اللهم عجل لولیک الفرج...

روی تمام خط خطی های خاکستری را خط کشیده ام...

وبه انتظار نشسته ام؛

 تا به یمن آمدن "آیینه "دار

"آیینه" ی واقعیت،"آیینه" ی حقیقت شود...

اللهم عجل لولیک الفرج...

www.enekase-ayine.blogfa.com


خاکستری...!

خاکستری که منم
خاموشی‌ام چراغی است
خانه به خانه
فراخوان روشنی.
خاکستری که منم
بر اوراق شب اما
هر نقطه‌ی معناش
در تماشای فانوس و گريه
نطفه می‌بندد.


دريغا!
دريچه‌ای که آشنام باشد
در اوزانِ اين کوچه نيست،
رديف اين همه چراغِ مُرده
به چه کارم می‌آيد؟
سنگين و خسته
از کوچه‌ی کلمات می‌گذرم
هر واژه ديواری‌ست
مُرده‌ريگ دفتری ناخوانا
که مرا هزارساله خواهد کرد
نگاه کن
هم پس از اين همه هوا
تنها يکی صدا
مرا به جانبِ مرگ می‌خواند.
انسانِ اين دقيقه‌ی بينا
کجاست
تا مَنَش بر سنگفرش ستاره
نظاره کنم.


خاکستری که ماييم
مگر که حوصله‌ی حلاجی ...
ورنه باد
رو به باد خواهد وزيد!

"سید علی صالحی"-با اندکی تصرف!

پ.ن : "انعکاس آیینه"؛وبلاگ خاکستری که آیینه شد!

منقضی شد!

از ابتدای کودکی تا به حال از هر چیز یکنواخت بیزار بودم و هستم!

حس تنوع طلبی از احساساتیست که شاید بیش از خیلی ها در من ابراز وجود کرده!!!و یک جورایی از دید خیلی ها شیٌ عجاب شده ایم!!!

 بالاخره  این حس اینجا هم کار دستمان داد و "خاکستری نوشت" و خاکستری بودن دلمان را زد!!به کجا زدنش را نمی دانم دقیقا!!به چیزی...جایی...همین نزدیکی!

به زودی در جایی همین نزدیکی خواهم نوشت!

شاید جایی که  شبیه  آیینه ای باشد که خاکستری بود...!

پ.ن1: چند روزی وبلاگ به همین شکل خواهند ماند تا فرصتی دست دهد تا از وبلاگ بک آپ بگیرم،بعد هم آدرس حذف خواهد شد!

پ.ن 2:
رابرت دنیرو (سام):برای انجام کارها سه راه وجود داره: راه درست، راه غلط، و راهی که من انجامشون میدم!
Casino -1995

پ.ن 3 : روزهای خوب و بعضا پر تنشی رو اینجا  سپری کردم...دوستان خوبی هدیه این وبلاگ به من بود،خیلی ها اومدن تعریف و تمجید کردن،خیلی ها هم به جای نقد نوشته نویسنده را نقد کردند و ....!خیلی ها اظهار لطف کردند و خیلی ها هم اظهار فضل!!!

به هر حال این هم تجربه ای بود!!اگر هم برخورد بدی از من در این فضا سر زد از همه ی دوستان عذر میخوام و میخوام که حلال کنند.

خاکستری نوشت در ذهن خاکستری منقضی شد!

یا علی!


آسمان خاطره

آسمان را به خاطر بسپار...

پرواز را نه!

پرنده که مردنی باشد،

خاطره ی پرواز؛

دیوانه ات می کند!


** : "پرواز را به خاطر بسپار،پرنده مردنیست"
                                                      
                                                           "فروغ فرخزاد"

طلوع صبح

 در پس این پرده ی اندوه؛

ماه،ساز بیداری خورشید را کوک می کند؛

تا زمین، آبی آسمان را به فراموشی نسپارد!





پ.ن :

هرچه از دست میرود بگذار برود....چیزی که به التماس آلوده باشد نمی خواهم!

هرچه باشد؛حتی زندگی!

