نه بیشتر!
واسه من: "این" فقط یکی از شبای زندگیم بود.
با یه تیغه 80 سانتی قصد جونمو کرده بود.
حسش کردم
شمارش معکوس شروع شده؛ یکی از همین روزاَم صفر میشه.
ه
بشمر! بشمر که نزدیکه.
*این روزشمارا سودم داره؟
خیلی از واقعیت دوری...
لابد اسمشم گذاشتی سورئالی خ
تو یه نقاشیه زشت میکشی؛ من از یه نقاشیه خوشکل عکس میگیرم.
خلاصه که دو شاخس مثه ذوالفقار فک میکنی شمشیرِ ولی تانکه...
-فکرِ همه جاشو کردی؟
+آره!
-مطمئن؟
+آره!
-نمیبازی؟
+بعضی چیزا دسه من نیس!
-نمیبازی؟
+نچ،قصدِ باختن ندارم...
-اگه باختی چی؟
+گفتم که! قصدِ باختن ندارم...
-حالا اومدیم و نشد،باختی؛ اون وقت چی؟
+دوباره پا میشم.
-نَباز که: "بردن" از "دوباره پا شدن" آسون تره...
فارسی>برداشت وجه>2000000>عدم دریافت رسید
ای تی ام: لطفا" کارت خود را بردارید
من: :|
ای تی ام: لطفا" وجه خود را بردارید
من: :|
ای تی ام: لطفا" رسید خود را بردارید
من: کس نگو!
داشتن میگفتن: این شبا احتماله اتصال به محبوب زیاده...
قدر بدونین.
آره دیگه...آب قطع یود؛ ولی بعده اتصال وصل شد...
گفت: هر 39 روز یه بار زنگ بزن...
که اگه رفته بودم، به سِ ُ هفت که نمیرسی، لااقل به چل برسی...
: حسی در من هست! که میگوید تک تک حرفایی که میزنم و جز به جز کارهایی که میکنم اشتباهند :اُ
*میگیری! ها؟
*نه اصن منظورم این نیس...
*دوباره بخون
.
20 قدم بیشتر نرفته بودم؛
گوپ!؟!؟
همه چی تار شد؛ احساس کردم منگ شدم...
یکی داشت درد میکشید؛ اوه وایسا! خودمم!
سرم به سنگ خورد...
صداشم هنوز توو سرمه:
گوپ!
وقتی میبینمش خود به خود نیشم وا میشه...
میرقصه، دس میزنه، بالا پایین میپره، بعضی وقتام بات بای بای میکنه!
هِ
کارشو دوس داره یا مجبورِ؟
از خودم میپرسم: اگه مجبور باشی حاضری انجامش بدی؟
بزا از تو بپرسم: حاضری یه لباسِ باب اسفنجیِ زرد بپوشی و توو خیابون قر بدی واسه جلب مشتری؟
اگه مجبور باشی چی؟
*زندگی یه خوابه تلخه...نه؟
*دارم از اون نیشخندا میزنم
یه روزِ "نو" مثه یه "کاغذِ سفیدِ" ، مهم اینه چطوری خط بزنیش تا شب.
شبا بو نفرت میدی، چون پُری ازش؛
خوب یا بد، میخوابی!
میدونی؟ امروز یه روزِ دیگس، یه کاغذِ سفیدِ دیگه، از همون دفتر...
به جایی رسیده بود که فقط به "فکر کردن" فکر میکردم...
هر چه میخواستم داشتم
اینجا بود (سرمو نشون میدم هه)
ده هشتاد
بینم، اگه مغزتو بدی به یکی که مغز نداره، بعد خودتم میری توش؟
آخری منم،گیج و مبهمم!
تویه بیمارستان، آفای محترم!
هممون مریضیم،بگو که هل ندن...
*رض
داشتم به این فک میکردم که: یه روز پدر میشمو، از بچم به خاطر موزیکی که داره گوش میده، ایراد میگیرم!
اونم صداشو بلند تر میکنه که نشنوه چی میگم!
احتمالا" حرفامو درک نمبکنه...
*امیدوارم به اونجاها نکشم اصن.
*واضح میبینم...
کودک تر که بودم! دوس داشتم یه روز در میون جمعه باشه؛
مثلا" امروز شنبس، فردا جمعه باشه!
پس فردا یه شنبس، فرداش جمعه باشه!
دوباره پسون پس فردا دوشنبس، فرداش جمعه باشه!
و
.
.
.
گفتن نمیشه...
*اون روزا از پدیده ای به نام غروب جمعه بی اطلاع بودم
یکم نگاش کردم،دیدم حالشو ندارم برم دنبالش؛
تو دلم گفتم: دیگه پیر شدیم، چرخامون وا نمیشه!
بعدم خندم گرفت
*به خودمم میخندم تو که جایه خود داری...
