خط ِخاطره . . .
 
 
زمزمه هایی برای پاییز
 
آدرس شعرها و نوشته های من در صفحات مجازی که کافیست روی هر یک از آنها کلیک نماید

 

کانال "خط نوشته ها" در تلگرام ( https://telegram.me/pouyajamshidi )

صفحه ی اینستاگرام (https://instagram.com/jamshidipouya )

آیدی من در تلگرام  ( https://telegram.me/jamshidipouya )

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:56  توسط پویا  | 

باید می‌آمدی، تا حساب‌م را با زندگی صاف کنی

.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۱ساعت 15:43  توسط پویا  | 
پيش از آنكه
نگاهمان به هم گره بخورد
بغض‌هايمان به هم پيچيد.
من از تويی كه بايد... نيست
تو از منی كه ديگر هيچ...

و چه تنهايی عميقی‌ست
دوست داشتن كسی
كه هرگز نيست.

پویا جمشیدی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۷ساعت 13:58  توسط پویا  | 
«آدم می‌تونه یه‌نفر رو از دور تا بی‌نهایت دوست داشته باشه. اما وقتی یه‌بار خاک تن‌ش رو لمس کنه، دیگه آدم قبل نیست. دیگه نمی‌تونه فراموش‌ش کنه. وقتی یه نفر آغوش‌ش رو ازت پس می‌گیره، یعنی تو رو به جهنم خاطرات تبعید کرده. می‌تونی ببخشی‌ش؟ نه. می‌تونی باهاش کنار بیای؟ قطعا نه. چون چیزی که از دست دادی بخش بزرگی از آرامش و امنیت تو بوده و هر روز با تصویری از خاطرات اون به خودت یادآوری می‌کنی که من بعد از تو غمگین‌تر از قبلم.»

#پویا_جمشیدی
#کاش_از_اول_نیامده_بودی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۷ساعت 11:35  توسط پویا  | 
گاهی باید آرزوهات رو دستت بگیری، غم‌هات رو بذاری روی شونه‌هات و تنهاییت رو به دندون بکشی و صدات در نیاد. گاهی باید خودت رو به فراموشی بزنی تا نفهمه که هنوزم داری بهش فکر می‌کنی.

#پویا_جمشیدی
#کاش_از_اول_نیامده_بودی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد ۱۳۹۷ساعت 18:37  توسط پویا  | 
همیشه به از دست دادن فکر می‌کردم، به این‌که چه بلایی ممکنه سر آدم بیاره. به این‌که هرچقدر هم سخت اما آدم باید بازم زندگی کنه. اما وقتی ترک‌ شدم تازه فهمیدم از دست دادن مثل فروپاشی می‌مونه. مثل یه زلزله که تمام گذشته‌ات رو دفن می‌کنه. که وقتی گرد و خاکش فرو می‌شینه تازه می‌فهمی برای ادامه دادن به یه نفر احتیاج داری.

 

#پویا_جمشیدی

#کاش_ا_اول_نیامده_بودی

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ساعت 17:31  توسط پویا  | 
یه فصلی توی روابط همه‌ی آدما هست که بهش می‌گن «فصل فراموشی»، که نه می‌شه جلوش رو گرفت، نه می‌شه به تاخیرش انداخت. فقط باید باهاش کنار اومد. 

#پویا_جمشیدی

#کاش_از_اول_نیامده_بودی

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 11:56  توسط پویا  | 
هیچ‌کس رو نمی‌شه به زور نگه داشت، آدم نمی‌تونه کسی رو به زور نگران خودش کنه. گاه باید یه گوشه بشینی و به تلخ‌ترین اتفاق زندگیت لبخند بزنی. نه برای اینکه از افتادنش راضی هستی، نه! فقط به این دلیل که زورت به زندگی نمی‌رسه. توی بعضی از رفتن‌ها، برگشتی وجود نداره.

#سوفیا_دختری_که_نداشتم

#پویا_جمشیدی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۶ساعت 11:24  توسط پویا  | 
من باید بین خودم و اون یه نفر رو انتخاب می‌کردم، این‌که هر روز و هر روز کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر شدم، اینکه یه گوشه نشستم ازش برای خودم خیال‌بافی کردم، یعنی برام مهم بود، یعنی زندگیش برام اهمیت داشت، یعنی اون رو انتخاب کردم. گاهی باید آرزوهات رو بگیری دستت، غم‌هات رو بذاری روی شونه‌ات و تنهاییت رو به دندون بکشی و صدات در نیاد. گاهی باید خودت رو به فراموشی بزنی تا یادت بره هنوزم دوستش داری.

