هوالمحبوب

 



با خودم حرف میزنم هر بار
من کجای قصه ی شهرم
من چرا درون احساسم
با تمام خاکیان قهرم؟

ربنا آتنا خودت لطفا
در طواف عشق من با تو
کفر من یقین ایمان است

انّ  لا  اله  الا  تو!

لا به لای حرف گنجشکها
هی ترانه خواندی و خواندم
بین مرگ و زندگی مردی
بین مرگ و زندگی ماندم!

شب بیخوابی و پرسه

اتوبان شهید بابایی

هر دو از تو گریه میکردیم

 من و مرتضیِ پاشایی!

چشم بستن به روی کابوسها
دیدنت به خواب هم خوب است!
زندگی: اتاق من بی تو
برزخی کنار مشروب است

خواب بودم شبیه ِ یک ماهی

قورت دادم تمام اشکم را

هرچه در خانه بود سوزاندم

 حفظ کردم ترانه ی "غم" را!


با خودم حرف میزنم هر بار
من کجای قصه دردم؟

من چرا کنار قلب آتیشم

مثله قطب جنوب، بازسردم

 

          صفایی

همکاری بنده و حضرت حافظ

عنوان:بوی گندم


گوهرش از صدف کون و مکان بیرون بود

طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

فیض روح القدس این بود که این فاحشه را

دیگران هم بکنند چون که مسیحا می کرد


از کران تا بکران هرزه زنان بسیارند

از ازل تا به ابد شهوت درویشانست

خسروان قبله ی حاجات جهانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشانست


زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

تا گلو از تب فریاد شما ها خالیست

در به گا رفتن ما بر دگران شکی نیست

که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست


من ازاین شعر....ازاین شعر چه می خواهم زن؟

آلت اندر کف این قافله بیماری و درد

غیرتم کشت که محبوب جهانی اما

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد


تو و این خاور منحوس میان بدنت

بی پناهی بکند برده ی بازار تو را

تو اگر نیکی اگر بد ، چه فرقی دارد؟

هرکسی  می درود عاقبت کار تو را


تو به نون تن خود نان شب آوردی و او

به الفبای تنش غائله ی سرد زِنا

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

کمر کوه کمست از کمر مور اینجا


وقت چاپیدن و گاییدن قشر ضعفا

مزرع سرخ فلک دیدم و داس مه نو

جاودان باد در این خاک صدای مردی

(بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو)


ساسان رادفر


زندانی

زندگی رشته رشته در سرت ریشه

هرزه می شود درخت و سرمایت

لخت می کند کلاغ ها بکنند

لانه در میان پاهایت

 

من هنوز از همیشه زندانم

قد و قامتش مترسک.....

باز

مرد بود و غیرتی اما

به میان پای خود شک......

باز

 

از ظرافت تنت نه تبر

از تن تو ساز می سازند

از تنم برای قلیان ها

آلتی دراز می سازند

 

تا که ملا و خان بکنند

پشت پرده ی خطاپوشی

از ملات کهنه ی سلطه

مسجد شاه را بنا پوشی

 

باز از ولایت اعلی ، حضرت بلاد پاییزی

نقش چلغوز های قاجاری

هنر کمال تبریزی

 

عکس روی تنگ قلیان و

قدرت قران سلطان و

شب به شب منارِجنبان و

سوگلی شاه ، حیران و

قبله ی هزار دستان و

سرِ ما درون قرآن و

قمه ی کلفت داش آکل

لای سینه های مرجان و

ذهن من درون زندان و

پشت سیمان جمجمه ام

شیهه می کشند توی سرم

روی تاریخِ له شده ام

 

گوشه ی خیال زندانی

یک زن  و کتاب ممنوعه

گریه بر قبور خالی تا

لولیتا حسن و محبوبه

 

اسب های جنون آزادی

مادگان به زورگا رفته

تیغ و خون زیاد و گرمابه

چون حنا به منتها رفته

 

