یک دزدی کوچک

گذر یک رود از لابه لا سنگ های زمخت و پیچیدن همزمان صدای پارس سگ های گله در پس زمینه

آسمان آیبی که با ضرب تند سپید رنگ قلم دارای ابرای پنبه ای شکل شده بودند ،تصویر این تابلو

در صار قاب منبت کاری شده چوبی است که در هجوم موزیک های جاز و راک شناورشده و در 

خلسه سبز و صورتی ذهنم  از گوشه ایی به گوشه ای دیگر می پرد.

دیوارهای این نمایشگاه پر از قاب هایی است که زندگی را کادر گرفته اند،بر حاشیه این قابندی ها

امضاء زده اند و میخ خورده اند بر ترک های دیوارتا خود را نشان ندهند.

تصویر یک دختر در لباس های ابریشمی بلندش با موهای مواج و چشم های وحشی و بکرش 

گویی که دامن این دشت ، دامن لباس اوست و ملکه این زمین پهناور،همین یکه تاز ایستاده در

قلب عکس است.

تصویر دیگری در گوشه ی راست در کنار گلدان بلند آفتاب گردان های مصنوعی تجسم یک 

دست تنهاست با تفنگی پر از گلوله های شلیک نشده و کبوترهای آزادی که اطمینان دارند

دسته تنها،اهل شلیک نبود.

در کنار این تصویر ،صفی طولانی از مردان محو تصویر لبخند زنی اشک آلود هستندکه باخنجری

بر موهایش زخم می زد.

بر سقف بلند این دیوار ها،چلچراغ های پر سویی تاب می خورند انگار هر لحظه بر سرت 

فریاد می زنند:( رها خواهم شد) 

انسان چه موجود ترسناکی است ،روشنی را مشت می کند در دست و فرو می بردش 

در دیوار  و لوسترش می کند بر سقف و تاریکی را در ضربه کلیدهای برق منجمد می کند.

ولی آن جا،گوشه ایی تاریک بر پیکره دیواری دور، یک تابلو بلند بلند جیغ می کشد،خال های

قرمز رنگش بر سیاه لک می اندازد گویی کفشدوزکی است بی سر حتی انگار حتی جان 

پریدن هم ندارد و صدای فریادکسی تو را می خواند،آن تابلو را خوب می شناسم،آشناتر

از این حرفهاست،نامش بر قاب چوبی سوخته اش تاب می خورد ،اسمش ایران است.

قرمزش اکسیر سرخ رنگ انارهای ترش با سیب قرمز حواست شاید کمی شامپاین شیراز

و کمی هم خون قاطیش باشد.

مشکیش مرز است،جاده،تاریکی،جنگلی که مشعل ندیده،خانه ای که شمع نداشته ،قبری

که ی فانوس تاریک گشته و جیغ ها،ما هستیم،فریاد،چنگ،فرار،گریز،تاب خدن یک بندباز

بر سر یک نخ ،همه اش یک تابلوست ،ایران است ،ما هستیم و نوری نیست.

به اطراف نگاه می کنم،کسی حواسش نیست،انقدر تاریک است که کسی دزدیدی کوچک 

یک دختر را نبیند،سریع تابلو را می زنزیر بغلم نگاهی با عجله و ترس  اطرافم می اندازم

برچسب قیت رویش را به دیوار می چسبانم و قید می کنم به اندازه کافی پرداخت شد.

در گوش تابلو می گوی:(می برمت خانه،آب می ریزم زیر پایت،نور ی گیرم بالای سرت ،

خاکت را می گیرم و کود می دهم و تو دوباره جوانه بزن،باشه؟)

در حین راه رفتن تند و با شتابم در حالی که از سر تا پا از عرق خیس شده ام به نگهبان تنه

می زنم ،هول می کنم،زبانم بند می آید،ایران را محکم تر می چسبم و سعی می کنم 

بیشتر از این خودم را نبازم.

او لبخند می زنم و با صدای ملچ ملوچی غذای باقی مانده لای دندانش را تمیز می کند و 

زبانش را برای محکم کاری بیشتر روی دندان هایش می کشد در تمام این مدته منزجر 

کننده،با آرامش نگاهم می کند انگار خیلی از این دست دزدی ها دیده، زیر چشمی

به تابلو زیر بغلم خیره می ماند با خودم می گویم:(تمام شد،بدبخت شدم،لو می روم)

 حالا زندان ترسناکتر هم به نظر می رسد.

قبل از اینکه از ترس خودم را لو بدهم می گوید:(هیچ درختی بی ریشه سبز نمی شود)

سرش را با خونسردی تکان می دهدو آرام به سمت آژیر خطر نمایشگاه می رود پا تند می کنم

به سمت در خروجی اما او همچنان جلوی خونسرد باقیمانده است،کلید در را می اندازد پیش

پاهای لرزانم و خودش سوت زنان به سمت نور می دود.

عروسکی با ربان های قرمز

تکثیر مولکولهای انتظار در راس ساعت 12,یخ اتاق را در کوره اش ذوب می کند.

میعان نفس هایمان به شکل قطره های بلوری،میز نهار خوری بینمان را به گریه می اندازد و بر سر سربازهای میان دو شاه،زمین خیس و لغزنده ای باقی می گذارد.

به چشم هایت نگاه می کنم، از خودم میپرسم چه کسی تا به حال خورشید را از این فاصله ملاقات کرده است؟باید کمیبترسم اما تارهایی نامرئی از طرفت مثل ربان هایی قرمز به صندلی میخم می کنند.

تو می فهمی و لبخند میزنی ، سربازهایت بی توجه به من به جلو یورش می برند.یک حرکت طلایی را هوشمندانه شروعکرده ایی و انگشت هایت با آرامش و ظرافت بر میز ،آوایی شبیه به پیانو می نوازد(دو،ر،می،فا،سل،لا،سی)چلچراغ سقفرا روشنتر از قبل می کند ،

کسی در من فریاد می زند: اینجا چه کسی شاه است؟

درمانده به سربازها نگاه میکنم.

نجوا می کنی که حرکتشان بدهم، با ترس می گویم که بلد نیستم.

کمی مایوس می شوی اما دوباره حرفت را تکرار میکنی،چاره ایی ندارم در این آکواریومی که شناوریم تنها کلید نجاتتویی.

فریاد میزنم:حرکت کن.

سربازم به جلو حرکت میکند،عقربه های ساعت طبل جنگ را می کوبند مسیر سیاه و سفید خانه ها یکی پس از دیگریدر زیر پای این مبارزان مطیع و جسور تخریب می شوند تو اسب هایم را می کشی من فیل هایت را زمین

می زنم

رخ به رخ،حمله و ضد حمله اتفاقی است که در تهاجم خورشید و سیاه چاله ترسیم می شود.

چشم هایم درد می کند حالا انگار طوفان در مغز من برپاست با آرامش نگاهم میکنی ؛ نمی دانم اکسیژن را از کجا قرضمی گیرم اما با قطره های اشکی

که هر لحظه میریزم فریاد میزنم : از جنگ متنفرم.

هنوز لبخند را بر صورتت حفظ می کنی،صدای نبض های تند یک شاهرگ در گوشم طنین می اندازد گویی که زندگیکسی را بغل کرده باشم

با آرامش به صندلیت تکیه میزنی انگار حیات را در مشتت داشته باشی،

بازی برابری نیست مگر نه؟

کمی کسل شده ایی، به نظر می آید صدای گریه هایم و فین فین بلند و

منزجر کننده ام کمی برایت ترحم برانگیز شدهاست، من عروسکی با

روبان قرمزم کافیست بندهایم را بکشی تا دوباره نگاهت کنم.

بلند و کمی نجیبانه گله می کنی: به تو فرصت مناسبی دادم.

با هق هق جواب می دهم: بلد نیستم،شطرنج نمی دانم، از کل آن فقط

آچمز شدن را خوب می فهمم.

به خنده می افتی، مولکول های سرد بین ما ، سالسا می رقصند صدای ترک های دیواره های شیشه ای فضا را متشنج می کند.

دستانت را در جایی که من نمی بینم فرو میبری؛بوی سیب که از سمتت می آید تیر آخر است می دانم که کار دیگرتمام است اما بلند میشوی با مهربانی نگاهم می کنی.

آب دماغ و اشک هایم قاطی شده و با موهای بهم ریخته منظره منزجر کننده ای ساخته است ولی با دستمالی تمیزصورتم را پاک می کنی موهایم را کنار میزنی ، لب هایت را تا کنار گوشم پایین می آوری در رگ هایم آبشار استرس و اضطراب بر دیواره ها موج می اندازد‌.

پچ پچ می کنی : هیس، آروم باش ، آروم باش... به من نگاه کن.

به تو نگاه می کنم  چشم در چشم ، از نزدیک؛ انگار که زمان جا می ماند شطرنجمان بی نفس برروی میز رها شده وتلفات سربازها ،رنگ سرخ را بر سیاه و سفید خانه ها تحمیل می کند، چیزی این میان درست نیست، پس

شاه کجاست؟

صورتم را با دستت می چرخانی انگشت هایت لطیف و هنرمندانه نوازشم

می کنند، انگار که سالها به جز نقاشی بر بوم کار دیگری نکرده باشی .

