معرفی
من سعی می کنم هر روز وبلاگم رو بروز رسانی بکنم.
منتظر نظراتتون هستم .
لطفا بدی های وبلاگم رو هم بهم بگید . چون من یه آدم انتقاد پذیرم .
من سعی می کنم هر روز وبلاگم رو بروز رسانی بکنم.
منتظر نظراتتون هستم .
لطفا بدی های وبلاگم رو هم بهم بگید . چون من یه آدم انتقاد پذیرم .
- اسمت چیه؟
- عباس
- اسم بابات چیه ؟
-مشت عباس
- اسم بابا بزرگت چیه ؟
- حاج عباس
- کجا اسیر شدی ؟
- دشت عباس
- ما رو دست انداختی ؟
- نه به حضرت عباس
وای خیلی ناراحتم . پسر عموم دستش ... رفته بودیم امام زاده . سر خاک مادر بزرگم . بعد پسر عموم نزدیکای شونه اش رو گذاشته بود روی یه میله های تیز . بعدش پاش روی زمین لیز خورد . دستش یه تکه گوشت کوچیکش کنده شد . . خیلی خود دار بود . اول یه ذره گریه کرد . اما بعد گریه نکرد ۶ سالشه . بردیمش بیمارستان . اونجا دو نفر بودن که می تونستن بخیه بزنن .هر دوتاشونم سر عمل بودن . نیشسته بودیم منتظر که بیان بخیه بزنن. اون نیشسته بود روتخت بیمارستان . و من مامور شوخی با اون بیچاره بودم . از بس شوخی کردم که دیگه خودم از دست خودم داشت گریه ام می گرفت . اون اشک تو چشاش بودو بغض تو گلوش . .آخر سر دیدم دوتا دونه اشک بدون دخالت تار های صوتی اش اومدن پایین . خیلی دلم واسش سوخت . آخر دستشو باند بستن . بردنش اصفهان . پیش یه دکتر خوب . خوب بیچاره ها اومده بودن مسافرت .
حال بین دوحالت خنده و گریه موندم . می شه کمکم کنید ؟
برادر اجازه بدید داروی بیهوشی تزریق کنم.اینطوری کمتر درد میکشید.
مرد با ناله گفت:
نه خواهر! بیهوشم نکن! داروت را نگه دار برای اونهایی که زخم عمیق تری دارند...

- من همیشه فکر می کردم که چی می شد اگه کار بچه ها با بزرگ ها عوض بشه یعنی مثلا وقتی میریم مهمونی بزرگ ها برن توی حیاط وبازی کنن . بچه ها هم بشینن با هم حرف بزنن . یا مثلا وقتی کسی می خواد از خونه کسی بره بزرگ ها اصرار کنن نریم . مثلا یه بچه فسقلی تو خونه شروع به غذا درست کردن بکنه . جالبه نه ؟
نویسنده : داوود امیریان
توضیح : این کتاب جزء کتاب های طلایی است . نویسنده این کتاب خاطرات طنز خود را از جبهه گفته است . خیلی جالب است . من خودم تا حاا یه بار این کتاب رو خوندم و به شما هم توصیه می کنم که بخوانید .
ماجرا از این قرار بود که :
- بچه هاخدافظ من رفتم .
این رو مادرم گفتن . مها باخروپف ومن با کلمه بی حال خداحافظ جواب دادیم . بعد نیم ساعت مها بیدار شدو ز حمت کشید صبحانه خورد . بعد هم کمی تلویزیون دید. دیگه ساعت یازده بود که مادرم زنگ زدند وگفتند که من برنج خیس کنم واون مرغ بزراره روگاز . وسیر و پیاز خورد کنه . دعوا از این جا شروع شد که من داشتم برج خیس می کردم که چند تا دونه آشغال اومد روی آب . منم می خواستم آشغال هارو بگیرم . ولی هرچی دنبالشون کردم نمی شد گرفتشون که . حالا آشغال بدو ما بدو . بعد از کلی آب ریختن و شلپ شولپ کردن مها اومد بالا سرم . وبه راحتی وبا یک دست آشغال رو از روی آب گرفت انداخت اون ور . حالا من بیچاره بد جور ضایع شدم . بعدش هم می خواستم آب برنج رو خالی کنم چند تا برنج افتاد بیرون . مها اومد و گفت ببین تجربه نداری. بعد من عصبانی شدم . اون که می خواست پیاز وسیر برداره من نذاشتم در کابینت رو باز کنه . یعنی خودم رو مشغول یه کاری کردم. ومثل کوه استوار جلو در کابینت وایسادم. اون هم با تمام قدرت به استخوان پام زد . من هم که فوق العاده دردم گرفت حدود یک متر به عقب رفتم وپام به لبه ی تیز سینی پشت سرم خورد وکمرم به لبه تیز کابینت . منم به مادر بزرگم که خونه ما بود گفتم وگفتم که کی کرده . به پدر ومادرم هم زنگ زدم وگفتم . آی دلم حال اومد .وای وای . فعلا بای
برای تو مینویسم، برای تو که حاضر نیستی در این گرمای داغ و طاقت فرسای تابستان چادرت را در ازای لذت خنک شدن معامله کنی و کنار بگذاری.