تا که در عرق سگی هامان

کرم کفش شاه می لولد

در تکیلای کهنه ی تاریخ

چشم من دوباره می گوید

 

زخم لای استخوان هایم

لای موهای گیلکی ات

می توان دید جنگلی ها را

لب به لبهای تلخکی ات

 

من سیاه مست و زندگی مست و

هوش می رود نبض....در گیجی

سوتین...قطار...بی کسی ات

زندگی تلخ تدریجی

 

می دهم بزرگ بنویسند

چشمهایت خدای آبادی است

که خطوط لبانت همواره

"مرز های سپید آزادی است"

 

 

ساسان رادفر

باغ سرد

سگ پاچه خوار نان آور

گرگ و زوزه های درد آور

گله بی حصار و بی چوپان

نئشه از بهار بی باور

 

شرح بی غروری بهمن

گرگ های عاشق تیر و

کثرت همای بی فیلتر

توی مرداد های دلگیر و

 

باغبان به باغ خون میداد

تا درختان تبر در آوردند

به برادران قصه قسم

که شغالها سگ زردند

 

هفتِ گاو فربه می خوردند

هفتِ انگشتهای لاغر را

هفتِ پای زنی که بالا برد

هفته های مرگ شوهر را

 

باغ سرد از کلاغ پرپر ، پُر

جنگل از خبر تهی ماند و

انقلاب را ساده دزدیدند

از مترسکی که ترساند و

 

تیشه بر پیانوی فرهاد

چادری که دور شیرین بود

انتهای قصه درد آور

غم این شکست سنگین بود

 

ای وطن مرا زمین زده اند

نوکرانی که سر در آورده

که تورا به بیوه گی بردند

شوهران کمر در آورده

 

این بیابان چه عزتی دارد؟

که به این سکوت تن داده

پسرت خمار می سوزد

دختر از نجابت افتاده

 

ما نه کاوه نه بابک و آرش

نه سیاوش نه رستم زالیم

پوچ و غارتگریم و دریوزه

اگر از زمانه می نالیم

 

هرچه داده ایم خود کردیم

هرچه کرده ایم خود دادیم

 از تن چالهای مشروطه

ته چاه سلطه افتادیم

 

 

سگ زرد ، برادر کهنه

من شغال هم وطنم

سگ پاچه خوار نان آور

از گرسنگی که می شکنم

 

چند پیکی شراب می خورم و

میروم به خاطرات قدیم

بچه گرگی که ما دوتا بودیم

توی باغ سرد عقیم

 

به خزان بگو که فهمیدیم

به تمام کهنه باور ها

حک بکن به قلب مادر ها

روی قبر بی برادر ها

 

نه همین سرای می ماند

زیر پای سفلگان هرگز

نه بر این غلاف می زنگد

خنجر نهانمان هرگز

 

 

 

زل می زند به اینه وآهی شبیه تو        این زن به دردخودش تکیه می کند

یک عالمه به خودش فحش می دهدو     اندوه مرگ توراگریه میکند

یک شب به سازدلش کوک می شدی   امشب به سازدلت کوک می شود

می خندیومی گریدواحساس می کند    درانتهای دلت متروک می شود

حالا به عشق خودش فکرمیکند    چشمان سردتورااقرارمیکند

تنهاییش به غزل ختم میشدو     بودن کنارتورا اصرارمی کند

دیگرتنش به تنت لمس نمیشود   حتی خیال امدنش لمس نمیشود

آذربه حال خودش بهمن به حال خودش   اینجانبودکسی لمس نمیشود

سحرالوندی

ارث

 

 

در عروض و اراضی خان بود

همه چیز در تو پنهان داشت

پدرت را سوارها بردند

مادرت به عشق ایمان داشت

 

مادرت را که قابله کشت

قابله طبیب دهکده بود

پسر خان به روی بازویش

عکس چشم تو را زده بود

 