حرارت نگاهت موهایم را می سوزاند و من ظهور جرقه های آتش و دود را

می بینم.

می گویی: هی! من اینجام،درست نگاهم کن.

با التماس می پرسم: شاه؟

حالا با دستانت صورتم را قفل می کنی  با جدیت پاسخ میدهی: باورم کن.

صورتت انقدر نزدیک است که نفس هایمان هم آغوشی می کنند در کنار لب هایم که حالا کاملا خیس و شورند متوقفمی شوی .

از این فاصله حقیقت را می توان به وضوح دید.

می گویم:کیش و مات؟

با هل دادن و رهاکردنم جوابم را می دهی، حرکتت را به مغزم شلیک کرده ای.

ربان های قرمز پاره می شوند و صدای خرد شدن شیشه و جیغ هایم با دست های تنها و بی پناهم که تو را می خوانندبه اعماق تاریک اقیانوس تبعید می شوند در حالی که تو با لبخند جذاب دیگری مهره شاهم را سوت زنان به میز

دیگری برمیگردانی.

او یک فرشته بود- قسمت دوم

سلام به همگی عید همه مبارک، امیدوارم سالی پر از سلامتی،شادی و عشق

داشته باشین

عیدی من به شما بخش دوم داستان ((او یک فرشته بود)) هست که لینکشو

اینجا میذارم امیدوارم ازش لذت ببرین

 

این متن با کمک دوست عزیزم ویرایش شده است

ازت ممنونم

 

 

ساعت IV به وقت محلی ; فضای شمالی ; بخش A-2

میلیون های اوراق روی یکدیگر در مقابل چشمانش پرواز می کردند. تمامی فرشتگان بخش غربی به شدت درگیر شده بودند و در صدم ثانیه تقاضای اسناد و قوانین برای اثبات (منظور اگه ثبت کردن باشه ک اشتباهه ولی اگه ثابت کردنه ک درسته _ نمیدونم کدومه ولی جمله طولانیه باید کوتاه شه) آن ها می کردند. در بخش غربی کهکشان ،مینی ماین ها به تازگی منقرض شده بودند و لشکری از آن ها پشت درها برای موازنه گناهان یا پاداش خوبی ها به صف نشسته بودند ولی از آنجایی که به سختی در کتشان میرفت که درست و غلط کهکشانی بسیار با قوانین اینجا منافات دارد برای همین فرشتگان بی نوا مجبور به رو کردن سند و قسم خوردن به کتاب مقدس (( نیلیا)) آن ها شده بودند تا شاید از خر شیطان پیاده شده و سریع تر راهی کابین دادگاه هایشان شوند.

البته بخش دادگستری ، فرشته های تسخیری را برای وکالت آن ها تعیین کرده بود که اوضاع منصفانه و در بیشترین حالت عادلانه قرار بگیرد ؛ منتها او که در واقع رییس شورای قانون گذاری منطقه بود ، به تازگی احساس افسردگی عجیبی می کرد .

از همیشه نگاه کردن به موجوداتی که مدام بر سرخود می زنند یا گاهی از شادی می رقصند ، دلزده شده بود . از همان ابتدا ، هنگام تقسیم کارها به فرشته سرپرست درباره علاقه خودش برای خواندن هنر در فلک سوم که در بال غربی کهکشان است ،گفته بود و قول ادامه تحصیل تا مرحله سرپرستی را داده بود اما به او گفتند که در این بخش نیرو کم دارند و بعدا هم امکان رفتن به بخش هنر فراهم می شود .

هنگامی که قبلا ، کتاب هنر و فلسفه ی کهکشان غربی را مطالعه کرده بود، خیلی از هنر بیگ لگ ها خوشش آمده بود و معتقد بود لایق شناخته شدن به عنوان بزرگترین هنرمند کل کهکشان هستند اما چون بخش هنر انسانی همیشه یک مشت افسرده ی بال فرفری و رنگی رنگی داشت کمی متفاوت تر به نظر می رسید . قبلا در زیر بخش علما و هنرمندان برجسته در زیر طبقه w قدم زده بود و بعد از صحبت کردن با حافظ و گوته و کم آوردن قافیه برای شب شعری که راه انداخته بودند،با توجه به حس شناخت کلک ها و بدجنسی ها ، بارها از تقلب وحافظ و آوردن اشعاری با قافیه های عجیب و غریب برای اینکه کسی نتواند با او رقابت کند ، گفته بود ولی حافظ با زیر بار نرفتن از لسان الغیب بودنش تعرف کرده بود . بعد از آن ، کمی از پیپ گوته کشیده بود و گوته با شیفتگی زیادی همان پیپ را مانند یک جسم مقدس لای پارچه زربافت که البته ظاهرا از کارخانه چینی های مقیم افلاک به دست آورده بود ، پیچید ؛ او هم با طاق شدن طاقتش فریاد زد که انسان ها حقیقتا موجودات کسل کننده ای اند . بعد ها در باب سورئال و امثالهم به خدمت بزرگان ادبیات رفته بود و به غلط کردن افتاده بود به خصوص که در آن حوالی داروین هم روی تکامل فرشتگان هنری قفلی زده بود و پرهایش را یکی یکی می شمرد . واقعا هنر انسانی کلافه کننده بود و آن را دوست نداشت . به نظرش سایرین هم به ناحق آن ها را برتر می دانستند و قصد تحقیق در ارتباط با این موضوع را در دانشگاه کرده بود که دهان حافظ را که مشخص نبود با شعر به روی او می خندد یا به صورتش تف می اندازد ، صد درصد آسفالت می کرد !

حسابی در افکارش غرق شده بود ، عقربه های ساعت اتمام ساعت کاری اش را اعلام می کرد . شیفت فرشته دیگری بود پس با دقت تمام مجراهای پیام رسانی و انتقال قوانین را کاملا باز گذاشت و به پرهای معلق هم به اندازه کافی جوهر داد ؛ با افسوس و خستگی کیفش را به دست گرفت و با فکر به منطقه مورد نظرش غیب شد.

ساعت VI به وقت محلی ، منطقه بال شمال غربی ، بخش c-52

اینجا را برای فضایش دوست داشت . با فرشته آلفا 3 قرار گذاشته بود که آن جا همدیگر را ملاقات کنند ؛ جوان بود و به تازگی هزاره سوم زندگی اش را رد کرده بود.  با آرزوهای بزرگی که در قلبش بود به هیچ وجه قصد ازدواج نداشت ؛ اما آلفا 3 به طرز عجیبی خوب بود . یعنی هرچه با خودش کلنجار می رفت که " ای بابا ! تو حیفی و این کار رو با خودت نکن " ، اما وقتی نگاه او را دید یک گور پدر بر خودش فرستاد و به او پیشنهاد دوستی داد.
آلفا 3 در مناطق مختلفی فعالیت می کرد و از فرشته های بسیار محبوب بود. نور خیلی قشنگی داشت که خدا با پارتی بازی و ژن خوب به او داده بود ، بال هایش خیلی خاص و دلنشین بود ، مدل پهن و ظریف که او همیشه دلش می خواست یکی شبیه آن را داشته باشد ؛ اما چیزی که در او بیشتر از هر چیزی دیگری آن را دوست داشت ، طرز تفکرش بود .
البته به تازگی خیلی غمگین بود ؛ ظاهرا برادرش با بدبختی و التماس به بالا دستی ها بالاخره خریت کرده وبه زمین رفته بود و حالا بال هایش سیاه شده بودند.
البته منظره بدی نداشت آدم را یاد آثار هنری کوبیسم و پست مدرن می انداخت ؛ احتمالا حتی می شد از آن تفسیرعارفانه ای هم برداشت کرد اما از آن جایی که در بخش اقتصاد و زیر دست آن ها بود باید خیلی شیک و پیک و منظم ظاهر می شد ولی حالا بیشتر شبیه مانکن های آخرین فشن ِ فرشته های ِ بیوتی سِکرِت شده بود.
افسردگی ، حرف نزدن و گریه های مداومش بر روی خواهرش تاثیر بدی گذاشته بود و هرچند دقیقه یک بار فحشش می داد که به زمین رفته و حالا یک خل مشنگ کامل برگشته بود.
به طور کلی خیلی اهل دلداری دادن نبود اما خیلی دلش می سوخت ؛ زمین و هنرش از فرسنگ ها هم مزخرف بودنش واضح بود و دیگر حرفی برای گفتن باقی نمی گذاشت .
ناگهان آلفا 3 ظاهر شد ؛ بال های قشنگش را جمع کرده بود و با لبخند و نوری صورتی کنارش روی نور منجمد کهکشانی نشست....
" هشدار : چون این بخش به شما عزیزان مرتبط نیست با اصرار فرشته مذکور مکالمات حذف و طبق بند 2 میلیون و 300 بخش غربی حریم فرشتگان ، به خواسته وی احترام گذاشته می شود ؛ طبق اجازه فرشته مورد بحث اشاره می شود که آن ها نهاری خورده و رفتند . "

