ولی ببین بی تو،هم"زنده"ام،هم،"زندگی"میکنم.
میان،"یادت"...زهر میکند به کامم زندگی را...همییییین
ولی ببین بی تو،هم"زنده"ام،هم،"زندگی"میکنم.
میان،"یادت"...زهر میکند به کامم زندگی را...همییییین
ما نسلی هستیم که مهمترین حرفهای زندگیمان را نگفته ایم،
تایپ کرده ایم
خیلی شادم
خیلی خیلی زیاد
شهروز که جزو بهترین دوستام بود با زیبا که 6-5سال با هم بودن بالاخره به هم رسیدن و قراره که فردا جلسه بله برونشون باشه.
از همه شما میخام واسه خوش بختی این دوتا دوست منم دعا کنید
چند روز پیش شهروز ای ام اس داد که فلان تاریخ بله برون منه،من که اولش باور نکردم بعد از کلی التماسو خواهش تمنا از شهروز که بهم حقیقتو بگه گفت به جون تو راست گفتم.....
برای چند ساعت تموم دنیا برام شاد شاد بود
دوستتون دارم
ای که از یار وفا می طلبی یار کجاست؟؟
همه یارند ولی یار وفادار کجاست؟؟
دلم لک زده واسه یکم درد دل ولی کسیو که بشه دردمو بهش بگم کنارم ندارم
دلم بد جور هوای نوشتن کرده اما هرچی فکر میکنم نمیدونم چجوری شروع کنم
اون روزی که با فاطمه رفتیم بیرون ازش پرسیدم که- م - قضیه مارو میدونه که گفت آره گفتم میدونه که چجور و سر چی هم از هم جدا شدیم گفت بهش گفتم که سر قضیه زمین بوده.با این حرفش اثبات کرد که تو خانوادش منو بده کرده و همه عیبهارو انداخته رو شونه من.من از اینکه عیبشو و اشتباهشو جلوی خانوادش نگفتم اصلا ناراحت نیستم ولی این که اون اینجوری خودشو بیگناه جلوه بده ناراحتم میکنه.
خیلی وقت بود نبودم.درگیر خودم بودم و کلی با خودم کلنجار رفتم.
تو اردیبهشت بود که فاطمه بهم زنگ زد و گفت که بریم بیرون یه دور بزنیم.روزپنجشنبه بودو جفتمون بیکار.رفتیم فرحزاد همون سفره خونه همیشگیمون.نشسته بودیمو تعریف میکردیم که فاطمه گوشی منو برداشت و شروع کرد به گشتن منم گوشی اونو به تلافی کارش.
میدونستم که با همکارش برنامه دارن ولی فکر نمیکردم انقدر جدی باشه چون اس ام اس هاشون خیلی.........بود.
گفتم به (م)زنگ بزن گفت الان با دوست دخترشه.منم یه اس ام اس بهش دادم سلام اجقم(همون عشقم)کجایی؟
خلاصه اون روز اولش یکم ناراحت شدم ولی بعدش با خودم گفتم دیگی که برای من نجوشه..............
چند روز بعدش هم دوباره با هم رفتیم شلوار خریدیمو لباس.
تو اون چند روزی که دوست فاطمه رفته بود مشهد فاطمه با من بود.یه شبش که پیامک زد که فردا چیکاره هستی که گفتم بیکار.با هم رفتیم دادسرا دنبال کاراش بعد هم گفت که میره عمار رو ملاقات کنه تو اوین که با هم رفتیم نامه ملاقاتو از دادسرا گرفتیم و فاطمه حدود 1ساعت با عمار نشستنو صحبت کردن.
بعد از ملاقات از اوین که اومدیم بیرون گفتم که چرا برای همه خالی بستی و نگفتی که عمارو دیدی گفت که (م)نمیدونه اومدم اینجا.
اونجا بود که یادم افتاد یاسر هم با زندگی من همین کارو کرده بود،به همین دلیل یه نامه واسه فاطمه نوشتمو میل کردم براش که تموم بشه.
آقای م واقعا برات متاسفم.
حالم گرفته.اینترنتم دوباره قطع شده.کلافم کرده.
فعلا مینویسم تا وقتی وصل شد بزارم تو بلاگ.
از سه شنبه تا شنبه ساری بودم و طبق معمول همیشه کرکر خنده دیگه.
یه شب هم به نسترن اس ام اس زدم و نوشتم که میخوام دوباره با هم باشیمو.... که گفت نه.
بلاگو با اینترنت گوشیم داشتم میدیدم که نظر ساغر برام جالب بود اگه دوست داشتید نظرش تو دوتا پست پیش هست.
درجواب این دوست عزیز یه سوال ازش میکنم.
بعد از گندی که فاطمه به زندگیم زد باید تا آخر عمرم بشینم و به فکرش باشم؟
اشتباه نکن ساغر زندگی در حال گذره دورادور از فاطمه هم خبر میرسه.اونم تنها نیست. این حرفم هم برام ثابت شده.
