قفس تنهایی من

اینجا حریم من است

حریم قلب کوچکم !

قفس تنهایی من

و حرفهای نگفته ام ...

من در این قفس به معنای عشق رسیده ام

و درین سکوت اشک ریخته ام

و به تنهایی خویش اعتراف می کنم !

کسی دلش برایم نسوزد

من این قفس را دوست دارم و تنهایی ام را !...

و حالا این بزرگترین سرمایه ی من است

که عشق را در این قفس به تماشا نشسته ام ......

368

امروز برای آخرین بار یه دوست خوب و قدیمی دیدم چون برای همیشه مهاجرت کرد. هرچند دلم و احساسم میگه این دیدار آخرین بار نبوده و شاید در آینده ای دور دوباره او را ببینم. از رفتنش غمگینم مخصوصا در شرایطی که الان دارم.

هر جا که هست خدا نگهدارش باشد.

367

قبل از اینکه ۴۰سالم تموم بشه، داشتم برنامه ریزی میکردم که برای این سال از زندگیم چکار کنم و کجاها سفر برم و چقدر متفاوت باشه، ولی نمی دونستم قرار توی این سن و بعد از آن چیزی رو تجربه کنم که با چیزایی که که قبل از آن تجربه کردم کلی تفاوت داشته باشه، درست روز تولدت یا روز بعدش متوجه بشی که توی بدنت یه خرچنگی هست که داره رشد میکنه که قراره همه چی تغییر بده، حسها و تجربه هایی که تا بحال نه حسش کرده بودی و نه میدنستی چیه؟!

باید برای اینکه بتونم ۴۱سالگی یا حتی سالهای بعدش میدیدم باهاش می جنگیدم، جنگ بین مرگ و زندگی؟

من برنده می شدم یا خرچنگی که توی بدنم بود و هر روز بزرگتر میشد؟!

یادم نمیاد که هیچ وقت گله کرده باشم که چرا من ؟فقط یادمه گفتم باشه هرچی میخوای و هر چی شد!

چون خیلی چیزا خواستم بهم دادی و خیلی چیزا رو ندادی ولی حسرت یه چیز همیشه توی دلم گذاشتی و همیشه می پرسیدم چرا؟حالا الان می فهمم چرا؟شاید زندگیم اونقدر کوتاه بوده که قرار نبوده که بیشتر از این داشته باشم !

بعدش به این فکر میکردم چطوری بتونم فقط از زندگیم لذت ببرم و چی از همه بیشتر خوشحالم میکنه یا چه کاری دوست داشتم این همه مدت انجام بدم ولی هیچ وقت فرصتش نداشتم یا نشده یا نتونستم ، اصلا از زندگی که تا حالا کردم چقدر راضی بودم؟

دیدم نه آرزویی دارم نه کاری که نصف نیمه مونده باشه و نه که حسرتش به دلم مونده باشه بجز یه حسرت، بهش فکر کردم دیدم برای اینکه همون کار به حسرت نرسه همه کار کردم و براش کلی تلاش کردم و هر راهی به ذهنم میرسید و می دونستم درسته انجامش دادم ولی نشد که بشه، انجام شدن بعضی کارها دست من نبود چون من خواستم و تمام تلاشم کردم ولی نشد پس قرار نیست که همه چی بر وفق مراد من بچرخه، پس تنها چیزی که برام خیلی لذت بخش بود و بهم آرامش میداد جاده و سفر بود، رهای رها، دلم میخواست جاده ها بدون مقصد بودن و من ساعتها فقط رانندگی میکردم‌.

الان نمیدونم بعدش چی میشه،ولی هرچه پیش آید خوش آید.

366

امید داشتن چیز خوبیه در هر شرایطی سرپا نگهت میداره حتی اگر هزاران بار زمین بخوری ولی امان از روزی که دیگه هیچ نور امیدی نداشته باشی

دیگه هیچی برات مهم نیست و حتی به زندگی و جنگیدن هم فکر نخواهی کرد‌‌‌ ...

کورسویی نور امیدی که توی وجودم بود امروز خاموش شد و دیگه هیچی نیست، هیچی ...

** MSVF

365

زمان و مکان را نمی دانم ، یا اینکه چه مدت زمان باید انتظار کشید ، اما قلبم ، حسم و همه احساسم می گه فقط صبر کن! همه چیز همان می شود که من می خواهم!

