خالق آیینه سلام علیک

ما آينه هستيم.هر آینه ای همونطوری که هست، بقیه رو می بینه و طبیعتا با همون دید هم دنیا رو برای دیگران تفسیر میکنه. یه آینه رو می بینی که همه چیز رو دور نشون میده، یکی نزدیک، یکی بزرگ، یکی دیگه کوچیک تر از واقعیت. آینه متکبر همه رو کوچیک می بینه، آینه حسود همه چیز رو سیاه و سفید پخش میکنه. از آینه محدب نمیشه انتظار داشته باشی رازت رو پیش خودش نگه داره. درسته که آینه های مقعر تاحدی متواضع هستند اما به هیچ وجه راستگو نیستند، این آینه ها مصداق نه هرآنکس کله کج بنهاد آیین سکندری داند، هستند. داستان آینه ها واقعا مفصله،به تعداد آدم ها آینه داریم. در طرح و رنگ و اندازه های مختلف!

من آینه تخت رو از همه بیشتر دوست دارم. هم تکلیفش با خودش معلومه هم با تو رو بازی میکنه. آینه تخت زیاد دارم، خیلی هاشون مشغول علم آموزی اند، آخه میگن من هیچی بلد نیستم، اصلا هیچی ندارم. راست میگن، منم بعضی وقتا که شب میشه دیدم که هیچی توی آینه معلوم نیست. اصلا آینه اگر آینه باشه باید همیشه منتظر نور بمونه تا بتونه چیزی نشون بده. تازه اونوقتم خودشو که نشون نمیده، چون توی آینه چیزی نیست که بخواد نشون بده. آینه مثل قلب من نیست که توش همه چی پیدا بشه.

آينه هرچي پاك و تميزتر، ارزشش بيشتر. گيرم یک متر و هشتاد طول و نیم متر هم عرضش باشه، وقتي روش رو تمام گل و لاي گرفته چي رو ميخواد نشون بده؟

آينه ها قبل ازينكه اندازشون مهم باشه صداقت و صفاشون مهمه. من حضرت رقیه رو خیلی دوس دارم.

 

دل بستگی ها...

مدتیه ذهنم رو مشغول کرده.

واقعا دل کندن سخت تره یا دل بسته موندن؟

وقتی به خودم و خیلی های دیگه نگاه میکنم، میگم خب دل کندن خیلی سخت تره. اما وقتی به وضع پیرمردها یا دعواهای پدری با پسرش یا عوض شدن سرگرمی هامون و تغییر آرزوم از داشتن ماشین پلاستیکی به ماشین به اصطلاح راستکی ها یا تغییر فصل ها یا عوض شدن دوست ها و فراموش کردن خیلی ها یا بیمارهای روی تخت بیمارستان ها یا مرده های بی جان در دست غسال ها یا سرطان گرفتن یکی از آشناها یا نگاه کردن به تغییر محبت ها بعد از ازدواج ها یا ... که نگاه میکنم، میگم دل بسته موندن ها...

آه... فقط خدا...

معرفت به سن و سال که نیست

یکی از دوستام که تازه از زیارت اربعین برگشته تعریف می کرد:

حدود 11 شب رسیدیم جلوی درب حسینیه ای که صاحبش اونو موکب زائران اباعبدالله علیه السلام قرار داده بود (که صاحبش اونو محل استراحت زائرای خودش قرار داده بود...). جایی بین مسجد کوفه و مسجد سهله. از قرار معلوم خیلی هم مایه دار بود. چون هم حسینیه اش مجلل و از نماز صبح تا آخر شب مشغول پذیرایی بود و هم 5 تا ماشین باکلاس مأمورین مخصوص بودند برای التماس از آواره های حرم ارباب که لطفا این موکب را هم دریابید...

همین 4 تا جای باقی مانده در گوشه حسینیه را کسی برایمان رزرو کرده بود، انگار؛

برق ها خاموش و همه خواب بودند. نشستیم و مشغول خوردن شدیم. پسر بچه ای وارد شد و لاجرم در تنها جای باقی مانده، زیر پای همه و در آستانه درب دراز کشید. هرکسی بود دلش به رحم می آمد. از زیر درب باد سرد به هوای گرم شدن، به طواف پاهایش می آمد و با آمد و شد هر زائری ناخواسته تلنگری به بدن نحیفش می خورد که مبادا خوابش ببرد. خوبی زیرپا بودن همین است دیگر، خواب نمی مانی.

