او رفت...


رفت....


به سلامت!


من خدا نیستم که بگویم صدبار اگر توبه شکستی بازآی...


آنکه رفت به حرمت آنچه با خود برد،


حق برگشتن ندارد...


رفتنش مردانه نبود!


لا اقل مرد باشد و برنگردد!


خط کشیدن بر من پایان من نیست....


آغاز بی لیاقتی اوست....





 
۲۰میدهم ، شاید هم ۲۱ . . !


خــیـــانـــت را در لباس عـــشــق بـازی کردن هنـر میخـواهـد  ،



کـه تـو باهنــری . . !

داستان کوتاه ولی واقعیت

 روزی مردی تو یه بیابون  بی آب و علف با اسبش میرفت


که یه مسافر میبینه که داره با پای پیاده تو بیابون میره


با خودش میگه اگه من این مرد رو اینجا ول کنم قطعا از گرسنگی و تشنگی میمیره


ترمز زد و مسافر رو سوار اسبش کرد


تا اینکه سوار اسب شد صاحب اسب رو از اسب پایین انداخت و گازشو گرفت.


مرد در حالی که داشت دور شدن مسافر رو میدید فریاد زد ازت یه خواسته ای دارم.


مسافر ایستاد و گفت بگو ببینم چی میخای؟ مرد گفت: این قضیه رو جایی تعریف نکن


مسافر گفت: چرا؟. مرد گفت میترسم دیگه جونمردی تو دنیا نمونه!!!!!!


حالا تویی که اینکارو با من کردی


خواهش میکنم به کسی نگو که باهام چیکار کردی


چون میترسم دیگه هیشکی به کسی اعتماد نکنه


میترسم دیگه هیشکی به کسی خوبی نکنه



(...قابل توجه بعضی ها...)


عاشقانه

 اگر آمدى


به دلت بد نيار


شهر همان شهر است


كوچه همان كوچه خانه همان


... تنها من،


كمى مرده ام .

قلبم خانه توست

کلبه کوچک قلبم تاابدخانه ی توست


اشک من هرشب درخلوت  خویش بهانه ی توست


دل من کنارجمع گرچه که بی احساس است


ولی تاتودردل هستی خوارودیوانه ی توست


مانمی دانیم که فرداچیست درتقدیرمان


ولی امروزپناهگاه سرم شانه ی توست


فکرمن شایدهزاران خانه پرواز کند


کلبه ی قلبم ولی خانه وکاشانه ی توست.....  

 

هرگز نخواب كوروش(شعر)

هرگز نخواب کوروش


دارا جهان ندارد


سارا زبان ندارد


بابا ستاره ای در


هفت اسمان ندارد


کارون زچشمه خشکید


البرز لب فرو بست


حتی دل دماوند


اتش فشان ندارد


دیو سیاه در بند


اسان رهید بگریخت


رستم در این هیاهو


گرز گران ندارد


روز وداع خورشید


زاینده رود خشکید


زیرا دل سپاهان


نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا


نامی دگر نهادند


گویی که ارش ما


تیر وکمان ندارد


دریای مازنی ها


بر کام دیگران شد


نادر زخاک برخیز


میهن جوان ندارد


دارا کجای کاری


دزدان سر زمینت


بر بیستون نویسند


دارا جهان ندارد


اییم به دادخواهی


فریادمان بلند است


اماچه سود اینجا


نوشیروان ندارد


سرخ سپید وسبز است


این بیرق نياكان


اما صد آه و افسوس


شیر ژیان ندارد


کو ان حکیم توسی


شهنامه ای سراید


شاید که شاعر ما


دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کوروش


ای مهر اریایی


بی نام تو وطن نیز


نام نشان ندارد.


(هرگز نخواب كوروش)

دوستت دارم

كل دنيا هم بگويند دوستت دارم


فايده ندارد!


اما 


دوست دارن هاي " تو " غوغا ميكند


روحم را تازه ميكند


پس بدان محكم ترين برهان عشق 


اعتماد است.....

دفتر خاطره

هيچ دفتر خاطريه دوباره نوشته نميشه!

اما اگر قرار باشه تا دفتر خاطراتمو از نو بنويسم 

اين بار ميدونم چه جور بنويسم

ولي افسوس

 كه هيچ كدوم از خاطراتمو دوباره نميتونم بنويسم.

قصه ما....


از آن روزي كه تو را پيدا كردم

براي كلاغ ها خانه ميسازم

تا به خانه هايشان بروند

شايد اينگونه قصه ما به سر نرسد.

دلم را...

دلم را


به روی عالم و آدم بسته ام


مگر دلبستگی همین نیست؟؟؟


(ܔܜܔ❤حرف های دلم❤ܔܜܔ)

ادامه نوشته

کودکی

از این به بعد


کودکی ام را دوست خواهم داشت


دورانی که رفیق هایم


به جای رقیب،شریک اسباب بازی هایم بودند