برای تو مینویسم، برای تو که حاضر نیستی چادرت را با لذت ظاهریِ خوش تیپ شدن، با لذت دیده شدن و با لذت پوشیدن لباسهای تنگ و کوتاه و رنگارنگ عوض کنی.
برای تو مینویسم برای تو که دشواریهای پوشیدن چادر را در مدرسه، دانشگاه، محل کار، کوچه و خیابان تحمل میکنی اما آن را کنار نمیگذاری.
برای تو مینویسم، برای تو که چادرت را به شایستگی در تن خود حفظ میکنی و حرمت چادر را در جامعه با شلخته پوشیدن و رها کردن آن نمیشکنی.
برای تو مینویسم، برای تو که از عمق جان باور داری که شهدا سرخی خونشان را به سیاهی چادر تو امانت داده اند و تو باید امانتدار خوبی باشی.
برای تو مینویسم، برای تو که وقتی پیش از یک خانم بدحجاب وارد فروشگاه میشوی فروشنده حق تو را فراموش میکند و به کار آن خانم بدحجاب سریعتر رسیدگی میکند ولی این بی عدالتیها نه تنها تو را سست نمیکند بلکه اراده ات را قوی تر میکند.
برای تو مینویسم، برای تو که هنگام ورود به دانشگاه چادرت را درون کیفت نمیگذاری بلکه آن را با افتخار بر سَرَت حفظ میکنی و مایه ی مباهات خود میدانی.
برای تو مینویسم، برای تو که وقتی صدا و سیمای جمهوری اسلامیزنان شیک و باسوادو موفق را بدون چادر، و زنان ساده لوح و سخن چین را چادری نشان میدهد غمگین میشوی و اشک در چشمانت حلقه میزند ولی این بی مهریها تو را از داشتن حجاب پشیمان نمیکند.
برای تو مینویسم، برای تو که هم حجاب ظاهر داری و هم حجاب باطن و همچون خیلیهای دیگر نیستی که چادرت وسیله ای باشد برای سرپوش گذاشتن بر نگاهها و پیامکها و دوستیهای مفسدانه ات.
آری خواهرم برای تو مینویسم و به تو افتخار میکنم، به تو که سالهاست عفیف و محجوب مانده ای ولی هیچگاه کسی به تو به خاطر نمرههای بیستت در درسهای عفت و نجابت، مهر صدآفرین روی برگه ات نزده است اما مطمئن باش که صدآفرینهایت نزد خداوند محفوظ است.
بر گرفته از وبلاگ منتظران مهدی
التماس دعا
یاعلی
خداحافظ
چگونه می توان فهمید که ما باهوش هستیم یا نه
تست هوش باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد (آسانی سوالات شما را گول نزند !!!).
1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش
7تا و بیشتر دانش اموز دبستان
6 تا دانش اموز دبیرستان
5 تا دانشجو
2-3 استاد دانشگاه
1 مدیران ارشد . . . . .
پاسخ تست ها
1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند
2- یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1/5 و بعدی را در ساعت 2 می خورید)
3- ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که
ساعت 9 شب است
4- حاصل 70 است ( تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)
5- او 9 گوسفند خواهد داشت
6- کبریت
7- سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب جنوب باشد
8- همان2 سیب
9- هیچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسی)
10- خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)
اصلا براش مهم نبود که شلوار لی مارک دارش و یا پیرهن اسپرتش خاکی بشه!
روی زمین زانو میزد و آروم آروم خاک ها را میریخت توی خاک جمع کن!
خادم جمکران یه نگاه به تیپ جوون انداخت و رفت سمتش و گفت:
خیر از جوونیت ببینی! ایشالا هر چی میخواهی خدا بهت بده...
جوون سرشرا انداخت پایین و با بغض گفت:
فقط دعا کنید آقا بیاد...
برگرفته از خاکیان افلاکی
روی سنگ قبرم بنویسید
این جا قبر کسی است که می خواست اسرائیل را نابود کند .
موقعی که می خواهید پیاز رو خرد یا پوست بکنید دماغ گیر شنا رو بزنید ! تا اشکتون رو در نیاره .
چون وقتی با دماغ نفس می کشید اشکتون در می آید .