"چگوارا"

رنگ رسوایی

در دیاری که مردمانش هر روز رنگ عوض می کنند؛
همرنگ جماعت شدن رسوا ترت می کند!


پ.ن 1:

وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا(طلاق-3)

و او را از جائی که گمان ندارد روزی می دهد; و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می کند; خداوند فرمان خود را به انجام می رساند; و خدا برای هر چیزی اندازه ای قرار داده است!

پ.ن 2 :

ی طرحی سال هاست تو ذهنمه،الان تصمیم گرفتم عملیش کنم،معلومات دوستانی که پزشکی و یا شاخه های علوم تجربی میخونن برای این طرح لازمه(خصوصا دوستانی که در زمینه ی خون شناسی فعالیت دارند)

اگر کسی مایل به همکاری هست خوشحال میشم اعلام کنه.

دل شوره

دلشوره یعنی؛
طعم اشک هات!
وقتی دلت شور می زند...


http://axgig.com/images/71592808845109089708.jpg

نابودی

نابودی  "بودی" ست که بوی "نا" می گیرد؛

از بس پشت خروجی هستی به عدم مانده!


http://8pic.ir/images/eufklr4oajwx73g5mct3.png

پ.ن 1: تعطیلی زیاد شد گفتیم ی پست بگذاریم عجالتا تا قبل از پایان امتحانات!!
پ.ن 2 : یکی از سخت ترین کارها برای من ننوشتن است...

هدفمندی زمان

مگر می شود در ازدحام یأس به امید شک کرد؟

وقتی در قعر هم خورشید می درخشد،چه نیازیست به تاریکی؟

تو که دست از تابیدن نمی کشی،ها؟!!

"آیینه"


پ.ن2:هــمـانـطـورکــه خــوردن شــراب حــرام اســت ،خــوردن غــصـه هــم حـــرام اســت،و خـــوردن هـیـچ چــیـز مــثـل خــوردن غــصـه حــرام نــیـسـت .اگـر مــا فـهـمیدیــم کــه جـهان دار عــالم اوســت؛دیــگـر چـه غصــه ای بــایـد بخـــوریـم ؟

"دکتر الهی قمشه ای"

پ.ن2: دانشجویان بعد از درس خواندن، خیلی فعّالیتها در دانشگاه می‌توانند بكنند. بی‌رودربایستی باید به شما عرض كنم كه اگر شما بخواهید درس خواندنتان را فدای این كارهایی بكنید كه خیال می‌كنید خوب است - حالا یا خوب است، یا خوب هم نیست - بنده هیچ اعتقادی به این كار ندارم. درس، اوّل است. فلسفه‌ی حضور شما در آن‌جا درس خواندن است. اگر واقعاً دانشجویی درس نخواند، بلاشك بدانید كه او مشغول ذمّه است؛ یعنی ذمّه‌اش مشغول مردم و خدا و همه است! هركسی كه سهمی در ایجاد این دانشگاه دارد، ذمّه‌اش مشغول به اوست و باید پیش خدای متعال جواب دهد. حالا در دنیا ممكن است كسی یقه‌ی كسی را در این‌طور چیزها نگیرد؛ اما در روز قیامت یقیناً سؤال خواهند كرد كه چرا درس نخواندی؟! پس، اوّل درس خواندن است.بلاشك درس خواندن همه‌ی وقت دانشجو را نمی‌گیرد؛ برای او وقتی باقی می‌ماند كه باید این وقت را برای مسائل فكری، برای مسائل سیاسی - البته سیاستبازی نمی‌گویم - استفاده كند.

"آیت الله خامنه ای"

پ.ن 3: طبق معمول پایان ترم و من هم شب امتحانی!فقط موندم چجوری میشه دقیقا با مطالعه در شب امتحان درس های سنگین این ترم رو پاس کرد؟!!

در راستای همین هدف!! این وبلاگ تا پایان امتحانات به روز نخواهد شد...فکر کنم دیگه لازم باشه خدا ی گوش مالی اساسی بهم بده این ترم تا من باشم درس بخونم!!حیفه این همه هوش و استعداد که داره خاک می خوره!!!!!!!!و در هر مسیری استفاده میشه الا رشته ی تخصصی بنده!به هر حال بازم توکل به خدا!!

