یکی از دوستام که تازه از زیارت اربعین برگشته تعریف می کرد:
حدود 11 شب رسیدیم جلوی درب حسینیه ای که صاحبش اونو موکب زائران
اباعبدالله علیه السلام قرار داده بود (که صاحبش اونو محل استراحت زائرای خودش
قرار داده بود...). جایی بین مسجد کوفه و مسجد سهله. از قرار معلوم خیلی هم مایه
دار بود. چون هم حسینیه اش مجلل و از نماز صبح تا آخر شب مشغول پذیرایی بود و هم
5 تا ماشین باکلاس مأمورین مخصوص بودند برای التماس از آواره های حرم ارباب که لطفا
این موکب را هم دریابید...
همین 4 تا جای باقی مانده در گوشه حسینیه را کسی برایمان رزرو کرده
بود، انگار؛
برق ها خاموش و همه خواب بودند. نشستیم و مشغول خوردن شدیم. پسر بچه
ای وارد شد و لاجرم در تنها جای باقی مانده، زیر پای همه و در آستانه درب دراز کشید.
هرکسی بود دلش به رحم می آمد. از زیر درب باد سرد به هوای گرم شدن، به طواف پاهایش
می آمد و با آمد و شد هر زائری ناخواسته تلنگری به بدن نحیفش می خورد که مبادا
خوابش ببرد. خوبی زیرپا بودن همین است دیگر، خواب نمی مانی.
یک عدد بیسکوییت بهش دادیم، تشکر کرد، گرفت و دوید بیرون . با چندین
کیک برای ما برگشت. یک نصف گردو دادیم به او درعوض چندین پرتقال تحویل گرفتیم.
(اصلا حسین همه چیزش فرق می کند... توی حسینیه که هستی دیگه اینطوری نیست که از هر دستی که دادی
از همون دست هم پس بگیری، توی حسینیه چند برابرش رو از ابوتراب تحویل می گیری...) .
کم کم رفیق شدیم. 12سالش بود. اسمش رو پرسیدم، گفت ابوتراب... . گفتیم بیا پیش ما، آنجا زیرپاست
اذیت می شوی. گفت نه ممنون. همین جا راحتم. اجازه بدهید برایتان تشک و پتوی اضافه
بیاورم که راحت بخوابید. رفت و آورد. اما برای خودش زیراندازی نیاورد.
پرسیدم از کجا اومدی؟ مثل اینکه با صاحب اینجا پارتی داری که هرچی میخوای
سریع بهت میدن. گفت صاحب اینجا پدرم است. خانه مان هم چسبیده به حسینیه. ( به خاطر
روح پاک او بود که هرچی میگفت ناخواسته ذهنم میرفت سمت سیدالشهدا. مثلا وقتی گفت صاحب اینجا پدرمه،
انگار داشت بهم می فهموند که تو چی؟ تو صاحب و پدر خودت رو می شناسی...؟پدرت کیست؟)
من که تموم هم و غمم این بود که یه پتوی اضافه گیر بیارم که راحت تر
بخوابم، با تعجب به او گفتم خوب آدم عاقل چرا نمیری خونتون تا پیش مادرت و توی جای
گرم و نرم بخوابی؟ اما انگار او از سؤال من بیشتر تعجب کرده بود. با چهره معصوم و
چشمهای صادقش نگاهم کرد و گفت: خوب اینجا زیر پای زائران حسین است، یک چیز دیگر است...
خیلی خجالت کشیدم. انگار یک در نجف پیدا کرده بودیم، که در تاریکی شب روشنمان می
کرد و از خواب بیزار. چهره اش مرا یاد مهرداد عزیزاللهی می انداخت. دقیقا مثل او
وقتی بخاطر سؤالات ما مجبور می شد از خودش حرف بزند چشم هایش خجالت می کشیدند و
پایین را نگاه می کردند و صورتش هم سرخ می شد.
جالب است من میخواستم او را تشویق کنم! گفتم چیزی از سوره های قرآن را
حفظ هستی که برایم بخوانی؟ شروع کرد از سوره یوسف برایم خواندن.من که حفظ نبودم
،اما معلوم بود که درست می خواند. می گفت در مسجد کوفه که ختم قرآن میکنیم حفظ شده
ام. باز هم خجالت کشیدم، از خودم، از عمر اینگونه گذشته ام، از امکاناتم و از خیلی
چیزهای دیگر... . وقتی بابت قرآن خواندنش پولی بعنوان هدیه بهش تعارف کردم، قبول نکرد. بعداز کلی اصرار به محض
اینکه پول را گرفت بدو ن تأمل گفت پس آنرا خرج حسینیه میکنم که ثواب آن هم به
اموات شما برسد هم من! باز خجالت کشیدم.
با دیدن ابوتراب قبول اینکه معرفت به سن و سال و کتاب خواندن نیست
برایم آسان تر می شد. آنجا مثل قم و تهران نیست که مجالس وعظ و سخنرانی و کتب مذهبی
و... زیاد باشد؛ آنهم برای یک پسربچه 12ساله و در محله ای شبیه روستاهای ایران.
حرف هایش تقلیدی نبود. تر و تازه بود. چون خودش مثل آب، صاف و زلال بود و مثل خاک
متواضع و مثل برف با شرم و حیا.
حدود ساعت 12:30 بود که خوابیدیم. راستش من که خوابم نبرد. یعنی صداقت
و حرف های ابوتراب بود که بیدار نگهم داشته بود. از 4 صبح غیبش زد. طی روز
چندمرتبه دیدمش. اما خیلی وقت نشستن و گپ زدن با ما را نداشت. ساعت 10 شب آمد و
چند دقیقه ای کنارمان نشست. پرسیدم چه خبر؟ صبح کجا غیبت زد؟ چه میکردی؟ خلاصه
جواب می داد! از صبح مشغول آماده کردن چای
و وسایل پذیرایی از زائران بودم. گفتم تا الان؟؟ یعنی از 4 صبح تا الان اصلا
نخوابیده ای؟ گفت نه. خجالت کشیدم...
دیگر می فهمیدم که معرفت به سن و سال و اطلاعات مذهبی نیست. به عمل
کار برآید به سخن دانی نیست.
هرچقدر زلال تر باشی با معرفت تری.
هرچقدر در قول و عمل صادق تر باشی بامعرفت تری.
هرچقدر به جای درگیر خواسته های خودت بودن در پی تحصیل رضای او باشی
با معرفت تری.