مردي بود كه كارش اين بود كه بر سر راه خيابان ها مي نشست ومي گفت 5 تومان بده در راه خدا روزگارش به اين طريق مي گذشت. از قضا روزي اين مرد مريض گرديد و از فرط بيماري آن چنان شد که ديگر نمي توانست در اين دنيا باقي بماند همسايگان آن مرد فرستاند دنبال روحاني محل ؛ روحاني به محض رسيدن به بالين مرد از اوخواست تا بگويد «لااله الاالله» اما آن مرد نمي توانست بگويد و تنها می گفت 5 تومان بده در راه خدا . اين به خاطر آن است كه آن شخص در طول زندگي خود كمتر به نماز و مناجات با خدا پرداخته وآنقدر به مسايل دنيوي پرداخته كه ديگرحتي در موقع مرگش هم نمي تواند نام خدارا برزبان بياورد.اين داستان ها براي آن است كه از خدا غافل نشويم وبه ياد اوباشيم و از او طلب كنيم واز لحظه مرگ بي خبر نباشيم و در هر حال خود را به آن بيندازيم تا به اين وسليه خود را به گناه نيندازيم...
برگرفته از ثامن تم
این جا یکی از روستاهای سرعین دراستان اردبیل هست . اسم این روستا آتشگاه بود.ما صبح بعداز نماز از سرعین حرکت کردیم اول به ویلادره رسیدیم .اونجا چون ی.ه مکان گردشگری معروف بود اینقدر کثیف وخراب بود که اصلا میلی برای موندن نداشتیم.البته اون موقع صبح اهالی هنوز خواب بودن وهنوز از شلوغی وسط روز خبری نبود. ویلا دره را رد کردیم و جاده رو ادامه دادیم . مقصد مشخصی نداشتیم و هدفمون این بود که از طبیعت اون منطقه و آب و هوای دلپذیر اون لذت ببریم . پدرم خیلی خوش سفرند و با حالت ماجرا جویانه مسافرت می کنند . جاده هایی که نمیدونن به کجا می رسه رو دنبال میکنند و معمولا به جاهای خوبی هم می رسند . پدر ومادرم می گن : تو مسافرت مقصد مهم نیست . باید از راه لذت برد . تازه هوا روشن شده بودکه از روستای بیله درق عبور کردیم.بعداز یک مسیر خیلی رویایی به آبادی های دیگه ای رسیدیم .توی هر روستایه چیزایی جلب توجه می کرد . مثلا تو یکی از این روستا ها یه اتاقک فلزی (که فهمیدم اسمش کانکسه) بود که دبستان اون روستا حساب میشد.
اون ساعت صبح وقتی بود که گاوها رو به چرا می بردن .خیلی با حال بود .
خلاصه اش می کنم . رفتیم تا رسیدیم به یه روستا که اسمش آتشگاه بود . روستا که چه عرض کنم یه بهشت بود . عکسی که بالای این متنه برا همون روستا هست . اما چون مه بود عکس کمی تار به نظر می رسه .ادامه ی اون ماجرا رو خواهرم می خواد بنویسه .(حالا کی بنویسه رو نمی دونم )
۱۱۶۹ سال است که مردی منتظر ۳۱۳ مرد است .
آه مرد شدن چه قدر زمان می خواهد .
جای همگی خالی سرعین هستیم .یعنی من هرچی از این سرعین براتون بگم کم گفتم. بازم اومده بودیم ولی به پدرم میگم میشه ما دائم بیایم سرعین. آخه شما که نمیدونید ما چه طوری میایم سفر؟ هر جا جاده می بینیم دنبال می کنیم . فعلا باشه تابعد .
سلام این پست رو به خاطر روز جانباز گذاشته ام
اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار
اتل متل بچهها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن
مامان بابا رو میخواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه
وقتی كه از درد سر
دست میذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش میده به بچههاش
همون وقتی كه هرچی
جلوش باشه میشكنه
همون وقتی كه هرچی
پیشش باشه میزنه
غیر خدا و مادر
هیچكسی رو نداره
اون وقتی كه باباجون
موجی میشه دوباره
دویدم و دویدم
سر كوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی كه دیدم
بابام میون كوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار میزد
شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد
میزد توی صورتش
قسم میداد بابارو
به فاطمه، به جدش
تو رو خدا مرتضی
زشته میون كوچه
بچه داره میبینه
تو رو به جون بچه
بابا رو كردن دوره
بچههای محله
بابا یه هو دوید و
زد تو دیوار با كله
هی تند و تند سرش رو
بابا میزد تو دیوار
قسم میداد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار
نعرههای بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه میگفت
كشتند بچههارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت كه مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین
الو الو كربلا
پس نخودا چی شدن؟
كمك میخوایم حاجی جون
بچهها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تكون داد
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد
بعضی تماشا كردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی كه از بابام
فقط امروزو دیدن
سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا
غنیمت َنبرده
شرافت و خون دل
نشونههای مرده
ای اونایی كه امروز
دارین بهش میخندین
برای خندههاتون
دردشو میپسندین
امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یهروز به هم میرسیم
بازی داره زمونه
موج بابام كلیده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسی
هر چیزی رو كه كشته
یه روز پشیمون میشین
كه دیگه خیلی دیره
گریههای مادرم
یقه تونو میگیره
بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
كی میگه كه دروغه؟
آنچه که در ادامه میآید شرح حال یکی از این جوانانپاک ضمیر است که با اعجاز رضوی از کانادا راهی مشهد الرضا(ع) میشود تا با محبوب خویش ملاقاتی داشته باشد، این کرامت عجیب از کتاب «کرامات امام رضا از زبان بزرگان» به نقل از حجتالاسلام والمسلمین مهدی انصاری نقل میشود:
*همه چیز از جشن میلاد شروع میشود
در یک شب سرد زمستانی سال 1372 وارد صحن انقلاب شدم، سرما تا عمق استخوانهای انسان نفوذ میکرد و کمتر کسی در آن شرایط از خانه خود میزد بیرون، صحن هم به طرز کم سابقهای خلوت بود، به دالانی که بین صحن انقلاب و صحن مسجد گوهرشاد وجود دارد وارد شدم، متوجه جوانی با حدود 35 سال سن شدم که چمدان مسافرتی نسبتا بزرگی در دست داشت و از یکی ـ دو نفر چیزی پرسید، ولی انگار آنها نتوانستند جوابش را بدهند. به سوی من آمد و گفت: شب بخیر آقا!