ساعت I روز بعد ، بال غربی ، فضای مجازی بوستان امگا

امروز را مرخصی گرفته بود ؛ اصلا حالی برای رفتن به اداره نداشت و در واقع دلیل مرخصیش را صریحا "حالش را ندارم بیایم"  ذکر کرده بود و سرپرست هم با حسن نیت جواب داده بود که  " باشه ، هرچی عشقت میکشه ! استراحت کن " . از آن جایی که اهل ورزش و تحرک نبود و شکم و اضافاتش از او آویزان بود ، تصمیم گرفت توپ پرنده اش راحرکت بدهد تا شاید چشمانش ورزشی کرده باشند . با اشاره کوچکی به توپ ، با سرعت به هاله نور محکمی برخورد می کرد و دوباره با شتاب برمی گشت.
با صدای دورگه ای دستور داد: " همینجوری به لایه ی کربنی برخورد کن و برگرد سرجات ! حوصله ی پرتابت رو ندارم ! "
کمی با بال هایش ور رفت ؛ واقعا داشت حوصله اش سر می رفت. با خودش حساب کرد اگر فرداهم سر کار نرود چه مشکلی پیش می آید؟ اصلا کسی ککش هم می گزید؟
می توانست یک سفر کوتاه به سیاره bc23 برود ؛ آنجا فرشته های سبز و قرمز زیادی داشت که دیدن این زیبایی ها می توانست حال هر موجودی را بهتر کند!
تازه کلی گاز H2o بود که می توانست با اشاره انگشتی به باران تبدیل شان کند و زیرشان دوش بگیرد. شنیده بود آنجا سرعت تله پورت سه تا چهار برابر بیشتر است و دیگر لازم نبود حتی 2 صدم ثانیه هم صبر کند ! فقط کافی بود فکر کند ، دلش بخواهد و بلافاصله آن جا ظاهر خواهد شد .

می شد زیرباران کمی کتاب هنرهای زیبا بخواند و به فلسفه حقیقی خطوط ِ پست مدرن ِ وانتریال ها بیشتر فکر کند  ! شاید لازم بود برای همیشه مرخصی بگیرد ، یعنی واقعا زمان رسیدن به کار مورد علاقه اش نبود ؟
از این همه بی انگیزگی خسته شده بود. بهار چهارم در بخش غربی در حال رسیدن بود و مسیر زندگی اش می توانست به سمت موفقیت کاملا شیب دار باشد . عملا گفتن این حرف ها به سرپرست بی معنا بود ، فقط یک راه داشت و آن هم خود خدا بود.
بگذارید این گونه برایتان بگویم که هر فرشته به ازای هر هزاره خدمتش می توانست از خدا تقاضایی کند . برای اینکار سیستم ساده ای در اختیار آن ها نهاده شده بود و فقط کافی بود او را عمیقا صدا کنند ! اما چون کسی پرش را نداشت مستقیم از او چیزی بخواهد ، همه آویزان سرپرست هایشان می شدند.
البته شنیده بود در بخش سرپرست "عزرائیل" اوضاع خیلی قاراش میش است . در واقع فرشته های زیردست بدبخت نه پرش را داشتند از خدا بخواهند و نه از سرپرستشان ! برای همین خدا با دیدن این اوضاع عجیب ، هر هزاره پیک سپیدی را می فرستاد و از آن ها می خواست چیزی بخواهند.
خودش دورادور سرپرست عزرائیل را دیده بود و حسابی هاله ی نور و ساقه ی مویش لرزیده و ریخته بود ولی سرپرست "میکائیل" و "جبرئیل" خیلی زیباتر و کاریزماتیک تربودند . حتی شنیده بود درصد هوششان آن قدر بالاست که در دانشگاه افلاک هفتم ، بخش ِهفت ستاره های نوابغ ، فارغ التحصیل شده اند .

خلاصه که وقتی خودش را با آن ها مقایسه می کرد دلش می خواست هرچه سریع تر به کمال خودش در هنر برسد ؛ شاید افلاک هفتم را نه ولی نهایتا افلاک دو یا سه را صد در صد قبول بود.
به سرعت از روی تخت خیز برداشت . جلوی سیستم رنگی رنگی ایستاد ؛ کمی صدایش را صاف کرد و دستی به ابروهای کمانی سرتاسر نقره ای اش کشید . پر و بالش شروع به لرزیدن کردند ، در واقع در دقایق آخر داشت پشیمان میشد که دیدن تخت و توپ پروازی پشیمانش کرد .  دلش دیگر رکود نمی خواست  !

یک نفس عمیق کشید ؛ امیدوار بود "رادیوم" تا انتهایی ترین پرهایش رسیده باشد و با صدایی لرزان و زانوهایی خمیده در حالی که پرهایش را به هم قفل کرده بود  شروع کرد :
"  خدای عزیز "
بلافاصله سیستم رنگی رنگی بازخورد را دریافت کرد و به شبکه وصل شد.
لعنتی عجب سرعتی داشت ! بگی نگی نیازی به گفتن بقیه جمله نبود . سعی کرد نفس عمیق دیگری بکشد وخودش را کنترل کند.
"بله، خدای عزیز ... یعنی خدای خیلی عزیز و مهربان ، خدای بی همتا و بخشنده ...  من.....اهم اهم....من یک ، یک .... درخواستی دارم ... البته لطف می کنید که قبولش کنید ( در این میان پرهایش
را به سرعت تکان داد ) یعنی اگر نپذیرفتید هم مهم نیست سرورم ... فقط دلم می خواهد بدانم که صدای من را شنیده اید و تلاش خودم را کرده ام ... "
ناگهان سیستم به رنگ نورسپید عظیمی درآمد و صدای سرپرست "جبرئیل" از آن شنیده شد.
فرشته بیچاره که کلی با بدبختی همان چهار کلمه را پشت هم ردیف کرده بود ، پاک قالب تهی کرد و خیلی آرام گفت : " غلط کردم "
-   سرپرست "جبرئیل " هستم ... شما با صندوق پستی شماره 2c39 تماس گرفته اید، لطفا هر چه سریع تر پیغام خود را بگذارید تا با ویرایش و تنظیم مجدد به خدمت خدا برسد .
-  م....ممنو.....نم
- شما؟
-  سرپرست من غلط کردم ... چیزی نمی خوام ، یعنی حالا که فکرش رو می کنم می بینم همچین هم مهم نیست ... ببخشید تو را خدا وقت شریف شما را هم گرفتم .
- حرف بزن فرشته جان! به فرشته شیفت این بخش مرخصی داده ام تا خودم پای خط بمانم ... لازم نیست نگران باشی عزیزم ... فقط درخواستت را بگو
- خب ... اه .... من می خواستم به دانشگاه هنری بخش غربی برم.
- عزیزم اسم شما چیه؟
- آه...ببخشید،من فرشته nova ، رییس بخش قانون گذاری ِ منطقه ی شمالی بخش a-2 هستم .
- اوهوم، خب درخواستت چی بود؟
- برم دانشگاه هنر غربی.
- همین ؟ برای همچین چیزی وقت خدا را می خوای؟ خب بلند شو برو کی جلوتو گرفته؟
دیگر داشت اشکش درمی آمد، احساس حماقت می کرد.
- اخه نسبت به زندگی الآنم و سال هایی که صرف عدالت کردم و همینطور دادگستری خیلی دو دلم و از
طرفی سرپرست هم بهم اجازه نمی ده ... سرپرست "جبرئیل" من خیلی بدبختم...
- عزیزم من که پزشک سلامت روح فرشتگان نیستم ... برای اون بهتره به شماره T مراجعه کنی.
- بله...بله...یعنی خب میشه درخواستم رو به خدا برسونین؟
- بله ... مشکلی نیست ... می فرستیم ببینیم چی میشه.
تماس بدون هیچ حرف اضافه دیگری قطع شد و او به حالت سجده بر کف سبز زمین در آمد . باورش نمیشد با سرپرست "جبرئیل" صحبت کرده باشد ! کاش قبول کند . بی واسطه به آسمان های تو در توی بالای سرش نگاه کرد و در دل فریاد زد : " لطفا قبول کن "

2 روز بعد ، همان اتاق ، همان بخش ، ساعت هم نگاه نکرد که بداند !

بکوب پای سیستم نشسته بود طوری که چشم هایش درد گرفته بود و جوانه های نا امیدی در دلش ریشه می زدند .  تا قصد بلند شدن داشت ، سیستم ناگهانی روشن شد و او دوباره سرجایش میخکوب نشست.
با صدایی که خیلی نرم و لطیف بود اعلام کرد:
" درخواست شما پذیرفته شد ... برای تاخیر 2 روزه متاسفیم ، باید با دانشگاه مربوطه هماهنگی و مدارک شما برای آن ها ارسال می شد و سپس کارهای اقامت تان در خوابگاه صورت می گرفت . خوشبختانه شما پذیرفته شده اید ... سفر به سلامت "
بند بند وجودش گر گرفته بود و حس می کرد که دارد آتش می گیرد ...  دلش نمی خواست به طبقه جنیان فرستاده شود پس خودش را کنترل کرد.
یادش نمی آمد چطور ساکش را جمع کرد یا چطور اطلاعات و کتاب هایش را در آن چپاند ؛ حتی خاطراش نبود که لباس کدام برندهای مشهور فلک اول یا هفتم را انتخاب کرد؟ فقط یادش ماند که برگه استعفایش را با تله پورت روی میز دادگستری بگذارد .