التماس دعا...!!

مرغ همسایه


مردم  به آن می گویند : " غاز"

سیاست مداران :" جوجه "

و من به این فکر می کنم؛

که چرا مرغ همسایه مرغ نیست ؟!!


 

بارش

برف؛
باران؛
اشک؛
فرقی نمی کند،
همیشه؛
یک چیزی باید ببارد!


نگاره: ‏برف؛
باران؛
اشک؛
فرقی نمی کند،
همیشه؛
یک چیزی باید ببارد!

مهاجر

کوله بارش را جمع کرد تا بماند؛
هجرت؛
هیچ ربطی به رفتن ندارد!



هوای پریدن...!

 پرید تا آسمانی شود...؛

هوایی شد....!



نگاره: ‏پرید تا آسمانی شود...؛
هوایی شد!

صدای یک حرف...

گاهی یک حرف

می شود بغضی در گلویی،

گاهی یک حرف

می شود اشکی در چشمی،

گاهی یک حرف

می شود هزار و یک حرف!

فقط گاهی،هر از گاهی

یک حرف؛

فقط یک حرف است...



تهِ توانایی!

تا می توانی؛

بتـــــــــــــــــــــــــوان!


http://vne.ntr5.com/img/f8b73c0d4b1b.jpg

گمگشته

هم یوسفم که رفته ز کنعان خویشتن

 هم کور گشته، ادای پدر در می آورم!


http://vne.ntr5.com/img/b04b0dcd2ade.jpg

گلایه...

اهل گلایه نیستم...اما اجازه بده این بار قدری گله کنم...شاید از تو...خواهرم،دختر سرزمینم،مادر فردا...نه عروسک خیمه شب بازی خیمه های نابکار روزگار...که گاهی خودت را اشتباه می گیری...و اشتباه می گیرندت!

بگذار کمی گله کنم از تو که باید زینبی باشی برای خودت...و از مادری که باید زهرایی باشد برای زینبی شدنت...

می خواهم گله کنم...شاید از مادری که با چادری بر سر که به زور می شود چشمانش را از زیر چادر دید؛  در کنارت قدم می زند...وعادت کرده به اینگونه دیدنت...فقط گاهی آهی می کشد از دل و می گوید:"حریفش نمی شوم"

و کاش که می دانست دخترش حریف نمی خواهد...همراه می خواهد...که بنشیند و برایش بگوید حسینی که برایش دست ها را به سینه می زند واشک می ریزد برای چه به میدان رفت و عاشورایی  آن چنان برپا شد!همراهی که برایش بگوید این چند مترپار چه ای که پیچیده به دور خودش به کدام منطق و مکتب و مسلک است...که برایش بگوید فرق تحجر و ایمان را...فرق "دختر" بودن را با "ویترین" نمایش مد...فرق عفب افتادگی فرهنگی را با مدرنیته!

نمی دانم از که گله کنم...از متدین نما هایی که تو را بیزار کرده اند از پوشیدن لباس ایمان...یانه...شاید هم از من و امثال منی که به جای خواهر بودن برایت حصاری کشیده ایم دور خودمان و به واجبات و مستحبات شخصی خودمان مشغول...!

نمی دانم...اما گله دارم...گله از باعث و بانیان هر آنچه در مجلس عزاداری سالار شهیدان دیدم...!

