گاهی ...
یک مشت غم بر پشت آدم می گذارد
گاهی خدا هم سینه ای را می فشارد
گاهي خدا هم سينه اي را می فشارد
بر گرده ی دل داغ ماتم می گذارد
در گرمگاه رزم پاكی با پليدی
نعشی به روي دست رستم می گذارد
شايد خدا هم می پسندد داد دل را
كاين گونه اش در بوته ی غم مي گذارد
دستی است بازيگر كه نان خار كن را
بر سفرة رنگين حاتم مي گذارد
هشدار ، بذر نامرادی ريشه اش را
گاهي به سرعت ، گاه كم كم مي گذارد
گاهي به آهي دودماني مي شود گم
آه سحر تأثير محكم مي گذارد
گر ژاله از دامان گل افتاد ارفع
گل نيز سر بر گور شبنم مي گذارد