به زبان انگلیسی حرف میزد، آنهم با لهجه آمریکایی رایج در کشور کانادا، وقتی به همان زبان و با خوشرویی جوابش را دادم، نفس راحتی کشید و گل از گلش شکفت. ادامه داد:
ـ ببخشید! آقای علی بن موسیالرضا، کجا هستند؟ میخواهم ایشان را ببینم.
راستش را بخواهید حسابی جا خوردم. پرسیدم:
ـ معذرت میخواهم، ممکن است خودتان را معرفی کنید
ـ من دانشجوی رشته حقوق در دانشگاه تورنتوی کانادا هستم، اصالتاً لبنانیام، ولی در کانادا متولد شدهام و دینم «مسیحیت» است.
ـ یعنی شما یک «مسیحی» هستید؟
ـ بله، یک مسیحی کاتولیک.
با تعجب پرسیدم:
ـ پس اینجا چه کار میکنید؟!
ـ دعوت شدهام که آقای علیبن موسیالرضا(ع) را ملاقات کنم.
ـ چه کسی شما را دعوت کرده است؟
ـ خود ایشان.
دیگر حسابی گیج شده بودم، با وجود آن همه سابقه تبلیغ دینی در داخل و خارج کشور، تا کنون نشنیده بودم که حضرت علیبن موسیالرضا(ع) شخصاً از کسی دعوت کرده باشد که به دیدارش بیاید، آن هم از یک جوان مسیحی کانادایی! ادامه دادم:
ـ شما ایشان را دیدهاید؟
ـ بله سه یا چهار بار.
این دیگر برایم باور کردنی نبود، از این رو پرسیدم:
ـ یعنی شما با چشمان خودتان علیبن موسیالرضا(ع) را دیدهاید؟!
ـ بله دیدهام، البته در عالم رویا.
ـ یعنی اگر الان او را ببینید میشناسید؟
ـ بله، البته.
موضوع دیگر خیلی جالب شده بود، از او خواهش کردم چند دقیقهای وقتش را به من بدهد و با هم در کناری بنشینیم و صحبت کنیم، او هم قبول کرد، کم کم داشت هیجان بر من غلبه میکرد، ضربان قلم تندتر شده بود، پرسیدم:
ـ ممکن است نحوه آشنا شدنتان با آقای علیبن موسی الرضا(ع) را از اول و به طور کامل برای من بیان کنید؟
ـ بله، البته. یک شب داشتم در یکی از خیابانهای شهر تورنتو قدم میزدم که دیدم جمعیت زیادی در جایی تجمع کردهاند و رفت و آمد زیادی در آنجا صورت میگیرد، آن ساختمانی را هم که مردم به آنجا رفت و آمد میکردند، چراغانی کرده و حسابی آذین بسته بودند. رفتم جلو و سؤالاتی کردم.
معلوم شد آنجا مسجد مسلمانان ایرانی است و در آن یک جشن مذهبی برپا است.
وارد شدم ببینم چه خبر است، چند نفر از آنها به احترام من از جایشان بلند شدند و پس از خوشامدگویی مرا در کنار خود نشاندند و بلافاصله با شربت و شیرینی و بستنی و شکلات از من پذیرایی کردند، مرشد آنها داشت به زبان انگلیسی سخنرانی میکرد و همه با دقت به سخنانش گوش فرا میدادند، من هم محو گفتههایش شدم و برای اولین بار، به طور مستقیم و از زبان یک مرشد مسلمان با اسلام آشنا شدم.
هنگام خروج از مسجد، به هر کس یک کتاب هدیه میکردند، یکی هم به من دادند، من هم خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم، وقتی قدم زنان در پیادهرو خیابان به سوی خانهام حرکت میکردم، همه هوش و حواسم به حرفهایی بود که از آن مرشد مسلمان شنیده بودم، به طوری که متوجه اطرافم نبودم و اصلاً نفهمیدم کی به منزلم رسیدم.