یکشنبه
1389.02.26
22:15
نت خونه قطع شده چند وقته نمیتونم آژ کنم.ایشالا به زودی میام.نظر هم که یادتون نمیره
چند وقتیه پسر عمم از مسکو اومده تهران و کلا سرگرم گشتنیم.یک سال از من بزرگتره و حدود 18ساله که اونجا ساکن هستن و کلا 3-2 بار بیشتر نیومده ایران.دیگه باید سنگ تموم براش میذاشتم .امشب بعد از چند شب این ساعت رسیدم خونه و وقت شد بنویسم.
از این چند روزی که نبودم بگم براتون که یسری اتفاقای جالبی افتاده.5-4روزه که فاطمه میزنگه و خیلی رفتارش عوض شده،البته به سمت بچه خوب بودن تغییر کرده ولی من خیلی سرد باهاش رفتار میکنم.دلم نمیخواد دوباره زیر دیواری که یبار رو سرم آوار شده وایسم.خوبیش اینه که بهونه مجیدو دارم و کلا قضیه بیرون رفتنو پیچوندم.
امروز بعدظهر بود که زنگ زد البته با موبایلش(آخه خطشو عوض کرده بود و اصلا با موبایل بهم زنگ نمیزد)و بعد کلی حرف پرسید:
فاطمه- کجایی؟
من- چطور مگه؟
ف- همینطوری سمت محل بودم.
م- من با مجید بیرونم و سمت شما نیستم اگه کاری هست بیام اونوری؟
ف- نه دیگه میرم خونه.
نمیدونم چرا ولی بهش تعارف زدم که برای گلاب گیری بیاد بریم قمصر که گفت نه دیگه مثل قدیم نمیتونه زیاد بیرون بمونه.
خلاصه خداحافظی کردیمو با مجید رفتیم یه پاتوق جدید و دنج که تازه پیدا کردم.ته سیمون بولیوار یه جایی هست که طرف باغشو میز میز کرده و قلیون میده.مجیدم که تو این چند روزه قلیون کش شده شدید.نمیدونم بعد برگشتنش چجوری میخواد ترک کنه.
شام هم بیرون زدیمو حدود ساعت12شب بود که مجیدو رسوندم خونه خواهرش و خودم گاز ماشینو گرفتم و اومدم سمت خونه.سر کوچه که رسیدم دیدم فاطمه خوش تیپ کرده وبا مادرش و خواهرش دارن میرن جایی منم انگار اصلا ندیدمشون یه دنده دادم به ماشینو گاز کش از کنارشون رد شدم.
چند شب پیش داشتم یه فیلم میدیدم.یارو تو فیلم گفت :هرچی که به راحتی به دستت بیاد ارزش نداره و با ساده ترین چیزا از دست میره.
مجید کل داستان منو فاطمه رو تا قبل از جدایی و خیانتی که فاطمه کرد میدونست آخه پارسال همین موقع ها بود که اومده بود ایران.
چند شب پیش گفت:داداش از زن داداش(فاطمه)چه خبر؟
که اول پیچوندمش و لی خوب زرنگ تر از این حرفا بود.خلاصه بعد از کلی سرو کله زدن داستانو براش تعریف کردم.بدبخت ماتش برده بود.میگفت دروغ میگی داری اذیت میکنی.ساعت حدود 2 شب بود که داستان رو کلا براش گفتم.حدود ساعت 3 بود که مجید گفت داداش پاشو بریم یه دوری تو خیابون بزنیم.گفتم بیخیال داداش الان وقتش نیست که کلی گیر داد و پاشدیم رفتیم.تا نشستیم تو ماشین سیگارو روشن کرد و گفت راه بیوفت.نیم ساعت تمام سیگارو با سیگار روشن کرد بعد گفت که داداش باورم نمیشه هنوز یه قسم بخور.همه میدونن که جون حاجی(بابام)آخرین قسم منه.گفتم به جون حاجی راسته.
سرتونو درد نیارم تا طلوع آفتاب بیرون بودیم و حرف زدیم.بعد یه جایی رو بلدم که هر روز صبح تو تابستونو زمستون حلیم داره جاتون خالی رفتیم حلیم خوردیم و اومدیم سمت خونه.
چند روزی بد جور درگیر بودم.دیگه خسته شدم و میخوام برم خدمت سربازی.
این چند روزم که آپ نمیکردم دنبال کارای خدمت بودم.
چه خبر؟خوب؟خوش؟توپ؟
دیروز صبح امید رسید تهران و قرار شد هماهنگ کنیم و شب با مجتبی بریم بیرون.
خلاصه دیشب زدیم بیرون و چرخیدن و خنده.از ساعت 10:30 تا 2 که بیرون بودیم 4بار ایست بازرسی مارو نگه داشت.برای شام گفتیم بریم تو ستارخان کباب بزنیم که امید تز اومد بریم فلافل بخوریم.تز قشنگی بود چون رفتیم جایی که تو دوران دبیرستان میرفتیم و کلا خاطرات دبیرستانو زنده کرد.جاتون خالی خیلی چسبید.البته نیم ساعتی تو صف بودیم.
از دیروز براتون بگم.