 

پ.ن:  یادم می آید وقتی تصمیم گرفتم چادری باشم، مادرم رو یک روز مانده به سال تحویل و بعد شیفت شبانه و خستگی کار مجبور کردم چادری برام بدوزه،او هم انصافا با همه ی خستگیش با اشتیاق برام آماده کرد،وقتی خواستم چادرم رو سرم کنم حرفی زد که هنوز هم صداش در گوشم هست : "یادت باشه این چادری که می خوای سرت کنی حرمت داره!اسلام به متدین نماهای بی سواد نیازی نداره...اگه این چادر رو سرت کردی باید همیشه حرف اول رو بزنی... کاری نکنی که یکی دیدتت از اسلام بیزار بشه...اگه نمی تونی حق این چادر رو ادا کنی بذارش کنار!"،می دونم که شاید نتونستم حق کامل چادر رو ادا کنم... و وظیفم خیلی بیشتر از این هاست...اما خدا رو شکر می کنم که خدا یک مادر فهیم و باشعور بهم داده... .که چیزی رو بهم دیکته نکرده...بلکه بهم یاد داده...

دنیای وارونه

اینجا صعود هم در اوج لحظه ها؛سقوط می کند!

                          اینجا  سقوط هم در قعر چاه نفس؛صعود می کند!

اینجا،بره ای؛

           گرگی گرفته به دندان و آرام می دود!

                                    اینجا پرنده ای؛

                                                به شکار مرگ می رود!

اینجا زمین،آسمان؛

           آسمان،زمین،

                   اینجا ستاره ها،افتاده اند زمین!

اینجا صدای بوف،آواز بلبل است؛

                   آواز بلبلان،آهی مکدر است!

اینجا منم و تو...

            آنجا نه من نه تو...!

اینجا تمام حرف،در هجمه ی سکوت نا تمام می شود...

تنها فقط بگو؛

      اینجا کجاست که

                  دنیا روی دو دست

                               وارونه می شود؟!

                      

                                                       "خاکستری(آیینه)"

 

http://box6.host1free.com/~miv/img/2e9fb755426f.jpg

             

حاضر جوابی!

-.....(بماند!!)

+اینو خوب اومدی!!!

-من همیشه خوب میام!!فقط بد میرم...


پ.ن 1: خصلت آدمیست...پاک به دنیا می آید،ولی پاک از دنیا نمی رود...همه خوب می آیند...خوب رفتن را بیاموزیم...

پ.ن2: - : خاکستری

         +: دوست خاکستری

     

سلام بر حسین...

و باز بوی محرم و باز نام حسین

کجاست زینب مهدی و التیام حسین؟

کجاست آنکه بگیرد دو دست مهدی را

که او بیاید و گیرد؛انتقام حسین؟



پ.ن1 : بالاخره قلممان برای مولا هم چرخید روی کاغذ...الهی شکر!
پ.ن2 : اگر ما زینب مهدی بودیم...شاید حالا عصر ظهور بود!
پ.ن3:شده تا حالا معنویت خونتون بیاد پایین؟اینجاست که اگر ی مکمل بهش ندی با کله میخوری تو دیوار!
ازتون میخوام با دلای پاکتون دعام کنید...دعا کنید حال و هوای عاشوراییه این روزا بشه مکمل حال این روزای من...التماس دعا...

طعم گس آدمی!

 بعضی آدم ها نه ترشند،نه شیرین!

نه ملس؛

نه تند؛

نه شور؛

و نه حتی تلخ!

گسند!

گس!

به گسی خرمالویی کال!

هضمشان سخت است!

درکشان سخت تر!

پس فاصله ات را حفظ کن!

http://vtfm.hostesr.com/img/8aac6ac98e59.jpg


شرط موفقیت


http://image.clubos.net/pic/b39183e7053a.jpg

 

به عقیده ی من اراده چیز مهمی است!شاید خیلی مهم تر از چیز های دیگر!همه ی ما شنیده ایم که خواستن توانستن است،یعنی اگر بخواهی،می توانی!بنابر این نتوانستن هم به معنای نخواستن است!یعنی اگر نتوانستی ،نخواستی!!(قضیه های شرطی جبر و احتمال!!)

حالا بماند که مثال نقض هم داریم برای همان عبارت شرطی اصلی و به تبع  برای نقیضش،اما شرطیست جدایی ناپذیر از فرهنگ عامه و درصد زیادی از افت و خیز ها و تغییرات  زندگی هم به این شرط بر می گردد.