وقتی لباس راحتی پوشیدم و به رختخواب رفتم، آن کتاب را هم برداشتم تا یک نگاهی به آن بیندازم چون فردایش فرصت این کار را نمییافتم.
*دوست دارم بتوانم بیایم پیش شما!
هر ورقی از آن کتاب را که میخواندم وسوسه میشدم ورق بعدی را هم بخوانم! نشان به این نشان که تا وقتی کتاب را تمام نکردم نتوانستم آن را زمین بگذارم! آن کتاب درباره قدیس مسلمانی به نام «علیبن موسیالرضا» بود، شخصیت و سخنان زیبا و روحانی آن قدیس آسمانی مرا مجذوب خود کرده و تمامی قلمرو اندیشهام را تسخیر کرده بود، لحظهای نمیتوانستم از فکر آن قدیس خارج شوم، در رختخواب خودم دراز کشیده بودم و با آنکه تا صبح چیزی نمانده بود نمیتوانستم بخوابم، بالاخره متوجه نشدم که کی خوابم برد زیرا با خواب هم وارد سرزمینی شدم که در آن کتاب ترسیم شده بود، سرزمینی روحانی، معنوی و آسمانی! سرزمینی که هرگز همانند آن را حتی در فیلمهای تخیلی هم ندیده بودم و همه کاره آن سرزمین، مردی نورانی و آسمانی بود که هرگز از تماشایش سیر نمیشدی، از او خواهش کردم که چند لحظهای با من بنشیند، او هم قبول کرد وقتی نشست با خوشرویی پرسید:
ـ با من کاری دارید؟
من هم با دستپاچگی و من و من کنان جواب دادم:
ـ ب ... ب.. بله! متأسفانه من شما را نشناختم!
ـ مرا نشناختی؟! من «علی بن موسیالرضا» هستم.
ـ علیبن موسیالرضا؟! این اسم را شنیدهام اما به خاطر نمیآورم...
ـ من همان کسانی هستم که شما تا پایان شب کتاب مرا مطالعه کردید و در پایان، توی دلتان گفتید؛ «خدایا اگر چنین قدیسی وجود دارد دوست دارم او را ببینم».
این را که شنیدم، گل از گلم شکفت و پرسیدم:
ـ در حال حاضر، پیش تو و میهمان توام.
ـ دوست دارم بتوانم بیایم پیش شما.
ـ خب میتوانی میهمان من باشی.
ـ میهمان شما؟ اینکه عالی است. ولی جای شما کجا است؟
ـ ایران.
ـ کجای ایران؟
ـ شهری به نام مشهد.
چند لحظه رفتم توی فکر؛ من ایران را میشناختم، اما هرگز اسم مشهد را نشنیده بودم!
رفتن به چنین شهری برای من چندان آسان نبود، هم از نظر اقتصادی، هم از نظر ناآشنایی به منطقه و هم از جهات دیگر، این بود که پرسیدم:
ـ آخر من چه طور میتوانم به دیدار شما بیایم؟!
ـ من امکانات رفت و برگشت شما را فراهم میکنم.
*خرج سفری که از سوی ضامن آهو(ع) پرداخت شد
بعدش هم آدرس و شماره تلفن یکی از نمایندگیهای فروش بلیت هواپیما را به من دادند به همراه یک نشانی و علامت و گفتند:
ـ به آنجا که رفتی، میروی سراغ شخصی که پشت میز شماره چهار است، نشانی را میدهی، بلیت را میگیری و به ملاقات من میآیی.
وقتی که از خواب بیدار شدم آن را جدی نگرفتم، ولی چند شب پیاپی دیگر هم ایشان را در خواب دیدم، آخرین شب به من گفت:
ـ چرا نرفتی بلیتت را بگیری؟
تا این جمله را گفت از خواب پریدم، خیس عرق بودم و قلبم به شدت میزد، دیگر خوابم نبرد و برای شروع ساعت اداری لحظه شماری میکردم.
اول وقت به راه افتادم، همه نشانیها درست بود، وقتی نام و نشانی خود را به کارمندی که پشت میز شماره چهار نشسته بود گفتم، اظهار داشت:
ـ چند روز است که بلیت شما صادر شده است، چرا نیامدهاید آن را دریافت کنید؟! تا زمان پرواز فرصت زیادی ندارید!
خواستم از مبلغ هزینه بلیت بپرسم که کارمند هواپیمایی گفت:
ـ تمام هزینه بلیت شما قبلا پرداخت شده است.
بعد هم بلیت را دستم داد، بلیتی که به نام من صادر شده بود با این مسیرها:
«تورنتو، لندن، تهران، مشهد، تهران، لندن، تورنتو».
پس از شنیدن این حرفها از یک جوان مسیحی کانادایی، دیگر بیش از حد هیجان زده شده بودم، رنگ چهرهام کاملاً عوض شد و ضربان قلبم شدیدتر گردید و تنم شروع کرد به لرزیدن گفتم.
