هیس!

دوستان یواشکی بیاید ب این آدرس:

miss-santoriداتblogداتir

بلاگفای عزیزم تو برای من همیشه خاصی و ماندگار.. مثل یه دوست قدیمی و بیریا چاییت روی سماور آماده باشه ک هرآن میامو بهت سرمیزنم...

                                                           

 

پ.ن:بلاگفا هم میخواد منو آزار بده تا یه چیزایی رو فراموش نکنم مثل همین روبان مشکی کنار وبلاگ ک برشگردوند مثل قالب قدیمیم..

 

اردی بهشت من3

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

                                ترانه یی بیهوده می خوانید . ــ

چرا که ترانه ی ما

                      ترانه ی بیهوده گی نیست

چرا که عشق

                  حرفی بیهوده نیست .

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

                        بر ماش منتی ست ؛

چرا که عشق

                    خود فرداست

                                        خود همیشه است .

"احمد شاملو"

اگر بیرون هستید یا دسترسی ب اسپیکر ندارید یا در مکان شلوغی هستید پیج سنتوری رو ببندید و وقتی رفتین خونه مجددا ب سنتوری سر بزنید و ادامه پستم رو بخونید! لطـــــفا!

لطفا صدای اسپیکرتون رو زیاد کنید و کلیک کنید چشماتون رو ببندید و بهترین منطقه اردیبهشتی خونسار رو تو ذهنتون تصور کنید درآرامش کامل ب صدای کلیپ گوش بدین و فقط دو دقیقه ب هیچکس و هیچ چیز فکر نکنید!

این پست اُردی بهشتی تقدیم ب شما.. ب رسم کهنه چند خطی ب یادگار برام بنویسین (هر چه دل تنگت میخواهد بگو)

من معتقدم که...

سلام و درود ب تو همشهری عزیز و مهربانم..! ب تو ک کل عیدو درگیر توافق تِنده ای(الکی مثلا میخوام غیرخونساری نفهمه!) بودی!!! و تویی ک از صُحب علی طلوع تو آشپزخونه بودی تا اِلای شب و مشغول مهمانداری!!! و شما بزرگواری ک هرشب منتظر دیدن کلاه قرمزی بودی!!!! (همه قسمتاش قشنگ بود مخصوصا اون شبی ک بارانا و بنیامین بودند ، من که ندیدم!!!!! بچه های فامیل ک میدیدن واسه ماماناشون تعریف میکردند شنیدم!!!!) و اون آقایی ک اون ته نشسته و داره میخنده آره با خود شما هستم داداش اینورو نیگا کن ! آخه مرد حسابی انصافه جنس قبل عید با توپ و تشر میبری هنوووووووزم پولشو نیووردی!! ما هنوز مسافرت نرفتیم منتظریم این نسیه ها نقد بشه بریم آنتالیا!!!! (روحانی مچکریم.. اا ببخشید ظریف.. نه بیخیال سیاسی شد)

خلاصه ک امیدوارم ب همه خوش گذشته باشه و سال خوبی رو آغاز کرده باشید. اومدم اعلام وجود کنم و برم! یذره هم جو مجری گری گرفتم نه ک صداوسیما مسابقه گویندگی و دوبلور گذاشته داشتم تمرین میکردم! اینارو با صدای اون خانومه ک فامیلشو یادم رفته تو شبکه آموزش شب شعر همراه آقای دکتر بود گوش بدین مثلا!

کلا اومده بودم در رابطه با یه موضوع دیگ حرف بزنم سلاملیکم طولانی شد دیگ روم نشد بنویسم!

سال جدیده دیگ لطفا لبخند چیلیک

 

 

مرگ بر عربستان سعودی!!!!!!!!!!

مردان دیروز و امروز

امروز صحنه ای رو دیدم ک درخور مردم ما نبود!!!

 

سربازان دیروز واسه ناموسای این مرزو بوم با لبخند شهید شدند و..

سربازان امروز با قهقهه!! آبروی ناموس مردمو میبرند...

البته ب استثنای شخصیت هایی مثل آقای صبوحی و امثالشون..

 

ک چی؟؟؟

دختر و پسری ک آبروشونو از دست بدند و در ملاعام ب چشم یک....... دیده بشند مطمن باشید بعد از اون دیگ چیزی برای ازدست دادن ندارند و دست ب هرکاری میزنن اینه ک اسمش ناهنجاری جامعست!

 

و مردمی ک میدیدند با نفرتی مبهم خوشال بودند ک یه سوژه دستشون اومده! امان .. امان..

بقول دکتر شریعتی ک میگ:

در کـشـور مـن مـردم بـا نـفـرت بـیـشـتـری بـه صـحـنـه ی بـوسـیـدن دو عـاشـق نـگـاه می کـنـنـد، تـا صـحـنـه ی اعـدام! زیـسـتـن بـا ایـن مـردمـان دردنـاک اسـت...

 

این روزها تو تلویزیون و همه جا و هرجا انواع سرودهای دهه فجر و جشن و برنامه و سخنرانیو چه و چه...

هدف؟ و اما برآورد کم شدن ناهنجاری در این روزها؟ حتی از سوی مجریان؟

ما یه درس داریم بنام "سیستمهای خبره " ک واسه ساختن اینجور سیستمها دانش فرد خبره از طریق مهندس دانش ب سیستم القا میشه و مانند انسان رفتار میکنه و ویژگیهای قابل توجه بیشتری نسبت ب فرد خبره داره..کاش میشد روش مردان دیروز رو در امروزیها شبیه سازی کرد یا القا کرد ب همه حتی من..