پس فراموش نکن که فراهم بودن همه ی شرایط فیزیکی و شیمیایی برای ایجاد یک تغییر کافی نیست!اراده هم لازم است!

بسم الله!

 

دردِ قلم

گاهی سراب هم

                     در خواب آدمی

                                    تعبیر می شود!

گاهی شراب هم

                       در جام زندگی

                                     -تا آن خط هفتم-

                                                 لبریز می شود!

گاهی عذاب سرد

                    چون آفتاب گرم

                                        در حجم آینه

                                                 سر ریز می شود!

گاهی نوای غم

                    در گوش کودکی

                                        تصنیف می شود!

گاهی هجوم درد

                     در ازدحام یأس

                                        از چشم عابری

                                                  تقریر می شود!

اما چه سود از این

                    بیهوده گفتنم؟

هرگز تمام درد

                   از دست این قلم

                                      درمان

                                                   نمی شود!

             

                  "آیینه(خاکستری)"

پ.ن : دوستانی که از ف.ی.س.ب.و.ک وارد این لینک شدن،میشه بگن از کجاش اومدن؟!!من هر چی کنکاش کردم نفهمیدم!!آدرس لینکشو برام بذارین بی زحمت.


http://webco.comli.com/img/c6826e925952.jpg

 

"خدا"...


http://webco.comli.com/img/f14615696649.jpg




وقتی همیشه؛همه جا؛پای "خدا" در میان است...
دیگر هراس معنایی ندارد...



پ.ن1 :فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ "اللّهُ "مَرَضًا وَلَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ﴿۱۰﴾-بقره
     

در دلهايشان مرضى است و "خدا" بر مرضشان افزود و به [سزاى] آنچه به دروغ مى گفتند عذابى دردناك [در پيش] خواهند داشت (۱۰)-بقره

پ.ن2 :موقع خسته شدن به دوچیز فکر کن!آن هایی که منتظر شکست تو هستند تا به تو بخندند،و آن هایی

 که منتظر پیروزی تو هستند تا با تو بخندند!



 

آدمیست دیگر!!


http://webco.comli.com/img/9257036daf20.jpg


آدمیست دیگر!

گاهی دلش می خواهد خودش را بردارد بگذارد لب تاقچه ی کودکی،بازی آدم ها را گل کوچیک ببیند و سوت بزند!

گاهی دلش می خواهد خودش را بکشاند توی قصه ها؛تا ببیند آدم های قصه کلاغ شده اند یا کلاغ قصه ها آدم ؟!که این روزها هیچ کس به خانه اش نمی رسد!

گاهی دلش میخواهد مغزش را بگیرد کف دستش،خاطراتش را بکشد بیرون؛آن هایی که نمی خواهد بریزد دور!نزدیک هم نه!آنقدر دور که دستش به هیچ کدامشان نرسد!

گاهی دلش می خواهد برگردد عقب...بنشیند پشت همان نیمکت ها...آن وقت باز هم سوال های عجیب و غریبش را بپرسد و از اینکه یک ساعت از کلاس صرف فکر و بحث به سوال هایش بگذرذ لذت ببرد!

گاهی دلش می خواهد برود گیتار خاک خورده اش را از صندوقچه ی خاطرات نوجوانی بیرون بکشد و این روزها؛آن روز ها را بنوازد!

آدمیست دیگر!گاهی دلش خیلی چیزها می خواهد!

اما...



شب های روشن


http://webco.comli.com/img/b181e83b9ac6.jpg




شب اما برای من است،

وقتی فکر می کنم مگر چند نفر این وقت شب بیدارند؟

و از میان آنانکه بیدارند،

مگر چند نفر به آسمان،به آدمی،به آرامش فکر می کنند؟

و از میان آنانکه به این ها فکر می کنند

مگر چند نفر طلوع ستاره،غروب ماه و  شب های روشن را می بینند؟

و از میان آنانکه بیدارند و فکر می کنند و میبینند؛

مگر چند نفر به جای شب بخیر؛

می گویند :"شبت روشن"؟


نگارش در 91/8/15

ساعت 30: 1بامداد.