 

#پویا_جمشیدی

#سوفیا_دختری_که_نداشتم

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۶ساعت 22:43  توسط پویا  | 
گفت: تنهایی شبیه خیابانی یک‌طرفه است که هر چقدر پیش می‌روی، از آن‌سو هیچ‌کس به استقالت نمی‌آید. تنها که می‌شوم، آغوشت را به یاد می‌آورم. هیچ‌کس به غیر از تو نمی‌تواند به من امنیت بدهد.»

#پویا_جمشیدی 
#گفت

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 11:59  توسط پویا  | 
رسیدن قدم اول رفتنه. آدما نمیان که بمونن، اونا میان که بهت برسن و ازت بگذرن. وقتی خیالشون از بودنت راحت بشه، وقتی داشتنت رو تجربه کرده باشن، دیگه دلیلی برای موندن ندارن. آدما نمیان که بمونن. فقط می‌خوان یک‌بار بهت رسیده باشن.

 

#پویا_جمشیدی

#سوفیا_دختری_که_نداشتم

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 23:49  توسط پویا  | 
گفت: «مادرم زنی مهربان بود که دردهایش را در تنهایی گریه می‌کرد. پدرم مردی زحمت‌کش که خستگی‌اش را لبخند می‌زد. من نه می‌خواهم به اندازه‌ی مادرم صبور باشم، نه به اندازه‌ی پدرم استوار. من می‌خواهم مثل تو باشم... همین‌قدر دور، همین‌قدر نزدیک، همین‌قدر دوست‌داشتنی.»

