![]()
در مورد رمان پادزهری به نام عشق
رمان پیش رو؛ داستانی است از تقابل دو عشق. دو عشقی که گر چه آغازشان شبیه به تمامی قصه های عاشقانه است اما تفاوت در پایانشان، از زمین است تا آسمان...
اولین عشق، عشقیست آسمانی، عمیق و سرشار از نیرو و قدرت. این عشق پاک همچون طوفان، بر سرزمین غبار گرفته قلبِ عارف رخنه می کند و او را از بردگی به سوی آزادگی می کشاند. این عشق، آنقدر قدرتمند است که، به عنوان داروی تمام دردها شناخته می شود و چون خدائیست، معجزه می کند. این نوع دوست داشتن، همیشگی است و گذر زمان نه تنها از اعتبارش نمی کاهد، بلکه همچون قالی کاشان هر چه بر عمرش افزوده می شود ارزشش بیشتر می گردد.
اما در مقابل عشق اول، احساسی قرار دارد زودگذر، ناپایدار، پلیدانه و برگرفته از بُعد شیطانی انسان. این احساس گذرا، در ذهن شخصی به نام صانع قرار می گیرد و پس از اینکه قلب ساده و فریب خورده یک زن را به دام کشید و هنگامی که خیالش از به دست آوردن قلبش آسوده شد، او را به بهانه رسیدن به قدرت و ثروت رها
می کند و عشقِ دوست داشتنیِ ابتدای زندگی را به پرت گاه فراموشی می سپارد. البته ثمره این عشق زودگذر، کودک دو ساله ایست که به خاطر فریب خوردن پدر توسط سازمان جاسوسی «اس آی اس»، تمام دلخوشی مادر می شود. این کودک که هم اکنون معلم جوانیست با کمک دو همراه خودش، با گذاشتنِ پا در کفشِ گروهکی جاسوسی، پرده از قدرت اسرارآمیز عشق اول بر میدارد. و زمینه برای پیش بردن یک رمان با تلفیقی از عشق و جنایت را فراهم مینماید.
درخت آرزوها
مردم دهکده به ان، درخت ارزوها می گفتند...!انها اعتقاد داشتند اگر میخی به ان درخت بکوبند به
ارزوهایشان می رسند ... از قدیم این کار مرسوم شده بود ،غافل از اینکه با این کار
ارزوهای خودشان را مانند میخی به درخت می کوبیدند و شاید
دست نیافتنی شان می کردند...!!!
پس از سالیان دراز درخت ارزوها پر شده بود از میخ های ریز و درشت اهالی روستا ...!
دیگر تحمل نداشت ،دیگر خسته شد از اینکه مردم دهکده برای هر خواسته ای یک میخ بر
ان بکوبند...پر شده بود از بی رحمی ارزوهای دیگران ،و این چنین،روزی عمرش پایان یافت و قربانی
ارزوهای دیگران شد....!!
ان درخت هم روزی نهالی بود وجزیی از ارزوهای طبیعت... و حالا طبیعت
هم از سنگدلی انسانها در امان نماند...!!!
شاید درخت ارزوها می توانست نامش را در کتاب رکوردها ثبت کند اما شرمنده از نیت اهالی
ان دهکده..!!!
ای ادم هایی که در این دنیا زندگی می کنید!! برای رسیدن به خواسته هایمان نیازی نیست ،
به دل کسی سنگ بزنیم ،از حقوق هم بگذریم و یا بر درختی میخ بکوبیم..!!!
مطمئن باشیم چیزی که با صبر و تلاش پیش رود، روزی دست یافتنی خواهد شد...با کوبیدن میخ وافکار
منفی و غلط ،انها را دست یافتنی نکنیم......!!
اجازه دهید ارزوهایتان ،رویاهایتان حرکت کنند،و مانند هر قاصدکی به سرزمین ارزوها بروند ،
تا روزی بر اورده شوند....!!!!
شعر زیبای سیب و جوابیه های آن. شاعر آخرین جوابیه هم خودمم.
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
فروغ فرخزاد
او به تو خندید و تو نمی دانستی
این که او می داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سال هاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارم
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم
می دهد دشنامم
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟
مسعود قلیمرادی
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
او یقیناً پی معشوق خودش می آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
جواد نوروزی
او به تو خندید و من از آن بالا دیدم
تو به چه دلهره از باغچه پدرش سیب را دزدیدی
پیرمرد از پی تو تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به تو کرد نگاه
بر دلت بغض رسید
دل دختر با تو بود ولی گفت برو
و تو رفتی و...
به خیالش
پشیمان شده برخواهی گشت
اندک اندک سیب پوسید...
و بعدِ آن هر کسی حرفی داشت...
تو گفتی که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
دخترک هم گفت:
که چه میشد اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت
پدرش نیز گفت:
که خدا ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟
سیب داندان زده هم حرفی داشت
آیا...
این جدایی رابطه با او نداشت؟؟؟
هر کسی حرفی زد
حرف سیب بود که دلم آتش زد
یاد معشوق خودم افتادم
یاد آدم ...
یاد محبوب خودم افتادم...
عاشقش بودم و شیطان تاب دیدن این عشق نداشت
شیطان دل و عقلش برد
او فریبش خورد
به خیالش میخواست با خوردن سیب عمری جاودانه ببرد
او سیب را چید
شیطان خندید
مرا بغض ربود
آدم از بهشتم رفت و لی...
چه کسی می گوید
این جدایی...
یا آن جدایی...
رابطه با سیب نداشت؟
مجتبی خلیلی
آماده تغییر باش
شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است!
پس تغییر را پیش بکش!
نیلو فرانه
" مرداب، بوسه بر لبهاینیلوفر می زند چرا که می داند نیلوفر،
تنها شریک بی کسی اوست و با تمامی زیبایی هایش،
هر لحظه قصه ی عشق را در گوش مرداب، زمزمه می کند
و مرداب اگر هنوز زنده است، امیدش بهنیلوفر است...
تو مرداب نیستی ! دریایی ... و من حتی سزاوار نبودم که نیلوفرت باشم .
من ماهی کوچکی بودم در اعماق دل دریاییت و دریا، کی خبر از دل ماهی کوچکی

مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونا
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید
دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم
نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی
پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته
باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،
اونوقت دلش میشکنه ...