یک عدد بیسکوییت بهش دادیم، تشکر کرد، گرفت و دوید بیرون . با چندین کیک برای ما برگشت. یک نصف گردو دادیم به او درعوض چندین پرتقال تحویل گرفتیم. (اصلا حسین همه چیزش فرق می کند... توی حسینیه که هستی دیگه اینطوری نیست که از هر دستی که دادی از همون دست هم پس بگیری، توی حسینیه چند برابرش رو از ابوتراب تحویل می گیری...) . کم کم رفیق شدیم. 12سالش بود. اسمش رو پرسیدم، گفت  ابوتراب... . گفتیم بیا پیش ما، آنجا زیرپاست اذیت می شوی. گفت نه ممنون. همین جا راحتم. اجازه بدهید برایتان تشک و پتوی اضافه بیاورم که راحت بخوابید. رفت و آورد. اما برای خودش زیراندازی نیاورد.

پرسیدم از کجا اومدی؟ مثل اینکه با صاحب اینجا پارتی داری که هرچی میخوای سریع بهت میدن. گفت صاحب اینجا پدرم است. خانه مان هم چسبیده به حسینیه. ( به خاطر روح پاک او بود که هرچی میگفت ناخواسته ذهنم میرفت سمت  سیدالشهدا. مثلا وقتی گفت صاحب اینجا پدرمه، انگار داشت بهم می فهموند که تو چی؟ تو صاحب و پدر خودت رو می شناسی...؟پدرت کیست؟)

من که تموم هم و غمم این بود که یه پتوی اضافه گیر بیارم که راحت تر بخوابم، با تعجب به او گفتم خوب آدم عاقل چرا نمیری خونتون تا پیش مادرت و توی جای گرم و نرم بخوابی؟ اما انگار او از سؤال من بیشتر تعجب کرده بود. با چهره معصوم و چشمهای صادقش نگاهم کرد و گفت: خوب اینجا زیر پای زائران حسین است، یک چیز دیگر است... خیلی خجالت کشیدم. انگار یک در نجف پیدا کرده بودیم، که در تاریکی شب روشنمان می کرد و از خواب بیزار. چهره اش مرا یاد مهرداد عزیزاللهی می انداخت. دقیقا مثل او وقتی بخاطر سؤالات ما مجبور می شد از خودش حرف بزند چشم هایش خجالت می کشیدند و پایین را نگاه می کردند و صورتش هم سرخ می شد.

جالب است من میخواستم او را تشویق کنم! گفتم چیزی از سوره های قرآن را حفظ هستی که برایم بخوانی؟ شروع کرد از سوره یوسف برایم خواندن.من که حفظ نبودم ،اما معلوم بود که درست می خواند. می گفت در مسجد کوفه که ختم قرآن میکنیم حفظ شده ام. باز هم خجالت کشیدم، از خودم، از عمر اینگونه گذشته ام، از امکاناتم و از خیلی چیزهای دیگر... . وقتی بابت قرآن خواندنش پولی بعنوان هدیه بهش  تعارف کردم، قبول نکرد. بعداز کلی اصرار به محض اینکه پول را گرفت بدو ن تأمل گفت پس آنرا خرج حسینیه میکنم که ثواب آن هم به اموات شما برسد هم من! باز خجالت کشیدم.

با دیدن ابوتراب قبول اینکه معرفت به سن و سال و کتاب خواندن نیست برایم آسان تر می شد. آنجا مثل قم و تهران نیست که مجالس وعظ و سخنرانی و کتب مذهبی و... زیاد باشد؛ آنهم برای یک پسربچه 12ساله و در محله ای شبیه روستاهای ایران. حرف هایش تقلیدی نبود. تر و تازه بود. چون خودش مثل آب، صاف و زلال بود و مثل خاک متواضع و مثل برف با شرم و حیا.