با شهروز قرار گذاشتیم بریم بیرون.بعد برنامه عوض شد و قرار شد که زیبا هم باهامون بیاد.اومدم از خونه راه بیوفتم دیدم بارون گرفت اونم چه بارونی.سریع برگشتم خونه ماشینو ورداشتم.رفتم آریا شهر دنبال زیبا و شهروز.
شهروز گفت یه جای خوب میبرمتونو آدرس داد.رفتیم یه جایی بعد از میدان دانشگاه تو سیمون بولیوار.یه باغ رو تخت گذاشته بودن و جای خیلی قشنگ.نیم ساعت 40دقیقه نشستیم بعد شهروز گفت بریم خونه ما،یه کیک گرفتم و رفتیم خونشون.مامان شهروز کلی پذیرایی و اینا خیلی خوش داشت میگذشت.یک دفعه بی مقدمه مادر شهروز گفت که کی با فاطمه عقد میکنید پس؟
یه نگاه به شهروز کردم و اونم با اشاره فهموند که چیزی نگفته به مادرش.منم دیدم نمیتونم توضیح بدم براشون که چی شده گفتم که ایشالا به زودی.
نیم ساعتی هم اونجا نشستیم و راه افتادیم و منو زیبا اومدیم سمت مترو که زیبا با مترو برگرده خونه و منم یه چرخی با ماشین زدمو برگشتم خونه.
امروز هم که از ساعت7بیدار بودم ولی حس سر کار رفتن نداشتم.
این نوشته رو که خودم کلی بهش خندیدم رو براتون میذارم.
البته فقط برای خنده
1-اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیگذارند از قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست
2-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید
3-میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه
4-از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید
5-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است
6- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه
7-در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید
8-هفته ای دو بار شکست عشقی نمیخورید!
9-لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما میآد
10- فقط شما میتونید برید استادیوم
11- خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید
12-لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید
13- میتونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمیگردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید
14- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید
15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمی شید
16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره
17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید
18- فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با CG رو تجربه کنید
19- میتونید با خط ریشتون بیش از 12000 اثر هنری خلق کنید
20- به طلا و جواهرات دیگران در حالی که دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید
21- تو عروسی ها لازم نیست چند تن زنجیر از خودتون آویزون کنید که تازه دیگران ازتون بپرسند بدلییییییه ؟
22- سر سفره عقد لازم نیست برید گل بچینید و گلاب بیارید و نون بگیرید و اینا...
23- در حالی که خواهرتون باید بمونه خونه و آشپزی یاد بگیره شما میرید بیرون و گل کوچیک بازی میکنید
24- لازم نیست آدرس تمام مزون ها، پاساژها ،بوتیک ها و مراکز لاغری شهرتون رو حفظ باشید
25- اگه تو خیابون تویوتا کمری جلوی پاتون نگه نداشت به راحتی سوار یه پیکان میشید
26- لازم نیست همیشه جای جورابهای همسرتون رو حفظ باشید
27- فقط شما میتونید سه ساعت تمام برنامه نود رو با دوستاتون تفسیر کنید
28- لازم نیست روزی چهار بار مثل آمپول ب کمپلکس سریالهای بی سر و ته وطنی رو تماشا کنید
29- لازم نیست سالی یه بار زاویه دماغتون رو نسبت به افق تغییر بدید
30- میتونید حتی تا محل کارتون رو هم با دوچرخه طی کنید و کسی اونجوری به شما نگاه نکنه
31- میتونید راحت رو صندلی های جلوی اتوبوس بشینید و در عقب دود نخورید(البته این اتوبوس های BRT این قضیه رو خرابش کرد)
32- میتونید با شلوارک و رکابی راحت تا سر کوچه برید
33- خیالتون راحته که هرگز یک خواهر شوهر (و ایضا جاری) که مدام رو اعصابتون رزم آیش برقرار کنه ندارید
34- لباسهاتون ظرف 48 ساعت دلتون رو نمیزنه
35- در زیر گرمای نابود کننده تابستون خیلی راحت با یه آستین کوتاه میایید بیرون
36- نیازی ندارید هر روز که از خواب پا میشید تا ساعت 6 بعدازظهر رو جلوی آیینه با خودتون ور برید
38- نیازی نیست داخل کیفتون به تعداد رنگهای یک LCD لنز چشم داشته باشید(رنگهای LCD معمولا بالای 16 میلیون میباشد)
39- اگه به انواع فنون حرکات موزون آشنا نبودید هیچ اشکالی نداره
40- فقط شما میفهمید که یک 206 اسپرت خفن چقدر زیباست
41- بدون اینکه کسی بهتون چیزی بگه میتونید ساعتها پلی استیشن بازی کنید
42- با دیدن سوسک و موش و امثالهم اجدادتون از گور در نمیایند و جلوتون رژه نمیروند
43- فرق CD رو با بشقاب میوه خوری متوجه میشید
44- با یک سرماخوردگی سه ماه در CCU بیمارستان بستری نخواهید شد
45- میتونید یه جوک بامزه تعریف کنید بدون اینکه خودتون قبل از همه دو ساعت تمام بهش بخندید
46- روی در هیچ مغازه ای ننوشته اند که از پذیرفتن آقایانی که شئونات اسلامی را رعایت نکنند معذوریم(بس که محجوب هستند آخه)
47- داشتن ریش پروفسوری از ویژگی های بسیار ممتاز است که مخصوص شما آقایان میباشد
48- فقط شما میتونید کت و شلوار بپوشید و کروات بزنید و کلی خوشتیپ بشید
49- بیش از 60 درصد رشته های مهندسی رو شما به خودتون اختصاص دادید(دیگه از این با کلاس تر؟)
50- و در نهایت اینکه میتونید تو خیابون از هر کس که دلتون خواست بپرسید ساعت چنده؟!