تفاوت در نوع حرف زدن

حکایت خواندنی خدا چه می خورد؟
حکایت است که پادشاهی از وزیرخود پرسید:
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.
وزیر سر در گریبان به خانه رفت .
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟
و او حکایت بازگو کرد.
غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.
وزیر با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟
- غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟
- آفرین غلام دانا.
- خدا چه میپوشد؟
- رازها و گناه های بندگانش را
- مرحبا ای غلام
وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.
غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
- چه کاری ؟
- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به
درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند
پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟
و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام
و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.
پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.
روی دستش "پسرش" رفت ولی "قولش نه"
نیزه ها تا "جگرش" رفت ولی "قولش نه"
این چه خورشید غریبی است که با حال نزار
پای "نعش قمرش" رفت ولی "قولش نه"
شیر مردی که در آن واقعه "هفتاد و دو" بار
دست غم بر "کمرش" رفت ولی "قولش نه"
هر کجا می نگری "نام حسین است و حسین"
ای دمش گرم "سرش" رفت ولی "قولش نه" ..التماس دعا..

به راستی که زندگی پژواکی از جهان است.
اعمالت به سوی تو باز خواهند گشت.
بذری که می پراکنی، برداشت خواهی کرد.
آنچه را که می دهی، باز می گیری.
هرچه در دگری بیابی، در خود خواهی دید.
بدان که زندگی پژواک است.
( روحش شاد )
![[تصویر: 12ec2238256f3fb96598057a598ace8a_1024.jpg]](http://kamyab.ir/wp-content/uploads/2013/08/12ec2238256f3fb96598057a598ace8a_1024.jpg)
حکایت گنجشک و حیات و پسرکی که عارف شد. با تشکر از محمد شهبازی
«کاش میدانستی ...که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقهاش درخت است و یک حلقهاش پرنده. یک حلقهاش انسان و یک حلقهاش سنگ ریزه. حلقهای ماه و حلقهای خورشید. و هر حلقه در دل حلقهای دیگر است. و هر حلقه پارهای از زنجیر، و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟! و وای اگر شاخهای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ ریزهای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرندهای را بیازاری، انسانی خواهد مرد. زیرا هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسستهای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.»
پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد
دست هایی که کمک می کنند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می خوانند.

همیشه با خودم فکر میکنم آنجلیا جولی و اندپیت که شش بچه را از ملیت های مختلف به فرزندی قبول کردن و با بهترین امکانات بزرگ می کنن با او حاجی بازاریی که پونزده دفه رفته مکه و از حال همسایشم خبر نداره پیش خدا یکسانن؟
حاجی جون خود پیامبرمون گفت هر کسی از حال همسایش خبرنداشته باشه مسلمون نیست!
حالا یدفه نمازت قضا نشه ....
اونا مسلمون نیستن اما ...
اینجاست که به این نتیجه رسیدم ؛ دست هایی که کمک می کنند واسه خدا از لب هایی که دعا می کنند مقدس تره همچنین فهمیدم بعضی از اونا از خیلی از مامسلمونا مومن ترند هرچند اسم دینشون اسلام نیست.
لاک پشت
لاک پشت
پشتش سنگین بود و جادههای دنیا طولانی.
میدانست كه همیشه جز اندكی از بسیار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته میخزید، دشوار و كُند؛ و دورها همیشه دور بود.
سنگپشت تقدیرش را دوست نمیداشت و آن را چون اجباری بر دوش میكشید.
پرندهای در آسمان پر زد، سبك؛
و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: این عدل نیست، این عدل نیست.
كاش پُشتم را این همه سنگین نمیكردی.
من هیچگاه نمیرسم. هیچگاه. و در لاك سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی.
خدا سنگپشت را از روی زمین بلند كرد.
زمین را نشانش داد. كُرهای كوچك بود.
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ كس نمیرسد.
چون رسیدنی در كار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندكی. و هر بار كه میروی، رسیدهای.
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكی سنگی نیست،
تو پارهای از هستی را بر دوش میكشی؛ پارهای از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمین گذاشت.
دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتی اگر اندكی؛
و پارهای از(او) را با عشق بر دوش كشید.
شاگرده ما داریم؟؟؟
این نظرو یکی از شاگرادم به نام مهدی یادگاری واسم گذاشته:
باسلام ونهایت تاثر و تاسف از ازدست دادن 3 جلسه پشت سرهم از کلاساتون اعلام میکنم اگه اینطوری بخواید وبلاگتونو به روز کنید دیگه به وبلگتون سرنمیزنم و کلاستونو هروقتی که بشه به توپ میبندم.ممنون از اینکه دقت نمیکنی!
حالا به نظر شما بعد از این سه جلسه کم سعادتی چه برخوردی با ین دانش آموز داشته باشم؟؟؟؟
اقا مهدی گله از زندگی و اتفاقاتی که برات میفته هیچ وقت فرار نکن دوسته عزیزم.
زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم
کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید…

بخشنده بودن بیش از آنکه توانایی مالی بخواهد قلب بزرگ میخواهد......

قلب بزرگ میخواهد......

به نام خدا زیباترین واژه هستی