پی نوشت:

*نمی دونم چقدر به این حسی که دارم می تونم اعتماد کنم؟!

 

 

 

364

قوی باش دختر ! قوی !! این هم می گذره و خدای تو هم بزرگه !

363

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود!

 

 

پی نوشت:

بعد از سه سال نشد که بشه!

362

همه جا تنهایی حس می کردم و از اینکه هر جا می رفتم و می دونستم قبل از من او آنجا بوده یا اینکه او هم هست ولی با من نیست.

 

* بعداز سفر

361

دارم میرم سفر اونم تنهایی .. اولین تجربه تنها سفر کردنم هست .. نمی دونم بهم خوش می گذره یا نه؟! امیدوارم تجربه خوبی برام باشه و پر از اتفاقهای خوب باشه چون یکی از سفرهایی هست که تا ابد خاطره اش برام می مونه .. دیگه باید به تنها بودن و تنها سفر کردن و هر چیزی که به تنهایی مربوط میشه عادت کنم .. راستش رو بخوای ناراحتم و غمگین از اینکه دارم تنها میرم مسافرت ، از اینکه این همه تنهام ، از اینکه هیچ کسی توی زندگیم نیست و توی زندگی هیچکسی نیستم .. آدم یه وقتهایی دوست نداره تنها باشه و برای تنها نبودن کلی تلاش می کنه ولی تهش هیچی دستت رو نمی گیره ..

پی نوشت:

* امروز رفت مسافرت ولی با یکی دیگه ، بدون اینکه بهم توجه کنه یا به احساسم اهمیت بده ..

** می دونم که تازگی ها دیگه حوصله ام رو نداره و نمی خواد که باشم و برام قابل درک .. ولی من از حجم این همه تنهایی می ترسم!

*** یه وقتهایی دلم هیچی نمی خواد جز اینکه یکی باشه بهم توجه کنه ومحبت کنه و احساسم رو درک کنه.

**** روسیه

360

دلم می خواست این سفر خوب باشه و کلی بهم خوش بگذره ولی همیشه داشتن یه همسفر خوب توی سفر خودش یه نعمتیه که متاسفانه اینگونه نبود!

* کاشان و دیگر هیچ

359

امروز سی و هفتمین سال تولدم رو با یه عالمه تنهایی و دلتنگی جشن گرفتم !

358

الان باید خیلی خوشحال باشم و از آرامش و خوشحالی دلم قلی ویلی بره ولی از تو چه پنهون یه غم خاصی ته دلم هست که اجازه خوشحالی بهم نداد و حالت بی تفاوتی و بیخیالی رو برام ایجاد کرد که باعث شد این فکر ایجاد بشه که چقدر ناسپاسم!

پی نوشت :

بالاخره بعد از 15 سال و 10 ماه انتظار اتفاقی که منتظرش بودم امروز افتاد!!

 

357

برف بود و سرما و اولین تجربه یه حس خوب

356

یهویی دلم خواست یکی همینجوری که دوستش داره، دوستم می داشت! و فرسنگها راه رو فقط بخاطر من طی می کرد فقط بخاطر خودِ خودم!

 

355

نمی دونی چقدر درد داره وقتی آرزو هات جلوی چشمات هستن یا حتی خیلی نزدیک تر، کنارت هستن ولی می دونی که هیچ وقت بهشون نمیرسی و خیلی دورتر از اونی هستن بتونی به رسیدن بهشون فکر کنی.

چقدر اعتراف به واقعیتها با زبان خودت و درد و غمی که سعی می کنی در لابلای اعتراف هات پنهان کنی سخت و دردناک!

نفس کشیدن یهویی برام خیلی سخت شد.

کاش همه این واقعیت ها یه کابوس بود که با باز کردن چشمام تموم می شد.

هرکسی تاوان اشتباهات خودش رو میده .

354

کاش می شد وقتی داری نزدیک میشی به روزه سالگرد یه خاطره ی بد یه اسپیس بزنی و از رو اون روز بپری به روز بعدیش !

پی نوشت:

* نُه سال گذشت بدون آن که بدانی برمن چه گذشت.

353

حسرتی که می ترسم تا ابد با من باقی بماند!