 از آلفا خداحافظی کرد اما به او قولی برای بازگشت نداد ؛  تنها به گفتن " دارم واسه همیشه میرم، منتظرم نمون ... زندگی کن و خوشحال باش" کفایت کرد .  

پرهایش را جمع کرد و به سمت آسمان غربی با تمام آرزوهایی که در دلش با پرهای سپید پر از نقطه های نقره ای شان از پینه هایشان بیرون می آمدند ، با شتاب اوج گرفت.

برابری

من دریا هستم

دوستانم تارا صدام میکنن،مادرم فاطمه، خاله هام فاطی،آشنایان خانم دکتر و 

عزیزم، غریبه ترها ی پسوند خانم میزنند پشت فامیلی ام، در زندگیم هیچ وقت

یک اسم نداشتم،درواقع در هر برهه از زندگیم اسم های زیادی داشتم و هرگز

با این مشکلی نداشتم بر خلاف خیلی ها که پافشاری بر یک اسم یا کامل گفتن

اسم هاشون میکنن برای من هیچ وقت مهم نبود چی صدا زده میشم و حالا

میفهمم چرا؛ چون همیشه شخصیت ثابتی داشتم،مهم نبود مجازی باشه یا

واقعی، من همیشه خود واقعیم بودم، اگه کسیو دوست داشتم پس در 

احساساتم صادق بودم و اگه از کسی ناراحت یا غمگین بودم قطعا دردی 

به من داده بوده که من توان تحملشو برای روزها و ساعتها مدید نداشتم

نمیشه گفت آدم افتخار افرینی بودم اما قبول میکنم که متفاوت هستم

من در نوع نگاه و در نوع تفکر با بقیه متفاوتم؛ شاید این مسیله نوعی

خودبزرگ بینی بیاد ولی من سالهایی که بقیه دنبال یاد گرفتن انواع آرایش

بودن مشغول خوندن کتاب های تولستوی و بارگاس یوسا زندگیمو گذروندم

و تا حالا با تفاوت برای خودم چیزی جز رنج نخریدم، سالهای سال من شبهامو

با خوندن کتاب ها صبح کردم ، زمان های طولانی مات شده به جایی به چیزی

فکر کردم؛من دختری از ی خانواده سنتی معمولی هستم اما مرزهای خودمو

شکوندم و تمام کتابهام تو ی گونی جمع شد و به جایی برده شد که من 

هنوز نمی دونم کجاست و اون شب وحشتناک که من تا مرز فکر به خودکشی

و مردن پیش رفتم، از14 سالگی مینوشتم و افتخارم این بود که به راحتی

با قدرت واژه ها میتونم عمیق ترین تاثیراتو بذارم

اشتباه تاکتیکی خانواده من این بود که همه اینها رو پای بحران بلوغ گذاشتن

خصوصا پدرم که شدیدا از لحاظ تفکر با همدیگه متفاوتیم؛ میدونین اغلب

پدرها از دخترها دفاع میکنن و کشمکش ما بین پدر و پسر زیاده، تو خونه ما 

اوضاع برعکسه؛ پدرم منو درک نمیکنی و تلاشی هم براش نمیکنه چون افکار

من براش بیگانه و کاملا خلاف اجتماعست؛ من سالهای طولانی با مادرم بحث

و جدل داشتم و با اینکه هنوز به تفاهمات نرسیدیم اما با طرز فکر من آشناست

و منو میشناسه

و حالا که24 سال دارم انگار بحران جدیدیو دارم پشت سر میذارم؛ تو زندگیم

رو روند فکر و زندگی خیلی ها تاثیر گذاشتم نه به سادگی؛ با بدبختی و گریه!

میدونین به طور کلی خلق کردن کار سختیه، من مسافت طولانیو دویدم و هنوز

راه درازی دارم اما از اینکه پدرم هنوز منو نمیشناسه و از من دختری که تو 

ذهنش داره ترسیم کرده متنفرم! انگار با هربار نفهمیدن اون خودم هستم 

که میشکنم درد عجیب و متفاوتی داره انگار خرده های شیشه تو کنج قلب 

ادم فرو میره و تو دردو حس میکنی که روند تپش قلبتو کند میکنه....

و باید بگم من حتی در روند زندگی هم به نظر خیلی ها عجیب غریبم،

همه چیز اونقدر گاهی مضحکه که پدر خود آدم فکر میکنه تو تاثیرتو از 

اجتماع و دوستانت میگیری! و این غریبترین حرف ممکنه برای منی که 

زندگیمو صرف ساخت افکارم کردم

از دیدگاه های سطحی  و بدون فکر بدم میاد چون اجتماع گاهی بیشعوری ها

رو برحسب عادت به ما قبولونده که حتی دیگرانو برای انجام ندادنش متهم 

میکنیم!

برای مثال حجاب!

چادر فقط یک پوشاکه دوستان عزیز! یک تیکه پارچه و پارچه در باطن خودش 

بار نداره،پارچه به شما قداست و شرف نمیده!حتی اون پارچه های سبزی که به

دستتون میبندین چیزی جز خرافات عجیب و غریبی نیست که مثل یک باور در

ذهن خیلی هاست، کسی که چادریه لزوما با حجاب نیست، اون فقط چادریه

چادر فقط تن شما رو پوشش میده ولی در اصل ذات شما تغییری ایجاد نمیکنه

چادر به شما قداست،حیا و شرافت نمیده چادر فقط پوشاکیه که شما به تن 

کردین....چادر شما رو برتر و با شعورتر نشون نمیده،چادر شما رو عارفتر نشون 

نمیده....این به این معنا نیست که من به چادری ها حمله میکنم من در اصل 

مسئله مشکل دارم کسی که موهاشو زیر چادر قایم میکنه با حیا نیست

کسی هم که تمام هیکلشو به اسم ازادی و دل باید پاک باشه میریزه بیرون نمی

تونه ادعای روشنفکری و ازاد اندیشی بکنه

چرا باور ندارین در راس سر شما و بالای جمجمه شما چیزی به اسم مغز وجود 

داره؟ اعمال و رفتار ما بخشی اکتسابی و بخشی ژنتیکی هستن؛ اعمال و رفتار

شما به دیگران حس نجابت؛حیا و یا روشنفکری و آزاد اندیشیو میده،پوشاک

و ریش و سیبیل و چفیه فقط استایلی هستن که ما در ظاهر اجتماعی برای 

خودمون انتخاب میکنم و کاملا مربوط به مسئله انتخاب های شخصی افراد

در لباسه! کسی که مانتوی کوتاه و موی افشون داره فاسد نیست و کسی که چادر

و مقنعه داره قدیسه نیست! این فرهنگی که اجتماع و تلویزیون و رسانه به 

خورد همگی دادن، ما به قدری در اندیشه تک بعدی خودمون عقب افتادیم که از

عدالت منصفانه کیلومترها دوریم،چقدر برای اندیشهتون صرف میکنین؟

آیا با ظاهر بلافاصله دیگرانو قضاوت میکنین یا اول خودتون و ضعف اخلاقی

خودتون در ظاهربینی مورد انتقادتونه؟ 

فکر کردین با ریاکاری و فریب به جایی میرسید، گاهی شنیدن اینکه عدالت 

همیشه پیروزه از دهان کسی که خودش ی عمره با ریاکاری نون میخوره تهوع

آوره، کدوم تمسخر و ادعایی میتونه با این شکل گفتن تا این حد زننده باشه...

حالا که بیشتر در اجتماع هستم نگرش های اجتماعی منو بیشتر متعجب میکنه

دختری که کم حرف و خجالتیه با حجب  و حیاست و اون یکی که حرف میزنه

و جواب میده سلیطه؟ این همون نگاه خرافاتی و انحطاط ضد زن شما نیست؟

شما فقط زن هایی رو میپسنید که تحت تاثیر شما قرار بگیرن و شما خودتونو

قطب زندگی اونها ببینید نه برای اینکه قوی هستین برای اینکه انقدر ضعیف

هستین که زنان سرکش برای شما چیزی جز دردسر نیستن و نمی تونید اونها رو

به خودتون علاقهمند کنید چون از لحاظ فکری از اونها عقب ترید

خرافات زن ستیزانه این جامعه تهوع آور و منفور و مردهایی که مدعی 

روشنفکری هستن و دهن پر کن حرف میزنن چیزی جز ادم های خودخواه و زن 

ستیز نیستند، هیچ مرد روشنفکری یواشکی به زنش خیانت نمیکنه چون مدعیه

زن غریبه فریبش داده، اون باید به غلط کردن و تاسف بیفته نه فقط برای 

گناهش برای ترسو و بزدل بودنش که اشتباه خودشو گردن دیگران میندازه

هیچ زن روشنفکری راجع به قدرت مطلق خودش و رفتارهای مرد ستیزانه

در راس جنبش فمنیستی قرار نمیگیره چون اینهم نوعی عقده پروری و خالی

کردن رنج های جامعه است،زن سالاری با مردسالاری فرقی نداره و هردو 

باید نابود بشه؛ ما باهم برابر هستیم در فکر و عمل باهم یکی هستیم

انسان حیوانی ناطق و قدرتمند داری قدرت تعقله، انسان جانور پستانداریه که

به دوگونه مونث و مذکر تقسیم میشه! نه به دو گونه رذل و رذلتر!