هر چه گشتيم , در اين شهر نبود اهل دلی
که بداند غم دلتنگي و تنهايی ما
راسته که میگن هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه.با اینکه چند روز تو ساری خوش گذروندم ولی به خونه که رسیدم یه آرامش خاصی بهم دست داد.صبح مستقیم رفتم سرکار و کارارو هماهنگ کردم تا ساعت 16 هم تو پروژه بودم که دیدم یه شماره غریب با پیش شماره..88471. بهم زنگ زد.منم خوشحال که نسترنه (آخه 5شماره اول دقیقا شماره نسترنه)سلام رو که گفتم دیدم سیبیلای یارو از اون ور خط رفت تو گوشم.اشتباه فکر کرده بودم که نسترنه یکی از طلبکارای شرکت بود.خلاصه یک ربع طول کشید تا سنگ قلابش کردم.
صبح به مادرم زنگ زده بودم که رسیدم تهران.تو راه خونه به این فکر میکردم که اگه شام خورشت کرفس باشه چه حالی میده.تا رسیدم خونه درو باز کردم بوی کرفس زد تو صورتم.هوووووووووووووممممممممممم.با اهل بیت رو بوسی کردمو نشستیم گل گفتنو خاطره ساری تعریف کردن.الان هم که دارم مینویسم خوابه خوابم چون اصلا تو ماشین نخوابیدم دیشب هم با بچه ها فیلم میدیدم.
خیلی دوست دارم دوباره با نسترن باشم چون میدونم واقعا دوسم داشت،ولی روم نمیشه بهش بزنگم.
نسترن میدونم که بلاگو میخونی.پس منتظرم که بزنگی.
یه جمله خصوصی
(دوست دارم)
چشماتونو ببندید
![]()
من اومدم تهران
تهرانو الی کن![]()
داداش از جاده کمربندی اومدم(به لهجه ساروی بخونید)![]()
چهارشنبه رو که گفتم پنجشنبه هم که امیدینا رفتن مهمونی.جمعه با بچه ها رفتیم اکبر جوجه و نهار زدیم.تو اکیپ ساری بچه های خوبی هستند.امیر حسین که براتون گفتم بچه خوبیه مهسا که دختر فوق العده شادیه.فروغ هم دختر خیلی با شخصیت و متینیه که به نظر میاد یسری مشکلاتی داره.مینا که همه دوست دارن تو برنامه ها شون اونو بپیچونن هنوزم دلیلش برای من روشن نیست.آرمان که هم خونه امیده و کلاردشتیه کلا بچه خوبیه به شرطی که زیاد رو مخ نره.حرف چرت و پرت زیاد میزنه تو بگو شکار 1ساعت خاطره شکار میگه بگو آدامس 1ساعت از مضرات میگه بگو ...کلا اگه این اخلاقشو کنار بزاره خوبه.مجتبی دوست امیر حسین که من دفه اول که دیدمش باهاش حال نکردم ولی هر بار که بیشتر با هم حرف میزنیم احساسم بهش بهتر میشه.شهریارو شیرین هم که دقیقا منو یاد خودمو فاطمه میندازن با خل بازیاشون.
تو راه برگشت از اکبر جوجه تو ماشین امیر یه تز اومدم گفتم بریم یه شب بیرون و همه بندو بساط با من و دور هم باشیممثلا تولد ولی به کسی نگیم که کادو نگیرن.تز قبول شد و قرار شد فردا شب بریم.
امیر گفت میبرمت یه جایی که خل بشی.جاتون خالی همه چیز خریدمو راه افتادیم.منو امیدو آرمانو امیرو مجتبی و شهریار به همراه شیرین و مهسا و فروغ و شیوا.رفتیم جایی که امیر میگفت کسیو راه نمیدن توش و مجتبی آشنا داره اونجا.رفتیم تو 20 دقیقه تو جنگل رانندگی کردیم و رسیدیم جایی که جای هیچ انسانی اونجا دیده نمیشد.
آتیش روشن کردیمو ماشینارو رو به هم گذاشتیم تا به وسط نور بدن یه چیزی هم انداختیم وسط.تا ساعت 3 صبح اونجا بودیم و خیلی خوش گذشت.تاحالا جنگل این مدلی ندیده بودم.صدای شغال رو میشد تو فاصله 20قدمی احساس کرد..
