قبل از اینکه ۴۰سالم تموم بشه، داشتم برنامه ریزی میکردم که برای این سال از زندگیم چکار کنم و کجاها سفر برم و چقدر متفاوت باشه، ولی نمی دونستم قرار توی این سن و بعد از آن چیزی رو تجربه کنم که با چیزایی که که قبل از آن تجربه کردم کلی تفاوت داشته باشه، درست روز تولدت یا روز بعدش متوجه بشی که توی بدنت یه خرچنگی هست که داره رشد میکنه که قراره همه چی تغییر بده، حسها و تجربه هایی که تا بحال نه حسش کرده بودی و نه میدنستی چیه؟!
باید برای اینکه بتونم ۴۱سالگی یا حتی سالهای بعدش میدیدم باهاش می جنگیدم، جنگ بین مرگ و زندگی؟
من برنده می شدم یا خرچنگی که توی بدنم بود و هر روز بزرگتر میشد؟!
یادم نمیاد که هیچ وقت گله کرده باشم که چرا من ؟فقط یادمه گفتم باشه هرچی میخوای و هر چی شد!
چون خیلی چیزا خواستم بهم دادی و خیلی چیزا رو ندادی ولی حسرت یه چیز همیشه توی دلم گذاشتی و همیشه می پرسیدم چرا؟حالا الان می فهمم چرا؟شاید زندگیم اونقدر کوتاه بوده که قرار نبوده که بیشتر از این داشته باشم !
بعدش به این فکر میکردم چطوری بتونم فقط از زندگیم لذت ببرم و چی از همه بیشتر خوشحالم میکنه یا چه کاری دوست داشتم این همه مدت انجام بدم ولی هیچ وقت فرصتش نداشتم یا نشده یا نتونستم ، اصلا از زندگی که تا حالا کردم چقدر راضی بودم؟
دیدم نه آرزویی دارم نه کاری که نصف نیمه مونده باشه و نه که حسرتش به دلم مونده باشه بجز یه حسرت، بهش فکر کردم دیدم برای اینکه همون کار به حسرت نرسه همه کار کردم و براش کلی تلاش کردم و هر راهی به ذهنم میرسید و می دونستم درسته انجامش دادم ولی نشد که بشه، انجام شدن بعضی کارها دست من نبود چون من خواستم و تمام تلاشم کردم ولی نشد پس قرار نیست که همه چی بر وفق مراد من بچرخه، پس تنها چیزی که برام خیلی لذت بخش بود و بهم آرامش میداد جاده و سفر بود، رهای رها، دلم میخواست جاده ها بدون مقصد بودن و من ساعتها فقط رانندگی میکردم.
الان نمیدونم بعدش چی میشه،ولی هرچه پیش آید خوش آید.