#پویا_جمشیدی
#گفت

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:20  توسط پویا  | 
«تلخی از دست دادن، خیلی بیشتر از به دست نیاوردنه. فقط کافیه یه بار تجربه‌اش کنی، دیگه هیچ‌وقت از یادت نمی‌ره.»
«یعنی فراموش نمی‌کنی؟»
«محصل که بودم همیشه با یه‌لا پیراهن می‌رفتم مدرسه و برمی‌گشتم. بهار و پاییز و زمستون هم برام خیلی مهم نبود. صُبای زمستون صدای مادر رو پشت سرم می‌شنیدم که داد می‌زد: «ذلیل نشده، یه چیزی بپوش برو بیرون، سرما می‌خوری و بدبختیش واسه‌ی منه.»
اینکه چله‌ی زمستون کل مسیر رو یخ بزنم تا به مدرسه برسم برام یه حال دیگه‌ای داشت. اینکه وقتی ازم می‌پرسیدن تو سردت نیست و می‌گفتم نه، بهم اعتماد به نفس می‌داد. از همه مهمتر که توی کلاس سر استفاده از چوب لباسی با کسی دعوام نمی‌شد.
اواخر اردیبهشت بود. هوا داشت کم‌کم گرم می‌شد که یکی از بستگان از اون ینگه دنیا بعد از مدتها به ایران اومد. کلی دست و دل‌بازی کرده بود و برای همه سوغاتی آورده بود. از توی اون همه هدیه یه کاپشن پلنگی به من رسید. اینکه اون نمی‌دونست من کاپشن نمی‌پوشم خیلی برام مهم نبود، این عجیب بود که دم تابستون چرا کاپشن برای من آورده؟ شلوارکی، مایویی، کاپشن چرا؟ هرچی هم پدر توضیح می‌داد که اون‌ور کره‌ی زمین الان زمستونه من حالیم نمی‌شدم.
با این حال کاپشن چشمم رو گرفته بود. نمونه‌اش رو ندیده بودم. به اندازه‌ی کل لباسای من جیب داشت. یه زیپ داشت از اینور تا اونور. وقتی می‌پوشیدمش حس می‌کردم زیر لحاف کرسی عزیزجون زندونی شدم.
فردای اون روز کاپشن رو پوشیدم و کیفم رو انداختم روی دوشم و از خونه زدم بیرون. صدای مادرم رو می‌شنیدم که می‌گفت: «بچه مگه تو عقلت کمه؟ اینجوری نرو می‌خندن بهت»
با یه ابهت خاصی وارد مدرسه شدم. صغیر و کبیر داشتن نگام می‌کردن و منم از این توی چشم بودن لذت می‌بردم. بعد از صبح‌گاه از جلو نظامای پی‌درپی صف به صف ما رو فرستادن سر کلاس. خیالم راحت بود برای چوب لباسی قرار نیست با کسی دعوا کنم. اون وقت سال از چوب لباسی بی‌استفاده‌تر هم مگه چیزی بود؟
کاپشنم رو آویزون کردم و سر جام نشستم. توی کلاس هر از گاهی چشم می‌نداختم ببینم کاپشنم سر جاشه یا نه؟ سر هر زنگ تفریح هم با کاپشن، اونم زیر افتاب می‌رفتم توی حیاط مدرسه. اون وضعیت برای همه عجیب بود اما وقتی اجازه نمی‌دادم کسی حتی کاپشنم رو امتحان کنه برای همه معلوم بود که به طرز عجیبی خودخواه و جوگیر شدم. منم که بدم نمیومد. کاپشن انقدر جیب داشت که هر زنگ تفریح دستم رو توی یه جیبش می‌کردم و میومدم بیرو
همیشه دو، سه دقیقه مونده به زنگ آخر، همه کیف به دست، پاشنه کشیده آماده‌ی شنیدن یه تقه بودن که گله‌وار بزنن بیرون و معمولا کسی به کسی رحم نمی‌کرد. مثل هر روز به وحشیانه‌ترین حالت ممکن از مدرسه اومدیم بیرون. به خونه که رسیدم یادم افتاد کاپشنم رو بر نداشتم. یخ کرده بودم، حس از دست دادن توانم رو گرفته بود. نمی‌دونم خودم رو چه طوری به مدرسه رسوندم و مثل دیوونه‌ها می‌کوبیدم به در که یکی در رو باز کنه. بابای مدرسه وحشت زده با زیرشلواری اومده بود دم در که ببینه چه خبره؟ لای در که باز شد حیاط رو دویدم و خودم رو به طبقه‌ی اول رسوندم، پله‌ها رو دوتا یکی رد می‌کردم و توی راهرو پیچیدم به سمت آخرین اتاق که کلاس ما بود. با همه‌ی وجود دعا می‌کردم که وقتی در رو باز می‌کنم کاپشنم رو آویزون شده روی دیوار ببینم. به سرعت خودم رو به کلاس رسوندم، با شونه زدم به در و خودم رو انداختم داخل. چندبار چوب لباسی رو نگاه کردم هیچ اثری از کاپشن نبود. حالا صدای نفس‌هام رو می‌شنیدم. دستم رو به میز گرفتم و روی نیمکت نشستم. خسته و ناامید رفتم سراغ وسایل گمشده، اونجا هم نبود. بابای مدرسه بهم دلداری می‌داد که خودم برات پیداش می‌کنم. مرد که گریه نمی‌کنه.
مثل کسی که همه‌ی زندگیش رو باخته توی خیابون سرگردون بودم. من روزها‌ی زیادی مسیر خونه تا مدرسه رو رفته بودم و برگشته بودم. زمستون، پاییز. اما هیچوقت به اندازه‌ی اون بعدازظهر بهاری احساس سرما نکردم. داشتم عرق می‌کردم و می‌لرزیدم. شاید اگه از اول نداشتمش، اون روز انقدر غصه نمی‌خوردم.
*
راهی رو که دو نفره رفتی، سخته تنها برگردی.
کاش هرگز نمی‌دیدمت، اون‌وقت دل کندن ازت انقدر سخت نبود.»

#پویا_جمشیدی
#دلتنگی_های_احمقانه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 11:19  توسط پویا  | 

 

