...

یک شب که نزدیک می شوی
نزدیک تر به شب
عبور می کنی از شب

آنجا کنار خطر
پل تنگ می شود وشب
خودش را غلت می زند تا دریا

این سوی رودخانه منم
آن سوی رود خانه منم
پل منم که خم شده ام روی شب

...

...

 

ما به اجاق گاز می‌گوییم         آشپزخانه
به گلدان روی میز                   باغچه
و همینجور کتابخانه...
                       هرشب لبالب از ما می‌شود
                        ما لبالب از هم

بدون چهره به خواب می‌رویم
که توي خواب ما هرشب گربه‌ای قفسه ها را به هم می ریزد
و چهره‌های ما را پرت می کند وسط اتاق

گریه 
    گربه‌ای‌ست توی این خانه راه می‌رود
     و هربار روی صورت یکی از ما پنجه می‌کشد.

شاعر

دستت که در نوشتن من دست داشت
از خانه ای دست مرا برداشت
پای مرا در کوچه ای دیگر
بر صفحه ای دیگر...
باران می بارید...
دستت نوشتن ابرم بود
دستت نوشتن بادم بود
نوشتن نمی رومم
نوشتن دست از سرم بردارم

باید بر می گشتی 
آن خانه فرسوده بود
آن کوچه هم حرف تازه ای نداشت
باران می بارید...
وقتی از پله ها سرازیر می شدی 
سطر به سطر
تو نبودی
هیچ زنی در کوچه جیغ نمی شد
حتا پله ها هم نبودند
تنها من بودم
من که شاعر توام
و از هر پنجره ام باران می بارد

بر من قدم بزن

برمن قدم بزن
بر دهانم پیشانی ام کف دستم
بر بازوانم کوچه هایی دارم 
و آوازهایی در پیاده رو
دور برگردان را دور بزن دور گردنم
و مستقیم بیافت روی سبزه های تنم
من عاشق افتادنم

در قلب این خیابان لعنتی
من قلب این خیابان لعنتی ام

برف



من روزنامه ای مچاله شده بودم روی صندلی
تو رفته بودی اجاق گاز بشوی
از آشپزخانه برگشتی
و مرا با پنجره اشتباه گرفتی
بعد گنجشک کوچکی شدی
چسبیده به شیشه ام این نبض توست تند تند می زند در دستم
در نبض تو برف می بارد
اتاق سرد شده است
در قاب عکس افتاده از دیوار
برف می بارد
شیشه ها شکسته اند
پدر بزرگ تا وسط اتاق آمده
 وگنجشک ها پریده اند...

در نبض تو برف می بارد
هیچ خبری نمی رسد از مسکو   تفلیس    یا ترکمن صحرا
خون از تنه درختی سر می خورد لای برف
از پله های تلگرافخانه سربازی محو می شود
برف در مسکو همانجور می بارد که در کرکوک
همانجور که در تهران همانجور که در کجور
همه جا برف قرمز است

از نبض تو در دستم تلگراف نمی شود خبری تنها برف می بارد در آشپز خانه

چه قدر برف
چه قدر ببارد
چه قدر جای درخت ها بایستم
برف بیاید
روی صندلی تو
بنشیند چه قدر


خالق گرجی/4/بهمن/92

این جا

این جا که ایستاده ای

آن جانیز ایستاده ای

داری راه می روی و حرف میزنی

وهمین نزدیکی    خیلی درشت تر

پشت کرده ای به خودت

که آن جا ایستاده ای

 

رد می شوی ازخیابان و

یک لحظه برای یک لحظه

کسی از ابر بالای سرت عبور می کند

                      (توازکنار ماشین ها)

روبروی تو می ایستد

تا تو دست می دهد

           (آقای توی ابر)

وتورابه سمتی می برد

            (که هیچ وقت ازابر بالای سرت عبور  نکرد)

 

این جا که راه می روی

آن جانیز راه می روی

وهمین جا خیلی نزدیک تر

ناگهان کنار جوی پرت می شوی

       می بینی

           مرگ می تواند باسرعت به تو نزدیک شود باترمز

                                              پرت کند گوشه ای تورا

                                               وبعد سراغ بعدی برود

            مرگ می تواند...

            مرگ می تواند...

            واین ها از ابر بالای سرت محو می شود

 

ومن خیابان نبودم

 پرت نبودم

آدم بودم که هرجا راه می رفتم

                   جای دیگری بودم.