من یک فمنیست خواهان برابری هست، این پیچ و صفحه افکار من هستن و 

بخشی از روند زندگی منو نشون میدن اگر میبینید که متن ها متفاوته اگر میبنید

که صفحه پیچ مدام از رنگی به رنگ دیگه ایی تغییر میکنه برای نامنظم بودن من

نیست برای اینکه خاطرات ابدی خود منه، من درون خودمو به شما نشون میدم و

درون من گاهی از شرایط شاد یا غمگین یا حتی نامطمنه و من بارهامو اینجا 

زمین میذارم یکی از دلایلی که هنوز نتونستم حتی به بستن و ترک کردنش فکر

کنم اینکه این ورق ها،پر از خاطرات منه، اینجا دفترچه خاطرات منه....جایکه

افکارمو با برابری و هرچیزی که بخوام فریاد میزنم‌...

امیدوارم خداوند بزرگ یاری دهنده همه بخصوص من باشه و همیشه تو تاریک

ترین کوچه های جهالت دستمو بگیره چون پشت هر تاریکی نوری هست و من

اونو دارم،قدرتمندترین خالق کهکشان،مطلق بی پایان....با اون از چیزی نمیترسم

 

همه اینها برای توست

سلام

قبل از هر چیز می خوام بدونی که این برای تویه

متنی که بهت بدهکار بودم و متنی که باید روزی بهت میدادم

هیچ پیش زمینه ایی از چیزی که می خوام بنویسم ندارم حتی یک کلمه از 

چیزهایی که اینجا دارم تند و تند برات تایپ می کنم قبلا جایی ثبت نشدن

و حتی ذره ای تا قبلش بهش فکر نکرده بودم

میخوام اینطوری شروع کنم ،با خودم !

مثل ی دوست ،این هم ی نوعشه دیگه،نه؟میشه بهش گفت ی سبک 

جدید؟

میدونی من اصلا هفته ها و روزهای خوبیو نمی گذرونم،هفته های بدیو

پشت سر گذاشتم و الانم به معنی واقعی کلمه وزوز گوش لحظه ایی

رهام نمی کنه فقط به این فکر کن که تا دیروز روزهای مزخرفی داری

و حالا انگار شبهات از روزهات مسخره تره،هیچ لحظه آرومی ندارم!

صدا لحظه ایی قطع نمیشه،به این فکر کن که تو شب ها تو سکوت

میخوابی و من شب هامو با الپرازولام صبح می کنم!

مسخره است....اوایل حس خیلی بدی داشتم،هی به خودم می گفتم 

قطع نمیشه،قطع نمیشه....بخصوص همه چی از لحظه ایی بدتر شد که

تو نت نوشته بود به نوعی این سرطان شنیداری گوش و فرد لحظه به

لحظه شنواییش کم و کمتر میشه،هرچند متخصص بهم گفت فشار عصبیه و قابل کنترله ولی از

اینکه تا الان قطع نشده کاملا نگرانم می کنه 

واسه همین وحشت کرده بودم،میتونم بگم برای اولین بار از اینکه انقدر به علایقم 

چسبیدم متنفر شده بودم،به خودم می گفتم چرا انقدر احمق بودم

که اون شب اون اهنگ راکو با چنان صدای بلندی گوش کنم که حالا

به اعصاب شنوایی گوشم آسیب بزنم؟چیزی سنگین تر از گریهو حمل

میکردم،من تا حالا مشکلات زیادی داشتم تو خودت در جریان خیلی از 

اونها هستی اما برای اولین بار فکر کردم کاش دوستشون نداشتم

و چقر از این حرف متنفر بودم چون زندگیم رسما فلج میشد اگر هیچ

کدومشون نبود،اگر که موسیقی نبود اگر که من شب ها فستیوال های

همری و موسیقیو زنده با هندزفری گوش نمیکردم اگه آهنگ ها رو تصور

نمیکردم میدونی چی انقدر درد داشت؟من شب ها نمی تونستم بخوابم 

و هنوزم نمی تونم بخوابم اما فکر میکنم یعنی دیگه نمی تونم با هندزفری

موسیقی گوش کنم؟

مایه تحقیر و تاسف بود،ترس ها هجوم آورده بودن من فقط 24 سالهمه!

میدونی بدی زندگی من چیه؟من همیشه راه درستو میدونستم اما هیچ

وقتم تلاشی نکردم که راه غلط پیش نگیرم،چون کاملا خسته و تسلیم بودم

الان تو این شرایط فکر میکنم چیکار کردیم با خودمون؟همیشه بیهوده بوده

مگه نه؟

چی از خودمون باقی گذاشتیم ؟ی مشت خاطره! ترس های بزرگ و چیو

از دست دادیم؟سادگیو! در یک کلمه من سادگیمو از دست دادم،من

قلبی که می تونستم فریبش بدم از دست دادم! به قدری شکنندهم

که مطمنم بار بعدی منو خرد می کنه...

حسشو درک می کنی ،میدونم که می فهمی چی میگم!

صبح ها بلند میشی و همه چیز مثل قبله،تو شاد نیستی ولی زنده ایی و 

سالم!

قبلترها فکر میکردم اگه که عشق وانگیزه ایی نباشه چقدر تلاش کردن 

مشقت باره! چه حرفه بیخودی! همه اینها فقط توجیه برای تلاش نکردن

بیشتره،چقدر تلاش کردیم زندگیو بسازیم؟بیشتر از تلاش مرتب به دل 

گرفتیم و درجا زدیم....این نه،اون نه! 

سیاه بین شدیم،منو بببین؟کلماتم،نوشته هام نشونه یاسم نیست؟نشونه

اینکه کاملا معلق و وحشت زده ام؟

چطور می تونم به دیگران انتقالش بدم،اون بیرون ،خارج از بین ما هرچیزی

که هست فقط توقعه! اگه یکی ی بار به حرف دلت گوش کنه دو دقیقه

بعد خودش صدا غصه داره که تو باید بهش گوش کنی

با این وضعیت اسفبار کشور،مثل ی طنز مستهجنه!هیچ امیدی توش 

نیست،این اوضاع قمر در عقرب عجیب نثل ی بمب ساعتی میمونه

که هر لحظه ممکنه تو نسل ما منفجر بشه

اما میدونی تو همین روزهای بد از بدترم من هنوز رویاهامو حمل میکنم

هنوزم وقتی میرم بیرون عمیق نفس میکشم ،خیلی عمیق!

چون میترسم این لحظه ها رو از دست بدم این آدم هایی که شاید

فقط تا سال بعد باهام خوب باشن یا حتی خودم که شاید فقط تا سال 

دیگه زنده باشم ،چی تو این زندگی قابل پیش بینیه؟فکر میکنم این سکون

ها این وقفه ها که ما بهش میگیم افسرگی در واقع فرصتیه که به داشته

هامون فکر بکنیم و اینطور نگاهشون بکنیم که هییییییی من اینهمه راهو

اومدم و وایییییییی چقدر راه در پیش دارم،شتاب نکنیم،کند نباشیم و لذت 

ببریم چون لحظه و تلاش تنها چیزهایی هستن که داریم

امروز تو تلویزیون حرف جالبی گفته بود میگفت ادم ها یا از بدی زیادیشون

تو خاطره ها میمونن یا از خوبی زیادشون جاودانه میشن،من فرای این

زندگی 24 سالهم....چی میخوام؟میخوام دو قرن بعد ی 24 ساله دیگه منو

یادش باشه! نمی خوام بمیرم و فراموش بشم و آدم ها فقط از رو سنگ

قبرم رد بشن و بگن اوه این از1300 تا 1400 عمر کرده ها! بعد شاید 

ی سلفی از سنگ قبرم بگیرن و برن نه! میخوام تو  خاطره ها بمونم؟اما

چطوری؟ضعف هام خیلی زیادن،من میخوام رو ضعف هام کار کنم و خیلی

بیشتر از همه رو لبخندم! که عمیقا لبخند بزنم،واقعی لبخند بزنم،زندگیو

مال خودم بکنم و از ترس هام هراسی نداشته باشم....

میخوام با تو این مسیرو طی بکنم میخوام ذوستانی باشیم که 100 سال

عمر می کنن و هرگز همو فراموش نمی کنن،میخوام آدم هایی باشیم

که به یاد هم بخندیم و از نبود هم دلتنگ بشیم....میخوام که بهم افتخار

کنیم،نه برای اینکه یکیمون روزی ی دکتر بشه و اون یکی ی نویسنده

نه برای اینکه ادم های مشهوری هستیم و خیلی پولداریم ،فقط برای اینکه

انقدر بهم مطمنیم و انقدر بهم باور داریم که بودنمون کنار هم قدرتمند

باشه و از اینکه دوست همچین ادمی هستیم افتخار کنیم...

