نداريد ؟!
احياناً پلاك پسر او گردن شما نيست ؟!
... يا مفرج هم يعقوب عليه السلام
چشم هايش غربت يك انتظار 27 ساله را دارد
... " او يك مادر است "
نقل از روزنامه كيهان
یاد یاران سفر کرده بخیر
به بهانه سالروز شهادت سردار تفحص
مجيد هم كربلايي شد !
اين جمله اي بود كه پس از شهادت مجيد پازوكي بي اختيار بر زبان دوستان مجيد جاري شد .
آنهايي كه مجيد را مي شناختند
بعد از شهادت علي آقا محمودوند ديدند كه انتظار تمامي وجود مجيد را فرا گرفته ،
انتظاري غريب و جانكاه ، مجيد با خاك فكه سروسري داشت ،
لحظات تنهايي پازوكي ، خاكريزهاي رشيديه ، صفريه ، طاوسيه ... تماشايي بود
وقتي دمدماي غروب مي رفت
در افقهاي دوردست خيره مي شد
برق انتظار را در چشمانش مي ديدي
او كه سالها در فراق دوستان شهيدش صبر كرده بود
نتوانست شهادت دوست و يار ديرينه اش علي محمودوند را چند ماهي بيشتر تحمل كند
او كه با دست و بدن مجروحش رفته بود تا علم بر زمين افتاده علي آقا را بلند كند
نتوانست تحمل كند

در ظهر روز هفدهم مهر ماه 1380 مزد سالها جهاد و مبارزه اش را گرفت
و به دوستان شهيدش ملحق شد.
هفده مهر ماه سالروز شهادت مجيد پازوكي سردار تفحص
شادي روح اين شهيد بزرگوار صلوات
پي نوشت :
مجيد جان سالروز پروازت بهانه اي شد براي دلتنگيمان
................
ما زميني ها روز تولدمان شيريني مي دهيم
هفدهم مهرماه تولدت در جهاني فراتر از جهان ماست
تولدي كه آغازش شهادتت بود .
امروز ما منتظر شيريني تولدت هستيم
امروز ما منتظر دعاي خيرت هستيم
اگر ما شما را فراموش كرديم
شما ما را فراموش نكنيد
.........
اللهم الرزقنا التوفيق شهاده في سبيلك
اللهم صل علي محمد و آل محمد
حاج احمد كه مجروح شد به اصرار بچه ها به پشت خط آمد تا پايش را پانسمان كند .
وقتي به بيمارستان رسيد نگاهي به تك تك ما كرد و
گفت : به هيچ وجه كسي حق ندارد بگويد اين فرمانده است
بگوئيد اين سرباز وظيفه است كه مجروح شده.
با اين تأكيد ناچار به قبول شديم
موقع عمل كه رسيد دكتر بيهوشي به سراغ حاج احمد آمد تا او را براي عمل بيهوش كند ،
ولي هر كاري كرد حاج احمد قبول نكرد . وقتي هم بچه ها جوياي ماجرا شدند
گفت : امكان داشت اگر مرا بيهوش مي كردند
در حالت بيهوشي تمام مسائل نظامي را به دكتر لو مي دادم و به عمليات ضربه مي خورد .
وقتي قرار شد پاي حاج احمد را بدون بيهوشي عمل كنند همه نگران شديم
بعد از عمل تازه فهميديم كه در موقع شكافتن پا ، چه زجر و دردي را تحمل كرده
و با تمام اينها راضي به بيهوشي نشده است .
پي نوشت :
حاج احمد دوست دارم كه بيايي و باز فرماندهي لشكرت را بعهده بگيري
اما هرگاه احساسم بر عقلم غلبه مي كند فكر مي كنم اگر نيايي شايد بهتر باشد
بيايي كه چه ببيني ؟
بيايي كه حيوان صفتاني را در لباس انسان ببيني .
بيايي كه ببيني چطور با بي عفتي روي خون شهدا راه مي روند !
حاج احمد جان دير زماني است كه از رفتنت مي گذرد ، رفتني كه تا امروز بازگشتي در آن نبوده .
