.
.
عقایدمان چقدر فرق دارد !
او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !...
خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !
خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !
او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !
من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ، بغض هایی پر از
او جلوی خدایش سجده میکند !
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !
نمی دانم
خدای من واقعی تر است یا او !
دین من بهتر است یا او...
خداوند ناما...
یا نیستی یا آنچنان بزرگی که در وهم وخیالم نمی گنجی
نیستی و همه چیز برحسب اتفاق و تکامل رخ می دهد...
و اگر هستی بگو...
خداوندناما ...
همسایگانی دارم فارغ و آسوده
که از ترس خشم تو روزانه بارها خم و راست میشوند...
و برای رسیدن به جنات نعیم ات
وردهایی میخوانند
و...
می خورند
و می خوابند
و می زایند
و میمیرند ...
همسایگانی که تا به حال میلیاردها چو آنان آمده اند و رفته اند...
خواهند آمد وخواهند رفت
همچنان که من ...
خداوندناما ...
گر تو آفریدی...
چرا مرا از جنس همسایگانم نیافریدی ؟ ؟ ؟
همسایگانی که به دور سنگی پرستشت میکنند
و رو به همان سنگ...اطاعت .
و در وحشت عذاب عظیم ات به کوچکترین نامهربانی ات شک ندارند
همسایگانی مخلص که وعده داده شده فردوس برین تو اند؟...
راستی ...
این خیل میلیونی بهشتیان به چه کارت می آید؟ ....
بهشت ... ؟ ؟ ؟
سبز میدانی پرمیوه باجویهای سرشار از شیر و شیرینی
درسایه درختانی پرثمر.....
سبز میدانی که رسولانت ...
خسته و خشنود از ارشادی خون بار و بی رحمانه
در آغوش حوریان آن لم داده و می ناب مینوشند
.
.
.
خداوند ناما ...
من ازسکون و آرامش بهشتت دلم میگیرد...
و پارسایانت نیز مرا ازآتش خشمت میترسانند
خداوند ناما ...
گرهستی... بگو
من از کجا آمده ام و به کجایم خواهی برد ....؟
من جدالی-پیکاری و هیاهویی را
به آرامشی خلسه وار و بی انتها ترجیح خواهم داد ...
کرمهایی در مغزم میلولند ...
خوره ای که در انزوای درونم...روحم را میجود
چه کنم که
وردهایی تکراری...
صراطی مستقیم...
خانه ای مقدس...
و مسیری موهوم...
ارضایم نمیکند
.
.
.
خداوند ناما
خدای من گم شده است....
گر میتو ا نی ...
مددی کن مرا
ماآدمهاخیلی عجیبیم ...عجیبترازهمه مخلوقات
خیلی مواقع هستیم امانیستیم ...
نیستیم اما باتمام وجودهستیم ...
عاشقیم اماپرازنفرت ...
فارغیم امادنبال یک بهونه کوچک برای عشق ورزیدن
ماآدمهاهمه کارمیکنیم اما به هیچ کس اجازه تخطی ازعرف وباورخودمونونمیدیم
خارج ازباورهامون به هیچ کس اجازه زندگی وانتخابونمیدیم ...
ماآدمهابه زبان ابرازمیکنیم اما قلبامون پرازانکارند ...
قلبمون فریادمیکشه اما زبان که نه ...حتی به چشمهامون هم اجازه بیان نمیدیم ...
ماآدمهادراوج خوبی بدمیشیم وبعضی مواقع بدی میکنیم تاخوب بودن وعشقمونوثابت کنیم ...
ماآدمها هستیم اما نیستیم ...
باهمیم امابی خبرازهمیم ...
عاشقیم امافارغ ازهمیم ...
فارغیم و.....
.
.
.
درزندگی ما موجودات عجیب خداوند
آیادوست داشتن کفایت میکندبودن را ؟ ؟ ؟
کجا می رویم این سان
آرام
ساکت
بی خیال...
ما که در ذهنمان جنگ جهانی جاری ست ....
خدایا راهی نمیبینم
آینده پنهان است اما مهم نیست " همین کافیست"
که تو راه را میبینی و من تو را...
دلم را به روی عالم وآدم بسته ام...
مگر دلبستگی همین نیست؟!
لحظه های سکوتم پرهیاهو ترین دقایق زندگیم هستند
مملو از آنچه میخواهم بگویم و
نمیگویم........