میخوام بدونی که من تو همین لحظات بهت افتخار میکنم،به تو موجود 

عجیب! که انگار هیچ جوره از زندگی من جدا نیستی،با منی و گاهی حس

میکنم فقط کافیه واقعا ی مشکل جدی داشته باشم که تو بتونی حلش

کنی و مطمنم که تو خودتو میرسونی....

می دونی چرا؟چون من عمیقا بهت اعتماد و باور دارم من به این دوستی

تکیه دارم،تو موجود عجیبه برایمن فقط خدا فرستاده،میدونم که چه

روزهای سخت و مزخرفی داری و چه کسلات اور و همراه با غمه

اما تو تنها نیستی منم با تو غصه دارم ،رنج دارم ولی حالا که با همیم

حالا که هیچ چیز نتونسته مانع ما بشه بیا کنار هم لبخند بزنیم و بازم قوی 

بمونیم 

بیا خودمونو نبازیم،همین زندگیو نبازیم....من به تو اعتماد دارم دکترجان!

میخوام که انتهای این متن لبخند بزنی،ی لبخند خیلی وسیع میخوام که

نگرانم نشی،شروع نکنی به دلداری دادنم،میخوام که بغض نکنی

میخوام که لبخند بزنی ،فقط لبخند بزنی و حس بکنی قلبت تکون خورده

و چشم هات کمی درخشان تر شده چون اینطوری دوست داشتنی تری

چون من اینطوری بیشتر دوست دارم....

بیا کمی زندگی کنیم و فقط لبخند بزنیم چون می توسنت همه چیز تاریک

تر هم باشه فکر کن همو نداشتیم،خانواده هامونو،عزیزامونو،دوست ها

نو،فکر کن خدا رو نداشتیم....همه چیز خیلی تاریک تر میشد،هنوزم

بغل هست،دستها هستن،احساس هست،لبخند هست و چیزهایی 

که میشه باهاش انسان بود هست.....

همه اینها فقط برای تویه ،لطفا برای من لبخند بزن

 

 

خانه وحشت

دیدار دو زن در زیر سقف یک خانه ی پر از پنجره با درهایی که به روی آن ها تا ابد کلید خورده بود

اتفاق افتاد.یکی از آن ها لب هایش دوخته بود و دیگری پرده گوشش گسیخته ،تنها راه ارتباط آن ها

انگشتانشان و چشم هاییست که با لنز های کدر رنگ پوشیده شده است.

هردو در 24 سالگی خود اسیرند،در سکوت به یکدیگر نگاه میکنند  و سپس پرده هایی که جلوی

تنهامنشا نور خانه را می گیرند،باهم کنار می کشند.این چهار دیواری مخوف در احاطه آغوش

جنگل وکوهستان است.

بی هیچ کار دیگری هر دو به سمت طبقه بالا حرکت میکنند،اتاق خواب هایی جدا با راهرویی که به

حمام منتهی می شود ،مزین کننده طبقه بالاست،آنی که گوشی برای شنیدن ندارد بی آنکه حتی

به منظره ی بیرون پنجره توجه کند به سمت اتاقی می رود.پر از حس غم و با لبی که لبخند را یدک 

می کشد ولی در چشم هایش نقطه تاریک نامحدودی لنگر انداخته که به نظر انتهایش به عمق

عظیم ترین سیاه چاله ها،نامعلوم است.پر از افسوس و ترسی است که زندگی همیشه بر شانه

هایش انداخته .

آن دیگری بی آنکه حتی نگاهی به اتاقش بیندازد مستقیم به جلوی حمام حرکت می کند،لباس

هایش را با حس انزجار بیرون می کشد و همانطور برهنه تصمیم می گیرد سرکی به اتاقه هم

سلولی اش بیندازد،با تعجب می بیند که هدفونی را برروی گوش هایش گذاشته  است و عجیب

تر انکه  کابلی به هیچ دستگاهی متصل نیست و آهنگی با ضرب های قوی که قلب را تکان می دهد

از لپ تاپ گوشه اتاق پخش می شود.

در درونش زمزمه می کند:دیوانه! لابد فکر کرده بتهون است!

بی تفاوت دوباره به سمت حمام حرکت می کند،خودش را در آیینه حمام خوب نگاه می کند و برای

خودش شانه ای بالا می اندازد،خالی از حس شگفتی به سمت دوش آب حرکت می کند،قبل از

اینکه حتی دستش به سمت شیر آب برسد ،ناگهان مایه لزج و گرمه قرمز رنگی از دوش بر سرش

جاری می شود،بوی خون در دماغش میپیچد ،سعی می کند فریاد بزند ،لب هایی که دوخته شده

اند با آخرین تقلا در حال تکان خوردن هستند ،حالا مزه خون حتی در دهانش هم پیجیده است،

تلاشی بیفایده که با فراری به سمت در حمام منتهی می شود،اما در لعنتی هم قفل شده است

مشت هایش را بر در می کوبد ،ترس ذهنش را فلج می کند .

فراموش کرده است که بتهوون در همسایگی اش هیچ نخواهد شنید،اشک و بغضی خفه کننده

هردو مجرای تخلیه احساسش را مسدود می کند و از همه بدتر اینکه خون تا مچ پاهایش بالا 

رفته است در واقع خبر شوم این است که ظاهرا مجرای فاضلاب هم بغضی گلوگیر دارد.

فرود اشک هایش در خون غلیظ مثل سقوط برفی تازه بر زمین،به سرعت محو می شود در آن

طرف بتهوون با آخرین توان می خواهد از تختی که به روی آن قفل شده است نجات یابد مرتب 

سعی میکند به دست ها یا پاهایش حرکتی دهد ولی انگار پوستش به تن تخت چبسیده است

دلش می خواهد بتواند حرکت کند و این سیستم پر ضرب موسیقی را له بکند ،اینطور او را به یاد

بدبختی هایش انداختن بزرگترین شکنجه است ،فکر های مسموش سیبک زندگیش را در بر میگیرد

،کاش لال بود اما صداها را می شنید در ان لحظه حاضر بود جای ان دیلاق لب زیگزاگی باشد تا 

اینکه هیچ چیزی نشنود ،کدام احمقی ادعا کرده است که نا بینایی تاریکی است؟کسی که 

نمی شنود فلج است،کور است،لال است.....بغض و درد با فریادهایی بلند از درونش فوران می کند

،تنه موسیقی درد او به ضرب مزخرف آهنگ ریتم یک سیلاب در گرم ترین روز تابستان را دارد

شاید بتوان تهوع اور و پر از بوی نم و رطوبت توصیفش کرد.

این خانه لعنتی قطعا هر دوی آن ها را با شکنجه های روانیش می کشت،دیلاق لب زیگراگی در 

حالی که تا کمر در خون و اشک فرو رفته بود بالاخره از زندانش آزاد شد و بتهوون هم با پرتاپ شدن

ناکهانی اتش به سمت لپ تاپ ،آن را خرد کرد،قانون خانه جمله مشخص ((برای هرآنچه که می

خواهید،زجرهایش را بکشید )) بود و زندانی های بسیاری با خوشحالی در درون خودش مبحوس 

کرده بود.

هر دو آن دو نفر بعداز آزادی از شنکجه روزانه شان ،به سمت هم دویدند،یکی برهنه و خون آلود

و دیگری اشک آلود و نفرت زده،هر دو به چشم های هم خیره شده بودند و نفس نفس میزدند

درد مشترک با روح هابی که در کنار هم نمی گنجید چه می کرد؟این مطمنا سرآغاز یک آشوب

بود.

اگر اشک ها نتوانند هیچ قلبی را زخمی کنند ،مطنا جداره دستمال را پر از پارگی می کنند.

هردو می دانستند عاقبت کار چه خواهد بود،به پنجره های نگاهی انداختندو بعد به در خیره شدند

هردوبا سرعت به سمت در هجوم بردند با شانه هایشان،با لگد با جیغ با اشک با امید یا تنفر به

آن ضربه می زدند اما کاملا بی فایده بود،انگار دیوارهای خانه مرتب تنگتر می شد،مدتی به گریه

کردن گذشت.

بعد به سمت پنجره ها هجوم بردند همگی قفل بودند ولی شاید مردم بیرون را خبر می کردند

و راهی برای نجات پیدا میشد اما این امید هم مثل گل سرخی خزان زده برگ هابش را از دست 

میداد.

دوباره هر دو در سکوت بهم خیره شده بودند و گویی افکار همدیگر را می شنیدند.

امید را که بکشی،مرگ متولد می شود.چه مرگی می خواهند؟کجا و چطوری؟هیچ کدام حقیقتا

میلی به مرگ نداشتند،هر دو جوان بودند و آرزوهای بسیاری داشتند .