چون من باور دارم ک هیچکس انقدها هم ک میبینیم بد نیست فقط کمی از خودش دور شده..

 

پی نوشت:

از وقتی نگاه رفت.. صلوات شمار وبلاگ من از حرکت افتاده و من حالا میفهمم ک یکی از محمدیا کی بوده..

منم هروقت یادت بیفتم یه صلوات بهت هدیه میکنم، مرسی ک بودی و مرسی ک میدونم هنوزم هستی

 

نگاه آسمانی پرکشید...

گاهی وقتا سکوت همه ناگفته های ما رو از تو چشمامون به سادگی فریاد می زنه

 

به احــــترام عـــشق یـــــک دقـــــیقه ســـــکوت

 

رها کن این پرنده به آسمون پریده رو
برو
رها کن این تولد به انتها رسیده رو
برو

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !!

تسلیت

هنوزم تو شوکم...

ب فاصله چند دقیقه بعد از اومدنم از دانشگاه گلپایگان این حوادث تلخ و ناگوار برام غیر قابل باور..

همه چی آروم بود همه چی خوب بود رد شدن از پیچ وانشون همیشه برام قشنگ بود... هه!

یه اتفاق یه اشتباه و اشتباهای پشت اون.. و درنهایت عزادار کردن چندین خانواده.. که چی!!! حالا چی شد مثلا؟!

...

عروج ملکوتی جناب آقای حسین صبوحی؛ فرزند عزیز دبیر محترم آقای صبوحی رو ب همشهریان و خانواده داغدارشون تسلیت عرض میکنم و همچنین ب مردم و دوستان عزیزم در شهرستان گلپایگان هم تسلیت میگم و امیدوارم هرچه زودتر عوامل این جنایات ب سزای اعمالشون برسند!

سالهاست در این مسیر رفت آمد دارم و همیشه این نیروها بودند ک امنیت رو برقرار کردند و حالا هم باز برای امنیت جان همنوعانشون ب آسمان رفتند انشالله روحشون قرین رحمت الهی..

و برای مجروحین هم آرزوی بهبودی دارم!

تسلیت ما را از طرف جامعه ورزشی و هنری و وبلاگ نویسان پذیرا باشید.

دلنوشته 2+5

چادرحریرم را دوست دارم .. بهترین نوع چادر مشکی ست

نیم بوتهایم را دوست دارم.. از چرم اصل است!

پارچه ساتن اعلایی داشتم دادم برایم شیک تریم مانتو را دوختند!

خواستم روحیه ام را عوض کنم و بِدَر و یکم تفریح کنم.. رفتم ب جای خوش آب و هوایی یعنی همان سرچشمه خودمان!!

پنجشنبه شد دلم هوای پدر را کرد.. ب بهشت فاطمه رفتم

در خیابانهای آرام شهرم قدم زدم خرید کردم هوای مطبوعش را استشمام کردم آشناهایم را دیدم و هروقت اراده کردم سرم را ب آسمان بلند کردم و از آبی زیبایش و از قدرت خالقم احساس غرور کردم!

.

.

امــــــــ...ــا دیگر نمیتوانم نمیخواهم.. نه چادر حریرم نه کفشهای زیبایم نه ساتن خیره کننده ام.. همه اشان حالم را بهم میزنند من استعفا داده ام امضا میخواهم و عذرم را...

من از صبر خدایم ب ستوه آمده ام من دیگر زیباییها را نمیبینم من میخواهم فردا صب با دلهره از خواب بیدار شوم و وقتی ب بام خانه رفتم تا کمی نرمش کنم آسمان شهرم را سیاه و زشت و ترسناک ببینم باچادر مشکی ام ب میان خاکها بیفتم و خاکی شوم ، کفشهایم پاره و بیرنگ شوند و مانتوی دلخواهم خونین و چرکین!

من پدرم را ازدست دادم و ماههاست درآن روزها مانده ام و دیوانه..! اما آنها تک تک اعضای خانواده اشان را ازدست دادند همبازی و همکلاسی هایشان و فامیلشان و هنوز.. و هنوز دیوانه نشدند!!

من از این آرامش شهرم میخواهم کمی برای آنطرفتر ، آنسوی مرزها بردارم و ببرم

قیمتش چند؟ جانم برایش کافیست؟

من میخواهم کمی.. کمی و فقط کمی آنها را درک کنم،میشود؟

آنها طفل سه ماهه اشان را برای آسمان هدیه میکنن.. ما هنوز در فکر رنگ مانتوی تنگ دختر همسایه متعجب مانده ایم.. آن زیبایی کجا و این کجا!!!!

5=2+2

این فیلمو تو سایت آپارات دیدم "آموزنــدست"  ; خونی ک ب پای اعتقاد ریخته میشه پرستیدنیه!

 

 کلیک کنید!

 

 "کسانی که اجازه می‌دهند جهان یا بخشی از جهان برای‌شان برنامه بریزند، به هیچ یک از استعدادهای انسانی، جز استعدادی که میمون دارد، نیازی ندارند!"..."     جهان بینی و ایدئولوژی دکتر شریعتی ص215

میــــــــــم مثل مــــ...ــرد

مخاطب خاص من!