رقص آتیشو کیک بریدنو تولد تولدو از این جینگولک بازیا
با امید هم جناق شکوندم سر اکبر جوجه که 2دقیقه بعد بردمش.راستی مینا رو هم پیچوندیم.نمیدونم چرا ولی بچه ها پیچوندنش.
دوشنبه شب هم آخر شب رفتیم دور بزنیم با امیرو امید که مهسا زنگ زد بریم دم خونشون و امیرو کار داشت امیر ماشینو دم در پارک کرد امید هم رفت از ماشین بیرون که تلفن بزنه من نشسته بودم رو صندلی جلو که یهو یه صدایی اومد از سقف ماشین با فاصله 2ثانیه از کنار چراغ سقف هم آب زد تو.ترسیده بودم مثل چی .شاید از ترس 10ثانیه قفل بودم.اومدم بیرون دیدم 2تا کیسه فریزر مهساو فروغ آب پر کردن و انداختن.شوخی در حد شوخیای لب مرزی بود چون سقف ماشین امیر جا خورده بود اون یکی کیسه آب هم خورده بود به آیینه سمت راننده و آینه رو کلا کنده بود.اگه این شوخی برای امیر حسین ضرر مالی داشت برای من سود داشت چون بدون هزینه اپیلاسیون کامل شدم.![]()
این چند روز هم برنامه مشخصی نداشتیم و فردا هم دارم بر میگردم.
پیشنهادهایی که بعد از این سفر به شما میکنم:
1-دیدن فیلم رجب ایودیک 1 و 2 چون خیلی باحالو خنده داره.این فیلم محصول ترکیه است
2-حتما توی مسافرتهای شمال جنگلهای شمالو هم برید که خیلی خوش میگذره
باید بگم که چون هر روز نمیتونم آپ کنم عنوان بلاگ رو عوض کردم.منتظر نظرتون درمورد عنوان هستم.
اگه گفتین الان از کجا دارم براتون آپ میکنم؟
اگه پست قبلی رو خونده باشید میتونید بگید.
آفرین از ساری![]()
چهارشنبه هفته پیش بود که رفتم و احتملا فردا بر میگردم.خیلی خوش گذشت.چهار شنبه که رسیدم امید خونه نبود و با امیر حسین (هم دانشکده ایش)رفته بودن بیرون.هم خونه ای امید خونه بود و رفتم پیشش شامو زدیمو امید حدود ساعت 2 شب بود که اومد.رفته بودن قائمشهر.شب تا صبح نشستیم چرت و پرت گفتنو فیلم دیدنو پلی استیشن بازی کردن.صبح 10 از خواب بیدار شدیم و یه صبحونه ردیف و بعد امیر حسین اومد دنبالمون و رفتیم گردش.شب هم امیدو امیر حسین تولد محبوبه از دوستاشون دعوت شده بودن منم به امید گفته بودن که برم.یه اخلاق بدی دارم اونم اینه که دوست دارم صاحب مجلس شخصا منو دعوت کنه چون خود من همینطورم و همه مهمونهام رو خودم دعوت میکنم.خلاصه نرفتم ولی امید و امیر رفتن.اینجا میخوام از امید انتقاد کنم.
به نظر من نباید میرفت وقتی من که بخاطر اون رفته بودم ساری موندم خونه.فکر کنم کارش اشتباه بود.
نظر شما چیه؟
راستی از روز تولدم براتون بگم.
صبح یه شماره 15-10 بار زنگ زد منم چون شماره های غریبه رو جواب نمیدم بیخیال شدم تا دیدم ول کن نیست.جواب دادم
فاطمه بود.آره فاطمه داودی . سلام علیک و اینا گفت زنگ زدم تولدت رو تبریک بگم منم تشکر کردم و کل حرفمون 1دقیقه هم طول نکشید.
از نسترن بیشتر توقع داشتم بزنگه و تبریک بگه که نزنگید.
بعدظهرش مسعود از دوستای زمان دانشکده زنگ زد و کلی حالو احوال .گفت:داداش دلم واست تنگ شده پاشو بیا ببینمت.اصلا فکر نمیکردم که تولدم یادش باشه.منم جا و ساعت رو پرسیدمو گفتم میام.ساعت 21سفره خونه حاج علی.
سر ساعت رسیدم تا رفتم تو دیدم بعله هم بچه های دانشکده هستن.مسعودو بغل کردم و کلی تشکر بچه ها هم تولدت مبارک میخوندن.مسعود و نگار،امیر و ندا،مجید و زیبا ، محید کوچولو و شیوا.اینا مهمونهامون بودن کلی خوش گذشت.
بچه ها یه کیک کوچیک گرفته بودن که بریدمش و بعدش قلیونو کیک خوردنو کادو باز کردن.![]()
همه بچه ها لباس خریده بودن واسم و همشون قشنگ بودن.نگار هم جداگونه یه عطر خیلی شیک و خوشبو برام خریده بودش.خلاصه که 6-5 دست لباس و یه عطر خوب کادو گرفتم.ساعت 12 بود که برگشتم خونه و دیدم بابا اینا بیدارن و منتظر من.تا رسیدم تبریک بازیو کیک بازیو کادو بازی.