ـ همین الان از راه رسیدهام و به تاکسی فرودگاه گفتم که مرا ببرد به منزل آقای علیبن موسیالرضا، او هم مرا آورد اینجا و پیاده کرد. حالا نمیدانم که چه طور میشود ایشان را ملاقات کرد؟
دیگر چنان هیجان زده شده بودم که جوان کانادایی هم متوجه لرزش تن و تغییر رنگ چهرهام شد و پرسید:
ـ آیا طوری شده است؟! چرا این جوری شدهاید؟! نکند حالتان خوب نیست؟!...
ـ نه، نه، حال من کاملاً خوب است، فقط از اینکه که میبینم شما مورد توجه آقا علی بن موسی الرضا(ع) واقع شدهاید خوشحال و خرسندم و کمی دچار هیجان گشتهام.
ـ آخر برای چه؟
ـ برای اینکه این شخص از بزرگترین قدیسان آسمانی است که خدا او را در بین ما زمینیان قرار داده و هر کسی که او را میشناسد آرزو میکند بتواند مورد توجه او قرار گیرد، حتی برای لحظهای کوتاه !...
جوان کانادایی، انگار که دیگر تاب تحمل شلاق انتظار را نداشته باشد، ملتمسانه به من گفت:
- ممکن است که از شما خواهش کنم هر چه زودتر مرا پیش این آقا ببرید؟
چمدان و کفشها را به کفشداری مسجد گوهرشاد سپردیم و وارد شدیم.
هنوز از پلههای تالار مقابل ضریح پایین نیامده بودیم که ازدحام جمعیت را دید:
- این جمعیت انبوه، در این وقت شب این جا چه کار میکنند؟!
- اینها هم مثل من و شما برای ملاقات علی بن موسی الرضا(ع) به این جا آمدهاند.
- اما من فکر میکردم ایشان تنها از من دعوت کردهاند که به دیدارشان بیایم، آن هم یک دیدار خصوصی! حالا... حالا توی این شلوغی، چه طور میتوانیم از ایشان وقت ملاقات بگیریم؟ من دوست دارم ایشان را به تنهایی ملاقات کنم.
- مگر ایشان شما را دعوت نکرده؟
- چرا.
- پس خودشان هم با تو ملاقات خواهند کرد.
- حالا ما چه طور خودمان را به ایشان معرفی کنیم؟
- او نیازی به معرفی ندارد، همانطور که قبلاً به دیدار تو آمده، خود او همین جا صدایت خواهد کرد.
به خوبی میشد برق شگفتی و تعجب را در چشمان او دید، اما دیگر چیزی نپرسید و با هم از پلهها پایین رفتیم و به سمت ضریح حرکت کردیم، او نمیدانست که ضریح چیست! گفت:
- حتما ایشان در جای بلندی نشستهاند و مردم هم اطراف او را گرفته و با او ملاقات و گفتگو میکنند.
- نه!
- نکند این شخص، یک موجود خیالی است و وجود خارجی ندارد؟
- نه! کاملاً واقعی است. یک موجود خیالی نمیتواند از تو دعوت کند که از آن طرف دنیا به دیدارش بیایی، آدرس این جا را هم به تو بدهد و بلیت رفت و برگشت تو را نیز برایت تأمین کند و ...
کم کم دیگر به ضریح نزدیک شده بودیم.
پرسید:
- چرا این مردم به این صندوق چسبیدهاند؟!
- آخر، آقا علی بن موسیالرضا(ع) داخل آن هست.
- آیا میشود او را دید؟
- بله.
- چطور؟
- همان گونه که خدا را در دل میبینی.
- بله، درست است.
- آیا تا به حال حضرت عیسی(ع) را دیدهای؟
- بله، بارها، اما در خواب.
- آقای علی بن موسی الرضا هم همان طور برایت مجسم خواهد شد، زیرا او در بیش از هزار سال قبل به دست دشمنانش شهید شده است.
- حالا ایشان چه گونه با ما ارتباط برقرار میکند؟
- مگر تو نحوه ارتباط خدا با بشر را نمیدانی؟ اصلاً تو چطور با حضرت مریم(س) و حضرت عیسی(ع) ارتباط برقرار میکنی؟
- خب ما یک چیزی در جهان غرب داریم که دانشمندان و روانکاوان درباره آن صحبت میکنند...
- بله، ارتباطی به نام «تله پاتی»، یعنی ارتباط روحی بین دو انسان، از راه دور، درست است؟
- بله، همین طور است.
پس از رد و بدل شدن این حرفها، برای اینکه در میان ازدحام جمعیت، اذیت نشود، او را از سمت بالا سر حضرت به نزدیک ضریح هدایت کردم و گفتم:
- تو در همین جا بایست تا خود آقا به دیدارت بیاید.
بعد هم کتاب دعایی را باز کردم و در کنار وی مشغول خواندن زیارتنامه شدم، اما راستش را بخواهید تمام هوش و حواسم متوجه جوان کانادایی بود و از خواندن زیارتنامه چیزی نفهمیدم.
او هم به ضریح زل زده بود و انگار که رفته باشد توی یک عالم دیگر ناگهان به زبان آمد و گفت:
- آقای علی بن موسی الرضا ...