اسب ها به شیهه ی خون

حال و روز مرا سراییدند

زندگی تو را فنا دادند

روزگار مرا فناییدند

 

شاعر از تفنگ و ارث پدر

از جلال و شکوه خان زاده

از تپانچه ای که صد سال‌ ِ

این همه زمین به خان داده

 

واژگانی به حلق مردم داد

خلق را به مصدر کردن

ارث ما که شاعرانه نبود

شعر یک کلنگ و گاوآهن

 

شاعرانه یعنی شمع

البته شب زمستانی

البته درون یک کلبه

زیر کرسی بدون شومینه

تک و تنها درون رویایت

اگر از وزن هم بیرون زد

باز در اراضی خان ریخت

وقت رفتن که گریه می کردی

اشک تو کجای ایوان ریخت ؟

 

پیش پایت به سجده افتادند

پیکر مناره ها چون پل

مست ها به خفت آشفتند

الکن از نگاه تو الکل

 

بعد از این محال میگیرم

دست های نا صبور تورا

گرچه مثل تارها بزنم

شور اشک های شور تورا

 

بوی موریانه کلبه را خورد و

شعر بودی....شبانه میرفتی

داشتی سفر.... مرا نبوسیده

به کدامین بهانه میرفتی

 

خواستم به باورت برسم

باورت را قطارها بردند

گریه از عروض جبری بود

شهر از عروض خان خارج

#

آه بانو...

هنوز می فهم

بغض می کنی ولی نمی گریی

عینکت را بخار می گیرد

مثل یک دریچه در باران

از نگاه هرزه پا خورده

ردپاها مکررأ به زمان

جلوه میکرد و طعنه ها میزد

چشم تو به قالی کرمان

 

شهر را که زیر و رو کردم

کافه بود و کوچه و کمبود

روی بازوان بورژوازی

تتوی چشم های تو بود

 

درد ما به درد کسی نخورد

دست های که را تو می گیری ؟

جمع کن به دهاتمان برویم

گریه کن..... زیر بغض میمیری

 

 

                                                                                                                                                                                                     ساسان رادفر

 

شهردرکافه میسوخت و

فنجان من داشت طرح زنی درآغوش توترسیم می کرد...

نعش خیابان برآسفالت شب کشیده میشدوشب درغبارگم می شدو

مردی با لبخندی اثیری در بارانی خیسش...

مردی کز زندان سرداخوان گریخته بودوداشت میرفت

تا آستانه ی دلتنگی فروغ...

مردی که داشت تمام می شد...

.

.

.

ماه درمه غرق بودو

شهردرکافه می سوخت و

فنجان من داشت طرح زنی در آغوش تو ترسیم می کرد...

سحرالوندی

ارتفاع کاج ها مرابه وسوسه ی تلخ تهوع می کشاند

به پچ پچ چشم هایی که درسکوت محو می شوند....

باید فراموش کنم....

دیروز به مخابرات زنگ زدم

بایدتمام خط هایی که ازمن به تو ختم میشوندرامسدودکرد..

.

.

.ازکسالت خیابان بی زارم

کودکی درگوشم فریادمی زند همشهری سلام

بفرماییددموکراسی باطعم تازه ی مردم سالاری!

کلمات قلمبه ای که بااکراه دردهانش می چرخدتاعلاجی باشدبرای هضم گرسنگی اش

ازکسالت خیابان بی زارم

از کرم های بی مصرفی که دردکه ی روزنامه فروشی ذهن مرا می خورند

آدم هایی که انگشت بر دهانشان گذاشته وآهسته ازکنارت می گذرند

ازلب های متحوش قرن که انتظار مکیدنت را می کشد

کابووس هایی که باکفش های توهرشب به خوابم می ایند...

بایدفراموش کنم

کفش هایت را برداربایدبایستم!

وفکرکنم

"زنگ ها برای چه به صدا درآمدند"

سحرالوندی

به کوچه برو

بگذار سرما بخزد لای لباسهایت.....