دست بابا درد نکنه.یه کت شلوار چند وقت پیش دیده بودم و خیلی باهاش حال کرده بودم،دیدم همونو خریده مامان هم کارت نقدی بهم کادو داد و امیر یه پیراهن ست با کت شلوار و زهرا هم یه نقاشی کشیده بود و با یه شاخه گل بهم هدیه داد.
بقیه مسافرت ساری رو تو پست بعدی مینویسم براتون.
یه نظر هم به این سوال بدین:
اگه مجبور باشید از بین این دو گزینه یکی رو انتخاب کنید و فقط یکی از این دو حالت
دوست دارید با کدوم یکه باشید؟
با کسی باشید که دوستش دارید؟
یا کسی که دوستتون داره؟
امروز از صبح تنها بودم.
قرار بود ساعت 11 با حسین بریم دفترشو که تازه اجاره کرده بودو ببینیم.
کم کم داشتم حاضر میشدم که راه بیوفتم که تلفن خونه زنگ زد.زن داییم بود،گفت که حال داییت خیلی خرابه سریع بیا ببریمش دکتر.خونشون تا خونه ما 15دقیقه تقریبا راه هست.سریع راه افتادمو رسیدم دیدم بنده خدا مسموم شده به شکل افتضاح.بردیمش درمانگاه و یسری قرص و آمپول دادن که رفتم براش گرفتمو آوردم زد.دیگه بردم رسوندمشونو اومدم سمت خونه.
خیلی گشنم بودو امیر (داداشم)هم مثل من.نشستیم فکر کردن که نهار چی بزنیم که 2تایی حال کنیم.
به این نتیجه رسیدیم که یه چیز تپل درست کنیمو بزنیم به بدن ضعیفمون.
جاتون خالی رفتم گوشت برای کوبیده و یکم هم جوجه خریدمو اومدم کباب دورنگ (اول جوجه به سیخ میزنیم بعد که روی زغال گذاشتیمو یکم پخت کوبیده رو روش میگیریم و بعد کمکم میپزه،البته این اسم دو رنگ رو من روش گذاشتم شاید اسم دیگه ای داشته باشه)درست کردمو با داداش خوردیم.
نمیدونم چرا اینجوری هستم.تو کل زندگیم اول پدرم در اوج،بعد مادرم و بعد امیرمونو خیلی دوست دارم ولی خواهر کوچیکم رو نمیتونم مثل امیر دوست داشته باشم.نمیدونم بخاطر اختلاف سنیمونه یه چیز دیگه.از امیرمون 7سال و از خواهرم 14 سال بزرگترم.
بعد از نهار نشستم با امیر پلی استیشن بازی کردم و طبق معمول همیشه کل کل و کری خوندن.البته بازی امیرمون حرف نداره و در 99درصد موارد منو میبره اون یک درصد هم بازیمون مساوی میشه.![]()
دیروز به امید زنگ زدم و حالو احوال.ساری بود و پیشنهاد داد که پاشم برم ساری.
نه اصرار نکنید نمیرم.
خواهش میکنم اصرار نکنید
منو تو منگنه نذارید نمیتونم برم
ای بابا دیگه به حرمت حرف شما هم که شده میرم دیگه.![]()
نه بابا شوخی کردم.تا آخر فروردین بدجور کار ریخته سرم.یه چک سنگین هم واسه وسط اردیبهشت دارم که موجودی حسابم در حد خرید یک کیلو چاقاله بادوم هم نیست.
راستی داریم به تولدم نزدیک میشیم.
از چند نفر انتظار دارم که بهم زنگ بزنن تبریک بگن.اسمشونو هم تا روز تولدم نمیگم.البته بگم که اگه حدس میزنید که یکی از اونا فاطمه هست باید بگم سخت در اشتباهید
1389.1.20
عذرخواهی بابت غیبت
از این چند روز بگم که ننوشتم براتون
روزو روزگار خوب و خوش بود 2روز پیش هم به شهروز زنگ زدم قرار شد بعدظهر بریم بیرون.ساعت 8زنگ زد که سمت محل ماست منم سریع ماشینو آتیش کردم و اول یکم بنزین ریختم تو حلقش که کوفت کنه.بعد رفتم سر قراری که با شهروز گذاشته بودم،دیدم سامان هم که از دوستای مشترکمونه هم اونجاست خلاصه کلی اصرار که بیا بریم که باهامون نیومد.ماهم افسار ماشینو به سمت فرحزاد کج کردیم.اونجا هم 3تا از دوستای مشترکو دیدیم و کلی خنده بازی آخر شب هم با شهروز رفتیم کوهسار به یاد روزای جونی.اون زمانی که ما میرفتیم پارک کوهسار هنوز بالاشو درست نکرده بودن و کلا این شکلی که الان هست نبود.
یه چایی زدیم به بدن و کلی تعریف کردیم.یه ماشینی اومد و یه آهنگی گذاشت که منو برد به خاطرات گذشته.
آهنگی بود که وقتی با شهروزو زیباو فاطمه داشتیم میرفتیم کاشان واسه گلاب گیری تو ماشین پلی میکردیم و کلی ادا از خودمون در میکردیم.