 

352

یه روزهایی هست که در کنار کلی غم و حسرت و  اعصاب خردکنی ترین نشدن ها، می تونه خاطره ای به یاد موندنی و خوب تا ابد برات بسازه!

یه وقتایی مجبوری خودت را از زمین بلند کنی و بتکونی و دوباره از صفر شروع کنی .

کاش همیشه یکی بود وقتی اینقدر ناراحتی و غم همه عالم نشسته توی دلت بیاد یهویی بهت بگه بریم سفر!؟!

پی نوشت:

* بودن با تو را فراموش نخواهم کرد.

** یکی از به یاد موندنی ترین کادوی تولد ( البته با چندماه تاخیر)

351

حالم اصلا خوب نیست . احساس می کنم تمام توان برای زندگی کردنم تا الان بوده دیگه قدرت و توانایی ادامه دادن رو ندارم...!

350

یه وقتهایی آنقدر غم داری دلت می خواد یکی باشه فقط براش حرف بزنی و اون گوش کنه ولی می ببینی خیلی تنها تر از این حرفهایی یادت می افته که می تونی بیای اینجا بنویسی ولی وقتی میخوای بنویسی می ببینی که هیچ کلمه ای توی ذهنت نیست که بخواد حجم این همه دلتنگی و غم رو توصیف کنه .. یهویی  متوجه میشی که چقدر از همه چی دور شدی و چقدر فاصله بین و تو خیلی خواسته ها و خیلی چیزای دیگه است و چقدر فراموش شدی!

پی نوشت:

- حساب روزها و سالها رو از وقتیکه رفته داری و هر سال برات تکرار میشه انگار نمی خواد فراموش بشه به بهونه تبریک روز تولدش براش پیام می فرستی و منتظر می مونی اشکات سرازیر میشه و قلبت از جاش کنده میشه وقتی جواب پیامت رو می خونی و اشکهایی که نمی دونی از ذوق هستند یا دلتنگی شاید هم تنهایی گونه هات رو خیس می کنه ..

- خیلی دلتنگم

 

 

349

گاهی وقتها شنیدن بعضی حرفها بدجور روح و قلبم رو می سوزونه که تا دنیا دنیاست نمی تونم فراموش شون کنم. وقتی بهم گفت که من باعث بدبختیش میشم، انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد و تمام روزهای گذشته و هرآنچه بر من گذشته بود توی ذهنم دوباره تکرار شد و تمام غم های دنیا به یکباره توی دلم نشست و یه بغض خیلی بزرگ توی گلوم برای همیشه ماندگار شد ( هر دفعه که یاد این حرفش می افتم اشک چشمام سرازیر میشه!! ) با خودم گفتم شاید تو هم این فکر رو درباره ام کردی یا بقیه هم همچین دیدی نسبت به من داشتن و من متوجه این موضوع نبودم .. ولی آخه چرا و بر اساس چه مبنایی این حرف رو می زنید یا حتی بهش فکر می کنید که یهویی و ناخواسته به زبان میارید.. مگه من چه جوری رفتار کردم یا چطوریم که اینطور قضاوتم می کنید.. یهویی یاد حرفهایی چند سال پیش یه نفر افتادم و دلم از همه آدما بخاطر ظاهر بینی و کوته فکریشون گرفت!

پی نوشت:

*هر وقت یاد حرفی که بهم زد می افتم، دلم می گیره و بغض می کنم.

** خنده داره که یکی بهت بگه حق با شماست ولی باید این کار را انجام بدی چون یه سری ها عقیده اشون اینه و من باید طبق عقیده و نظر اونها رفتار کنم و عقیده و نظر منم پشششششم.. لعنت به همه تون !

 

348

چند روزه توی ذهنم نوع نگاهش، حالت چهره و لحن بیانش داره تکرار می شه تکرار و تکرار و تکرار...

چقد دلم خواست جای اون کسی بودم که داشت درباره اش صحبت می کرد یا حداقل یکی بود که اینجوری درباره ام حرف میزد و براش مهم بود که من چی دوست دارم ...

پی نوشت:

* دارم به رویاهای جدید فکر می کنم و بهشون شاخ و برگ میدم چقدر زندگیم قشنگ میشه اگه اون رویاها به حقیقت پیوند بخوره!