حدود ساعت 12:30 بود که خوابیدیم. راستش من که خوابم نبرد. یعنی صداقت و حرف های ابوتراب بود که بیدار نگهم داشته بود. از 4 صبح غیبش زد. طی روز چندمرتبه دیدمش. اما خیلی وقت نشستن و گپ زدن با ما را نداشت. ساعت 10 شب آمد و چند دقیقه ای کنارمان نشست. پرسیدم چه خبر؟ صبح کجا غیبت زد؟ چه میکردی؟ خلاصه جواب می داد!  از صبح مشغول آماده کردن چای و وسایل پذیرایی از زائران بودم. گفتم تا الان؟؟ یعنی از 4 صبح تا الان اصلا نخوابیده ای؟ گفت نه. خجالت کشیدم...

دیگر می فهمیدم که معرفت به سن و سال و اطلاعات مذهبی نیست. به عمل کار برآید به سخن دانی نیست.

هرچقدر زلال تر باشی با معرفت تری.

هرچقدر در قول و عمل صادق تر باشی بامعرفت تری.

هرچقدر به جای درگیر خواسته های خودت بودن در پی تحصیل رضای او باشی با معرفت تری.

از سهراب سپهري

وسيع باش و تنها و سربه زير و سخت...

هدف وبلاگ

سلام

دوستی دستور دادند که...

پس عرض میشه که هدف و خلاصه وبلاگم توی همون چند خطی که در گوشه سمت چپ وبلاگ که همیشه هم جاش ثابته (و نمیدونمم چی چی صداش میکنن!) بطور خلاصه بیان شده. اما توضیح آنکه:

بنظر میرسه ریشه تمام پیشرفت ها ، یک چیزه و اون احساس ناقص بودنه. و احساس نیاز و احساس عقب بودن از قافله و... . پس اگر تلاش کنی که بشکنی(یعنی به شکست و نقص خودت پی ببری) لاجرم میری سراغ کسی که بتونه مشگلت رو حل کنه و با او پیوند دوستی برقرار میکنی و دست به دامن او میشوی ( منضم به او میشوی) و بعد که مشگلت حل شد، چهره ات گل می اندازد و پر و بالی در می آوری و تجربه میکنی بال گشودن و پرواز به سوی آرزوهایت را. و اینچنین به سکون و آرامش میرسی... . و برای کبوتر در قفس چه بهتر از پرواز؟


دوما : یعنی هدف دومم! دوس داشتم اگر دوس داشتم چیزی بنویسم ، بنویسم! یعنی گوشه ای از درد دل هام با خودم رو با بقیه تقسیم کنم.

مردش که نیستم غمی از کسی برطرف کنم، پس به غمشون اضافه...! بالاخره توی این دنیا بعضی ها مردند و بلاکشان عالم و بعضی ها هم  همان بلایی هستند که بر دوش مردان عالم!

{فدات شم آقای دوست جان خوبه یا باز توضیح بدم...؟}

 

درمان ناامیدی از زبان امیرالمومنین علیه السلام

امیرالمومنین علیه السلام :

امیدوارترین مردم کسی است که اگر نقصی در کارش پدید آید بی تأمل

در راه اصلاحش بکوشد.

هرچند که ندارم (انصاف رو میگم) اما انصافا حدیث نازیه. یگانه مرد عالم ، هم داره ملاک میده بهمون که خودمون رو بشناسیم و ببینیم آیا آدم امیدواری هستیم یا نه؟ و هم داره راه درمان ناامیدی رو بیان میکنه. پس اگر برای کسی مشگلی پیش اومد و اون بجای اینکه دنبال راه چاره باشه و سریع شروع کنه به جبران اون مشگل، بشینه زانوی غم بغل کنه و کاسه چه کنم چه کنم بگیره دستش و خلاصه هی اما و اگر بیاره  معلوم میشه که انسان امیدواری نیست. نمیخوام طولانیش کنم، خلاصه اگر سریع درصدد اصلاح و جبران نیستیم، امیدوار نباشیم که ماها امیدواریم!

