خیلی حرف دارم اما جمع شده یه گوشه میخواد چه شکلی خودشو نشون بده نمیدونم
خیلی حرف دارم اما جمع شده یه گوشه میخواد چه شکلی خودشو نشون بده نمیدونم
جوری که بعضی اهنگا بغل کردنی ان
مهرداد کامنت گذاشتی نمیدونم چجوری باید جوابتو بدممم... عررر
ولی بدون نظزتو خوندم و خیلی باهات موافقم
ببین توییتر باید بشینی بگردی و فضایی که به وایبت میخوره رو پیدا کنی اینطوری خیلی قایل تحمل تر میشه به نظرم
ولی خب من هنور نتونستم پیدا کنم بعد من همچین انسانی ام که یه مدت تب و تاب یه چیزی برم میداره و بعدش که حسو حالس از بین میره
تو غار تنهایی خودم فرو میرم و هیچی آپلود نمیکنم![]()
وقتی تحت تاثیر رمانای آرشام تهرانی بودی و میخواستی شخصیت داستانت چشماش با شالش هارمونی خاصیی داشته باشه نتیجش میشه این وبلاگ![]()
تازه اون موقع یه اپلیکیشن اومده بود به اسم episode که یه سری داستانای عاشقانه میذاشت مثل همین رمانای آرشام تهرانی ولی نسخه ی خارجیش بود
چرا همه تو سن 14 15 سالگی ازین رمانا میخوندن؟![]()
شاید بگین اینکه انقد مینویسه چرا توی توییتر نمیره بنویسه
راستش از محیط توییتر خوشم نمیاد هستم توش ولی خب زیاد نمیتویسم
چون هر سری مینویسم از نوشته هام پشیمون میشم نمیدونم چه مرضیه
دلم نیومد اینجا رو پاک کنم
احساس میکنم یه تیکه از خاطرات بچگیمه که اون لحظه بهترین تایم زندگیم بود
امیدوارم اگر قضاوتم میکنین با خوندن این متنای کسشعر سوسک شین![]()
![]()
اصلا کسی هم هست که وبلاگ بخونه؟
یا گذشت اون زمان؟
سلام
عررر بعد از چندینو چند سال وارد بلاگفا شدم دیدم این چرتو پرتا رو نوشتم اون موقع 15 سالم بود
الان 21 سالمه و وقتی نوشته هامو خوندم متوجه شدم چقدر بچه بودمو زندگی رو دوست داشتم
نمیدونم چی زده بودم اینارو مینوشتم ولی کلی خندیدم به این کص شعرا![]()
حلاصه که اره دوستان آپدیت خاصی ندارم که بهتون بدم فقط میتونم بگم زندگی دهنمون رو سرویس کرده توی این چند سال
به هر حال خوش حال شدم یه سر زدم
صدای افتادن سنگ توی آب شنیدم پاهام سست شد اخه کسی اونجا نبود انقدر ترسیده بودم که میلرزیدم
پشت درختا قایم شدم تا ببینم کی اوجاست!بن بود داشت میومد طرف من!هول شدم نمیخواستم منو ببینه ولی وایستاد
لباس هاشو درورد و رفت توی آب با موج همراه و دور شد انقدر که نمی تونستم ببینمش
منم دوباره محو این درختای بلند و خوشگل شدم و دوباره غرق شدم توی سوالای خودم که کسی هست مثل من اینجا رفته باشه؟
به دریا نگاه کردم بین این 2 راهی مونده بودم که برم خونه یا بمونم همینجا؟ولی تا خواستم صورتمو بچرخونم سمت درختا بن جلوم وایستاده بود
جیغ بلندی کشیدم گفتم
تتت..تتو اینجا چه کار میکنی؟
ببین کی اینجاس؟بذار من از تو بپرسم اینجا چه کار میکنی؟
من محو سیکس پکای روی شکمش شده بودم!!!نمی دونستم بن به غیر از تنیس بدنسازی هم میره(دختر احمق نباششش حواست کجاس؟)بن گفت:
بعد اسکن کردن من میتونی جواب بدی!
برای چی باید تو رو اسکن کنم؟
چون داری با چشای درشتت منو میخوری!
چیییی؟؟؟؟
خندید و هودیشو پوشید(ژاکت بدون زیپ) و دست کشید لای موهای خیسش و مرتبشون کرد!
خب نگفتی؟
خب از اولی که توی این ساحل اومدیم همیشه دلم میخواست بیام اینجا ولی با خرافاتایی که توی ذهن مامان بابام کردن اینجا دیگه نیومدم!تو اینجا رو از کجا میشناسی
با من بیا
نمیدونم چرا ولی بهش اعتماد کردم احساس کردم وقتایی که با بن مبگذره همه چی امنه!