افتاده‌ام در ابتدای كوچه‌ای بن بست
از دست دارم می‌روم، اصلا حواست هست!؟
.
بیرون زدم از خاطراتت برف می‌آمد
من گریه كردم آخر این قصه را باید
.
بعد از تو فکر روزهای آخرم باشم
بعد از تو فكر ضجه‌های دفترم باشم
.
بعد از تو چشمم دفترم را آبیاری كرد
بعد از تو تهران پابه‌پایم بی قراری كرد
.
بعد از تو راهی از جهنم رو به من وا شد
بعد از تو بهمن بدترین میدان دنیا شد
.
بعد از تو دیگر آرزوهایم زمین خوردند
بعد از تو با پای خودم نعش مرا بردند
.
بعد از تو من زانو زدم، آینده را كشتم
دیوار می‌زد هی خودش را بر سر و مشتم 
.
بعد از تو در من اشتیاق زنده ماندن مُرد
كابوس تنهاتر شدن آینده‌ام را خورد
.
حس می‌کنم بعد از تو تاریخم دو قسمت شد
می‌خواستم باور کنی در من قیامت شد
.
از حسرت بازی دستت لای موهایم
از گریه هایم لابه لای آرزوهایم
.
از بوسه‌های آخرت، از دستِ بر دوشم
از لذت یك دوستت دارم در آغوشم
.
از من سكوت، از تو سكوت، از عشق پنهانی
لبخندهای زورکی در اوج ویرانی
.
انگار بغضی در گلویم گم شده باشد
انگار قلبم قسمت مردم شده باشد
.
انگار خواهم مرد از این کابوس وا مانده
انگار نیمی از وجودم در تو جا ماند
.
انگار که بازنده‌ام در اوج رویایت
پای پیاده می‌روم از آرزوهایت
.
از دورتر می‌بینمت این آخرین بار است
دنیا به ما یک زندگی کردن بدهکار است
.
غمگینم از آینده از تقدیر، غمگینم
دارم تو را در خاطراتم خواب می‌بینم
.
می‌فهمم این رفتن برایت آخرین راه است
دیوار من از زندگی یک عمر كوتاه است
.
من رفتنت را با دو چشم بسته‌ام دیدم
از بوسه‌هایت لابه‌لای گریه فهمیدم
.
قدِّ زمستانی‌ترین روز خدا سردی
تا گریه كردم، گریه كردی.. برنمی‌گردی؟
.
اسم تو را در شعرهایم خط خطی كردم
وقتی نباشی من به دنیا برنمی‌گردم
.
باران ببارد آسمان عطر تو را دارد
بغضت گریبان می‌درد تا صبح می‌بارد
.
لبخند دارم می‌زنم با اینکه دلتنگم
دارم برای زندگی با مرگ می‌جنگم
.
می‌بوسمت از دورتر این رشته محکم نیست
می‌بوسمت با اینکه لب‌های تو سهمم نیست
.
می‌بوسمت، می‌بوسمت، تا درد پابرجاست
دلواپسم، دلواپسی از خنده‌ام پیداست
.
بعد از تو حتی رد شدن از کوچه آسان نیست
حتی برای گریه کردن یک خیابان نیست
.
این خاطرات لعنتی بعد از تو بی‌رحمند
زانو زدن کنج خیابان را نمی‌فهمند
.
دارم تو را حس می‌کنم با دستِ در دستم
با هرکه باشی باز هم دلواپست هستم
.
ای کاش من تنها دلیل بودنت بودم
از سایه‌ات نزدیکتر پیراهنت بودم
.
حالا من و ، تنها من و تنها دو چشم‌تر
از بی‌قراری‌های عصر جمعه تنها‌تر
.
لعنت به پایانی‌ترین ساعاتِ هر هفته 
لعنت به رویایی كه دیگر یادمان رفته
.
لعنت به آغوشت، به آغوشش، به تنهایی
لعنت به من وقتی که با هر بغض می‌آیی
.
لعنت به من وقتی هنوز از عطر تو مستم
لعنت اگر در انتظار دیدنت هستم
.
اصلا مگر راهی برای دیدنت هم هست؟
اصلا مگر حرفی به جز بوسیدنت هم هست؟
.
اصلا همین حال و همین روز و همین ساعت
اصلا به شبهای بدون بودنت لعنت
.
*
باید تو را از راه‌های رفته برگردم
باید نفهمی قاب عکست را بغل کردم
.
باید تو را از هرچه بود و هست بردارم
باید نفهمی بعد از این هم دوستت دارم
.
باید نفهمم خنده‌ات بی‌من برای کیست
از دست دارم می‌روم، اصلا حواست نیست!