اما راه درمان ناامیدی رو هم خود آقا یاد دادن. بابا ست دیگه. درست خوندی، خود رسول الله فرمودند انا و علی ابوا هذه الامة. بگذریم. آقا (این دفعه با شمام) اگر دچار یأس و پریشانی و استرس و وسواس هستی و خلاصه موندی که چیکار کنی، فقط یه کار کن، اونم  به همین یه حدیث عمل کن و شروع کن به کارکردن. ببین، اگر تا ابد هم بشینی خودتو بخوری و بگی آخه چرا فلان طور و فلان طور شد و مثل روانشناس ها دائما در گذشته سیر کنی و مثلا به ریشه یابی واقعه سرگرم بشی، مطمئن باش (که البته خودت تجربه کردی و مطمئن هستی)  که فایده ای نداره . به هیچی فکر نکن، فقط شروع کن کارهایی رو که میدونی انجام دادنش برات بهتره انجام بده.

هر عمل خوبی یه نور و قوتی داره که  هم راه رو برای آدم روشنتر از قبل میکنه و هم به او نیروی جدیدی میده که راحت تر به مسیرش ادامه میده.

یکی از دلایلی هم که آقای بهجت  گیر میدادند که برید به واجبات و محرمات بپردازیید همین بود که ایشان می دیدند که ماها اهل عمل نیستیم و بهمین خاطر در حیرت مانده ایم که باید چیکار کنیم.

نترس و بهانه جویی نکن و فقط برای خدا عمل کن، اونوقت اگر حالت ازین رو به اون رو نشد، صورت بنده آماده ست...

گفت آرامش فقط در پرتو انجام وظایف محقق میشود.

یاعلی

 

 

اکثرهم ؟؟

آخه بابا اینطوری که نمیشه. آخرش که چی؟سر چه کسی رو کلاه میزاریم؟ همه مان داد میزنیم و میگیم اکثر مردم فلان طورن و دین و ایمون ندارن و از قرآن هم کلی شاهد مثال میاریم که اکثرهم لایعقلون ، اکثرهم لایعلمون، اکثرهم لایفقهون، اکثرهم لایشعرون و... . اما از بس غرور و خودشیفتگی و عجب و خودپسندی وجودم رو فرا گرفته که خودمو جزء اون اکثریت گمراه نمیدونم. حتی وقتی میشنوم که نگه داشتن دین در آخرالزمان سخت تر از نگه داشتن زغال گداخته در دست است، به فکر فرو نمیرم که پس من که خودمو دین دار میدونم چرا اینهمه راحت و خوشم ؟ یا وقتی  آیه قرآن رو میخونم که شیطان قسم خورده که همه شان را گمراه میکنم، نمیدونم چرا خودمو تافته جدا بافته حساب میکنم و فکر میکنم منو که نمیتونه گمراه کنه! ای که خودتو خیلی کار درست میدونی هیچ حواست هست که همین خیالاتت گناه کبیره ست؟ بله کبیره ایمنی بودن از مکر خدا که توی کتاب گناهان کبیره شهید دستغیب ذکر شده. تازه خدارو شکر هم میکنم که منو هدایت مخصوص کرده!

ای بدبخت بیچاره فکر میکنی کسی رو که خدا هدایت کرده مثل توی بی دین اینهمه گناه میکنه؟ یه نگاهی به گذشته و حتی همین یک هفته قبلت بکن تا یادت بیاد که چه  بی حیایی هایی کردی و در مقابل چشمان پروردگارت چه دروغها و خیانتها و بی خیالی هایی داشتی و حتی اونو اندازه یه بچه کوچیک که داره می بینت هم حساب نکردی... . هر روز اینهمه توی نمازهات میخونی که اهدنا الصراط المستقیم ، اما بازم نمیفهمی که گمراه هستی؟ تو که دوس داری خدا باهات حرف بزنه دیگه چه جوری میخوای بهت بفمونه که گمراهی و اقلا روزی باید پنج مرتبه بهش التماس کنی که خدایا اهدنا الصراط المستقیم.

مثل اینکه قرآن خوندنی باید ببینیم اکثرهم اما بخوانیم اکثرنا ... بلکه تلنگری بخوریم و کمی با جدیت به فکر اصلاح خودمون بیفتیم.  