حاج احمد عزيز اي كاش ما بسوي تو بياييم
اي كاش كه ما با سپاه سيد خراساني به طرف تو بياييم و از آنجا با همراهيت به سوي مكه براي بيعت با مولايمان برويم .
-----
عنوان متن صلوات هست
مي دوني چرا ؟
چون وقتي حاج احمد اسم لشكر رو انتخاب كرد
گفت مي خواهم هر كي اسمشو مي شنوه صلوات بفرسه
لشكر ۲۷ محمد رسول الله (صلي الله عليه و آله )
----
اين روزها حال و هوا عوض شده
همه چي يه بوي ديگه ميده
كسي چه مي داند
شايد بوي ظهور به مشام ميرسد
اللهم عجل لوليك الفرج
الهی العفو
مرا بالی است از پرواز مانده
قدمهایی است در آغاز مانده
شهیدان دستهایم را بگیرید
منم همراه از ره بازمانده
سفر عشق
سلام به همه دوستان خوبم
رفتیم مهمان شهدا شدیم . شهدای شلمچه .
چه زیبا بود حس با شهدا بودن توی این گرما
می دونین توی این گرما اولین چیزی که آدم یادش می یاد چیه
آره
(( سلام بر لب تشنه شهیدان ))
چه زیباست اینکه هر کی راهی کربلا میشه اول راه باید به شهدا سلام بده
سلام به شهدای گمنام . به شهدای گمنام شلمچه
به شهدای گمنام کربلای ۵ .
که حالا آروم کنار هم خوابیده اند
قسمت شد ما هم بار سفر رو بستیم
سری به مولامون زدیم
و
................................
نبودن ما رو بر خالی کردن میدان تلقی نکنین
نبودن ما زیارت مولا در
سفر عشق
بود
اللهم عجل لولیک الفرج
خدایا به حق بی بی زینب فرج آقامون هر چه زود تر برسون
آمین .
درود بر ارواح مطهر شهدا
عمليات شده بود و در حين عمليات "سيد مير رضي " شهيد شده بود .
كلهر كه با او بسيار صميمي بود ،
از شدت ناراحتي و غم از دست دادن نزديكترين يارش ، در خط مقدم ، داخل نفربر نشسته بود
و گريه مي كرد . يكي از دوستان مي گفت : هر چه تلاش كرديم او را آرام كنيم ، نتوانستيم .
تصميم گرفتيم تنهايش بگذاريم . بلكه آرام شود . ولي هر چه سعي كرديم آرام نمي گرفت .
حاج آقا ميثمي آمد و احوال او را ديد . داخل نفربر شد و در گوش كلهر چيزي گفت .
شهيد كلهر كه تا آن لحظه با شدت گريه مي كرد ،
ناگهان آرام شد .
سر بلند كرد و لبخند زد . حاج آقا ميثمي رفت .
از كلهر پرسيديم چه شد كه اين طور آرام شدي ؟
گفت : حاج آقا ميثمي همان حرفي را به من زد
كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به حضرت زهرا سلام الله عليها گفته بود .
گفت : " تو اولين كسي هستي كه به مير رضي ملحق مي شوي "
باورمان نمي شد اما زمان طولاني لازم نبود تا ببينيم كه اين حرف تا چه حد حقيقت داشته است .
حاج يدالله كلهر در ادامه عمليات ،
اولين نفر از مسئولين بود كه به شهادت رسيد .
. ............... .
..........
خدایا مرا مانند مولایم حسین بی سر بپذیر
از نيروهاي لشكر محمد رسول الله (صلي الله عليه و آله ) بود
عادت داشت پيشاني شهدا را ببوسد .
وقتي شهيد شد
تصميم گرفتيم پيشاني اش را به تلافي آن همه محبت بوسه باران كنيم ،
پارچه را كنار زديم ،
نعش بي سر او دل همه را آتش زد .