** دلم یه سفر به جای خیلی خیلی خیلی دور می خواد!

*** دلم یه خنده از ته دل می خواد!

347

گاه گاهی که دلم می گیرد

پیش خودم می گویم

آنکه جانم را

سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز؟!

                                                                                  "حمید مصدق"

همیشه باید یه چیزی وجود داشته باشه یا یکی باشه که بزنه توی ذوقت و دلخوشی های کوچیکتو ازت بگیره و با خاک یکیشون کنه و همه حس های خوبت رو ازت بگیره .. وقتی که به خیلی چیزها فکر می کنم می ببینم توقع زیادی دارم  از آدمایی که می دونم براشون مهم نیستم و دوستم ندارن و هیچ جای زندگیشون نیستم دلم بخواد به اندازه یه سر سوزن بهم محبت کنن و باهام مهربون باشن و دلمو نشکونن ..

پی نوشت:

کم کم دارم یاد می گیرم محبت کنم، مهربون باشم و ببخشم بدون اینکه از کسی توقع و انتظاری داشته باشم .

 

346

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد

آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

از آتش سودای تو و خار جفایت

آن کیست که با داغ نو و ، ریش کهن نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

در حشر چو بینند بدانند که وحشیست

آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

"وحشی بافقی"

پی نوشت :

*کس نیست در این گوشه فراموشتر از من ...

**نمی دونم چِمه فقط می دونم حالم خوب نیست!

345

چشمامو بستم و تمام احساس و خاطرات بد رو گذاشتم کنار .. با تمام وجودم خواستم یه بار دیگه از اول شروع کنم و ادامه بدم  ..  با خودم گفتم ایندفعه آخرین دفعه است هرچه باداباد .. این حس رو دوست داشتم و دلم می خواست برای اینکه ادامه داشته باشه هر کاری بکنم فقط تموم نشه ، خراب نشه .. ولی نشد که نشد که نشد.. به همین راحتی و به همین غم انگیزی .. 

 

پی نوشت:

*حالمان داشت خوب می شد ، که باز کسی را باور کردیم ...

**دلم می خواد آینده رو ببینم اگه تا اخر خط زندگی همینه بیخیال ادامه اش بشم..

344

بهترین حس دنیا تویی

هرچند گاهی دور می شوی

 و

گاهی چشمانت را برتمام دوست داشتن هایم می بندی

ولی باز عاشقانه دوستت می دارم ...

پ . ن:

*نمی دونم چرا چند وقته همش توی ذهنمی و اسمت روی زبونم! درحالی که خیلی وقته بهت فکر نمی کنم شاید هم نمی خوام که دیگه بهت فکر کنم ولی این چند روز بدون اینکه بخوام توی ذهنمی و گاهی به اشتباه اسمت رو صدا می کنم ...