چشم برزخي


شرايط مورد نياز براي ديدن اشياء :
1-داشتن چشم
2-سالم بودن آن
3-وجود نسبتي خاص بين چشم ما و آن شيئ(مثلا هردو مادي باشند و طيف نوري بين اشعه ماورائ بنفش و مادون قرمز بين آندو وجود داشته باشد).
4-توجه داشتن
5-نبودن مانع و حايل بين چشم و آن شيئ

در مورد چشم برزخي:  1-همه انسانها آنرا دارند كه از آن به چشم قلب يا چشم دل و باطن تعبير ميشود.
                             2-اگر كورش نكرده باشيم قطعا سالم نيست والا بايد وظيفه خودش را به راحتي انجام ميداد.
                             3-كبوتر با كبوتر ‍‍، باز با باز. اگر كشتي گير باشي حال آن كسي را كه وسط گود است درك ميكني و اگر عاشق باشي حال عاشق را درك ميكني و خلاصه اگر فرشته صفت باشي احوال فرشته را درك ميكني و اگر با عالم برزخ و مثال تشابه و انس و سنخيتي داشته باشي...
                             4-ديدي بعضي وقت ها ده نفر از جلوي چشم آدم رد ميشن اما چون آدم به آنها توجه ندارد و حواسش جاي ديگري است آنها را نمي بيند. وقتي ما غرق در دنيا و امور مادي هستيم طبيعي است كه اگر صدها پديده برزخي هم جلوي چشممان رژه بروند متوجه آنها نخواهيم شد. كما اينكه متوجه هم نميشويم و اصلا بهمان هم برنميخورد كه آخه تو كه توانايي اش را داري چرا ابنهمه پست همت باقي مانده اي؟ درست مثل وقتي كه اگر يك جوان سالم و هيكلي را ببينيم كه در حال گدايي كردن است حرصمان در مي آيد كه...
                             5-چه بگويم از موانعي كه خودمان با پيروي از هواي نفس و چشم ناپاكي ها براي خودمان درست كرده ايم و دست بردار هم نيستيم...

آيا وقت آن فرا نرسيده كه مؤمنان در برابر پروردگارشان خاشع شوند و دست از مخالفت با وي بردارند؟

چند لحظه توقف بهتر از یک عمر سرگردانی!

مثلا همین الان که داری وب گردی میکنی چند لحظه کارت رو متوقف کن و یه نفس عمیق بکش و بعد که یزره آروم شدی(البته اگر توی این کار هم عجله نداری) به خودت بگو من الان دارم دنبال چی میگردم؟ اینجا چیکار دارم؟ این حس نا آرامی چیه در من؟ و چرا طی شبانه روز یکسره دنبال یه چیزی میگردم که خودمو باهاش مشغول کنم؟ واگر چند ساعتی یه دوستی یا یه سرگرمی برای خودم جور نکنم کلافه میشم؟انگار از خودم بیشتر از اجنه وحشت دارم!! هیچ فکر کردی دلیل این بی تابی ها چیه؟ آدم چیکار کنه واقعا آروم میشه؟ و خودش پیش وجدان خودش احساس سربلندی چون کوه و آرامشی چون دریا پیدا میکنه؟ ...

face to face

 

خوبه آدم بشينه يزره با خودش فكر كنه كه اگر من (به هر بهونه اي كه ميخواد باشه) از خدا فرار كنم ، بالاخره آخرش ضررش به كي ميرسه؟

همونطور كه يكي از واقعيت هاي زندگي سپري شدن عمره و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم در حال بزرگ شدن هستيم ، مواجه شدن با خدا هم حقيقت داره و بالاخره يه روزي تك تك ماها بايد جلوي خالق خودمون وايسيم و face to face تو چشماي همديگه نگاه كنيم...

پس بهتره هرچي زودتر يه طرح رفاقتي باهاش بريزيم كه بعنوان يه رفيق باهاش مواجه بشيم نه يه غريبه يا...

بنازم به بزم محبت كه آنجا                                 گدايي مقابل به شاهي نشيند