توارث
مادربزرگ وقتی به چشمان آبی ام خیره می شد,
یاد قزاق ها می افتاد ,
از شرم یاشماقش را به سر می کشید
پدر بزرگ زیر لب غر غر می کرد:
"زاده ی جنگ"
مادربزرگ وقتی به چشمان آبی ام خیره می شد,
یاد قزاق ها می افتاد ,
از شرم یاشماقش را به سر می کشید
پدر بزرگ زیر لب غر غر می کرد:
"زاده ی جنگ"
گنجشکها زیر گوش هم آواز می خوانند:
ما دانه دانه سنگ می خوریم
شاید طایفه ای از جنس تیر و تبر و طناب /
میخواهند با خون سارها شراب شوند.
پارچه هایی به آن بستیم برای نذرهایی که برآورده نشد،
پارچه ها کلاه شدند درست اندازه سر، ما
حالا هزار جای زمین هزار پرچم روییده،
اندازه تاریخی که فدای جغرافیا شد.
“ددت” و “پیف پاف ” را که ساختند
پدرم کشاورز بود،
گاو آهن را زمین گذاشت
به استخدام پتروشیمی در آمد
من زیر لب می گفتم:
تو بدون پستان هم ستایش می شوی
مادر!
در اتفاقی قدیمی
آنسوی سیمهای خاردار
به مهمانی ارهها میروند،
تختهها، پارههای مناند
گریخته از چارچوب درختها
تنها زنگار بسته میخهایی
سرعت تلاشیام را میدانند
سرافکنده مقابل ماتادورها
چشم دریده زیر چاقوی سلاخها
عکاس این عکس راست میگفت:
جلوی قصابی که میرسند به لاشه
همنوعانشان بیخیال نگاه میکنند
گاوها ژستهای عجیبی دارند
با اینکه با گنجشکها نسبت دارم
اعتراف میکنم
صبحها دیر از خواب بیدار میشوم
من مدل دستکاریشده پرندگانی هستم
که باید بدون رویا بخوابند
کاش زبان جغدها را بلد بودم
از قبیله ی معصوم
پا برهنه ها نیستم
با اینکه جورابم را هر روز می شورم
بو می دهم
کفش های ایمنی گناهی ندارند
زخم های پوسیدگی خوب نمی شوند
شاعرم یا مگس کش نمی دانم!
همینقدر می دانم
این کتاب تنها
بدرد کشتن مگسی
روی میز می خورد
تشنه ی سبزینه ای از صدای خنده های توام
با آخرین دگردیسی
منقارم تغییر شکل داده
خودکاری شده
که در برچیدن کلمات
کنجکاوی می کند
من قوم و خویش فقیر پرنده ها هستم
از سنگ که چه عرض کنم
از کیش ...کیش ..هم می ترسم
برای بوم
رنگی می سازم
کلمات را در آب
حل می کنم
تابلویی بی صدا
ساخته ام
من شاعر کلمات
بی رنگم
روي هر درخت
پرنده كه جيك مي زند
دهانش خوني است
وقتی درخت را به منقار می گیرد!
این همه چوب خشک سینه سپر نکرده می شکنند
برای پریشانی موهای جنگل قیچی کافی نیست
این طفل از آرایشگر می ترسد!