یادش بخیر.
همیشه از خدا بابت لطفی که به من داشت ممنونم چون به خودم همیشه میگم اگه این خطایی که فاطمه کرد بعد از ازدواج پیش میومد چیکار باید میکردم.
خدایا من بنده خوبی برات نبودم ولی تو خدایی رو برای من تموم کردی و هوای منو تو زمانایی که حتی فکرشم نمیکردم داشتی.
به به بروبچ گل.
خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
چه خبر سیزده خوش بودین؟خوش گذشت؟
به من که خیلی حال داد،صبح رفتیم پارک پردیسان نشسته بودیم که فامیلها اومدنو جای پارک پیدا نکردن خلاصه گفتن بریم چیتگر.ما هم راه افتادیمو همگی رفتیم چیتگر 6تا ماشین بودیم.نهارو خوردیم که یکی از بچه ها زنگ زد که من برم پیششون.منم قبول کردم اومدن دنبالم منم تز دادم که الکی نریم چرخ زدن بریم طالقان باغ ما.تو راه تا بیایم تهران کلیدو برداریم امیر رضا به دوست دخترش زنگ زدو هماهنگ کرد که دنبال اونم بریم.خلاصه کلی داستان که 4تایی رفتیم باغ ما و کلی خندیدیمو 13 رو بدر کردیم.
امروز ساعت 6 صبح هم تهران بودیم.
امروز کارم خیلی زیادو سنگین بود.خیلی خسته ام.حال میرم استراحت.
چاکرخواه همتون.
چند روزه تنبل شدم هر روز نمینویسم.ببخشید.![]()
از دیروز بگم براتون صبح زود قرار بود با شوهر عمم بریم پیش بابام اینا.که جور نشد برم.ظهر میخواستم با اتوبوس برم که بابام زنگ زد که دارن بر میگردن،سریع برگشتم خونه آخه سر کار بودم.تا ریسدم شروع به شستن ظرفها کردم شاید باور نکنید حدود 45 دقیقه ظرف میشستم بعد خونه رو جمع و جور کردم و از این کارا.دیگه به خودمو همه بچه ها که چترشونو باز کرده بودن فحش میدادم
.حدود ساعت 22بود که رسیدن و خوشحالو شنگول.امروز هم که همین الان از سر کار اومدم خونه و جاتون خالی یه خورشت آلو اسفناج تپل داشتیم که رحم نکردم بهش.خیلی مزه داد.
دیروز بعدظهر بچه ها رفتن سمت خونشون منم تنها شدم
پاشدم یکم بندو بساط آماده کردمو زدم به بدن به قول علی ذولتریکس(یکی از بچه ها)خوردم که گول نخورم
حال باحالی داشتم که یه حسی گفت بزن بیرون از خونه.رفتم خیابون گردی و شروع کردم متر کردن خیابونای محل.
دیدم فایده نداره.رفتم دم مغازه مجتبی(جینگ ترین رفیقم)45دقیقه داشت با دوست دخترش حرف میزدو منم کنارش پارازیت ول میکردم وسط حرفاشون.
کلی خندیدیم بعد که تموم شد حرفاش پاشدیم مغازه رو بستیم رفتیم با ماشین یه دور بزنیم.دوست دخترشم زنگ زد که نزدیک محله،رفتیم اونو دوستشم سوار ماشین کردیم.بنده خدا دوستش با دوست پسرش قرار داشت پسره دیر کرده بود ما هم شروع کردیم سوژه کردن که با یه دختره دیدیمشو خیانتو از اینا.
کلی سر کارش گذاشتیم تا پسره اومدو اون رفت.سه تایی داشتیم دور میزدیم که سر یه شرط بندی احمقانه شام باختم.
اون دوتا هم که انگار از قحطی زده های اتیوپی بودن.رفتیم شام دادم بهشون خوردن.بعد یه سر هم رفتیم پارک گفتگو
این دوست مجتبی رو واسه دفعه اول بود که میدیدم.دختر بدی نبود.به تیکه به مجتبی گفتم که اگه 20سانت دیگه بلند تر بود میوه هم میداد.آخه قدش از مجتبی تقریبا بلند تر بود.
آخر شب هم رفتیم سمت خونه منو رسوندنو رفتن.
تا ساعت 5 صبح بیدار بودمو داشتم فیلم میدیدم.البته هر دوتاش تکراری بودن ولی از زور بیکاری و بی خوابی مجبور شدم ببینم.آواتار و تیکن.
امروز هم ساعت 7 طبق عادت بلند شدم.صبحونه زدم و شروع کردم خونه رو تمیز کردن.اتاقها که جمع شدن رفتم تو آشپزخونه هر دوتا سینک ظرفشویی پر پر بود بیخیال شدم و اومدم بیرون.هرکدوم از بچه ها که امشب بخواد بیاد پیشم میندازم گردنش که بشوره.
ساعت 8.5 هم یه مهمون عزیز داشتم که اومد پیشم.اسمش رو هم نمیگم تا دلتون بسوزه.