و بی آنکه سلامی بکند ادامه داد:
- شما مرا دعوت کردید، من هم آمدم و ...
حدود یک ساعت و نیم با امام رضا(ع) حرف زد و اشک ریخت، اشکی به پهنای تمام صورتش! من بعضی از حرفهایش را میفهمیدم و بعضی را نه، وقتی ملاقاتش به پایان رسید به او گفتم:
- گمان نمیکردم شما این همه راه را برای دیدن کسی آمده باشی و آن وقت با دیدنش این چنین گریه کنی!
*صحبتهایی که امام رضا(ع) با این جوان کانادایی کرد
- بله، خودم هم گمان نمیکردم، اما جذابیت فوقالعادهای این قدیس آسمانی، بیاختیار مرا به گریه وا میداشت، به خصوص لحظه پایانی دیدار که به من گفت:
«شما دیگر خسته شدهاید، بروید و استراحت کنید، فردا منتظر شما هستم».
این جدایی و انفصال برایم خیلی سخت بود و اشک مرا بیشتر درآورد!...
بی آنکه جوان کانادایی نمازی بخواند یا دعایی بکند، از حرم خارج شدیم.
در هتل تهران یک اتاق دو نفره برایش گرفتم تا بتوانم خودم هم در کنارش باشم و ماجرا را پی بگیرم. پس از صرف شام، پرسیدم:
- با آقای علی بن موسیالرضا (ع) چه صحبتهایی کردی؟
- از ایشان سؤالهایی کردم و ایشان هم جوابم را داد، سؤالهایی درباره دنیا، آخرت، انسانیت، عاقبت انسان و آینده بشریت. بعد هم به من سفارش کردند که «اگر میخواهی درهای روشن زندگی و بهشت دنیا و آخرت را ببینی حتماً به قرآن سری بزن»
گفتم: اسم قرآن را شنیدهام، ولی تا به حال به آن سر نزدهام.
آقا هم مدتی برای من قرآن خواند، آن هم با لحنی جذاب و ملکوتی! چنان جذب آوای ملکوتی قرآنش شده بودم که یکسره و بیاختیار، اشک میریختم! از همان جا حسابی شیفته قرآن شدم و اظهار داشتم:
- امیدوارم من هم بتوانم قرآن بخوانم و از آن لذت برده و استفاده کنم.
- گفت: به شرطی میتوانی از این کتاب بهره کامل ببری که اصل و ریشه آن را بپذیری.
گفتم: اصل و ریشه این کتاب چیست؟
آن وقت برایم سلسله پیامبران الهی را توضیح داد که از حضرت آدم(ع) آغاز شده و با حضرت محمد(ص) پایان میپذیرد، حضرت محمد(ص) هم جانشینانی دارد که آقای علی بن موسی الرضا، هشتمین جانشین ایشان است و من باید همانگونه که حضرت عیسی(ع) را پذیرفتم، سایر پیامبران و جانشینان آخرین پیامبر را نیز بپذیرم، در این صورت است که ایمانم کامل شده و میتوانم از قرآن، بیشترین بهره را ببرم...
من که با حرص و ولع به سخنان جوان کانادایی گوش میدادم با کنجکاوی فراوان پرسیدم:
- خب، آقا چیز دیگری هم برای تو فرمودند؟
- بله، ایشان پنج اصل اعتقادی را به من فهماندند.
- خب، آن پنج اصل چه بودند؟
کاغذی را که پس از مکاشفه بر روی آن چیزهایی را یادداشت کرده بود، از جیبش درآورد و از روی آن خواند:
«توحید، نبوت، عدل، امامت و معاد»
بعد هم اعتقاد به قیامت را شرح داد و گفت:
- من تاکنون این پنج اصل را در هیچ سبک و روش دینی نشنیده بودم!
- درباره اسم دین برای شما توضیحی نداد؟
- اتفاقاً چرا! زیرا من پرسیدم؛ «دین شما چه دینی است؟» و ایشان پاسخ داد:
«دین اسلام، و تا کسی مسلمان نباشد در دنیا و آخرت، خوشبخت نخواهد شد.»
- خب تو چه کردی؟
- من هم به دست ایشان مسلمان شدم.
با هیجان و شگفتی و با حالت ذوق زدگی سؤال بعدیم را مطرح کردم:
- چه گونه مسلمان شدی و چه کلماتی را بیان کردی؟
- من برای اولین بار این کلمات را یاد گرفتم و با بیان آنها مسلمان شدم...
و آنگاه به زبان عربی شکسته گفت:
«اشهد ان لا اله الا الله، واشهد ان محمداً رسول الله، واشهد ان علیاً ولی الله»
من هم خیلی خستهاش نکردم و گذاشتم در حال خودش باشد. آن شب را آرام گرفتیم و استراحت کردیم، وقتی من طبق عادت، پیش از اذان صبح از خواب بیدار شدم تا به حرم امام رضا (ع) مشرف شوم، او هم بیدار شد و پرسید:
- کجا میروی؟
- میروم به دیدار علی بن موسی الرضا(ع)
- صبر کن! من هم با تو میآیم.