|
شکست دشمن تنهاموقعی دست می دهد که او را بهتر از خودت بشناسی این نه شروع نه پایان داستان ماست خلیج فارس قطره قطره خون ماست
عادل جهان ارا شاعر روزنامه نگار و منتقد ادبیست و بیشتر از همه انسان جالبیست که من جنس حرفهایش را دوست دارم نقدی نوشته براین کلمات اخیرم دیدم اگر به این شکل منتشرش نکنم حیف است: سلام کروب جان
وقتی این شعرت را خواندم-همان روزهای اول- فکر کردم یک اتفاقی افتاده که کروب رضایی از شعر درآمده و دارد شعار میدهد. با اینکه این شعارت را دوست دارم، اما شعرهایت را بیشتر دوست دارم. البته عیبی نیست که شاعر همیشه به قول معروف باید فقط شعر بگوید و حرف دیگری نزند. نه اصلاً این هدفم نیست. منظورم این است که زبان شاعر وقتی تغییر میکند خوانندهای مثل من میتواند حق داشته باشد که بوی یک اتفاقی را احساس کند. حتی اگر بو یا شمیمی هم نباشد. اما شعر کارکرد خودش را دارد و شعار کارکرد خودش را. شعر جریان مییابد و رودخانهوار میرود، میرود، میدود. شعار در جا میزند و در هوایی زخمی یا زخم میزند یا زخم میخورد. من هم مثل تو قطرهقطره خونم را دوست دارم، از خیلج فارس تا آلاشت سوادکوه-که خوابهای مرا به خود اختصاص میدهد- تا همان شهرقشنگ ساحلیات، آستارایت، که یک بخش از خاطرات خوب سفر مرا تشکیل میدهد. شاعر حق دارد احساساش را بروز دهد. شاعر هم میتواند مشتش را گره کند و گاهی اگر بد نباشد تو دهن کسی بزند. (امیدوارم که شاعران هیچ وقت مشت نداشته باشند. نه آنکه از مشت میترسم، نه. گاهی میترسم. اما از مشت شاعر اصلاً خوشحال نمیشوم. من طنازیها و دلبریهایش را دوست دارم. دلم میخواهد مشت برای اهل مشت باشد و شعر برای اهل شعر.)بگذریم. شاعر میتواند حتی یک قطره رنگ خونش را در میان اقیانوس پیدا کند. شاعر میتواند نظریه بدهد، مانیفست ملی-میهنی بدهد، پند بدهد و راهکاری اخلاقی ارائه کند، اما شاعر با این همه، خوب است شاعر باشد. شاعر بماند. شاعر ماندن نه این است که حرفی نزند، احساس سیاسیاش را بروز ندهد، دشمناش را نشناسد، نه، بشناسد. اما شاعرانهشناختن لطفی دارد که زبان صریح و بیپرده آن لطف را نمیپراکند. لطف باید پراکنده شود، پخش شود، اما با سمند خیال. با این حال با همین احساسات میتوان رفیق شد. اما رفاقت با آن جنس شعرهایت-چون احساس خاص توست و دیگری نمیتواند آن احساس را داشته باشد،مگر با آن همذاتپنداری کند- با مزهتر است. حالا تفاوت این کارت با کارهای دیگرت در این است که اینجا جز همان قطرهقطره خون که کمی حسیتر است و رنگ دارد و میشود قالبهای متعددی از خیال با این خون زد، بقیه نه شروعی شاعرانه دارند و نه پایانی. داستان چرا دارد. این شعرت بیشتر داستان دارد، برخلاف خودت که میفرمایی «این نه شروع نه پایان داستان ماست» اتفاقا این داستان گاهی پایان مییابد، ولی انگار کارکردش به گونهای میشود که دوباره جریان مییابد و من وتو و بسیاری دیگر را که حتی شعر میگوییم به دنبال خود میکشاند و بعد پایان. ضمن آنکه شروعی هم داشت – حتی اگر میخواست شروعی نداشته باشد- برخی با سوار شدن روی اسبش میتوانند گاهی چهارنعل و گاه یورتمه برانند. اما تو و جنس تو و گاهی جنس من، با آن نه تنها چهارنعل نمیرویم، یورتمه نمیرویم، اصلاً قصد سواری نداریم، فقط دل نازک ما بخشی از خونش را- آن هم قطرهقطرهاش را- در کالبد آن میبیند.
وقتی این شعرت را خواندم، فکر نکردم سعدی شدی و بخواهی پند بدهی، فکر کردم کروب رضایی همان شاعر است و با گنجشکها در هوای برفی شادی میکند. گرچه درس خودشناسی میدهی، و گرچهتر، نگفتی که چگونه خودمان را بشناسیم. و باز هم آنکه آن را بهتر از خودمان بشناسیم. البته من فقط همینقدر خودم را میشناسم بچه آلاشتم. نام پدرم رضا و مادرم هم مریمبانوست. دخترم را از جانم بیشتر دوست دارم و آرتمیز است و مادرش را که فروز من است، بیشتر ازهمه. به هر حال این خودشناسی من است کروب جان عزیز. درازگویی مرا ببخش. تو و شعرت و شعرهایت را دوست دارم. حالا چه با پاتریوت بخواهی شلیکم کنی، چه بدون پاتریوت. کاش سازنده پاتریوت شاعر بود و کسی را نمیکشت. کاش بهجای اختراع پاتریوت،خیالش را پرواز میداد تا کسی با پاتریوت کشته نشود. خدا پاتریوت را دوست ندارد. کاش پاتریوت اسم یک گل بود.خدا گل را دوست دارد. کاش پاتریوت فقط اسم یک شعر بود. عادل شعر را دوست دارد، خدا هم. |