فصل انار

فصل انار بود که دیدمت،

در میانه یک روز خوب از بین روزهای آفتابی ،ابری ،بارانی ...

نمی دانم هر چه بود به رنگ انار بود و من شیفته ات شدم.

راستی یادت هست ؟

تلاقی نگاهمان را می گویم،

در میانه همان روز خوب.

نمی دانم برق نگاه کداممان بود که خاطرات امروزمان را رقم زد.

پلکهایم را که باز کردم من بودم و تو بودی و درختان شورمست؛

و یک دریاچه به زلالی دوست داشتنمان و لبخندهای تو..

چه شروع دل انگیزی بود..

نگاه ،عشق،لبخند،مهربانی،سفر؛

همه مفاهیم زیبا برایم در یکجا جمع شده بود ،در کنار تو.

گویا خوشبخت ترین دختر زمین بودم . آنروز آسمان هم با ما مهربان بود.

راستی انار یادت هست ؟

با آن دانه های درشت و قرمز رنگش؟

فصل انار بود ...

و روزی به رنگ عشق ،به رنگ دوست داشتن و به رنگ زیباترین روز خدا .

و به همین سادگی چهار فصل عشق گذشت.

وباز هم فصل انار شد؛

و من و تو و عشق..

نمی دانم چند چهار فصل دیگر در کنارم خواهی بود،

نمی دانم کجای این ناکجا آباد دستت را برای آخرین بار برایم تکان خواهی داد؛

اما یک چیز را خوب می دانم ؛

فصل آخر داستان شورمست

فصل آخر بودنم خواهد شد.

کسی چمیداند

شاید آنروز هم فصل انار باشد...

 

خودت خواستی

تو رفتن رو ازم خواستی... یه روز قلبمو پس دادی... واسم سخت بود که تنها شم... مهم اینه که تو شادی... تو خوشبختی و ارومی ... با عشقی که خودت خواستی... چقدر شیرینه دنیای کسی که عاشقش هستی... چه خوشحالم که می بینم تو خوشبختی... با اینکه می گذره روزام به هر سختی... چه خوشحالم که می بینم تو قلبت غصه ها مردن... با اینکه چشمای عشقت منو از خاطرت بردن...  همیشه ارزو بودی ولی حالا یه رویایی.. یه جور عادت شده واسم شبای سرد تنهایی... میدونم خنده می میره روی لب های پژمردم.. تو شادابی و من بی تو همیشه سرد و افسردم...

شام غریبان


کوتاه کن کلام... بماند بقیّه‌اش

مرده است احترام... بماند بقیّه‌اش

 

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود

آن هم نشد حرام... بماند بقیّه‌اش

 

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت

آمد به انتقام... بماند بقیّه‌اش

 

شمشیرها تمام شد و نیزه‌ها تمام

شد سنگ­ها تمام... بماند بقیّه‌اش

 

گویا هنوز باور زینب نمی‌شود

بر سینۀ امام...؟ بماند بقیّه‎اش

 

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته

در بین ازدحام... بماند بقیّه‌اش

 

راحت شد از حسین همین که خیالشان

شد نوبت خیام....بماند بقیّه‌اش

 

رو کرد در مدینه که یا ایّها الرّسول

یافاطمه! سلام... بماند بقیّه‌اش

 

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش

خون علی الدّوام... بماند بقیّه‌اش

 

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش

از پیکر امام بماند بقیّه‌اش

 

بر خاک خفته‌ای و مرا می­برد عدو

من می­روم به شام... بماند بقیّه‌اش

 

دلواپسم برای سرت روی نیزه‌ها

از سنگ پشت بام... بماند بقیّه‌اش

 

دلواپسی برای من و بهر دخترت

در مجلس حرام... بماند بقیّه‌اش

 

حالا قرار هست کجاها رود سرش؟

از کوفه تا به شام... بماند بقیّه‎اش

 

تنها اشاره‌ای کنم و رد شوم از آن

از روی پشت بام ... بماند بقیّه‌اش

 

قصّه به "سر" رسید و تازه شروع شد

شعرم نشد تمام... بماند بقیّه‌اش

شاعر: محمد رسولی

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب ...

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب !

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

 

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

می دانم آری نیستی اما نمی دانم

-بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب ؟

 

هر شب تو را بی جست و جو می یافتم اما

-نگذاشت بی خوابی ، به دست آرم تو را امشب

 

ها ... سایه ای دیدم ! شبیه ات نیست اما حیف !

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

 

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

 

امشب ز پشت ابر ها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من ، بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها را ، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

 

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

 

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب ؟

                           محمد علی بهمنی

دو راهی

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر

ولي از اين دو دردناک تر اين است که نداني بايد صبر کني يا فراموش

درد دل

دلم خيلي گرفته ،از تنهايي خسته شدم ، من آدمي نيستم که زود کم بيارم ولي وقتي ميبيني هميشه همه چيز به ضرر تو تموم مي شه ، به خواسته هات نمي رسي ، وقتي مي بيني  نمي توني کسي رو که دوست داري داشته باشي ، نمي توني طوري که دلت مي خواد زندگي کني ، وقتي لذتهاي زندگيت کوتاه مي شن و غصه هاش طولاني،وقتي حتي از شاديهات هم مي ترسي که نکنه اخرش به غصه ختم بشه ، اونوقت ديگه کلمه هايي مثل تقدير و قسمت و حکمت هم نمي تونه ارومت کنه، اي کاش يکي بود که حرفامو مي فهميد ..

احساس

یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم

یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم

یه احساسی به تو دارم شبیه عشق و بیخوابی
تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی

تا دستای تو راهی نیست دارم از گریه کم میشم
تو مرز بین من با تو دارم شکل خودم میشم

مث گلهای بی گلدون هنوزم مات بارونی
تو از دلتنگی دریا توی توفان چی می دونی؟

نمی دونم کجا بودم که فرداهامو گم کردم
که می سوزم که می میرم اگر که از تو برگردم

خودم بودم که می خواستم همه دنیای من باشی
ببین غرق توام اما هنوز می ترسی تنها شی

یه احساسی به تو دارم یه جوری از تو سرشارم
یه کم این حسّو باور کن که بی وقفه دوست دارم

یه احساسی به تو دارم شبیه عشق و دل بستن
تو هم مثل منی اما یه کم عاشق تری از من

 

تولد

امروز تولدم بود

خدا يه هديه قشنگ بهم داد

بازم بهم ثابت کرد که هر چه قدر هم که بد باشم ،

اون تنهام نمي ذاره

ازت ممنونم خدا جون

دوستت دارم.

دلم تنگ است

در اینجا آسمان ،گاهی دلش می گیرد اما،

بارش ابرش ، دگر مثل قدیما نیست

و مردم وقت کم دارند

و عادت کرده اند ، اری فقط عادت

به لبخندی سلام ات می دهند ، اما

نمی پرسد کسی حال تو را ، با عشق

و معنی نگاه خیس را

رمز سکوت مانده بر لب را

چه می گویم

کسی دلتنگیت را هم ، نمی فهمد...

ادامه نوشته

چه گنگ و غم انگيز است لحظه هايم  .....


اي کاش بگذرد.. اي کاش بگذرد اين لحظه ها