.

یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد.

هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ

کسی از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود.

مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از

حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی

که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است.

یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی

میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی

که دوستمان داشتند ولی رفتند... یکی از

همین مرد های همیشه خسته.

از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند.

و مدام باید عقب

باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل...

همه از مرد ها همه توقعی

دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی...

و خدا نکند یکی از اینها

نباشند... ما هم برای خودمان خوشیم! مثلا از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد

بیشتر برای فراهم کردن

یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به

قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر

پنجره مان ویالون می زند توقع داریم

که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت

واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند،

زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و

دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند

و غذاهای بد مزه مارا با

اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را

که ما دوست داریم دوست داشته

باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی

جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن

زیباتری را اصلا نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول

کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است.

وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه

می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود

وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت

هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است

تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما

موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند.

دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که

نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد،

نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را

برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛

ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین

طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های

اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها،

واقعا مرد ها، انقدر ها ک داریم نشان میدهیم بد نیستند.

مردها احتمالا دلشان زنی میخواهد ک کنارش آرامش داشته باشند.

فقط همین. کمی آرامش در ازای همه

فشار ها و استرس هایی ک برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند.

کمی آرامش در ازای قصر رویایی ک ما

طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای ک دارند، تعریف مردها از خوشبختی

خیلی ساده است.

میم مثل مرد ..

 

پ.ن: از دوستانی ک در پست قبلی برام نظر گذاشتن صمیمانه تشکر میکنم، اینکه آدم شش همراه مجازی متشخص و خوب داشته باشه نعمت بزرگیه! برای پست قبل رمز گذاشتم ب این دلیل ک مابقی هایی ک سرسری رد میشند همون برای رد شدن هستند! و برای حرفایی ک زدم ارزش فوق العاده ای قائلم.. فقط چند نکته بگم ک 1. بنده خودم کناره گیری کردم ب دلیل مسائلی ک با اعتقادات من جور در نمیومد و ترجیح دادم ک موقتا.. 2. نا امید نیستم ب این دلیل ک همیشه گفتم من معنی مشکل رو نمیفهمم و از نظر من اونایی ناامیدن ک در این شهر پست و مقامی دارند و فکر میکنن این مقام همیشگیست! چرا ک اگ ذره ای ب اون بالاسری امید و یا اعتقاد داشتن ب اون میز دلخوش نبودن! 3.من اهل جنگیدن نیستم اونقدری ک آرومیم اینو ثابت میکنه.. وبا همین آرامشم همه چیزو قدم ب قدم بدست اوردم و معتقدم یک انسان وارسته تنها برای آرامش ابدی تلاش میکنه چه بسا گمنام باشه نه مانند بنرهای تقدیروتشکر!

4.من همیشه و همه جا ب همین رکی و با همین صداقتم حرف زدم حالا برام مهم نبود ک فلانی ک دارم ازش حرف میزنم رئیس فلان منطقست شاید بعدا بهش احتیاج داشته باشم یا مبادا منو برکنار کنه!وب خاطر همین صداقتم سال گذشته پس از انتشار کتاب راز ماندگاری جز برگزیدگان شدم و اینهمه استقبال شد! من خودم هستم .. خـــــــودِ خودم!

زندانی عزیز آهنگ ابی پایین صلوات"Ava" رو کلیک و بعد گوشه صفحه Allow now رو بزنید!

ودر آخر اینک ب حرفاتون خیلی فکر کردم  ارزش فکر کردن داشت.رنگ آبی برای شما ک آسمانی می اندیشی..سپاس

حرفهای ناگفته من وشایدآخرین..

یه پست نوشته بودم اما پشیمون شدم از مطرح کردنش اینجــــــــــــا..

دوباره گذاشتمش

آهنگ خالی ابی خیلی دوسدارم

گوش کنید!

 

 

مژده ای دل که ....!!!

یه خبر خوب واسه مردم شهرم دارم که آخر برنامه میگم!

............!!

................!!

......................!!!

( دل تو دلمون نبود واسه شنیدن این خبر خوب)

(مجبور شدیم کل برنامه رو پای جعبه ی جادویی بشینیم!)

خب میخام این مژده رو به مردم شهر خوانسار بدم که زمین هایی خریداری شده که قراره این زمین ها ساخته بشه و....

1500 تا فکر از مغزم عبور کرد:

احداث دانشگاه.. فضای سبز و تفریحگاه.. سینمـــــــا!!!!...

ح.و.ز.ه

همچنان که به افق نیگا میکردم با خودم میگفتم دختر خوب تو دیگه چقد ساده ای... و همونطور محو شدم!

.

.

.

پی نوشت: بهترین محله رو.. چی بگم..

پی نوشت: از ماست که بر ماست!!!!!!

پی نوشت: شهر عزیز و دوست داشتنی من، شرمنده که از دست من تهنا کاری بر نمیاد!

پی نوشت: شهر مذهبی من!!!!!!!!!!! جای هزینه زمین خریدن چه کارای خیری که... دست دوتا جوون که خونه ندارن.. هزینه ازدواج.. آزادکردن زندانیای باآبرو وبی گناه... هزینه تحصیل استعدادهایی که بنده میشناسمشون و نمیتونن برن دانشگاه.. و ............. اینا خدارو شاد میکنه نه اونایی که شما...