*یه جمله ی جالبی داره این مرحوم مادیبا :
! A winner is a dreamer who never gives up
ساعت ها را، دنبالش میگردم
هر روز در مسیر احتمالات راه میروم
هر روز بر سرش قمار میکنم
امّا شبها...
*برداشت آزاد
یکی اینجا هس که همیشه باش حرف میزنم!
بام حرف میزنه...
اینا میگن: کیه؟ کجاس؟ چرا ما نمیبینیمش!؟
خوب یا بد؛هیچوقت تنها نیستم...
*
! my fuck'in beautiful mind
تَرک خورد ولی نذاشتم بشکنه، نذاشتم بهم بگن چی از چی بهتره؛
وجدانو لخت کردم زدم تویه رگم، حالا ارتباطش با دلم شده یکسره...
میشه قسمت کرد، جایه اینکه جنگید!
میشه عشقو فهمید،باهاش خندید!
میشه سیاه نبود، سفید نکرد!
میشه دنیا رو با هم دیگه ببینیم رنگی...
"رِض"
*منو حس میکنی نه؟ نــــــــــــه...
*حواسم بتون هس
یه چند روزی رفتم دنباله کثافت کاری و قانون شکنی...
یکم آرامش پیدا کردم!
فقط باید یکم اینجا هارو مرتب کنم...شاید مدله موهامو عوض کنم...
*تلاشِ مجدد
اینروزا هر کی از راه میرسه میبرتم گوشه ی رینگ و حسابی از خجالتم در میاد؛
یه روز مصدومیت...یه روز دانشگاه...یه روز حساب بانکی...یه روز کم لطفی...یه روز بی توجهی...
ولی من هنوز سر پام...بازم پا میشم...مجبورم پا شم!
*عمرم حرومه حله این همه مشکل/معلومه درک نمیکنی خوشکل...
هیچ وقت نفهمیدم: وقتی خودم نمیتونم خودمو قضاوت کنم چطور بقیه میتونن؟
و وقتی خودم چیزیو راجبه خودم نمیدونم، اونا چطور میخوان بدوننش!؟!
بعد ها فهمیدم: واسه این واسش جذابم که: خیلی چیزا رو راجبم نمیدونه؛
و واسه این واسش جذابیتمو از دست دادم که: فهمید هیچ وقت قرار نیس بدونه!!!
*سعی کردم به بقیه بقبولونم که کاملا" معمولیم ولی هیچ وقت قبول نکردن، چرا؟ نمیدونم شاید اصن "دلیلی" وجود نداره...
انگار تو استخر لیدوکائین خوابیدم...سِرِ سِرِ...
دلم واسه یه ذره هیجان تنگ شده یه کم آدرنالین...
شهربازی نمیرم؛این وسیله های بازی روم هیچ تاثیری نمیزارن،
رانندگی با سرعت زیاد جواب نمیده؛ دِرَگ و اَلک هم جواب نمیده...
باید چشامو ببندمو بپرم...
سوال: میتونی درکم کنی؟
جواب: نه، نمیتونی!
خسته میشی،کم میاری، ترکم میکنی...
*لابد میگی : مگه "من" کیم؟ هان؟ هههه
*خواننده ی گرامی، این دس نوشته های مریضو جدی نگیرین!
یه فضایه کوچیکه(2000 متر شاید)، بینه چند تا ساختمونه بلند...
همه ی درختاش کاجه انقد زیادن که آسمونو نمیبینی...
توش 3 تا نیمکت هس؛ من میشینم رو نیمکت وسطیه، عادتمه!
رویه چراغا شماره زدن، رویه اینکه دقیقا" جلویه نیمکتمه زده: 13...
روبرویه نیمکته یه کوچه ی بن بسته به طرفه غرب...غروب که میشه خورشیدو روبروت بین ساختمونا میبینی که داره میره پایین...
هه...دوسش دارم...
*فک کن غروبش غروبه جمعه باشه، تو هم باخته باشی...
*+سیگار و ... به مقدار لازم!
پروژه ای که چند سال عمرمو صرفش کردم فقط و فقط در یک روز به گا رفت.
با کج سلیقگی و مافیا روبرو شدم، شکست خوردم و هیچ کاری از دستم برنمیاد...
*احساس میکنم مغزم داره تو جمجمه متلاشی میشه
*مرگ ندارم،برمیگردم...مجبورم برگردم!
اسب،خریست عجیب که در بیابان می روید و از ریشه ی آن مربا می بافند...
*رد!
*نت برداری کردیم ...
با اینکه جمعه نیس ولی کرکره ها رو کشیدیم پایین و واسه شنیدنِ : نظرات،انتقادات و پیشنهادات کِشِش نیس!
*دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه بخوام ذکر کنم در این باب...