#پویا_جمشیدی 

برای شنیدن دکلمه اینجا کلیک کنید

شعر: پویاجمشیدی
موسیقی و آواز : وحید اختری

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:13  توسط پویا  | 
سال‌ها پیش خونه‌ی ما یه اتاق پشتی داشت که تقریبا متروکه بود. داخل اتاق یه سری خرت و پرت خاک گرفته‌ی قدیمی روی هم تلنبار شده بود. از اونجایی که خیلی خنک بود پشت پنجره‌ ردیف به ردیف ترشی و مربا چیده شده بود. توی اتاق یه کمد دیواری نسبتا بزرگ بود که رختخواب مهمون رو توش چیده بودیم. پُر بود از بالش و ملافه و دُشک و پتو. کمد تنها جای اتاق بود که نظم داشت، البته غیر از وقتایی که من بهش حمله می‌کردم و لای رختخوابا قایم می‌شدم. اون روزا هروقت از کسی دلخور بودم، هروقت با کسی حرفم می‌شد، هروقت بغض داشتم، هروقت قهر می‌کردم، خودم رو به اتاق پشتی می‌رسوندم، در کمد رو باز می‌کردم و سرم رو می‌بردم لای رختخوابا و با صدای بلند زارزار گریه می‌کردم. یه وقتا دو زانو گوشه‌ی کمد می‌نشستم، بالش سلطنتی که مادربزرگ دوخته بود رو بغل می‌کردم و سرم رو می‌ذاشتم روش.
گاهی در کمد رو کامل نمی‌بستم و از لای دو لنگه‌ی در یواشکی بیرون رو نگاه می‌کردم که ببینم کسی میاد سراغم یا نه؟ گاهی وقتا از لای در، چشم می‌دوختم به پنجره و غروب خورشید رو تماشا می‌کردم. گاهی وقتا انقدر منتظر می‌نشستم که خوابم می‌برد.
می‌خواستم با پناه بردن به داخل کمد به همه بگم تنهام. بگم کسی رو ندارم. بگم بیاین دنبالم.
اون وقتا مطمئن بودم که بالاخره یکی دلش برام می‌سوزه، مطمئن بودم که بالاخره یکی به یاد من میفته، مطمئن بودم که بالاخره یکی میاد دنبالم.
انتظار توی بچگی، با انتظار توی جوونی، با انتظار توی میانسالی، با انتظار توی پیری هیچ فرقی نداره. تنها چیزی که می‌تونه آدم رو سرپا نگه داره اینه که ته دلش امیدوار باشه هنوز فراموش نشده.
*
«بهِم زنگ بزن... من بی‌تو، منتظرترین آدمِ دنیام.»

#پویا_جمشیدی
#دلتنگی‌های_احمقانه

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:56  توسط پویا  | 
خيابان‌ها آمدند
تا راه رفتن را پيدا كنی.
اصلا حواست نيست
كه چقدر نزديك
با مرگ قدم می‌زنم.

#پویا_جمشیدی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 18:4  توسط پویا  | 
تو می خواستی بروی..
من می خواستم بمانی..
باورمی کنی یانه!؟
نمی دانم..
دلم برایت تنگ می شود
وقتی هوا می گیرد
باران می زند
برگها می افتند
کوچه باشد یا خیابان..
شهر یا زندان
فرقی نمی کند
دلم برایت تنگ می شود.
*
حواست به نبودنت هست یا نه!؟
نمی دانم
کمی شکسته تر شده ام، خسته تر
نفسم بیشتر می گیرد
اسمت که از لبانم نمی افتد
کاش می دانستی
خاطرات، آدم را پیرتر می کند..
خسته تر
شکسته تر
*
مرا به یاد داری یا نه؟
نمی دانم
اینجا..
پاییز بوی تورا می دهد هنوز

 