پی نوشت: مسئولین محترم به فکر باشید به فکر پاسخگویی در پیشگاه خداوند هم باشید نذارید این تعداد کم از جوونا و کسایی که موندند تا کاری بکنن ببــــــــــرن نفس کم بیارن و برن


زندگی زیباست اما عــــــــــــادلانه نیست.

توبه


زاهدم برد به مسجد که مرا توبه دهد
توبه کردم که نفهمیده به جایی نروم!
                                                                (فاطمه زرین تاج)


سپاس

سنتــــــــوری میگه:

به سلامتیه کسی که میشناستت و نوشته هاتو میخونه

به سلامتیه کسی که نمیشناستت اما نوشته هاتو میخونه

نه واسه اینکه همیشه از نوشته هات خوشش اومده..... نه

واسه اینکه بهت بفهمونه تهـــــــــــــنا نیستی...



پی نوشت: دمش گــــــــــــرم

اینبـــــــــار...   نخنـــــــــد!

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب

نخند

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

نخند

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

...

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

...

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

...

نخند

نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جارمی زنند

جارو می زنند

سرما و گرما می کشند،

وگاهی خجالت هم می کشند،…….



پی نوشت: خیلی ســاده!

زنــــــــده یاد!


ببین دلخوری؟ باش، عصبانی هستی؟ باش

قهری؟ باش، هرچی می‌خوای باشی، باش !

ولی حق نداری با من حرف نزنی، فــَمیــدی؟!






پ.ن: خانه سبــــــــــــز...

پ.ن: بسه... بیا بیرون! سیاستو اینجا بذار کنار.. وگرنه کلامون میره تو هم!

پ.ن: برای ما که دکتــــــــر شهیدمون نیست... بهتره خودمونو با کتابهای فیلتر شدش آروم کنیم!!

پ.ن: هر کی دکتر خودش آرومش میکنه، هرچند مدرکای دکتری الان با چن دهه قبل زمین تا آسمون فرق میکنه!!


 آزادی ، در دامن اسارت میزاید.. در زنجیــــــر رشد میکند ، با غصب بیدار میشود... های، این سرنوشت

آزادی ست؟! شهید دکتر شریعتی

رو خوســــار!

بفرموندین... ناقابلو....
فقط وشکواژ نخوردین !



حرف ها را به هم بچسبان و لبخنـــــــــد بزن همشهــــری!





پی نوشت: اگه میشه این پست منو چشم نزنید تا حذف نشه من خواهش میکنم!
پی نوشت: میدونم که حدس کلمات وحشتناک سخته اما شما سعی خودتونو بکنید حتما موفق میشید!!
پی نوشت: لطفا نمک نزنید خودم زدم!!!
پی نوشت: کار فتوشاپ نیست واقعا به همین درشتیه بگو ماشالله!!!!
پی نوشت: اگه که خیلی هوس کردید آدرس باغ مورد :
.

.
.

.



آدرسشو نمیدم تموم میشه!!!!!
پی نوشت: در ضمن مطمئن باشید حلاله از خودمونه پس با خیال راحت بخورید.[آیکون بدون علامت تعجب و کاملا جدی]

پس کُشِه؟؟

اومدم دیدم پست جدیدم نیست

؟؟؟؟؟!!!!!!!

من الان خونسردم


اُردی بهشـــت من

از ـهر چیزی بشهـ گذشت از تو نمیشهـ گذشت "اردی بهشــــت من"
راهـ میرم میخوام شعــــر بگم یا اشعار زیبا زمزمهـ کنم، تو ـهمین لحظهـ:


اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشکِ آن شب لب‌خندِ عشق‌ام بود.

 

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.


درخت با جنگل سخن‌می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برایِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گريسته‌ام
برایِ خاطرِ زنده‌گان،
و در گورستانِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترينِ سرودها را
زيرا که مرده‌گانِ اين سال
عاشق‌ترينِ زنده‌گان بوده‌اند.


 

دست‌ات را به من بده
دست‌هایِ تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن‌می‌گويم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دريا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن‌می‌گويد

زيرا که من
ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صدایِ من
با صدایِ تو آشناست.

۱۳۳۴

شاملو

بهترین موجودات؟! آدمها

این متنو نمیدونم کجا خوندم فقط میدونم برام مهم بوده که تو ذهنم مونده و... امروز به یادش افتادم:


"دنیا همیشه بر نظم خویش میماند...

گرگها از بره ها بیشتر از بقیه دفاع میکنند

کارخانه های تفنگ سازی بیشتر از تمام کشیش ها در امور خیریه کمک میکنند

و جعبه سیگار تا عمر دارد سرطانش را بلند داد میزند

و مردم... تنها برای باور کردن آفریده شده اند

بی آنکه کسی از حقیقت خبری بگیرد

حقیقت دلقکی خواهد بود که شب ها از پایش خرده شیشه درمی آورد

و گریه هایش را زیر دوش حمام میبرد تا چشم هایش را هم فریب دهد

بی آنکه بداند...

مستعدترین آدمی خواهد بود که به درد دزد خطاب شدن میخورد

و کسی فکر نمیکند دست های تاول زده

آنقدر سریع نیست که جیب زن خوبی باشد

.

.

.

.