واسه نهار هیچکدوممون حس درست کردن غذا نداشتیم،به تیکه گفتم که :(کاشکی یه قیمه درست میکردی)در جواب فقط یک حرکت انگشت شصت دیدم البته به معنی موفقیت ها فکر بد نکنید.
رفتم چند تیکه سینه مرغ گرفتمو اومدم خوردو مزه دار کردنو اینا.درست کردم و زدیم به بدن
همیشه وقتی روزگار به کامم هست دعا میکنم که :خدایا این حال خوشو ازم نگیر.
نظرا که کم بود.نظر بدین دیگه.منظورم پست پیشه.
بگذریم
چه خبرا؟
من که خیلی خوبم.از جمعه که خانواده رفتن مسافرت تا همین الان که دارم مینویسم یک دقیقه هم خونه تنها نبودم.دم همه رفیقا گرم که نذاشتن تنها بمونم.خیلی خندیدیم و حال کردیم این چند روز.سر کار هم که دیگه بعلللللللله
خلاصه امسال نوروز خوبی داشتم.سال 89 با کلی خنده و خوشیو پول شروع شد و البته خدایی امسال میخوام بیشتر کار کنم.با سیاست کاری ندارم ولی میخوام تلاش مضاعف رو چاشنی کار مضاعف کنم امسال.
امیدوارم 89 با من سر سازگاری داشته باشه.
چاکرخواه همه بروبکس هم هستم.
بچه ها یه سوالی دارم و ازتون خواهش میکنم جواب بدین.
بودن با کدوم بهتره؟
کسی که دوسش داری یا کسی که دوست داره.
منتظر جواباتونما
تعطیلات خوش میگذره؟
به من که خیلی
امروز صبح کل خانواده پدری رفتن مسافرت و قراره منم سه شنبه برم پیششون و تا چهاردهم بمونیم.
تو هفته اول عید که همه روزاش سر کار بودم و نسبتا خسته.
خیابونا خیلی باحال شدن.ماشینا تمیز آدما خوش تیپ خیابونا خلوت و خلاصه تهران شده تهران آرزوها.
الان وقتشه که موزیک زمین صافه رو پلی کنم و حالشو ببرم.
صبح بخیر تهران
.
.
.
.
.
.
خدایا از اینکه سالم هستم ممنونتم.
خدایا از اینکه خوش هستم ممنونتم.
خدایا از اینکه نعمت داشتن یه پدر مادر خوبو به من دادی ممنونتم.
خدایا از اینکه به واسطه خواستن تو دارای اعتبار تو جامعه هستم ممنونتم.
خدایا بابت هر چیزی که به من دادی وهر آنچه ندادی ممنونتم.
.
.
.
.
.
خوبید دوستان؟
عجب عید پر برکتی شده امسال،خیلی خوب عیدی به من دادن حالا نمیدونم بخاطر اینه که سنم زیاد شده بخاطر اینه که میدونن تورم زیاد شده یا چی.خلاصه دمشون بد جور گرم.
دیروز ظهر امید زنگ زد که میخان برن رشت و الان تهرانه و برنامه هماهنگ کنیم که همو ببینیم.
حدود ساعت 7 بود که از خونه زدم بیرون و رفتم پیشش.جاتون خالی رفتیم یه شیرپسته تپل زدیم به بدن و بعدش هم یه دور کوچیک با ماشین زدیمو بعد امید پیشنهاد داد بریم یه سفره خونه.من قلیون در شرایط خیلی خاص میکشم و کلا با قلیون حال نمیکنم ولی دیگه امید تز داده بود دیگه رفتیم و یه دود گرفتیم و خلاصه دیشب کلی خندیدیم.
امروز هم به امید گفتم که وقتی رسید به رشت آهنگ آهای دختر رشتی رو که تتلو خونده رو از طرف من بذاره
عیدتون مبارک
من عاشق این خاله بازیای عیدم
دیروز که نتونستم بنویسم کلی گشتیمو خندیدیم.خونه همه بزگای فامیل رفتیمو بععععععععله دیگه کلی عیدی.
کاش همیشه عید بود اونوقت دیگه من سر کار نمیرفتم.خیلی خوب بود دیروز نزدیک 150تومان کاسب بودم.
اولین لحظه های سال نو هم به نسترن پیامک زدم و تبریک عید گفتم گرچه اون جواب داد که دیگه پیامک نزن ولی من از کار خودم راضی بودم.
سال تحویل هم که قرآن رو باز کردمو یه آیه مشتی اومد.یه آرزوی باحال دارم که اگه درست بشه خیلی توپ میشه.
چی؟
بگم؟
؟
؟
؟
نه اصلا حرفشم نزنید.
امروز صبح ساعت 6:30 هم جلوی پروژه بودم و تا ساعت 11 اونجا بودم بعدشم اومدم خونه مهمون داریم واسه نهار.
مجتبی هم قفل کرده که پاشیم بریم ساری،منم که پایه این مسافرتها.حالا نمیدونم جور بشه بریم یا نه.ولی مطمئنم تا آخر امسال من لهجه ساروی میگیرم.
بازم براتون مینویسم.