#پویا_جمشیدی

کانال تلگرام خط نوشته ها

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۵ساعت 17:5  توسط پویا  | 
چيزي كه آدم رو پير مي كنه، گذر زمان نيست، حرف نزدنه.
مگه آدم چقدر مي تونه حرف رو حرف بذاره و بريزه ي توي خودش؟ كلمه روي كلمه بچينه و شهر و كوچه هاش رو بالا پايين كنه؟ آدم هر چقدر صبور، هر چقدر توو دار، يه جايي بالاخره كم مياره.
يه جايي مي بيني خسته اي از اين خودت و خودت بودن، از اين بي شنونده بودن.
مثل آدم در حال سقوط، دست ميندازي كه فقط پيداش كني.. در حد دو كلمه.. در يه سلام و خداحافظي ساده، در حد اينكه فقط به خودت قوت قلب بدي كه آروم باش، يكي هست.
اينكه مثل اسپند روي آتيشي، اينكه هر بيست ثانيه يكبار گوشيت رو چك مي كني، اينكه آدم به آدم خيابونها رو مي گردي تا پيداش كني.. يعني حرف داري.. حرف.
تووي زندگي هر آدمي، بايد كسي باشه تا حرفهايي كه دلت نمي خواد ديگران بدونن رو بهش بگي.. كسي كه خيلي مهم نباشه كيه و كجاس. فقطِ فقط بودنش مهم باشه....
بايد كسي باشه كه بهش بگي ، يه لحظه صبر كن، منو ببين.. هيچي نگو عزيزم ، هيچي.. فقط گوش كن. حرف دارم.. حرف.
.
حرف نزدن، آدم رو پير مي كنه.

#پویا_جمشیدی

کانال تلگرام خط نوشته ها

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۵ساعت 17:29  توسط پویا  | 
قهوه اش را که نوشید،

چشمانش را بست،

آرام تکیه داد.

انگار کسی را به خاطر آورده باشد...

می گریست.

#پویا_جمشیدی

کانال تلگرام خط نوشته ها

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۵ساعت 12:48  توسط پویا  | 
با گذشت زمان، با وجود برفِ نشسته روي موهايت، هنوز هم زيبايي.

روزي را تصور مي كنم، كه از من به جز چند بيت شعر و دو خط نوشته، هيچ نشاني نيست. روزگاري كه نه ديگر هستم تا برايت شعر بخوانم، نه تو و مردمانِ شهر، بودنم را به ياد مي آوريد.

روزي را تصور كن؛
كه بعد از سالها فراموشي، ناگهان به كسي شبيهم برمي خوري.. چقدر گريه مي كني!؟
من.. بيش از اينها دوستت داشتم.

#پویا_جمشیدی
کانال تلگرام خط نوشته ها

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۵ساعت 16:8  توسط پویا  | 
بگذار فكر كنم،

دوستم داري...
از تو كه چيزي كم نمي شود.

پویاجمشیدی

کانال تلگرام خط نوشته ها

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 15:12  توسط پویا  | 
از بین ما،

یکنفر باید می رفت

تا دیگری...

زندگی کند.

 

پویا جمشیدی

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم اسفند ۱۳۹۴ساعت 13:54  توسط پویا  | 
او مرا دوست دارد.

من تو را

و تو...

ما هیچکداممان،

سهم هم نبودیم.

 

پویاجمشیدی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت 12:27  توسط پویا  | 
هميشه، يك جاي خالي هست
تا براي پر كردنَ ش
به تو فكر كنم.
.
تنها
به كوچه مي زنم
و تنهاتر به خانه بر مي گردم.
نيستي و ايمان دارم
اگر اتفاق بهتري بودم
جايي نزديكتر از شعر به تو مي رسيدم.
كسي چه مي داند،
شايد روزي،
به اينكه عاشقت بودم،
افتخار كردي.
[...]
يك عمر،
بي من،
در من زنانگي كن.
هيچكس
گريه ي مَردي كه مي فهمد را، نمي فهمد

 

پویا جمشیدی

 

کانال "خط نوشته ها" در تلگرام ( https://telegram.me/pouyajamshidi )

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:50  توسط پویا  | 
مرگ،

تنها لباسی ست

که بعد از تو . . . 

می پوشم.

 

پویا جمشیدی

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:44  توسط پویا  | 

 

شعری از من و دکلمه ی رضا دهقان زاده

برای دانلود فایل صوتی " اینجا " کلیک کنید

یا

برای دانلود فایل صوتی " اینجا " کلیک کنید

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:45  توسط پویا  | 
به گوشَ‌ت خواهد رسید

بعد مرگ هم،

دنبالت می گشتم.

 

پویاجمشیدی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:58  توسط پویا  | 
پشتم به تو گرم بود.

برگشتم . . . 

نبودی.

 

پویاجمشیدی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:31  توسط پویا  | 
سالها پيش از مرگم، مرده بودم.

از بس، نبودي.

 

پوياجمشيدي

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:24  توسط پویا  | 
همه چیز با سلام شروع می شود.

و بی خداحافظی . . . 

تمام.

 

پویاجمشیدی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:9  توسط پویا  | 
مطالب قدیمی‌تر
  بالا