گفتم که

آدمهــــــا بهتـــــــرین موجوداتی هستند که دیده ام

کپــــــــــــــــــــــــــــی...... نابرابر ِ ..... اصـــل"


₪✜₪₪✜₪₪✜₪₪✜₪₪✜₪₪✜₪₪✜₪₪✜₪₪✜₪

     پی نوشت: هرچیزی که میخوام بنویسم بستگی به حال اونموقعم داره و هرچیزی که مینویسم دلیلش همون احوالات درونی همون روز و همون ساعته

     


دلنوشته 6



دل پاک سیری چنــــــــد؟!



حرمت خدا رو تو نتــــــ نگهدار!(چندخط فقط درددل)




پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلّم:


خداوند بهشت را بر هر فحّاش بد زبان بى شرمى كه باكى ندارد چه گوید و چه شنود، حرام كرده است.

(كافی، ج 2، ص 323، ح 3 - منتخب میزان الحكمة، ص 440)

امام باقر علیه السلام:

خداوند عزوجل دوست دارد كسى را كه در میان جمع شوخى كند، به شرط آن كه ناسزا نگوید.

(كافى، ج2، ص 663، ح4)

امام صادق علیه السلام:

دشـنـامـگویى و بـد زبانى و دریـدگـى از نفاق است.

(بحار الأنوار، ج 79، ص 113، ح 14 - منتخب میزان الحكمة، ص 442)


چند وقتی مواردی در وبلاگ دوستان و کامنتهاشون و نظرات همشهریان و غیر همشهریان در اون وبلاگها دیدم که وقتی میفهمیدم این اشخاص همشهری هستند !!!!!!!!!!!!!!!!! 

و کامنت دختر کاغذی در وبلاگ وشکو دیگه ابروهامو بدجور توهم کشید که لازم دونستم این پست رو بذارم!!

از حاشیه متنفرم اما از بی فرهنگی بیشتر عذاب میکشم.

پیدا کردن آی پی و هویت اینجور افــــــراد که بدون آدرس اینترنتی و جعلی! هستند، کاری غیرممکن نیست! اما به چه قیمتی؟؟ همه جا دوربین مدار بسته گذاشتند به امیدی که آدما بخودشون بیاند غافل از اینکه دنیا خودش مجهــــــز به دوربین مدار بسته هست اگه فقط یک ثانیه به دور و برت نگاه کنی البته اگه هنوز وجدانی برات باقی مونده باشه...

خدایـــــــا تو گفتی از رگ گردن به من نزدیک تری یعنی از همه کس از همه چیز حتی قلبم به من نزدیکتری پس من چیکار کردم که تو رو اینهمه از خودم دور کردم که حالا با کوچکترین حرفم آدم میکشم(سکوت)

میشه بگم ببخشید؟ آخه میترسم بگم از بس که گناه کردمو یواشکی بالارو نگاه کردمو گفتم دیگه این آخرین بار بود... اینهمه راه ....خــــــــدایا اینهمه راه واسه برگشتنم گذاشتی تو گفتی بنده ی من( این یعنی عاشقانه ترین حرف که یه عاشق به معشوقش میگه) یعنی من از تو.. و چه خوشبختی بزرگی اگه من از تو باشم..

تو گفتی بنده ی من تو شبا قبل خوابت همه رو ببخش هرکسی که آزارت داد و بهت بدی کرد، فقط تو ببخش بعد من تا صبح همه ی گناهای تو رو میبخشم... این کارم نکردم(نیشخند)

یعنی من آخرشم.. آخر بیوجدانا و بی تو بودنا(افسوس)

هرچقد تو منو به پیشرفت رسوندی من هی از تو دورتر شدم اگه کامپیوترو تمام فناوریاشو تو به ذهن حقیر من نشون نمیدادی تا من اختراعش کنم اگه موبایلو تمام دم و دستگاهاشو تو بمن یاد نمیدادی تا بسازمش اگه ماهواره و تلویزیون و... پس آخه من چجوری گناه میکردم؟ چجوری حق الناس میکردم؟ چجوری آدما رو اذیت میکردم؟ چجوری امتحان پس میدادم؟ آخه میدونی خدا دوره دزدی و چاقوکشی و.. داره به سر میاد بالاخره باید یه راهی واسه ادامه آزار تو خــــــــدا... آزار تو پیدا میکردم!

بازم میگم چه روزگار بدی شده ... خیلی نمک نشناسم نه؟(دستمو میذارم زیر چونم!)

همه ی بدبختی ما از اینه که نمیدونیم حتی چپ نگاه کردن به خلق خدا هم آزارش میده و هرچقد ما گناهامونو کوچیک بشمریم بیشتر غرق این آزارا میشیم...

حرمت خــــــــــدا رو تو  " نتـــــــــــــ" نگهدار----- اونی که آزار میبینه برگ برنده دستشه پس ببین کی باخته!!

خــــــــــــــــــــــــــــــدا یعنی به خــــــــــــــــــــود آ(آی)

دیگه خودتون میدونید(اجل پشت در منتظره!)


ــــــــی ـــــــــــا ـــــــــس

::::::::::::::::....ـــــــیـــــــ.....ا.......ــــســـ.............::::::::::::::::


دل خورشید محک داشت؟ نداشت! ::

    یا به او آینه شک داشت؟ نداشت!

        آسمانی که فلک می بخشید احتیاجی به فدک داشت؟ نداشت!