- تو که همین چند ساعت قبل با او صحبت کردی آن هم به مدت یک ساعت و نیم...
- ولی من خیلی حرفهای دیگر هم دارم که باید با او بزنم. حرفهای من به این زودیها تمام نمیشود.
وقتی دوباره در قسمت بالا سر حضرت(ع) ایستاد و به ضریح زل زد، دوباره ارتباطش با امام رضا(ع) برقرار شد و شروع کرد به صحبت کردن. حرفهایش که تمام شد، وضو گرفت و به نماز ایستاد و بی آنکه کسی قبلاً به او حمد و سوره و سایر کلمات عربی نماز را یاد داده باشد، با زبان عربی لهجهدار و شکسته بسته نماز خواند! بعد هم گفت:
در پایان دیدارم با آقای علی بن موسی الرضا، گفتم:
- دلم میخواهد باز هم به دیدار شما بیایم.
بر گرفته ازوبلاگ ما با ولایت زنده ایم .
دل شکسته ام و پشیمانم را با توشه ای پر از التماس
روانه ی شهر مشهد و گنبدی طلایی پر از مهربانی می کنم
و ناله هایم را درگوش کبوترانش می خوانم
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام...

دعاگوی همگی حرم مطهرامام رضاخواهم بود 
حلال بفرمایید
بر گرفته از وبلاگ لاله های خونین
سلام .
امروز طبق برنامه ای که نوشته بودم به مشهد مشرف می شیم . لطفا التماس دعا نگید . خودم به فکرتون هستم . راستی یه خبر مهم . چند روزی توی هر وبلاگی میرم پر لینکه . ولی من ...
اگه مایلید آدرس وبلاگتون رو در قسمت نظراتم بنویسید . اگرم می خواید مطالب قشنگی رو که خودتون می دونید باذکر منبع تو نظراتم بزارید . یا وبلاگای قشنگی رو که میدونید پیشنهاد بدید. اگه مطلبی ازتون برداشتم ومنبع رو یعنی اسم وبلاگ شمارو ننوشتم به خاطر این که قبلا بدون منبع بوده منو ببخشید وحلال کنید وتونظراتم بنویسید.
التماس دعا
یاعلی
تاچهار روز خدانگهدار .
می گفت : ماباید به درجه ای برسیم که حداقل هم مرتبه حیوانات توی قرآن بشیم!
هم مرتبه سگ اصحاب کهف بشیم!
سگ اصحاب کهف حیوونی بود که مردان خدا بهش می گفتن که نیا ولی رفت
حالا به ما میگن که بیا ولی نمیریم!
باید به مرتبه هدهد برسیم!
هدهدی که نبودش را حضرت سلیمان فهمید!
هدهدی که حضرت سلیمان سراغش را میگرفت!
ولی ما چی؟
چقدرامام زمان سراغمون را میگیرند؟
چقدر نبودمون را حس میکنن؟
چقدر صدامون میکنن؟
چقدر...
ما چقدر به یاد امام زمانمون هستیم؟
چقدر نبودشون را حس میکنیم؟
کدوممون میدونیم که جمعه روز حضرت مهدی(عج)هست؟
بیشتر ما جمعه ها را روز تعطیلی و استراحت و خوابیدن تا لنگ ظهر میدونیم!
کدوم ما صبح جمعه از خوابمون زدیم و دعای ندبه خوندیم؟
کدوم ما وقتی میگن یه دعا بکن اولین چیزی که تو ذهنمون میاید ظهور آقاست؟
حتی قبل از به یاد آوردن مریضی بچمون...
کدوممون غربت آقامون را فهمیدیم؟
میدونید غربت یعنی چی؟
غریب یعنی اینکه تو مملکتی که همه ادعای پاک و شیعه بودن میکنن فقط
منتظر 313 یار باشی!
فقط 313 یار...
غربت یعنی این...!
چقدر آقامون غریبه...
وقتی دارم این مطالب را می نویسم حالم از خودم بهم میخوره!
از شیعه بودنم خجالت میکشم!
از اینکه فقط دارم اسم شیعه را به یدک میکشم خجالت می کشم...
ما چیکار کردیم بادل آقامون؟
چیکارکردیم...؟
امروز جمعه هست؟
کدوم ما تا از خواب بیدار شدیم یاد آقامون افتادیم؟
کدوم ما؟
حالا واقعا آقامون غریب نیست؟
آقاجون...
حرفی ندارم که بزنم...
فقط میتونم بگم...
اگر کرم و بخشش تو نبود...منم نبودم...
«یااباصالح المهدی»
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید...
یاعلی
یادم نبود منبعو بنویسم . از وبلاگ خاکیان افلاکی معذرت می خوام که مطلبو نوشتم ولی منبعو ننوشتم .
منبع :خاکیان افلاکی