شاید یک مرگ با امید به زندگی و زنده ماندن برایشان راه بهتری بود، به توافق رسیدندبنابراین

برای هم سرتکان دادند بی آنکه واژه اضافه تری گفته شود از پنجره به بیرون نگاه کردند ،سعی

کردند ارتفاع را چشمی سنجش کنند.

با صندلی های پلاستیکی خانه به سختی و بدختی تمام،شیشه ها را شکستند،در این لحظات یکی

کر بود ولی صدای آزادی را می شنید و دیگری برهنه و لال بود اما اصوات شادی در گلو داشت.

شمارش معکوس را در ذهن هایشان شروع کردند:3.......2......1!

هردو همزمان باهم شروع به دویدن کردند و در یک لحظه که انگار ثانیه ها در بطن زمان سکته کردند

از پنجره ها بیرون پریدند،شاید تنها چند ثانیه کوتاه صدای نوازش باد بر جسم شان کوبیدو بعد صدای 

برخورد دو جشم بر زمین ،عابرین را کمی متعجب کرد ،اما در نهایت همه با خونسردی و چشم هایی

سرد بی توجه از بالای سرهر دوی آنها گذشتند و دست و پاهای در رفته شان بی توجه،زیر پاهای

دیگران له میشد.

دیگر پژواک عروج شب بر شهر سایه افکنده بود و لامپ ها یکی یکی رو به روشنایی میرفت .

در ورودی آن شهر کوچک،تابلو عبارت (( به شهر عروسک باربی ها خوش آمدید)) زودتر از هر نور

دیگری پیکره  این تن تاریک را در دستان روشنش مچاله کرد و زمزمه خاموش مرگ هایی حتی

با امید به زندگی در ازدحام دنیا رو به فراموشی رفت.

 

 

سمفونی شماره 0.25

#اصلاح شده و متن تغییر کرده است

 

مرگ بدون مکث و خاموش ثانیه ها در آغوش تبدار عقربه بزرگ ساعت بر بدنه قرمز رنگ اتاق رخ می دهد و دری که بر روی آن به سوی فرشته ایی تاب میخورد،لبخندهایی که پر اضطراب زده می شوند و نفس هایی که به نظر در ایستگاهشان  گیر کرده اند،قدم های موزون یک بالرین به سمت تخت، نگاه هایی که مرتب از جزئی به جزئی دیگر تاب می خورند،یک ثانیه دیگر هم در این میان میمیرد،تلفن مزاحم گوشه اتاق درمیان این فضای متنشنج  زنگ می خوردو صدایش در مغزم با بلندترین حالت ممکن پژواک می کند،به نظر در تخت مرده ام کاملا بی حرکت خشکم زده است ،رویا خواهد بود یا کابوس؟

این برخورد دو بدن، این لبخندی که واقعی تر از هرچیز جلوی چشم هایم بزرگ می شود،جهان سرگیجه می گیرد،دل زمین هم با من به تپش میفتد، این بزرگتر از تمام آنچیزی است که چشمانم بتوانند درکش کنند،تهوع از استرس زیاد پشت معدهم لگد می زند،پچ پچ آرام بالشت و پتو از سقوط  این دو کالبد می گویند،آیا همه جهان صدای ما را خواهند شنید؟از تو متنفرم ولی دوستت دارم.....زمزمه اییست که با خودم تکرارش میکنم

برهنگی پله بعدی این مراسم رویایی است،آیا واقعا مرده ام؟دست هایی برروی تخت می لرزند،رویا خواهد بود یا کابوس؟ماه، زمان هم آغوشی ما به پنجره سرک می کشد...آهی از سر لذت بدنش را می لرزاند،رنگش می پرد و بال هایی که گشوده شده و تمام تخت را محاصره می کنند،پچ پچ ها آهسته با ضرب آهنگ بوسه ها تبدیل به ناله می شوندو سرانجام دخول دردناک یک روح در کالبدی که تا ثانیه دیگر موسیقی حهان را طور دیگری تعبیر خواهد کرد.

ضرب آهنگ نفس ها،ریتم تند دو بدن یا شاید یک بدن و دو روح،ناله های جیغ مانند تن دیوار را می لرزاند،رویاست یا کابوس؟من سپید با من سیاه در هم آمبخته اند،ماه نزدیک تر می آید،بدون بوسه تمام خواهد شد؟تجاوز است یا عشقبازی؟یا خود ارضایی یک جسد است با سپید ترین فیلم جهان؟

قلبی آرزو میکند این آمیزش با بوسه تمام شود،ارگاسم لزج یک نور در تاریکی ،کسی بر بدنه سیاه این شب چنگ می کشد،دوستت دارم یا از تو متنفرم؟سوال ها دوباره تکرار میشوند...چه احساسی دارم؟سردرگم و در خود فرو رفته در این بازی گم میشوم...ایا کسی با خودش هم آمیزش می کند؟

من سپید با بال های شگفت انگیزش بر بالش بغل تخت فرود می آید،من سالهاست که مرده ام  اما  میشود که در آغوش کشیده شوم؟در این سینه قلبی نمیتپد پس چرا این کالبد انقدر گرم است؟ ایا از تب تند یک عشقبازی سریع داغم؟

تعویض من در مقابل او،بال های او در مقابل دست های من،موهای او لابه لای انگشت های من،بقیه هم صدایمان را شنیده اند؟ناگهان از یک آغوش طرد می شوم،گوشه تخت ،پشت به من،جزیره سبز اوست،اگر او مرا نمیخواهد بگذار به تناسخ ایمان بیاورد برخواهم گشت ...

ماه پوزخند می زند،خونی باکره بر پیراهن تخت ،قتل را فریاد می زند،دوستت دارم؟از تو متنفرم؟از خودم میپرسم،بیهوشی مثل غرق شدن در یک دریای سیاه در آغوشم می کشد ولی من شنا بلد نیستم و من به آسانی به تو خیانت می کنم،این آغوش را می بینی؟می فهمی؟پچ پچ های بالشت زیر سرم به جیغ می رسد،تجاوز خواهد بود یا عشقبازی؟تو بیداری ،می دانم فقط می خواهی فرو رفتنم در تاریکی را بشنوی،از اشک بیزاری و من سیل راه می اندازم،شب تاریکی است ولی شعله های این عشقبازی یک جنگل را به آتش میکشد...

من دزد و قاتل و خودخواه بزرگی هستم و تو نقطه بزرگ قرمزرنگی در سینه سمت چپ یک مرده ...اینبار من به سمت تو یورش می اورم ...قاب این پنجره برای تحمل این عشقبازی کم می آورد و با ناله جداره اش را باز می کند،تو متحیر میشوی و من انقلاب می کنم شب خفته است اما حالا تو به من نگاه می کنی،خالی نیستی،خالی نیستم،ملکه شبی هستم که ماه را باردار است....

 

پ . ن 1: این متنو دوست دارم،سبک جدیدی که توش دارمو دوست دارم،دوستت دارم یا ازت متنفرم؟

پ.ن2:i just wanna be part of your symphony

will you hold me tight and not let go? 

 پ.ن 3:متوجه شدم خیلی ها متوجه منظور این متن نشدند بنابراین درش دست بردم و تغییرش دادم تا منظورمو راحت تر برسونم...امیدوارم بهتر شده باشه

        

سقف این خانه،از آسمان خالیست

شنیده ایی که بغض در گلوی کسی گیر می کند؟ وقتی است که درد و غم خودش را به جداره

نازک غرورت می چسباند و به طور مداوم جیغ های گوش خراش می کشد،پرده های احساس

را می درد و چیزی جز بغض و سم خفگی برایت باقی نمی گذارد ولی گاهی انقدر خراشیده

شده ای که باکرگیاحساسات خودت را از دست می دهی و همچون بیوه زنی تنها،فقط

آمد وشدها را نگاه می کنیدیگر چیزی حس نمی کنی،فقط مغزت یخ می زند ،احساس موذی

و خبیثانه جاری شدن سرما رادر پس سرت لمس می کنی وبعد انگار تمام مغزت در یک

زمستان به سر میبرد و در آن زندانیشده ایی؛دیگر اشک نمی ریزی ،بغض نمی کنی،حرفی

برای دفاع از خودت نمی زنی ،فقط بیشتر یخ می زنی چون مطمئنی که دیگر هیچ بهاری

نیست که زندگی گندتر و مسخره تر از ایننمی شود.

اگر ستارگان هنوز می درخشند و افسار زمین هنوز در کهکشان در دستان رییس خوب می تازد و

هنوزهم می شود انسان های خوب را دید و حتی لحظه های خوب را داشت ولی همچنان باور

اینکه در بخشی از خود، عزادار خویشیم تغییر نمی کند در لحظه هایی  که هیچ نقطه امیدی

نیست،ذهنمان دوباره همان لباس های سیاه عزا را می پوشد و می گوید مهمانی تمام شد

حالا به خانه ساکت خودت برگرد....

همه این آدم ها،این اجتماع اطراف،این سر و صداها فقط برای فرار از یک تنهایی فروبرنده ی

روحینیست؟مثل کسی که می داند هیچ چیز در پشت سرش منتظر نیستو مرتب رو به جلو

چنگ می اندازد تا شاید شاخه ای او را از این باتلاق بیرون بکشد...