گاهــــی چِقَــــدر دِلم هــَـوَس شیــــطَنَـت
میــــــکُنَد... اَز هـــمان شیـــطَنَــت
هایـــی کِه حَــرفِ تـــو پُشـــــت بَند آن باشَـــــد که بـِـگویــــــی: مَگــــه دَستـَــــــم
بِهـــِـــت نَرســــه..
مترادف امنیت است
آغوش تو
ترس های مرا می بلعد
لغت نامه ها دروغ میگفتند
آغوش تو
یعنی پایان سردرد ها
یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها
آغوش تو یعنی "من" خوبم
بلند نشوی بروی یک وقت
بغلم کن
من از بازگشت بی هوای ترس ها
می ترسم........
من
پشت قفس های زمان
درگیر تشویش شدن ها و نشدن ها
تو
آنسوی دیوارهای ابهام
نظاره گر سقوط آخرین ستاره
از آسمان امیدم
من
دچار ازدحام تنهایی
تو
افتاده در دام تردید
من
در عطش قطره ای از نور فانوس
تو
در انتظار که برایت خورشید هدیه بیاورم
کاش می شد آن باشم که تو میخواهی
یا تو بپذیری اینکه منم....
داشتم نگاهت مي کردم... نگاهت مي کردم... گفتم واي! چه زيبا شده اي! دستم را گرفتي خدا گفت: چه لحظهي باشکوهي شماها عشقبازي کنيد، من هم خدا مي شوم و خلقت جهان را شروع کرد سه روزش صرف اندام تو شد، سه
روزش خرج دست هاي من روز هفتم صداي تو را جوري درآورد که... تا ابد دلم بريزد ...
رنج عظيمی است، وقتي به يادم ميآورم كه چه چيزهای فراواني را...
هنوز به تو
نگفتهام...!
ساعت پنج ُ دو دقیقه ی بامداد است !
از سر ُ صدای گربه ها در آن سوی پنجره
احساس ِ آرامش می کنم !
نفس ِ سرد ِ مرگ را بر گردنم احساس می کنم !
گاه به سرم می زند که خانه را به آتش بکشانم ،
تا او را بسوزانم ...
ولی خودکشی
بدترین ُ تابلوترین جلوه ی خودخواهی ُ غرور است !
حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!
چون این زندگی کردن است که بهترینهای دیگر را برایم میسازد
بگذار هرچه از دست میرود برود
من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد
حتی زندگی را.

باکی نیست
سقف آرزوهایم بلند تر است...
که دلت برای هیچکس به اندازه ی من تنگ نخواهد شد.....
برای نگاه کردنم...خندیدنم......
برای تمام لحظه هایی که کنارم داشتی......
دلت برای همه ی این ها تنگ خواهد شد........
شک ندارم!!....بگذریم عزیزم......
سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان......
روی خوش غرورت را ببوس....
لج بازی های من هم بلند بلند سلام می رسانند....
قرارمان باشد...
روز پشیمانی....
هر آنچه درونم طغیان می کند
وگرنه
خواهد آمد روزی که
در اشک های نباریده ام غرق شوم...

آنـچــنـان آرام کـه نـدانـی کـی رفـته ام!
امـا وقتـی جـای خـالی مــرا بــبـیـنی
آنـچــنــان سخــت رفـــتـــه ام کـــه
تمام عمر زمان رفتنم را فراموش نکنی...!
و نفس هایم؛
غرق شد در اندوه و بی تابی،
فقط "سکوت" با من بود!!
گاه گاهی که تنم...
خسته از لحظه ها؛
به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد،
و شب هایی که بالشم
خیس می شد از اشک شبانه حسرت...
فقط "سکوت" با من بود
فقط "سکوت" با من بود
فقط "سکوت" با من بود
و من را در آغوش بگیری و شیطنت وار ببوسی و من نگذارم...
عشق من بوسه با لجبازی بیشتر میچسبد...

به همین فیلترهای ســـیگارم قسم...
که همیشه به پای مــــن سوخته اند...
هیچوقت نمیـــــبخشمت...
لــــــــــعـــــــــنـــــــــتــــــــــی
نه حوصله دوست داشتن دارم
نه میخواهم کسی دوستم داشته باشد
این روزها سردم
مثل دی مثل بهمن مثل اسفند
مثل زمستان
احساسم یخ بسته
آرزوهایم قندیل بسته
امیدم زیر بهمن سرد احساساتم دفن شده
نه به آمدنی دلخوشم نه به رفتنی غمگین
این روزها پر از سکوتم.......
سکوت اتاقم را دوست دارم و آنرا حتی با صدای ترکیدن بغضم نخواهم شکست بغضم را فرو خواهم خورد اما سکوت را ادامه خواهم داد تاریکی مطلق اتاقم را با هیچ نوری از بین نخواهم برد حتی با برق نگاهم چشم هایم را مدت هاست به روی همه چیز بسته ام چرا که تاریکی اتاقم کمرنگ نشود