اللهم رزقنا التوفیق الشهاده فی سبیلک
تقدیم به عاشقان شهادت :
بارالها من نمي خواهم كه در بستر بميرم
ياريم كن تا به راهت در دل سنگر بميرم
دوست دارم در ميان آتش و خون و گلوله
دور از اين كاشانه و از مادر و خواهر بميرم
دوست دارم تا شوم قرباني راه خميني
همچنان پروانه در جانم فتد آذر بميرم
دوست دارم همچو باران بر تنم خمپاره بارد
پيكرم گردد بمانند گل پرپر بميرم
دوست دارم لاله گون گردد لباس پاسداري
آخر از خون تنم با جسم از خون تر بميرم
دوست دارم تشنه لب باشم با هنگام شهادت
جرعه اي نوشم زدست ساقي كوثر بميرم
دوست دارم چهره مهدي زهرا (سلام ا... عليها) را ببينم
با تبسم بر رخ آن حجت اكبر بميرم
دوست دارم راه دين يابد ادامه
من به خون غلتان شوم همچو علي اكبر بميرم
................
سلام
سلام به همه دوستان هر جا که هستن
امیدوارم هر جا که هستین قلبتون به عشق آقامون بتپه و
به عشق شهادت ............
و ان شاءالله امسال انتظار به سر آید
از همه دوستان بخاطر به روز نكردن وبلاگم توی این مدت عذر خواهي مي كنم
و همچنين از اونايي كه تو اين مدت لطف داشته
و به اين وبلاگ سر مي زدن تشكر مي كنم
و از اونايي هم كه توي اين مدت منو لينك كردن و اونايي كه برام كامنت گذاشتن
و من جوابشون رو ندام عذر خواهي مي كنم و تشكر بخاطر لطفي كه داشتن .
و سعي مي كنم به همه سري بزنم (انشاءالله )
و از اونايي هم كه تا من يه مدت وبم به روز نشد،
منو از لينكشون حذف كردن هم تشكر ويژه دارم !!!!
.
.
.
يه كوچولو همه با تأخير .... عيد همه مبارك
ان شاءالله امسال بتونيم قدمي استوارتر در راه شهدا و آرمانهايشان برداريم
نماز شب

این بار گفتم از نماز شب براتون بگم
البته هر چند .....
ادامه مطلب یادتون نره
فدای لب تشنه ات
السلام علیک یا ابا عبدالله
دوباره ماه محرم دوباره بوی حسین
دوباره بر سر هر کوچه گفتگوی حسین
بیا به دسته ما نوحه جنون سر کن
که می رویم شبا شب به جستجوی حسین
وقتایی که آسمون دلتون ابری می شه یادی هم از بیابان کنین
ما رو یادتون نره
اللهم عجل لولیک الفرج

عملیات رمضان بود ، موقعی که می خواستند نیروها رو ببرن جلو ، فرمانده اعلام کرد که نیروهای پیاده برن و بقیه پشت خط بمونن ، ما هم که راننده تانک بودیم و باید پشت خط می موندیم . ساعت 10 شب عملیات شروع شد و من از دور ناظر شروع درگیری بودم خیلی دلم گرفته بود ، اشک تو چشام حلقه زده بود . تو این حال و هوا بودم که کسی دست زد رو شونه هام ، الان دیگه چهره رو خوب به خاطر نمی یارم ، ازم پرسید چرا گرفته ای ، منم که نتونسته بودم برم خط این طور گفتم . مگه نمی بینی دوستام رفتن کربلا ما رو نبردن گفتن باید اینجا باشین اگه لازم شد اعلام می کنیم بیاین ، بهم گفت اینکه غصه نداره خب تو هم برو . گفتم برم ، گفت آره ، من از لب خاکریز شروع کردن به دویدن . یه دفعه خودمو بین الحرمین دیدم ، خیلی خوشحال بودم تو همین حین بودم که دوباره دیدم لب خاکریز خودمون هستم . البته هیچ وقت نفهمیدم توی خواب بود یا بیداری ...
خاطرات یک رزمنده

با سلام به امام زمان عج و نائب بر حقش اين قلب تپنده مستضعفان جهان آيت الله خامنه اي و رهبر کبير انقلاب و شهداي را حق و حقيقت . اميدوارم که بتوانم قدمي کوچک در راه آرمانهاي شهدا بردارم و از خدا مي خواهم که مرا در اين راه مقدس ثابت قدم بدارد و شهادت را روزيم قرار دهد