اما بی رحمانه است،اینطور نیست؟لحظه های خوب لعنتی مثل لیدوکائین بی حست می کنند.

مستی موقتی در بلبشوی هیچ ها و توهم یک خواسته که محقق شده است...

اشتباهات ما چند جانبه است،چون انسان ها از ابتدا در بند زاده شده اند،با بند ناف!

و بعدترها با بندهایی که پرستار در ابتدا در سالن داد می زند:پسره! دختره!

و بعدترهایش فرزند کسی بودن،نوه کسی بودن،مال کسی بودن،رویای کسی بودن...

انسان زاده بندهای لطیف نامرئی است که او را به سمت خود می کشند و آنهایی هم که نام و 

اوازه هایشان پیچیده است همان هایی که در تاریخ زنده اند،کسانی بودند که یکی از این بندها را

با تلاش هر چه تمامتر بریدند و به بندی جدیدتر و سخت تر چنگ زدند.

انسان موجود عجیبی است و این همان حقیقت دردناکی است که سالها طول کشید درکش کنم که

انسان تنها در بند بودنش قشنگ است ،وقتی بندی نیست ،وقتی هیچ چیزی باقی نمانده انگار

آخر خط است ،یک تیغ و یک رگ کار را تمام میکند،حتی آن هایی که می گویند ما مثل باد آزادیم 

باز هم در بند هستند ،در بند آزادی ،وسواس رهایی...

اما گاهی هم مثل لحظه های تاریک زندگی من،انگار هیچ چیزی نیست که تو را به زندگی وصل کند

نه شماره ایی که به آن زنگ بزنی،نه دستی که تو را در آغوش بگیرد نه چشم هایی که به تو

نگاه کند حتی بادهم به تو تنه می زند انگار همه چیز گسسته است و بندها،سخت سست هستند

آن وقت زمستان با تمام قوا یورش می آورد.

ای کاش لااقل مغز من یک دکمه خاموش و روشن داشت،به قدری سنگین و خسته است که دلم

می خواهد مشت بکوبم بر گزینه فرمت و بعد خودم و همه چیز را از اول برنامه ریزی کنم، اما

فکر به شروعی دوباره هم خسته کننده است...آه...

پرش های ذهنی ام به قدری زیاد است که حتی در وسط نوشتن این متن سرما زده،فکر میکنم 

تابستان بسیار گرمی است و من سرعت گذشتنش را حس نکرده ام و بعد فکر میکنم من دختر 

پاییزم،پاییز زمستان زده حتما خیلی بیشتر از آنچه که واقعا هست غم انگیز است و بعد هیچ

چیز حس نمی کنم ،فکری نمی کنم چون مغزم یخ میزند و تمام فکر من درد می کند ،خیلی درد

 می کند.

 پ.ن1: آدم ها را جایگزین هم نکنیم،آدم ها ترمیم نمی کنند تغییر ایجاد می کنند و تغییراتی برای ما

مثل ادمیست که با پای شکسته می دود.

پ.ن 2: عشق واژه عمیق و بزرگی است، گنج ها اگر ساده به دست می آمدند اینهمه ارزشمند 

نبودند،عشق را آلوده نکنیم.

پ.ن3:شکستگی ها یک روزجوش می خورند اما پارگی ها فقط با بخیه درمان میشوند،سعی

کنید بخیه زندگی کسی باشید نه شکسته بندش!

پ.ن4: دوستت دارم!

پ.ن5: پ.ن 4 جمله ایست که تقریبا ساده تر از گذشته به زبانم می آید اما از بار این جمله 

همچنان می ترسم!

پ.ن6:تا حالا طلوع آفتاب را بعد از رعد وبرق از دریا دیده اید؟امتحانش کنید شما را تکان می دهد.

پ.ن7:همه مشکلات روزی حل خواهند شد،شجاع باشید،پشتکار داشته باشید و زیرک باشید.

پ.ن8:قلب که گونی سیب زمینی نیست پشت هر وانتی تقدیم شما شود خواهش میکنم بیشتر

مراقب احساسات دیگران در برخورد با خودمان باشیم.

پ.ن 9:خاطرات را مرور کنید،تاریخ همواره در حال تکرار است اگر بتوانیم از گذشته درس

بگیریم آینده ما طور بهتری خواهد بود.

پ.ن10: # مهربان باشیم

 

آغوش سفید

http://uploadboys.com/0f427b14dc1202c1/%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%DB%B0%DB%B8%DB%B1%DB%B1_%DB%B0%DB%B6%DB%B3%DB%B6%DB%B2%DB%B1(1).mp4

 

به فیلم بالا نگاه کنید....

کاش کسی باشه که حال موقع فیلم برداریمو درک کنه،کاش کسی باشه که حال الانمو درک کنه...

چون خودم عاجزم از تفاوت بین این دو حال..... 

 دو روز پیش ادمی بودم که فیلم میگرفتم  و انقدر دیوانه بودم که ساعت 5/5 صبح وقتی

ابرها تیره بود ،وقتی دریا کاملا سیاه بود ،وقتی رعد و برق های بزرگ عمیقا به دریا میخورد من

منتظر موندمتا طلوع افتابو ببینم ....

و امروز ادمی هستم که صبح از فمنیست میگفت ،غروب دروغ می گفت و شب میترسه.....

من میترسم، آستانه صبرم پایین اومده ،زودرنج شدم ....

مرتب تو خودم فرو میرم انگار میخوام دیگرانو نگه دارم و حنجرهمو پاره می کنم اما می دونم که

دروغه....چون شجاع نیستم چون جربزهشو ندارم.....

چرا دیگران باید به من یاد آوری کنن که من روزی مینوشتم ؟چرا دیگران باید بهم یاد آوری کنن

من کی بودم؟چه حسی دارم؟حس فروپاشی ی تمدن!

حس عدم تعلق به اینجا،به آدم هام،به آدم هایی که می دونم چقدر دوستم دارند ولی من

براشون کمم،برای محبتشون،برای باورشون....

از خودم چی ساختم؟ ی احمق!

من مرزهای انتظارو شکستم ،تنها چیزی که برام باقی مونده خرده شیشه های احترام از تاریخی

دوره....من ترسیدم،مبارزه نکردم.....من ندیدم و باور نکردم....همه برای نگه داشتن افراد دیگه

تلاش می کنن من ندیدم که دیگران برای داشتنم تلاش می کنن ،کلافهم میکردن ،فکر میکردم 

چقدر پیلهن....

اما من از گذشته ها کندهم...دیگه نه ادمی هستم تو گذشته نه ادمی هستم تو اینده....

فقط خودمم و زمان،خودم و چشم هایی که می بینه....

ولی چرا حس حرکت ندارم ؟چرا مغزم انقدر خسته است؟

دلم آغوش میخواد ی آغوش بدون جنسیت، ی آغوش فقط برای خودم،بدون قربون صدقه،

بدون تملک،بدون فساد،دلم ی آغوش سفید و آزاد میخواد مثل ی پیله....دلم آرامش میخواد 

و آینده و تحرک....

کاش ی روز کنده شم از این تن،دلم پرواز و آزادی میخواد،هیجان میخواد.....

هوفففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف

 

 

سرباز

دیدن اتصال رگ های سبز و آبی به بدن

ساخت حجم خون های تازه در تکثیر

شیشه های مذاب روان در دیگ

رشته های خالص یک پوست پر از تردید

کارخانه بزرگ انسان سازی

با سر دری به بزرگی یک دنیاست

ساخت قلب و کلیه و موها

دست ها و چشم ها و زندگی نامیرا

کاشت یک چیپ از اطلاعات

به جمجه سخت یک انسان

ضرب یک چاپگر بر انگشت

جعل یک اسم مرده مفلوک

ریتم سریع تولید انسان ها

در تنوع نژاد و رنگ و ایین ها

جنبش محکم استخوان در گوشت

رخنه سست جان در روح

مرگ برگ های سبز رویاهای جهان

در زیر لگدمال انسان های مرده بی وفا

سلام های سرد و بی معنی

ترویج شلیک های تند و بی تردید

حکم اخراج آخرین آدم های زمین

به کره ای که هیچکس آن را ندید

آب های نفت و گاز و پول و درد و مرض

معادن طلا و الماس و ذغال و هرچه که بوده و است

چشم های ریس کارخانه

مثل مشتی پر از پر است در خانه

مرگ شعور های روشن بین

زهر خنجر از پشت های بی هنگام

قتل هر کودک خندان گهواره و

کثرت تولید تیغ های مرگواره

وحشت موسیقی گام های مصنوعی

برتن هر درخت سبز و پرباره

نسخه های (و دیگر هیچ) برای ضربان های قلب بیچاره

کارخانه تولیدی بزرگ انسان ها

حالا،برده هایی به اسم ما داره

سخت و سنگین و بی وحشت و ترس

بازی درب های جهان به توهم و مرگ

گام های اول یک انسان

با کفش های مارک( خیلی بد)

چشم های تاریک یک سرباز

به سوی آغاز یک زندگی با راز....