**دلتنگم

343

من خواستم متفاوت زندگی کنم .. من خواستم دنیامو تغییر بدم .. من خیلی چیزا خواستم و براشون تلاش کردم و جنگیدم ولی نشد که نشد .. باور کن بعضی چیزا دست من نبود خواستم نمیگم نتونستم فقط می تونم بگم نشد .. صادقانه دوست داشتم و بی ریا عشق ورزیدم با دل و جون بدون هیچ توقع ولی نشد که نشد .. منم ادمم و احساس دارم و گاهی مثل همه آدما خسته میشم می برم کم میارم ولی بعدش دوباره از اول شروع کردم و ادامه دادم .. زندگیم پر از کوچه های بن بست بود و مجبور شدم دوباره قدم بردارم ولی باور کن الان روحم ،جسمم و احساسم خیلی خسته است .. از درون داغونم و کودکم درونم با من قهره، قلبم دیگه به هیچ حس و احساسی واکنش نشون نمیده خسته شده از این همه دل بستن و جدایی ها و نشدن ها.. هیچکسی باورم نکرد هیچ کسی درکم نکرد هرکس رسید شکست و آتیش زد و رفت بدون اینکه حتی براشون به اندازه یه ارزن مهم باشه که با من و احساسم چه کردن .. بعضی ها پشیمون شدن که چرا این همه احساس رو ندید گرفتن و برگشتن ولی خیلی دیر شده بود چون اون حس و اون احساس مرده بود و کامل نابود شده بود و تلاش آنها و خودم هیچ تاثیری در زنده کردن هرچی حس بود فایده نداشت آخرش این شد که باید گذاشت و گذشت و دور شد از اون همه احساس .. بخدا خیلی سعی کردم خیلی تلاش کردم ولی نشد .. همیشه حرف یه دوست مثل پوتکی توی تمام افکارم فرو میاد و همه چی رو داغون میکنه چون حقیقت محض بود هرچقدر خواستم از این حقیقت فرار کنم نشد کاش دست من بود و کاش می تونستم به همه بگم بجای دیدن ظواهر منو ببینید همینی که هستم من اینم شخصیتم رفتارم و طرز فکرم ولی هیچ کس ندید و نخواست که ببینه  .. گفتن خیلی چیزا درد داره بحث شجاعت نیست و بحث اعتماد به نفس نیست بحث درده چیزی که قلبتو و احساستو فشار میده و چشماتو بارونی میکنه و دوست داری از هرچیزی که این درد رو بهت میده فرار کنی و بهش فکر نکنی و دلت بخواد که شاد زندگی کنی دور از هیاهوی ادمای ظاهر بین .. آخرش بیخیال همه چی شدم و خیلی چیزا رو گذاشتم پشت سرم که دیگه نبینمشون تا نخوام بیاد بیارم دلم چه چیزها خواست و نشد و مرد .. تا وقتی دلت گرفته باشه و تنگ باشه میشه و امیدی هست که خیلی کارها کنی و تلاش کنی ولی امان از روزی که دلت بمیره  برای اینکه نزارم دلم بمیره خیلی باورهام رو گذاشتم زیر پام ولی فایده نداشت و جلوی چشم همه و بخصوص خودم جون دادن دلمو دیدم فریادهاشو التماس هاشو ولی نتونستم کاری براش بکنم و مرد .. بگذریم ..

پی نوشت:

*مخاطب خاص دارد!

** یاد سال گذشته در همین روز و همین ماه افتادم .. 

342

به نظرم ترسناک ترین چیز در دنیا زمانیه که احساست دیگه به هیچی واکنش نشون نده و همه چی رو به تخمت بگیری و بیخیال خودت و احساست و آدمهای اطرافت شده باشی ...

پی نوشت:

عشق ، دوست داشتن ، علاقه و هزاران کلمات اینچنین دروغه و وجود خارجی نداره فقط یه مشت کلمات مزخرف هستش که بهت می گن برای اینکه احمقی و زود باور

همیشه با خودم فکر می کردم چطور یه ادم می تونه به مرگ فکر کنه و نخواد دیگه به زندگی ادامه بده و دست به خودکشی میزنه الان درک می کنم که وقتی خسته میشی و امیدی نداری مردن بهترین راه حله زنده بمونی که چکار کنی ..

دلم مرگ می خواد و دارم به راههای رسیدن بهش فکر می کنم ...

 

341

دوباره سال نو شد.. نمی دونم توی سال جدید قراره با چند تا آدم جدید آشنا بشم یا چند تا جای جدید رو ببینم یا چند تا اتفاق جدید توی زندگیم بیوفته .. امیدوارم هر جور میگذره خوب بگذره دلم برای یه عالمه اتفاق های خوب و آدمهای خوب تنگ شده!

پی نوشت:

* سال گذشته کلی اتفاق های خوب و بد افتاد هرچه که بود گذشت مثل عمری که داره می گذره ..

** مروری بر اتفاقاتی که در یکسال گذشته :

ادامه نوشته

340

الان دلم یهویی یه عالمه چیزهای خوب و خیلی قشنگ خواست .. دلم خواست برای یکی اونقدر مهم باشم که نبودن من دیوونه اش بکنه .. دلش برام خیلی تنگ بشه و برای دیدنم پر بکشه .. میرم مسافرت از اینکه ازش دورم غصه بخوره و انتظار اومدنم رو بکشه .. هر روز بهم یه عالمه زنگ بزنه و حرفای خیلی قشنگ بزنه و بگه دلش برام تنگ شده و طاقت دوریمو نداره .. شاید هیشکی باورش نشه ولی همین چیزای کوچیک، بزرگترین آرزوی من توی این دنیای لعنتیه ..

پی نوشت:

* یه روزهایی توی زندگی هست که فکر می کنی خیلی قشنگه در حالی که پر از دلتنگی و حسرته !