            غیر دیوار و در و آوارش ، شانه ی وحی کمک داشت؟ نداشت!

                مردم شهر به هم می گفتند در این خانه ترک داشت؟ نداشت!

                     شب شد و آینه ی ماه شکست! دست این مرد نمک داشت؟ نداشت!

                       :: تو بپرس از دل پرخون غمت! چهره ی یاس کتک داشت؟ نداشت! نداشت! نداشت...!


::::::::::::::::....ـــــــیـــــــ.....ا.......ــــســـ.............::::::::::::::::

راز مــــــــاندگاری

جوانترین برگزیده نخستین جشنواره خاطرات جامعه ورزشی کشور از دیار خوانسار

برای خواندن این مطلب و اطلاعات بیشتر به وبلاگ خوانســــــــار رزم مراجعه کنید.


در ادامه مطلبی که خوندید میخوام بگم برای اولین بار توی این روزگاری که بی عدالتی غوغا میکنه من دیروز چیزی رو دیدم که از ته دلم خدا رو شکر گفتم که هنوز هم هستند کسایی که دنبال عدالت هستند و برگزیدگان واقعی رو معرفی میکنند، از لحظه ای که وارد هتل شدیم تا وقتی که مارو به ترمینال رسوندند از ته دلشون به من و دیگر دوستانم که در این جشنواره جزو برگزیدگان بودند و با هم آشنا شدیم خدمت کردند، کسایی خدمت کردند که کمترین پستشون در وزارت ورزش و جوانان معاونت بود و هیچ تفاوتی قائل نشدند.
برای من با ارزشتر از هدیه ای که بهم داده شد روح معنوی و آرامش و عدالتی بود که مدتی بود بدنبالش بودم و حس کردم مرده....
اما با چشمان خودم زیبایی ها رو دیدم،هیچ تفاوتی بین من که از شهرستان اومده بودم با کسی که از مدیران خودشون بود وجود نداشت.
خدا رو شاکرم که در این سن جزء پیشکسوتان ورزشی کشور معرفی شدم و.......
من تمام مقام و ارزشی که دیروز بهم هدیه داده شد به شهدایی تقدیم میکنم که به من نفس دادند تا با قلمم زیبایی ها رو بنویسم....
همچنین این افتخار بزرگ رو به پدر عزیزم که دوسداشتم تو اون لحظات کنارم باشه و خانواده خوبم و تمام همشهریان عزیزم تبریک میگم. اوس


"حــــــــــــوا

سیبی دیگر بچین... خسته ام بگذار از اینجــــا هم بیرونمان کننـــــد!" (پایان)

نســــــــل آینده!

نوار کاســت های قدیمی::

 

و این خودکار بیـــــــک::

 

نسل آینده هیچوقت رابطه ی این دوتا رو نمیفهمه!

 


پ.ن: اگه خاطره جالب و کوتاهی به ذهنتون میاد حتما بگید.

سنتوری و خواننده نسل جوان خوانسار

پس از سه سال فعالیت و آخرین اجرا «لیــــلا- شهر مُن خوسار»

این بار ::.رضـــا کــاتبــی.:: و جشن دهه ی فجــــــــر با اجرای :

«خــــــــــدا - این حقم نیست»

در سالن هــــلال احمر خوانسار-21 و22 بهمن1391



این حقم نیست-دانلود

خــــــــــدا-دانلود


یادمون باشه استعدادها و هنرمندانمون رو تا وقتی هستند قدر بدونیم،نه وقتی پیر شدن و خدایی ناکرده عکس توی اعلامیه شدن تازه یادمون بیفته فلانی هنرمند خوبی «بــــــــود»! دست از این کلمه ی بود برداریم و پشت هنرمندان با استعداد شهرمون وایسیم.

وقتی از رضا(پسر دایی) پرسیدم چرا با این استعدادت نمیری تا پیشرفت کنی فقط گفت:

«من خونســــــارو دوست دارم»

هرچند که رفتن به معنای پشت کردن به شهرودیار نیست،گاهی باید رفت تا برای شهرمون«خوانسار» افتخاری کسب کرد.

با آرزوی موفقیت برای هنرمند خوش صدا و پرطرفدار شهرمون.




پ.ن: آهنگ این حقم نیست با کسب اجازه از خواننده اصلی این قطعه اجرا خواهد شد.

پ.ن:دیگر آهنگها ازهمین مجموعه: دیــــــــدار - نمــــــــاز

دفـــــتر خاطراتمـ

دفتـــــــــــر مشق دیروز، یادته؟

چند سالی بود دست به دفتر خاطراتم نزده بودم، دفتر که نه دفاتر!

دوران ابتدایی... راهنمایی... و هنرستان.

دست خط دوستامو که میدیدم حس غریبی بهم دست داد، رفتم به حال و هوای...

دوستایی که حالا دیگه هرکدوم واسه خودشون کسی شدن...

مرور که میکردم بعضی جاها میخندیدم!!! بعضی جاها واقعا با خودم درگیر میشدم آخه این چه دست خطیه بعضیا دارند انقدر کسره و فتحه و ضمه رو جابجا میکردم تا بفهمم...

(نیشخند!)

یکی خیلی ساده نوشته بود: رفیـــــــــق بی کلک مـــــــــادر

یکی نوشته بود: کاش میشد یک لحظه با دوست/ اشک های تنـــها بریزم

یکی کاریکاتور یکی از معلما رو کشیده بود( شما نکنید این کارارو)........