دستهایت را بگشای

کلاغ های بالای کاج

لانه کنند میان گشایش انگشت هایت

ارامشی که در هیچ گشایشی نخواهی یافت

بادی که گریبانت را گرفته دراین اتاق نخواهدوزید

باید گریخت ازمرگی که چون طاعون روح تورابه سردابه کشانده...

.

.

.

سیگارت را روشن کن

به کوچه برو

بگذارسرما بخزد لای لباسهایت....

سحرالوندی

فاجعه

📺 Info Siaran: Match Update & Schedules - Jadwal Siaran Langsung


توی گرمابه جای اصلاح است

خون به خون رگ به رگ به نسل امیر

سالها خلاصه می کردند

زخمی زمین نشسته به تیر


به نقاب کلاه پهلوی ات

سایه را نگه نخواهی داشت

از درخت وتبر و مرد کهن

کودکی نهال نو می کاشت


پنجه ی برگ های پاییزی

خوش به جان خاک افتادند

عده ای رو به آسمان به دعا

عده ای سینه چاک افتادند


زیر بار تن زمستان ها

نیمه های آذر افتاد و

مثل کوه آتشین جگری

به سکوت اگرچه تن داد و


با همه دردهای کهنه ی خود

تو مقلد غروب دیوثی

کفن شاه رفته هنوز تر است

دست های که را تو می بوسی؟


از خیابان چه انتظاری بود

خانقاه خماری و خون بود

پر کن از نفس سرنگت را

خسرو شب نشین هامون بود


از خیابان چه انتظاری بود

که کنارتان قدم بشوم

به سکوتتان اضافه و بعد

با گلوله گرچه کم بشوم


من غرور اجازه ام داده

پشت فقر امتیاز را بکنم

از لج آدم و سیب و زنش

بغض باشم ، پیاز را بکنم


فحش می شوم به تمام تنت

بعد ازاین به خوا...به خوا...به خواری ها

سرنوشت ما همیشه مثل اسیر

بسته شد بگا ...بگا...بگاری ها


فاجعه اتفاق می افتد

مثل سرما خوردگی کاپشن ها

مثل بی دفاعی مردم

مثل بمب در میان ژاپن ها


فاجعه خود جهیزیه است

بخت دختران پایین شهر

بعد هشت سال جنگ و بدبختی

جام شوکران به دست ....


فاجعه یعنی فهم تو از دین

خاطرات مجید توی اوین

گیر کردن عبای آقا ها

لا به لای درب های لیموزین


فاجعه خود خود توبه

توی شعرهای عسجدی است

قبل اکران جمعی پرده

فاجعه سکس های مقعدی است


بعد ازین تن درخت شهید

دسته ی تبر نخواهد شد

در دفاع از حقوق خانم ها

بچه ای پسر نخواهد شد


من غرور اجازه ام داده

زخمی زمین نشسته شوم

بچکان 18 تیر وسوسه را

بچکان به نام نون و قلم



ساسان رادفر


آوای غمگینیست

ازین شهربرخواسته....

اندیشه هایی که از پل پرت می شوندو

 ریسمان عدالت گریبانشان را می نوازد...

آوای غریبیست..

ازین شهربرخواسته

زنی که هرشب هوای آزادی را در رگ هایش تزریق می کنندواو هرشب بااشک میمیردو میمیردومیمیردو....

صبح نبضش با آهنگ خون تو میزند

زنی که تنش را تبعیدکرده به سلول های تنت...

آوای غمگینیست برخواسته ازین شهر

باورنمیکنم....

بت هایی راکه خود با دست های خود شکستند

بنا کردند وبه طواف رفتند

دوباره کعبه ای و

خدایی ازنو....

خدایی بادست های سترگ

 خدایی که پیچیده در عبای ابریشم

خدایی ازجنس من از جنس تو....

افسوس...

افسوس که خنیاگری بیش نبود

اوراکه ستودیمو بردست های امینش عشق را به امانت گذاشتیم.....