به ته خط رسیده بودیم!یه دیوار بود که ازش سبزه ها مثل ریسه آویزون بودن ولی تا میخواستم ناامید بشم بن سبزه هارو مثل پرده کنار زد
باورم نمیشد!اصلا باورم نمیشد مثل رویا ها بود! خونه درختی کوچولو و چوبی اونجا بود!بن ازش بالا رفت بهم گفت
همونجوری که نمیخوای اون پایین بمونی؟بیا بالا
توی این چند ثانیه که داشتم میرفتم بالا هزار ایده از اینکه توش چه شکلیه داشتم ولی وقتی توی خونه درختی رو دیدم خیلی خورد توی ذوقم
برگ های خشک شده تار عنکبوت کثیفی تو ی کل خونه مشخص بود گفتم
همین؟
چی؟منظورت چیه از همین
یالا بذار به این خونه یه دستی بکشیم
هیچی نداشتیم که باهاش خونه درختی رو تمیز کنیم ولی من چند تا دستمال داشتم که باهاش تار های عنکبوتا رو گرفتم
بن نشست زمین گفت
کوچولو شنیدم هم گروهی هستیم
چی گفتی؟کوچولو؟
اره کوچولو!چون ریزه میزه ای
دیگه با این اسم صدام نکن
باشه کوچولو
تا اومدم جوابشو بدم جسیکا زنگ زد بهم
سلام جسیکاااا چی شد خیلی نگرانت بودم
سلام میا!فعلا خوبم ولی لوپوسم بد تر از قبل شده اینو دکتر گفته بود قبلا که احتمال داره که اینجوری بشه!باید 6 ماه تحت درمان باشم اگر خوب شدم میام اگر خوب نشدم بستری میشم
وقتی اینو جسیکا گفت بن ناراحت شد و گوشی ازم گرفت و رفت بیرون با جسیکا صحبت کرد
منم بغضم ترکید و یه گوشه نشستم به گریه کردن وقتی بن اومد گفت
هی هی هی هییی چی شده؟به خاطر جسیکا داری گریه میکنی؟بهم گفت حالش از ما 2 تا بهتره
نمیتونم ببینم جسیکا اینجوری شده!من غیر از جسیکا هیچ کسو ندارم!
کل شب رو با هم صحبت کردیم وقتی ساعت رو نگاه کردیم دیدیم ساعت 12 شب شده! ولی رسیدیم به بن نگاه کردم و گفتم
مرسی که به حرفام گوش دادی
لبخند زد و گفت
قابلی نداشت کوچولو
با چشمک رفت توی آپارتمانش
****
توی رستوران مدرسه بودم داشتم درباره ی مقاله فکر میکردم که یکدفعه
ادامه دارد
ادامه ی داستان آپارتمان 143
ونسا دوبد سمت من به من با حالت نگران کننده ای پرسید میا میدونی چه اتفاقی برای بن افتاده؟؟؟
نگران شدم قلبم داشت از جا کنده میشد عذاب وجدان گرفته بودم که نکنه اتفاقی براش افتاده... نزدیک بود بزنم زیر گریه!تا اینکه ونسا پرید وسط گفت:
حالت خوبه؟
خوبم قثط بگو بن چش شده!!!
آروم باش دخترررررر!هیچی انگار یه آدم دیگه شده!ازم معذرت خواهی کرد بابت اون روز!
به خودم اومدم!داشتم تقریا سکته میکردم به ونسا گفتم:
از کجا میدونی شاید سنگ خورده تو سرش![]()
ونسا خندید!با هم رفتیم دنبال جسیکا با هم حرف زدیم داشت میگفت
2 ساعت بعد از مدرسه پرواز دارم !امیدوارم که لوپوسم بد تر نشده باشه!مجبورم اونوقت توی بیمازستان بستری شم!
زنگ خورد منو جسیکا طبق معمول با هم رفتیم خونه!
جسیکا منو کشوند تو خونشون کمکش کردم لباساشو جمع کنه! دختر خالشون اومد دنبالش
جسیکا بهم گفت
وقتی من نبودم اگر بن چیزی گفت ناراحت نشو این کلا اینجوریه!
با هم خندیدیم!جسیکا رفت
من موندم و خونه ی خالی جسیکا و بن!بن رفته بود زمین تنیس نمیدونستم کی بر میگرده!
پیش خودم گفتم بهتره قبل از اینکه بن بیاد یه ذره خونشون رو تمیز کنم!جسیکا گناه داره دختر خالشون که سر کاره ساعت 10 شب میاد اونوقت اگر بن خونرو کثیف کنه جسیکا با این حالش مجبوره تمیز کنه
توی حال خودم بودم که بن اومد!نمیدونستم انقدر زود میاد پرسید
جسیکا رفت؟؟
اره همین 30 ساعت پیش
خوبه!
من دیگه برم!فردا مدرسه میبینمت
***
توی راه مدرسه بودم بعد امروز جمعه بود اخرین روز از هفته که مدرسه میرفتیم داشتم به این فکر میکردم که بعد از مدرسه برم بیرون!برم جایی که بهم حس
آرامش میده که یک دفعه استاد ریشه ی افکارمو پاره کرد!
میا!
بله؟
شنیدی چی گفتم!از هفته ی دیگه پیش هم گروهیاتون میشینید!فورد دایر و بری چیس.ریون هنکس و ونسا هارپر.لولا لاوگاد و مارکوس چیس و بن جونز ومیا
کوپر.3 هفته الی 4 هفته وقت دارید که مقالتونو و تحقیقتونو بنویسی خیلی توی نمرتون تاثیر داره میدونید که سال اخری هستید!!!
از وقتی جسیکا رفته بود من هیچ حسی نداشتم دیگه!دوست صمیمیت نیست!ضد حاله
رفتم خونه و لباسامو عوض کردم رفتم سمت دریا!همیشه دوست داشتم بدونم قسمت سر سبز دریا چی داره!کیا تا حالا اونجا رفتن؟
وقتی رسیدم دریا مثل بچه هایی که تاب میبنن از خود بی خود شدم!انقدر رفتم که رسیدم بالاخره سبزه هارو کنار زدم! اصلا باورم نمیشد مثل جنگل بود!از کنار درختا گذشتم اخه کی تا حالا اینجارو پیدا نکرده!یه دفعه صدای افتادن سنگ توی آب شنیدم پاهام سست شد اخه کسی اونجا نبود انقدر ترسیده بودم که...
ادامه دارد...