یکی نوشته.........

یکی.......

........

این روزا کافیه تو گوگل سرچ کنی «اس ام اس یا متن ادبی» یا کلماتی از این قبیل... کلی نوشته و حرفایی که دوسداری میاد اما هیچکدوم ، یعنی هیچکدوم به زیبایی همین خاطرات و شعرها و نصیحت های خیلی ساده و خودمونی که یروزی دوستات تو دفتر خاطراتت نوشتند، نمیشه.

هر برگی که ورق میزدم بیشتر حسرت میخوردم به یاد بهـــــــــترین روزای زندگی، روزایی که همه گفتیم پس کی بزرگ میشیم؟؟؟

حالا بزرگ شدیم چی شد؟

روزایی که تصور میکردیم، فقط تصور میکردیم که داریم تلاش میکنیم واسه خوشبختی!

در حالی که خوشبخت بودیم،خوشحال بودیم، زندگی میکردیم به معنای واقعی و عزیزانمون درکنارمون..

به صفحاتی میرسیدم.........

(سکوت!)

حالا دیگه پیش ما نیستند!

لابه لای هر صفحه گل بود،گل محمدی خشک شده که بعد از چند سال هنوز خاطرات دفترم اونارو زنده نگه داشته بود..

(چشمام برق میزنه واسه اشکایی که جمع شده اما نمیذارم...)

گل رز، گل یاس، برگای پاییزی...!!!

به یاد روزایی که با دوستام تو روزای پاییزی از هنرستان تا فلکه بعد از مدرسه پیاده میرفتیم و قدمهامونو با هم هماهنگ میکردیم و ...

چپ...

راست...

وسکوت میکردیم و گوش میدادیم به موسیقی طبیعت...

و ســــــــــکوت میکردیم، به چی فکر میکردیم؟

به این جدایی ها؟                                                           

گاهی قدمهامون میلرزید و ناهماهنگی به موزیک مبدل...

واسه چی میلرزید؟ از چی میترسیدیم؟

از این جدایی ها؟

هنوزم میشه فاصــــــــــله ها رو برداشت...

اگه واقعا دلتون تنگ اون روزا شده برید و از دوستاتون یسراغی بگیرید،مثل قدیما شوخی کنید دست از این کلمات قلمبه سلمبه(درست نوشتم؟) بردارید، سر به سر هم بذارید تا رسوب دلتون گرفته بشه و شاد برگردید واسه ادامه این مسیر به ظاهر طولانی...وقت واسه کار..کار.. کار.. بسیار است به دلتون برسید!

(نفس عمیق!)

(لبخنـــــــــد!)

ببخشید که طولانی شد حرف بسیار است اما ...

ــســـنتوری

«موسیقی صــــــــــــــــدای ـخداـست»

اینم ــســـنتور من:


حیف نیست سنتورم گوشه ی اتاقم افتاده باشه و هرچند وقت یبار من برم و باهاش ساز غمگین بزنم؟؟؟

حیف نیست؟؟؟

حرفه ای نیستم اما خیلی دوستدارم تو این ساز حرفه ای بشم و یروزی برم تو گروههای بزرگ کار کنم، البته سنتور به سبک نوین...خیلی هم پیگیر شدم که از همین استادان شهر خودمون(استاد غضنفری،آقای قربانی) کمک بگیریم و تو اداره ارشادی جایی کلاسش برگزار بشه اما نشد!!! کلاس نمیدند...

نمیشه کاری کرد؟

میرماااااااااا..........!!!!!!!!

بعد نگیـــــــــــد نخبه ی شهر ما کجا رفتااااااااااااا..........!!!!!!!!

میدونید چند نفر به من گفتند اگه کلاس برگزار بشه ما هم هستیم؟(حالا خدا کنه زیرش نزنند)

میدونید چقد بابای عزیــــــــزم دوست داشت من برم سنتور تخصصی یاد بگیرم اما نشد؟

خب ایها الناس یکی بفکر باشه دیگه..........

هیچ مسئولی که گذرش به وبلاگ من نمیخوره اما بگوششون برسونید....

وگرنه میـــــــــــــــــــرم ...

تهدیـــــــــــــد نیست که... در حد حرف گفتم...

اما اگه سنتورمو انقــــــــد غمگین ببینم واقعا برش میدارمو میرم اون یکی اتاق!!!

کوله بارم بر دوش

سفـــــــــری میباید

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهـــــــــایی محض

ــســـازکمـ با من گفت:

هرکجا لرزیدی

از سفــــــــر ترسیدی

تو بگو از تـــــــــــهـ دل

من ــخـــــــــــــــدا را دارم

من و سازم چندیست که فقط با اویـــــــــــــــــیمـ.

موسیقی هنری بی انتهاست، هنری که گفتنی نیست، ادعا نیست، فقط بشنو و قضاوت کن.......

یروزی قرار بود با دوستان گروه موسیقی تو خونسار راه بندازیم خانم د؟ (نوازنده نی)کلی زحمت کشید این در اون در زد اما از بس سنگ انداختند نشد،مجـــــــوز ندادند و بعضی دوستان پراکنــــــــده شدند. خانم ش؟ و خانم ا؟ گیتاریست گروه، خانم ر؟ نوازنده دف، بنده ی حقیــــــــر نوازنده سنتور و دیگر دوستان..