سحرالوندی

ان قدر دور شده ای ازمن که این روزها  

بین عکس های سیاه وسفید جستجویت میکنم

ان قدر دورتر که شاید عجیب نیست

اگر فردا باستانشناسی تورااز دل خاک بیرون بکشد

وزنی را در کنارت زنده به گور....

سحرالوندی

ایستگاه

ایستگاهی....شانه ی مردانه ات را می فروشی

از جنون سر می روی ویرانه ات را می فروشی

ارمنی تر میشوی با شیشه های خاک خورده

چند پیکی میزنی میخانه ات را می فروشی

با خودت بیگانه ای مانند کامو در دیارش

شهر طاعون می شود بیگانه ات را می فروشی

در درونت عشق این دیوانه میروید ولی تو

پیش هر پتیاره ای دیوانه ات را می فروشی

عاشقی یعنی تبادل،مست،تنهایی،تحمل

شانه اش را می فروشد ، شانه ات را می فروشی

من زمستان باغ را با گریه می مانم مهاجر

تو ولی طاقت نداری لانه ات را می فروشی

اولین باران دلم میگیرد اما بی کسی را

خوب می خوانم قناری خانه ات را می فروشی؟

بی شک امشب بغضم و باور به باریدن ندارم

ساعتی چند است مسافر؟ شانه ات را می فروشی؟


ساسان رادفر

ستاره سر زده از آسمان بی رنگم

و نهرِ رفته رسیده به شهر پر سنگم

 

اگر گلوله گلوله ببارد از هر سو

به جانِ دوست به دشمن بگو نمی جنگم

 

تمام عمر تفنگم اگر مسلح بود

به جای اسلحه این بار زلف در چنگم

 

به طبل حمله نزن، کوسِ جنگ را بگذار

سه تار را بده با تار مو هماهنگم

 

مرخصی بده فرمانده، عاشقی زخم است

دو سال امر شما را که گوش بر زنگم!

 

عقب کشیدن مجروح، جرم جنگی نیست

به این کتاب مقدس قسم که دل تنگم

به خانه رفتم و بوسید باغچه من را

به خانه رفتم و با اشک دید می لنگم

 

دوباره وقت خداحافظیست.

سربازم

دوباره هر چه بگویید خوب می جنگم

                                 ایمان صفایی

 

و زندگی داشت میرفت که تمام شود

تمام سال های پس ازتو میان دست های مردی مچاله خواهدشد

وتواز عشق سال های وبا با من  می گویی...

راه میروم بر سنگفرش بریده ی این خیابان

ومی کشانم خاطراتم رامگردوباره زنده شوند

کجای این شهربود

کجای این شهربود

ودر تصادف کدام نگاه

ودرکدام ساعت خاموشی...

زندگی داشت می رفت که تمام شود

آیینه شکست...

به دلبستگی ماه با آیینه لذتی نبود

محبوب من از دست های تو مرا گریزی نیست

داری مرا ترک می کنی و خوب می دانی

به حجله ی مرگ می سپاریم

بیزارم ازین عشق

وزهرچه ازتودر من هست

از ریشه های متصل تو به من

از بی وفایی دست های ازهم جدا

ازاین خیابان تنگ هزارساله

و ازاولین دیدار....

شب این شهرآلوده است

به تنهایی حزن انگیزی...

سحر الوندی

پیراهنم را که آغشته بود به بوی تو 

برای همیشه

به پشت بام تبعیدکردم

شاید روزی زمان تو

تاریخ مرا گم کند...

برادرانت

حتما مرا پیدا خواهند کرد...

آغوش

و مردی که سیگار می کشد

وبه اوج می رود

تا جهان تورا به رقص درآورد...

وزنی که مست می شود

وپرت می شود

توی پرتگاه زنانگی اش...

ومن درتمام حال به این فکر می کنم

که آیا من به آغوش تو معتاد بودم

یا ....

