دیگه امید به چی؟

شده تا حالا توی زندگیت به ی چیزی امیدوار بشی بعد روزگار جوری بچرخه که همه امیدتو ازت بگیره؟
شده امروز غرق امید باشیو و برای خودت ی اینده رویایی بسازی و فردا همه ی اون ارزوها و رویاها اوار بشن رو سرت؟
نه یک بار نه دوبار بلکه همیشه و همیشه این روزگار ی جور دیگه برای من چرخیده...
یه جورایی همش میگه نه!!!نه!!!نه!!!
اصن مرغ یه پا داره!اصن هرچی که من میگم...اصن تو کی هستی باو...که بخوام به خاطرش کاری کنم....
ی وقتایی قشنگ ضایم میکنه...
ی وقتایی اشکمو درمیاره...مسخرم میکنه...اذیتم میکنه...دستم میندازه...
خلاصه که تو نامردی هیچی کم نمیزاره...
روزگار مرسی که توهم نامردی....مرسی که حواست به همه هست جز من...
 

واقعیت

 

عجب روزگاری شده هااا!!

-چرا؟

 

+چراا؟؟تازه میپرسی چرا؟وااای دلم میخواد سرمو بکوبم به دیواار...خیلی مسخرس...خیلییییی

 

_چی؟کی؟کجا؟ی جور حرف بزن که منم بفهمم اخه!!

 

+بیخیال بابا!اصن چه کاری از دست تو برمیاد که بخوام برات بگم.بریزم تو خودم بهتره...

 

فقط اینو بدون که تو این دنیای بی در و پیکر هیچیش سر جاش نیس...قسمت دردناکشم  افتاده سمت من ول کن هم نیس...

 

ی موقه فک نکنی دارم غر میزنمااااا!!نه.من غر نمیزنم فقط دارم واقعیتارو میگم.واقعیتایی که خستم کرده

 

کاش میشد ی چند روزی چشمامو ببندم و از هیچی خبر نداشته باشم...خدایااا خواهش

 

کاش میشد...

بدون عنوان

بازم روزای تکراری و کسل کننده

خب که چی؟منو به این دنیا اوردی که این همه تکرارو...

این همه روزهای پر از غمو

شبای پر از اشکو ببینم؟

نه!!!اصلا برام قابل تحمل نیس خدا...

نمیتونم باور کنم که باید تا اخر عمرم این همه درد رو تحمل کنم

کاش من نبودم.کاش تموم میشد خدا

سخنه برام میبینی درد میکشم و بی تفاوتی...

 

در میان این همه دلتنگی و نبودن های تو،نمیدانم باید به چ دل خوش کنم.نمیدانم چرا یادتت مثل سرطان ب تمام وجودم رخنه کرده و نمیدانم چرا یادت پایان نمیابد.حقم دارم.روزهای زیادی از عمرم را در کنارت گذراندم.به من حق بده که نتوانم به این سادگی ها تورا از یاد ببرم.اخر میدانی!!بدون تو سخت است.تو تمام دلخوشی من بودی و رفتی.همیشه با خودم فکر میکردم پایان ما چگونه خواهد بود.و اما پایان ما مسخره ترین پایان دنیا بود.و ما،بعد از پایان دیگر ما نبودیم.من ،من بودم و تو ،تو.خیلی راحت جدا شدیم.و البته برای تو راحت تر.تمام شب ها و روزهایم در تلاشم م تورا فراموش کنم.اما نمیشود که نمیشود.

😢😢😢

چقدر امروز دلم گرفته.بی نهایت دلتنگم.از خدا خواستم بهم مرخصی بده چند روزیه حال و حوصله زندگی کردن رو ندارم.واقعا کاش میشد خدا استعفاتو قبول کنه.فکر میکنم 2 سال شده که به این وبلاگ سر نزدم.زمان چقد زود میگذره و چقدر بده که گذر زمان چهره واقعی ادمارو بهت نشون میده. ادمایی که ی زمانی رو اسمشون قسم میخوردی جوری رنگ عوض میکنن که باورش برات سخت ترین کار دنیاس.انگار ک با پتک خوابونده باشن تو سرت.

چقد از زندگی کردن با ادم های این دنیا خستم.چقدر از نبودن پدرم دلگیرم.کسی چه میدونه بی پشتوانه بودن یعنی چی!!!اینو فقط من میفهمم.

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم

عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

just for you

گاهی وقتا توی رابطه ها
نیازی نیست طرفت بهت بگه :
برو !
همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره
همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی
همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه...

همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران توی زندگیش
پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از
کلمه ی برو واست معنا پیدا میکنه
پس برو
قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی...

پس منم میرم ...

تقدیم به تنهاعشق زندگیم

هنوزم به یادم هستی؟من که هرلحظه به یادتم.وقتی ازجاهایی ردمیشم که باتوحرف زدم بغض گلومومیگیره.نمیدونم چرااین بغض لعنتی نمیترکه...امیدوارم که حال توخوب باشه,حال توکه خوب باشه منم خوبم.به قول شاعر:توخوش باشی برای من همین بدبودنم خوبه...خییییییلی دلم برات تنگه...تورونمیدونم.

سهراب

من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد

و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ

چکچک چلچله از سقف بهار

و صدای صاف باز و بسته شدن پنچره ی تنهایی

و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای پای قانونی خون را در رگ

ضربان سحر چاه کبوتر ها

تپش قلب شب آدینه

جریان گل میخک در فکر

شیهه ی پاک حقیقیت از دور

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای ایمان را در کوچه ی شوق

و صدای باران را روی پلک تر عشق

روی موسیقی نمناک بلوغ

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب

روی آواز انارستا ن ها

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی

پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد