یک دزدی کوچک
گذر یک رود از لابه لا سنگ های زمخت و پیچیدن همزمان صدای پارس سگ های گله در پس زمینه
آسمان آیبی که با ضرب تند سپید رنگ قلم دارای ابرای پنبه ای شکل شده بودند ،تصویر این تابلو
در صار قاب منبت کاری شده چوبی است که در هجوم موزیک های جاز و راک شناورشده و در
خلسه سبز و صورتی ذهنم از گوشه ایی به گوشه ای دیگر می پرد.
دیوارهای این نمایشگاه پر از قاب هایی است که زندگی را کادر گرفته اند،بر حاشیه این قابندی ها
امضاء زده اند و میخ خورده اند بر ترک های دیوارتا خود را نشان ندهند.
تصویر یک دختر در لباس های ابریشمی بلندش با موهای مواج و چشم های وحشی و بکرش
گویی که دامن این دشت ، دامن لباس اوست و ملکه این زمین پهناور،همین یکه تاز ایستاده در
قلب عکس است.
تصویر دیگری در گوشه ی راست در کنار گلدان بلند آفتاب گردان های مصنوعی تجسم یک
دست تنهاست با تفنگی پر از گلوله های شلیک نشده و کبوترهای آزادی که اطمینان دارند
دسته تنها،اهل شلیک نبود.
در کنار این تصویر ،صفی طولانی از مردان محو تصویر لبخند زنی اشک آلود هستندکه باخنجری
بر موهایش زخم می زد.
بر سقف بلند این دیوار ها،چلچراغ های پر سویی تاب می خورند انگار هر لحظه بر سرت
فریاد می زنند:( رها خواهم شد)
انسان چه موجود ترسناکی است ،روشنی را مشت می کند در دست و فرو می بردش
در دیوار و لوسترش می کند بر سقف و تاریکی را در ضربه کلیدهای برق منجمد می کند.
ولی آن جا،گوشه ایی تاریک بر پیکره دیواری دور، یک تابلو بلند بلند جیغ می کشد،خال های
قرمز رنگش بر سیاه لک می اندازد گویی کفشدوزکی است بی سر حتی انگار حتی جان
پریدن هم ندارد و صدای فریادکسی تو را می خواند،آن تابلو را خوب می شناسم،آشناتر
از این حرفهاست،نامش بر قاب چوبی سوخته اش تاب می خورد ،اسمش ایران است.
قرمزش اکسیر سرخ رنگ انارهای ترش با سیب قرمز حواست شاید کمی شامپاین شیراز
و کمی هم خون قاطیش باشد.
مشکیش مرز است،جاده،تاریکی،جنگلی که مشعل ندیده،خانه ای که شمع نداشته ،قبری
که ی فانوس تاریک گشته و جیغ ها،ما هستیم،فریاد،چنگ،فرار،گریز،تاب خدن یک بندباز
بر سر یک نخ ،همه اش یک تابلوست ،ایران است ،ما هستیم و نوری نیست.
به اطراف نگاه می کنم،کسی حواسش نیست،انقدر تاریک است که کسی دزدیدی کوچک
یک دختر را نبیند،سریع تابلو را می زنزیر بغلم نگاهی با عجله و ترس اطرافم می اندازم
برچسب قیت رویش را به دیوار می چسبانم و قید می کنم به اندازه کافی پرداخت شد.
در گوش تابلو می گوی:(می برمت خانه،آب می ریزم زیر پایت،نور ی گیرم بالای سرت ،
خاکت را می گیرم و کود می دهم و تو دوباره جوانه بزن،باشه؟)
در حین راه رفتن تند و با شتابم در حالی که از سر تا پا از عرق خیس شده ام به نگهبان تنه
می زنم ،هول می کنم،زبانم بند می آید،ایران را محکم تر می چسبم و سعی می کنم
بیشتر از این خودم را نبازم.
او لبخند می زنم و با صدای ملچ ملوچی غذای باقی مانده لای دندانش را تمیز می کند و
زبانش را برای محکم کاری بیشتر روی دندان هایش می کشد در تمام این مدته منزجر
کننده،با آرامش نگاهم می کند انگار خیلی از این دست دزدی ها دیده، زیر چشمی
به تابلو زیر بغلم خیره می ماند با خودم می گویم:(تمام شد،بدبخت شدم،لو می روم)
حالا زندان ترسناکتر هم به نظر می رسد.
قبل از اینکه از ترس خودم را لو بدهم می گوید:(هیچ درختی بی ریشه سبز نمی شود)
سرش را با خونسردی تکان می دهدو آرام به سمت آژیر خطر نمایشگاه می رود پا تند می کنم
به سمت در خروجی اما او همچنان جلوی خونسرد باقیمانده است،کلید در را می اندازد پیش
پاهای لرزانم و خودش سوت زنان به سمت نور می دود.










جیب هایش پر از ورق بود