سحر الوندی

اشک سیاه

این قرص های لعنتی ای کاش می کشتم

سیگار آتش می زند بین دو انگشتم

فریاد باروتی که توی سینه نم کرده

می سوزد آخر یک شبی از قلب تا مشتم

                                                           می سوزد آخر نیمه شب ها اندکی با تو

                                                           هر ((می ترا غش می رود)) هر گیلکی با تو

                                                           دل کاسه خونی را که پشت پات می ریزم

                                                           پر می شود از پیک های تلخکی با تو

پر می شود از لحظه های بی پناهی که

از دست های نازک بی امتناعی که

از چشم های سرمه کوب خسته از من تا.....

ریمل به روی گونه ات اشک سیاهی که

                                                       آه ای دلارام تمام لحظه های من

                                                       محبوب مفرد در تمام قصه های من

                                                       بر پای مرد دیگری یک روز خواهی ریخت

                                                       این اشک هایی را که می ریزی به پای من

ای کاش که پا می شدم از کفش تنهایم

وا می شدم چون پیرهن از کل دنیایم

جا می شدم توی دو دست کوچکت شاید

ادراک می کردی که دنبال تو می آیم

                                                        ادراک می کردی که بعد از تو فقط پاییز

                                                        چون شال نارنجی تو بر روی رخت آویز

                                                        می ماند و می ریزد از چشمان مردی اشک

                                                         یک جاری مبهم از این دنیای وهم انگیز

تا کی برای چشم خود از ماه بنویسم؟

همچون پلنگ زخمی از راه بنویسم؟

تا کی تو را مثل غزل هر روز بنشینم

بر روی نیمکت های دانشگاه بنویسم؟

 

                                                       

بهار

بهار

سرمای سوزان مغز استخوان را می نوردد و دردی جانکاه اعماق وجود را ٬

یادت تمام خاطرم را به صلابه کشیده و روحم را ٬

بهار آن سال را یادت هست ؟

بهار

     ابرهای سیاه بر گرده ی زمین سنگینی می کنند چون خواب که بر پلک ها ٬

بهار

     توبه ها می شکند٬ پیوندها می گسلد و دل ها به یادی در ناکجای زمان خوشند٬

بهار

    سبز٬ سبز٬ حالت تهوع٬ تهوعی غیر قابل کنترل٬

عمریست به سیاهی خو کرده ام به کهنگی به گوشه ای چرک و رختی ژنده 

و باز بهار ٬ آه ه ه ه ه ه چقدر دلم هوای پاییز را کرده است.

             

                                                                                                         آرمان صدیقی 

مجازات

 

پشت آن دیوار های آجری, که هیچ کس را چون من

ماوا نبودند هرگز

من پیکر عریان عشق را دیدم

 

و با نخستین جمله طعم حلال ترین زنای محسنه ی تاریخ را من؛

 با همسر پاییز, با بهار, با چشمانش, چشیدم.

 

و هنوز جای سنگ ریزه های مجازات بر آلت این جرم؛

بر قلبم ذق ذق می کند.

 تمام روز های سال متحصن به داد خواهی شوریده اند

و تمام ثانیه ها به زجر آورترین سیما ها در گذرند.

 

پلک بر هم نهاد و عمریست که به تنهایی در بیدادگاه زمان به باز خواست ایستاده ام.

                                                    

                                                                              آرمان صدیقی

 

 

 

  

 

درد با سرمای خفته در اندام عاصی ام آمیخته

با خیال کسی هم آغوش

در مرداب شب می روم فرو

معصومیت پشت پلک ها می لغزد

امشب تمام کودکی ام در تو میرود به خواب

امشب که بسان آهو در آغوش گرگ افتاده ام...

نفس بکش

نبضم به ساعت نفس هات

نفس بکش

آتش بگیرد تمام تنم

آیدای در ایینه بودن کافیست

این دشنه را از دیس خون بکش

نفس بکش

آتش بگیرم چنان فروغ در گلستان کسی...