نشد دیگه........ یعنی نشد ک بشه

کاش یروزی بشه...

شما چه سازی دوست دارین؟

سفـــــــــره ـخالی

یاد دارم در غروبی سردِ سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد کهنه ـخالی میخریم

ـجنس های دست دوم میخریم

کاسه و ظرف سفالی میخریم

گر نداری کوزه خالی میخریم

اشــــــک در ـچشـمـان بـابـا ـحلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای ـخدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان ـتازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرمـ  هم روزه بود

ـخواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره ـخالی میخرید؟؟؟

ـسُــکوـتـــــ

 سلام

نه اینکه دلم دل شده باشه اما برگشتم اینبار عمیق تر از قبل...

واسه خاطر پیامایی که بوی همدردی و ..

وقتی پیاماتونو خوندم اشک ریختم واسه اونایی که همدردی  کرده بودن که اونام درد یتیمی رو کشیده بودن واسه اونایی که باوجود اینکه نمیشناختمشون اما حرفاشون به دل بی دلم نشست واسه اونایی که گفتن پا به پام اشک ریختن تو روزای...و...

کلی دلگیـــــرم واسه بچه های امام حسین که فردا چهل روز که باباشونو ندیدن که چه شبایی رو روز و چه روزایی رو شب کرده بودند با اسارت البته اسارت بی هدف وفقط جسمی...

کلی شرمنده شدم که اطراف من چقد دوست و آشنای بامحبت و بی ریا واسه حال من تلاش کردند و بچه های امام حسین چقد تنها و ..

پیاماتونو تایید نکردم آخه خیلی برام با ارزش بودند خواستم فقط تو صندوقچه ی دل بی دلم بمونه واسه روزای دلتنگی...

پدرم هر روز زودتر از آفتاب بیدار میشد و دیر تر از آفتاب به خونه میومد اونروز زودتر از آفتاب بیـــــــدار شد و دیگه هیچوقت نخوابید(گمان مبرید مردگان خفته اند) اون همیشه پیشمه حسش میکنم و برای اعتقادات ملکوتیش تلاش میکنم تا به نتیجه برسه...بابای مهربونم خیلی دوست دارم

یکی از دوستام پنجشنبه قبل که چهلم بود گفت این هفته اربعین بابای مژگان هفته بعد اربعین امام حسین هفته بعد اربعین آیت الله علوی و هفته بعد... وچه فانیست این بودنها و چه زیباست به گفته زینب (س) این رفتن ها... وچه درسها گرفتم تو این مدت که خدا کنه یادم نره و چه موارد حیرت انگیزی در مراسم ها دیدم که خدا کنه یادم نره وچه معجزه ها در حکمت الهی دیدم که خدا کنه یادم نره و چه خــــــــدایی دیدم که خدا کنه یادم نره...

«اِلهی و رَبّی مَن لی غَیرُک»

شاید یروز همه ی این حرفامو روشن و مفصل بگم که هرکدوم یه دنیا حرف داره که به همون خدایی که میپرستیم خدایی زندگی کردن خیلی سخته... چه ناآگاه گناهکاریم.. وقتی واسه غصه ای که تو دلته نیاز به سکوت داری،و فقط نگاه میکنی چه چیزایی که نمیبینی واسه همینه که میگند کمتر حرف بزن و بیشتر ببین و درک کن

«آنقدر فریادهایم را ـســــُکوـتــــ  کرده ام که اگربه چشمانم بنگرید  ـکـَـر میشوید!»

بابای مژگان

گاهی وقتها، توی شلوغی ها که گم میشوم یادم میرود تو نیستی... درست مثل همین امروز وقتی چشم هایم را روی هم گذاشتم ناخودآگاه بر زبانم جاری گشتی، وقتی چشم هایم می خواست شلوغی ها را نبیند تو را دید، و زبانم چرخید و قربان صدقه ات رفت بابای مهربانم.

امروز حسودی کردم به رفتنت و غمگین گشتم از ماندنم. 

هشت آذر وبلاگم یکساله میشود اما جشن تولدی در کار نیست چون دلی نیست آخه مژگان 9 شبه باباشو ندیده و من در عزای حسین عزادار گلی شدم که تا ابد مانند او را نخواهم دید واین شبها به زینب(س) فکر کردم به رباب و سکینه...... واشکــــــــــــــ...

اولین وآخرین مردی که قلب مرا تسخیر کرد بابای مهربونم بود که تمام زندگیش بافداکاری وپاکی گذشت ...نه من که فرزندش بلکه هرکه اورا میشناخت این چندروز بهشتی خواندش



بابای مهربون وصبورم دلم خیـــــــــلی برات تنگ شده 

برای شادی روح بزرگش صلوات.

وبرای بزرگ مردی چون حسین(ع) دستها را به نشانه سلام به روی قلب بگذاریم وزمزمه کنیم..السلام علیک یا اباعبدالله


وگلی که برای عیادتش بردم تابه او هدیه دهم تاابد در دستانم نگه خواهم داشت ومیدانم که میماند


ومن دنیای مجازی را ترک میکنم... تا کی نمیــــــــــــــــــدونم...شاید تاوقتی دلم دل شود......اگر دلی مانده باشد...


دیگر توان نوشتن ندارم چرا که اشکها مجال دیدن نمیدهند.....