پ.ن :

فلسفه ام این است : به من ربطی ندارد که دیگران در موردم چه می گویندو چه فکری می کنند. من خودم هستم و هر کاری که مرا شاد کند و به دیگران ضرری نرساند را انجام می دهم. هیچ توقعی ندارم و همه چیز را می پذیرم، اینگونه زندگی بسیار آسانتر می شود.
آنتونی هاپکینز


 

می جنگم...!

گاهی وقت ها دلت می خواد ی برچسب بزنی رو پیشونیت،روش بنویسی :"خسته شدم!"

 که یهو یادت میاد:"نیمی از راه مانده است!وقت افتادن نیست!"

اینجاست که جنگیدن شروع میشه...

مطالعه ی ذهنی امروز من!

مدتی است به این نتیجه رسیده ام که بهترین مطالعه تفکر است!آنقدر می چرخی و می چرخی توی این ذهن خاکستریت که تمام زندگی می گذرد از مقابل چشمانت!اشتباهاتت...موفقیت ها...لحظه های تلخ و شیرین زندگی رد می شوند از ذهنت...و تو می بینی بعدِ این همه تو ماندی و یک دنیا تجربه که حیف است خاک بخورد!کتابی قطور که مطالعه اش می ارزد به خواندن خیلی از کتاب های دیگر!چون اینجا دیگر شخصیت اصلی داستان خودت هستی و بس!و انتهایش هم با خودت است،نه با نوشتن و خیال پردازی که در دنیای واقعیت!اینجا دیگر خودت نویسنده ی کتاب زندگیت هستی!

از حق نگذریم هیچ چیز به اندازه ی فکر کردن توی جاده به آدم نمی چسبد!آن هم با یک ملودی آرام!و نور علی نور می شود اگر آن جاده،جاده چالوس باشد.

القصه ما هم امروز چند ساعتی توی این جاده مطالعه کردیم،از هر دری با خودمان حرف زدیم،از مشکلات سیاسی اقتصادیِ جهانی و کشوری گرفته تا روند زندگی خودمان و چگونگی تبریک تولد به خواهر تیز هوش فنچمان که در خورش باشد و متفاوت!

هر چند که مسیر کوتاه و" فکرهای ما هنوز نا تمام!تا نگاه می کنی وقت رفتن است!"*- رفتن از دنیای فکر منظورمان است-ولی به نتایجی هم رسیدیم و تصمیماتی هم گرفتیم!البت برای زندگی خودمان که حل مشکلات کشوری اهلش را می خواهد و ما هم حریف این همه بوق!! نمی شویم! اما در این میان کم آبی سد کرج آن هم در این زمان از سال عجیب ناراحتم کرد! نکند ابر های آسمان هم تحریممان کرده اند و خبر نداریم؟!!یا شاید هم حفره هایی در زیر زمین آب ها را بلعیده اند که سد خالی از پر شده است!!

می دانید که درزیر زمین کشورمان هم زندگی جریان دارد!!!بوق های زیر زمینی زیادند!!

*حرف های ما هنوز نا تمام،تا نگاه می کنی وقت رفتن است.(قیصر امین پور)


پ.ن :هیوگو(آسا باترفیلد): می دونی، ماشینها هیچ وقت قطعات اضافه ندارن. اونها همیشه با اون اندازه قطعه ساخته میشن که لازمه. من همیشه فکر می کنم که کل این دنیا یه ماشین بزرگه. ما نمی تونیم یه قطعه اضافه باشیم. ما حتما برای دلیل خاصی اینجا هستیم.


Hugo-2011

چاله ی موهومی!

یک اصلی در زندگی من هست که میگه:

معنای رفتار های دیگران رو به چالش نکش!

 که با معانی دیگه ای که "فقط" زاییده ی توهماتتن چال بشه!



پ.ن 1: معنی "احترام" فقط احترامه!نه چیز دیگه!

پ.ن 2 : عجب صبری خدا دارد!!!

حرف و سکوت..






گاهی برای سکوت هم دیر است...

چه رسد به حرف...!