آتش بگیرد تمام کناره ها

این پیاده رو امتداد ذهن مغشوش زنیست که تمام سادگی اش را

در یک شب بارانی در بستر وابستگی یک مرد جای گذاشت....

سحر الوندی

ماه خرمایی




یک آسمان سفید دو ماه خرمایی

چشمان تو گفتن دیگر نمی آیی

دیگر به دستانم حسی نداری و

من را نمی خواهی من را نمی خواهی

من جای جای دلم زخمی و چرکین است

نفرین به هر چه غزل نفرین به تنهایی

دست ازسرم بردار اینجا که الکل نیست

مستی نمی آرد یک استکان چایی

وقتی اتاق من پر می شود از تو

یخ می کند به سرم عطری اروپایی

گویی تمام جهان آواره می گردد
 
حتی زنانگی یک لنگه د
مپایی

حتی شکستگی این آیینه با من

پاشیده بعد از تو هر تکه ام جایی

پاشیده بعد از تو در فصل سردی که

قلبی که بهمن ماه در دست مردی که

دارم قدم به قدم هی دود می شوم و

چیزی نمانده دگر وقتی که می آیی

من جای جای دلم بوی تو را دارد

از بس که مستی و از بس که زیبایی

من جای جای دلم بانو خداحافظ

بعد از تو میمیرم اما به تنهایی

میمیرم و دنیا هرگز نمی فهمد

این مرد جان داده هر چند سر پایی


ساسان رادفر

توهم

 

 

 

وناگهان عشق

طلوع زنی از انتظار ذهن کسی

و خوب می شود دست دردناک یک شاعر

و خوب یعنی حضور

عطر در حوالی گل

غروب حوالی کوه

نگاه حوالی چشم

دو لب حوالی هم

و هرم نفس زدنت کنار شقیقه ی من

چه زود می گذرد آنچه جاودانه خواهد شد.

#

من از نگفته های تنت هزار شعر نانوشته ام

چه الفتی دارند نگاه ها با روح

که یاس مانوسی است میان چشم تو و نگاه امشب من

من از نبودن تو چه سخت بی درکم

بسان تنفس در خیال یک مرده

بسان سردردی که سومین فصل زمین به خاطرش مانده

و از نبودن تو چقدر میترسم

چنان که دیوانه از کابوس قرص کامل ماه

چنان که زندانی از بوی یک زنجیر

و زنجیر توهم است

و کابوس توهم است

و عشق توهم است

توهمی مزمن

طلوع زنی در انتظار ذهن کسی

 

ساسان رادفر

هزار سال هم اگر بگذرد

دلتنگی ازین اتاق رخت بر نمی بندد

هنوزهم که نگاه می کنی ایوان هوای باران داردو دلم

هوای تو

به کوچه نیا هنوزهم شبیه خاطراتمان

برف می اید...

پلک های حنجره تر است

هنوز هم درین اتاق

زنی گریه می کند...

اصلاْ چه فرق می کند بودنت یا نبودنت 

وقتی نفس های من همه

از عطردلنشین وجود تو سرشار است

با هرنفس که می کشم مست می شوم

بی تفاوتی چشم هایت را فراموش می کنم

وقتی تمام دردهای جهان پشت پلکهای تو سنگینی می کند

اصلاْ چه فرق می کند بودنت یا نبودنت...

سحر الوندی

قاب

خانه مرده روی قاب لب های مایوس کسی

دوستت دارم فقط لفظیست مخصوص کسی

باز هم با دست هایت دکمه هایم را ببند

تا بپیچد بوی تو در پالتوی روس کسی

باز هر شب می روی و باز هر شب می رسد

کل تصویری که می آید به کابوس کسی

او دو سالی رفته و پاییز اما پا به پا

آمده تا پر کند تقویم منحوس کسی

رد پای یک زن هر شب می رسد تا پیش در

چشم هایم میرود هر شب به پابوس کسی

سهم مرد دیگری و آسمان هم طعنه زد:

حیف دریایی که می میرد به فانوس کسی

لوتی شیراز هم باشی غمت مرجانی است

بی شرف آنکس که دل داده به ناموس کسی


          ساسان رادفر

فصل بد

در خانه که مردی به تب افتاده عزیزم      

                                 زخمی است پلنگی که شب افتاده عزیزم

چشمت که قمار عسل و شیره خرماست       

                                انگار شراب رطب افتاده عزیزم

گفتی که دو روزی بروی بازبیایی            

                                این وعده سه ماه است عقب افتاده عزیزم

فصلی است که از دوری تو زجر کشیدم            

                              چون کارد که روی عصب افتاده عزیزم

تو عشق منی یعنی به لبهات حلالم                       

                              ما را چه گناهی سبب افتاده عزیزم

در آینه بنگر که خیانت چه هویداست               

                          بر روی لبت جای لب افتاده عزیزم

 

                                                                                                              ساسان رادفر

 

-مسخ

تل

 خم

 و صبح

 های آخر پاییز

که باران سگ می شود

و فرمالیسم

                              در رفرم چکمه های لنین                               

در قاب

 عکس کاریزما

سونات آخر سمفونی رنج روزگار خودم

 می شود  اين روزها

صدا

صداي پس -زمینه /  هاضمه ی موریانه ها

و خط چشمها

 در پس زمینه ي کبود روزنامه هایی که به نوبت

 موریانه

 می شوم

 در ذهن روزنامه 

 وقت جویدن ذهن کلام / این روزها

 هوا

 هوای زخمهای دور دهان تو مي شوم

و خط چشمهای کبودی

 دراین خروس- خوان كه تویی

تشویش عاشقانه ی باتوم می شوم

در این خروس-خوان

 که تویی

ایمان صفایی 

هوالمحبوب

 بالش خودم را ترجیح میدهم

 شانه هایت مثل بالش های مسافر خانه است

خوب میدانم سرهای زیادی را تکیه گاه بوده است

                                 ایمان صفایی

بازیچه

 

خیلی عاشقم بود، یعنی هنوزم هست؛ نمیدونی چه کیفی داره، همه جا دنبالم میاد، زنگ می زنه، آبرو ریزی می کنه خلاصه هر کاری فکرشو  بکنی.

هرچی بیشتر التماس می کنه من بیشتر کیف می کنم ، برا بقیه شاخ و شونه می کشه ها  ولی به من که می رسه مثل یه بچه آرومه؛ بهم یه جور حس برتری دست می ده. آدم خوبیه ولی بیشتر دوست دارم خوردش کنم و خورد شدشو به بقیه نشون بدم این طوری بیشتر حال می ده.

تمام این جمله ها را می شنیدم، صندلی های پشت به پشت قطار گاهی چه نفرت انگیز هستند.

 

                                                                                                        آرمان صدیقی

نشئه های اجباری

                  روزهای تنهایی، روزگار تکراری

                                                                 چرت های پی در پی، اعتیاد، بیماری

                خنده های تزریقی، بوسه های افیونی

                                                                رعشه بر دلم انداخت، چشم تو، سیگاری

               مست بوی موهایت،غرق طعم لب هایت

                                                                   نشئه ی دو چشمانت، وایِ من، چه افکاری!!

              در به در به دنبالت، شهره ام به بد نامی

                                                               من خمار یک بوشه ...تو چرا شرمشاریییی؟؟

                 من خمار یک بوسه، عمریست که معتادم

                                                              بس کن این توهم را! ها،  بگو، چه اصراری ؟

                 خواستی همه دنیا این عذاب را دانند؟؟

                                                             یا کسی دلی اخمی ناله ای غمی کاری ؟؟

                   بچه ای ؟ نمی دانی مثل من فراوانند

                                                             مردمان باید خوش، نشئه های اجباری 

 

                                                                                

                                                                                                      آرمان صدیقی